نویسنده: گلپر - ۱۳٩٠/٦/۱٢
نه به اندازه روزهای کودکی که با آسودگی بازی میکردیم و لذت می بردیم ، نه به اندازه روزهای بهاری که قدم زنان در شهر بهار نارنج زیردرختان بهار نارنج نفس می کشیدیم و لذت رو فرو می دادیم ، نه به اندازه تمام روزهای نوجوانی که شادیها و هیجانهای ما دراین شهر رقم می خورد .
این بار که به شهرت رفتم همه جا حضورت رواحساس کردم ، شونه هام تکیه گاه داشت و پاهام محکم قدم بر میداشت . تو خیابون جنگلبانی وقتی از جلوی دانشگاه رد شدم اشک نریختم ، تو کنارم بودی با من بودی .
من این آخر هفته با تو همسفر بودم ، شاد بودم .و لذت بردم ، لذت بردم ، لذت بردم …
می دونم که می دونی قبلها هیچ دل خوشی از خانواده ات نداشتم چون باعث ناراحتی تو می شدند، ولی حالا می فهمم که چرا مامان اونها رو دوست داره!!!! این بار بعد سالها مامان بزرگ رو با عشق بوسیدم ، آخخخخخخخخخخخخخخ گونه هاش مثل گونه های مهربون تو بود .
می دونم که هیچ تعصبی روی شهرت و روی هیچ کدوم از تعلقاتت نداشتی ولی من حالا به هر چیزی که بویی و یادی از تو داشته باشه تعصب دارم .
پیچهای جاده هراز هم دلتنگت بودند .…
پ. ن : ١- این روزها سر دوراهی فروش خونه نیستی تا راهنماییم کنی .
٢- می خواستم به رسم روزهای قدیم برات نامه بنویسم ولی باز پیش دستی کردی ، وقتی داشتم کاغذهات رو می گشتم و دنبال ورقه ای بودم نامه ای رو پیدا کردم که سالهای دور برام نوشته بودی . می خوام اینجا بگذارم تا دوستهام بخونند نامه ای رو که یک پدر مهربون برای دخترش نوشته .
