دیروز خونه خان داداش تشریف داشتیم . ما این خان داداشمون رو خیلی دوست داریم  ‍‍البته ايشون تقريبا ۴ ساله كه خان داداش ما شدند از اول خان داداش جناب آقاي همسر همون خشي آقاي خودمون بودند خلاصه ما ديروز از افطار خونه خان داداش و خانمش بوديم كه عروس و داماد هم هستند . واي خيلي خوش گذشت همش خورديم و خنديديم . كادوي تولدش رو هم من چند روز پيش كه خشي آقا ماموريت بود٬ رفته بودم بازار كامپيوتر ايرانيان و يك فلش مموري براشون خريده بودم ولي از اونجايي كه گلپر خانم و خشي آقا دوست دارند كادوي تولد سركاري هم بدهند كلي فكر كرديم چي كار كنيم . اولش مي خواستيم يكي از كتابهاي آشپزي كتابخونه رو كادو كنيم و بهش بديم ٬آخه اين خان داداش از وقتيكه مزدوج شده خيلي فعال شده و آشپزي مي كنه اما ديديم اين كارتكراريه اين شد كه تصميم گرفتيم جعبه خالي سرخ كن خودمون رو كادو كنيم گفتيم هم بزرگه اول كه ببينند كلي خوشحال ميشند كه به ! چه كادوي بزرگي براي ما آوردند بعد هم كه كادو رو باز كنند كلي دهنشون آب مي افته كه به به سرخ كن تفال خريدند . خلاصه وقتي خواستيم جعبه رو كادو كنيم خشي آقا گفت اين خيلي سبكه و تابلو ميشه هي گفتيم چي كار كنيم چي كار نكنيم كه ديدم خشي آقا رفت تو حياط و يه آجر گنده آورد خودم داشتم از خنده مي تركيدم از تصور اينكه خان داداش و جاري به جاي سرخ كن يه تيكه آجر  ببينند به خشي آقا گفتم حتما با همين سرمون رو مي شكنند .

خلاصه شب بعد از افطار و سريال يه وجب خاك و اغما و كيك آوردن و شمع روشن كردن و عكس گرفتن نوبت به كادو دادن رسيد . وقتي خان داداش كادو رو برداشت گفت اين چقدر سنگينه !!!!!!!!!!!! ما هم گفيم ما اينيم ديگه . كادوي جينگيلي مستون شده ما رو كه كلي روبان و كاغذ كادو براش استفاده كرده بوديم رو باز كرد تا مارك تفال رو ديد گفت تفال هم هست بعد بك كم ديگه كه باز كرد گفت سرخ كنه از همون كه خودتون داريد ٬ ( اين سرخ كن رو خان داداش و پرپر جون ٬ خواهر خشي آقا با داداش كوچيكه ۲ سال پيش براي تولدم خريده بودند .) اما بيچاره وقتي در جعبه رو باز كرد يه دفعه قيافش يه جورايي شد : طفلي ابروهاش آويزون شد با صداي آروم گفت : اين كه خاليه ٬ منو گذاشتيد سركار . ما هم گفتيم : نه بابا ٬ توش رو خوب نگاه كن بعد دوباره نگاه كرد ديد يك كيسه نايلوني توشه اونو كه باز كرد و آجر رو كه ديد من و خشي آقا فرار را بر قرار ترجيح داده و از آپارتمان اومديم بيرون ٬ البته وقتي فهميديم كه با ما كاري ندارند و قلبشون مهربون تر از اين حرفاست برگشتيم و كادوي اصلي رو داديم و كلي ذوقناك شدند و يادشون رفت . و كلي خنديديم و خوش گذرونديم .

يادش بخير اون موقعها كه با خشي آقا هنوز فاميل نشده بوديم !!!!!!!( يعني مزدوج نشده بوديم ) تولد هركدوم از اعضاي خانواده مون كه بود با هم مي رفتيم كادو مي خريديم . تولد همين خان داداشمون كه بود من تازگيهاش يه دوربين خريده بودم دادم خشي آقا گفتم امشب با اين عكس بگيريد . تو دوران نامزدي يه دفعه داشتم با همون دوربينه عكس مي گرفتم باباي خشي آقا يه چشمكي زد و گفت دوربينش آشناست خوب هم عكس مي گيره . ما هم صورتي شديم ٬ قرمز شديم ٬ گل انداختيم و...........