یه بهار دیگه اومد ، هوای ملسش دل هر عاشقی رو شاد می کنه . سی امین بهار زندگی من شاید نقطه عطفی باشه تو زندگیم . زندگی که همیشه بهش عشق ورزیدم ، زندگی که همیشه با من مهربون بوده و حتی روزهایی که بهم نامهربونی کرده روزهای بعدش مهر و محبتش رو اونقدر به من ارزونی داشته که من رو دوباره غرق شادی و عشق به زندگی کرده .
اولین روزبهار رو با دیدار شروع کردیم ، دیدار عزیزترینهای زندگیمون ، روز قبل سبزی پلو وماهیمون رو با مامان و بابا و ففر و شوهرش و خواهر و داداش کوچیکه خوردیم و از مامان قول گرفتم که برای نهار روز اول غذا درست نکنه ونهارهم منتظر ما نباشه ،به هر حال بعد یک سال زحمت بی وقفه حقش بود که روز اول سال استراحت کنه ، اما انقدر من و امیرجان چیتان و فیتان بودیم که دلم خواست برای نهار بریم رستوران . به پیشنهاد دوست عزیزمون رفتیم رستوران نایب فرنگی و به به جای همه خالی . عصر هم رفتیم خونه عروس خانمها . اول خواهرخوشگل خودم که رفتن به خونه اش برام یکی از بهترین خوشیهاست . بعد هم خونه خواهر امیر ، هر دو خونه بوی نویی و تازگی می داد . سالی که نکوست از بهارش پیداست ما که در کنار خانواده گرم و صمیمی بهار خوبی رو شروع کردیم . روز دوم هم عید دیدنی خونه بزرگترها و سوم عید هم سفر شمال و دیدن پدر ومادر شوهرجان .
به شمال که میرسم زندگی تو رگهام جاری میشه ، نمی دونم همه این جوری هستند یا من چون هوای وطن بهم میخوره این حس رو دارم و البته فرصت نشد به سرزمین خودم برم اما فردا امیرکه میره سمت بابل ماموریت باهاش میرم سرزمین پدری .
بعد از اینکه از سفر هم برگشتیم همش به مهمونی رفتن و مهمونی دادن گذشت .
نوروز خوبی بود و خوش گذشت . فقط دست دردهمش باهام بود و دلیل اصلی ننوشتنم هم همین بود سعی می کنم تا جاییکه میشه کمتر پای کامپیوتر بشینم . و از طرف هم دیگه هم با ورزش یک کم بدنم رو قویتر کنم .
