شدم شبیه آدمهای فیلمهایی که می دیدم و دوستشون داشتم ، یک آدم که از صبح که بیدار میشه مشغول انجام دادن کاری هست تا شب که میخواد بخوابه ، فقط یه فرق کوچولو دارم ، آدمهای تو فیلم در هر حالی و تو همه شلوغیهای زندگیشون با کت و دامن شیک اتو شده و کفش پاشنه بلند می رفتند سرکار ، اما من به لطف کمر درد که اون هم از کار زیاده مدتهاست که با کفشهای نازنینم که پاشنه های ده سانتی نازک دارند خداحافظی کردم و بیشتر کفشهای طبی می پوشم ،
آدمهای توی فیلم وقتی از ورزش می اومدند و دوش میگرفتند ، دوباره موی سشوار کشیده و مرتب داشتند و من وقتی دوش میگیرم دیگه توانی برای این کار ندارم و باید با خودم کلنجار برم تا این کار رو انجام بدم و اقلا دو ساعتی طول میکشه دوباره تبدیل بشم به یک دختر مو مرتب ،
آدمهای توی فیلم وقتی با عجله وشتاب آشپزی میکنند یک عدد آشپز خوش و تیپ و میک کاپ کامل هستد در یک آشپزخانه به غایت تمیز و مرتب ، ولی من همیشه در حالیکه مانتو و روسریم رو درآوردم مشغول آشپزی میشم ، چون میدونم اگه بخوام لباسم رو دربیارم و لباس راحتی خونه رو بپوشم ، ولو میشم روی کاناپه و دیگه با جرثفیل هم نمیشه من رو از جا بلند کرد .
خلاصه من به آرزوی دوران نوجوانیم رسیدم ، آرزویی که همیشه به من میگفت تو باید وسط گود باشی و بتونی هدایت کننده باشی . اون موقع ها فکر میکردم که این آرزوی همه آدمهاست که وسط گود باشند و رهبری کنند ، ولی این روزها فرق آدمها رو فهمیدم و میدونم که خیلی ها حتی از اینکه کنار گود باشند هم فراری هستند ، این روزها می دونم که آدمها خیلی با هم فرق دارند ، همه رو مجبور به انجام دادن کاری نمی کنم و البته همه رو هم مستحق موفقیت نمی دونم .
این روزها فهمیدم که من یه خواسته ای رو برای خودم تعریف کردم ، و واقعا از صمیم قلبم این خواسته رو خواستم و براش تلاش کردم ، در این بین خیلی خوشحالم که مهره چینی افراد زندگیم هم درست انجام شد و همه درراستای هدفم شکل گرفت و همه خصوصا امیر نازنینم نه تنها سد راهم نشدند بلکه پله های موفقیتم هم شدند ، تو راه چند بار با سر زمین خوردم ، ( شاید باز هم بخورم ) اما کوتاه نیومدم و ادامه دادم .
چند وقت پیش تو اوج کار دوست عزیزی برام اس ام اس داد که :" چی باعث میشه که به یاد من بیفتی ؟ این رو برای همه بفرست جوابهای جالبی میگیری ! اما اول جواب من رو بده . "
خیلی کم پیش بیاد وارد بازی اس ام اس بازی بشم ، اما اون روز تو اوج کار احساس کردم به یه تفریح کوچیک نیاز دارم ، برای همه دوستام فرستادم ، برای خواهرام فرستادم ، برای فامیل .
واقعا بازی خوبی بود ، خواهرم نوشته بود : لپهای نرمت برای بوسیدن و لبخند زیبات ،
دخترم عموم نوشته بود : فارغ از فامیلی ، دوستی ، هست که من رو یاد تو میندازه .
خیلی ازدوستان وبلاگی نوشته بودند : " گلپر "
اما چیزی که خیلی خوشحالم کرد و بیشترین جوابی که گرفتم این بود :
" تلاش زیاد و مصمم بودن "
نمی تونم نگم که چقدر از دیدن همه جوابها خصوصا همین جواب پر تلاش بودن خوشحال شدم ، اون روز با وجود کار خیلی خیلی زیاد و یک جلسه بسیار سخت اصلا خستگی رو احساس نکردم .
دو سه هفته ای هست که می خواستم درموردش بنویسم اما ..........
یادش به خیر اون روزها که فیس بوک و اورکات نبود و فقط یه پروفایل تو یاهو داشتیم ، پایین عکسم نوشته بودم :
دست از طلب ندارم تا جان من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید
