همگان مي انديشند که چگونه در سرزمين بي احساسان عشق را مي توان ديد ؟
و من مي گويم آطا تا کنون در سياهي شب به ستاره اي چشم دوخته اي ؟

همگان مي گويند بي احساسي عشق را نيز بي احساس خواهد کرد .
من مي گويم : آيا تا کنون گلي را ديده اي که از ميان شکاف يک سنگ روئيده باشد .

گويند پس اين عشق کجاست تا ما را به سر منزل مقصود برساند .
و من مي گويم آيا تا کنون کودکي را ديده اي که روز هنگام با ديدگان بسته به دنبال نور ميگردد

مي گويند شعله عشق گذراست و با گذشت زمان به خاموشي خواهد گرائيد .
مي گويم آيا تا کنون به خورشيد نگريسته اي که چگونه پس از گذشت ساليان دور همچنان شعله ور است .

مي گويند عشق و مستي کار عقل نيست .
من مي گويم : اين عقل در هفت باطن آرميده است که هر بطن ظاهري متناقض با ديگري دارد و در وجود مکمل يکديگرند .

پاينده باَشيد