جمعه شب کامنت گذاشته بودی که چرا وبلاگ رو آپدیت نمی کنم ؟ نوشته بودی که خواننده خاموشی اما منتظر نوشته های جدید . بعد یکی دو هفته لپ تاپم رو از ففر گرفته بودم ، اما تصمیم داشتم و دارم که زیاد پای کامپیوتر نشینم .

از شنبه صبح همش تو فکر نوشتن یک پست تازه بودم ، اول خواستم با توجه به رویدادهای اخیر چیزی بنویسم ، خواستم برات بنویسم که تو همیشه و تو هر موقعیتی برای من همونی هستی که روز اول بودی ، بعد دیدم که تو برای من همونی نیستی که روز اول بودی ،" تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی ." روز اول پر بودم از شک و تردید حالا سر شارم از اطمینان و یقین . 

خواستم بنویسم اما فکر کردم شاید برای همه خوندن عاشقانه های ما وقتی همیشگی بشه جذاب نباشه و شاید اصلا نمایش به حساب بیاد ، تصمیم گرفتم که همه اینها رو برات ایمیل کنم ، و در ضمن  چون در خواست کرده بودی پستی هم در وبلاگ بگذارم .
تو فکرم به دنبال موضوعی برای نوشتن بودم ، درست تو همین لحظه هاست که هیچ موضوعی برای نوشتن نیست اما اون وقتی که هیچ مجالی برای نوشتن نیست موضوع برای نوشتن زیاده ، وقتی به خودم اومدم دیدم ظهره ، همه ایمیلهای پنج شنبه و جمعه رو جواب دادم ، سندهای آماده شده رو چک کردم ، فایل هزینه ها و درآمد رو با بودجه مقایسه کردم . اما هنوز هیچ چیز ننوشتم .

به برنامه هفتگی غذا فکر کردم ، دیدم خیلی وقته وبلاگ برنامه ریزی رو هم آپ نکردم ، هر هفته برنامه غذایی رو یه ورق رو میزکارم بوده ، خواستم در مورد نوشتن یک برنامه غذایی بنویسم که چطور باید همه عوامل رو توش دخیل کنم ، سلیقه غذایی هر دومون ، برنامه های کاری من و سفر های تو ، مواد غذایی موجود در فریزر و ............ دیدم این موضوع هم موضوعی نیست که بعد این همه مدت که میخوام وبلاگم رو آپ کنم توش بنویسم ، وبلاگی که توش سوگوار رفتن استاد نوری بودم و به خاطر گرفتاری کاری روز هفتم رفتنش نتونستم به عهدم وفا کنم و ترانه ای ازش رو تو وبلاگم بگذارم .

ساعت پنج و نیم که از شرکت اومدم بیرون ، به ذهنم اومد که از کارتو بنویسم و از دلشوره هام که تمومی نداره ، اما تو همون موقع تو راه برگشت از ارومیه بودی و به خودم گفتم بهتره که تواین زمان به جای پرداختن به این موضوع سعی کنم که این خودم رو از دست این دلشوره ها رها کنم ، چون می دونم که اولین بارت نبود که صبح با هواپیما میری یه شهر و عصر هم برمیگردی و میدونم که اخرین بار هم نخواهد بود .

برنامه شام همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده بود ، اما قبلش باید لباسها رو از خشکشویی می گرفتم ، ماشین رو برداشتم و دو تایی ، من و اسب سپید رفتیم سمت خشکشویی ، خیلی با خودم کلنجار رفتم که دنبال خرید اساسی نرم و به فکر کمرم باشم و اینکه منتظر باشم که این بار تو پیشنهاد خرید و پرکردن جای خالی مواد غذایی تموم شده رو بدی . به همین خاطر به خریدن نون بسنده کردم و اومدم خونه ، اما وقتی رفتم بالا طاقت نیاوردم و دوباره برای خرید گوجه فرنگی و کاهو رفتم میوه فروشی که همون جا سر گرونفروشی بی حد و حساب فروشنده کلی حرص خوردم و تصمیم گرفتم در باره فروشگاه هایپر استار و قیمتهای خوبش بنویسم ، در مورد اینکه کاش تعداد این فروشگاهها زیاد بشه تا فروشنده های خرد مثل میوه فروشی سر کوچه ما کاهوی کیلویی هشتصد تومان رو کیلویی دوهزار تومان و گوجه فرنگی کیلوی پانصد تومان رو کیلویی هزار تومان نفروشن .

وقتی رسیدم خونه ، تو قبلا  اومده بودی ، همبگرها رو گریل کردم ، گوجه ها روخرد کردم ، و شام خوردیم . از سیاست حرف زدیم ، از روزی که بهمون گذشته بود ، در مورد ریختن چای سبزی که تو درست کرده بودی و منتظر بودی که من بریزم تو لیوان کل کل کردیم ، سریال جراحت  ماه رمضون رو دیدیم و از بازی آتنه تعریف کردیم و شخصیتش رو توی فیلم با یکی ازدوستان جان  ! مقایسه کردیم .

هیچ موضوعی برای وبلاگم پیدا نکردم ، تصمیم گرفتم فردا صبح یک روزمره بنویسم . بعد  هم به مامان زنگ زدم و گفت که بابا درد عجیبی تو شکمش داره و شکمش داره بزرگ وبزرگتر میشه ، خیلی عجیب بود !! نیم ساعت بعد فرنوش زنگ زد که اگه میشه شما بیایدد اینجا اوضاع خوب نیست . رفتن ما و اومدن اورژانس و معاینه بابا و .... تا ساعت یک نیمه شب طول کشید . و نهایتا تصمیم این شد که خودمون ببریمش بیمارستان ، و تو مثل همیشه آماده و ازخود گذشته . تا ساعت د و و نیم تو بیمارستان ، بعد هم رفتیم ماشین رو سپردیم دست هادی و خودمون اومدیم خونه اونها ، تاوقتی جواب آزمایش حاضر شد و خواستند برگردند هم ماشین داشته باشن و هم تو باشی برای کمک کردن و پیاده کردن بابا  .

تو راه برگشت ، تو آژانس داشتم فکر میکردم که چه عیبی داره که من هر روز عاشقانه ای از تو  ، توی وبلاگم بنویسم ، چه عیبی داره که تو که همیشه  به فکر زندگی هستی و همه امکانات رومهیا می کنی به فکر پرکردن جاهای خالی یخچال نباشی و ....مهم تر از همه اینکه به این فکر میکردم که من نه به خاطر اینکه تو انقدر به من و خانواده ام محبت میکتی دوستت دارم که وجودت رو دوست دارم ، شخصیت مهربونت رو دوست دارم اگر چه یه وقتهایی زود عصبی میشی قلب پاک و بی ریات رو دوست دارم . ساعت دو و نیم شب تو اتوبان همت وقتی از کنار ساعت بزرگ شهر گذشتیم تصمیم گرفتم که یک عاشفانه برای تو بنویسم .

شاهدان گر دلبری زینسان کنند / زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگش بشکفد / گلرخانش دیده نرگسدان کنند .

 

پ . ن : نمی دونم چرا برای بعضی کامنت ها که جواب می نویسم جوابم پست نمیشه ، امیدوارم حمل بر بی ادبی من نشده باشه ، تقصیر پرشین بلاگه .