بالاخره بعد از مدتها باز هم وارد دنیای وبلاگ نویسی شدیم . دیشب یه این خشی آقای عسل و دوست داشتنیم میگم یادته من یه وبلاگ دیگه هم داشتم که توش در مورد گرامر انگلیسی می نوشتم ؟ میگه : آره . میگم دیروز رفتم دیدم هنوز هست، يه عالمه هم كامنت برام گذاشتند كه چرا ديگه نمي نويسي ؟ يا در مورد اين كم توضيح دادي ؟ از   اين  حرفها .

خشي آقا هم گفتند : همين كه نمي نويسي گرامر من هم پيشرفت نمي كنه ديگه !!!

من اين خشي آقام رو خيلي خيلي دوست دارم البته دلايل عقلاني و غير عقلاني  زيادي هم دارم : مهربون ، فهميده ، اهل كار و زندگي ، درستكار ،محترم ، راستگو ولي از همه مهمتر اون دليل غير عقلانيه هست : واون چيزي نيست جز عشششششششششششق .

من و خشي آقا تير 1379 با هم تو محيط كار آشنا شديم به مرور زمان به هم يواشكي نگاه مي كرديم بالاخره به هم علاقه مند شديم (البته من يك سري شگرد به كار بردم كه بعدا در مورد اونها توضيح ميدم ).خلاصه شديم دو تا كبوتر عاشق ، ولي به دو، سه سالي صبر كرديم با هم رفاقت صميميانه وعشقولانه و  سالم داشتيم اخلاقهاي همديگه  رو محك زديم تو سال 82 به خانوادهاي گلمون گفتيم كه بععععععععععععععععله ما مي خواهيم مستقل بشيم.

جوجو و ففر كه خواهرهاي منن و پرپر هم كه خواهر خشي آقاست كلي شيطوني و بالا و پايين كردند خانداداش و داداش كوچيكه هم كه داداشهاي خشي آقا هستند و ته تغاري هم كه داداش كوچيكه  منه از اين وصلت استفاده كردند و كلي با هم رفيق شدند از مامانها و بابا هم كه نميگم كه چقدر با هم صميمي شدند ( البته چشم نكنيد ها )انگار 4 تا دوست صميمي بعد از سالها همديگرو پيدا كردند  مامان و باباي من كه اول از نگراني خواب تو چشمشون نمي اومد حالا همچين به خشي آقا اعتماد دارند كه به من ندارند . 
خلاصه خستتون نكنم بهمن 82 به همه دوستان و آشناها خبر داديم كه زود باشيد بياييد ما ميخواهيم زندگي نو درست كنيم اينجوري شد كه تقريبا 4 ساله كه با خشي آقا زير يه سقف زندگي مي كنيم و من معناي عشق واقعي رو هرروز بهتر از ديروز درك مي كنم .
خشي آقا جون به خاطر همه چي ازت ممنونم . مي دوني كه چقدر دوست دارم .