امروز صبح خواب مونديم ، يعني يك بار ساعت 6 كه موبايل زنگ زد بيدار شديم ولي دوباره خوابيديم تا 7 صبح . محل كار ما تا خونه خيلي فاصله داره ، اينه كه با ديدن ساعت 7 عين جت از جا بلند شديم سريع حاضر شديم تو ماشين زياد حرف نمي زديم هر دو هنوز خواب بوديم من كه به خاطر دندون درد انقدر مسكن خوردم كه فكر كنم بايد يك روز كامل بخوابم تا خواب از سرم بپره ، خلاصه تو عوالم خودمان بوديم كه من ياد دوستام افتادم  "س " دوست دوران دبيرستانه كه

خيلي با هم صميمي هستيم ، "ز" دوست دانشگاهمه ،‌"ن " دوست محل كار فعليمه ، اما يه دوست دارم كه باهاش خاطرات خاصي دارم "ف" .

  اون  موقع كه با خشي آقا همكار بوديم همه نمي دونستند كه .......... البته يه حدسايي و يه حرفايي بود .ولي علني نبود فقط همين دوستمون "ف " مي دونست . هم خودش هم شوهرش دوستهاي خوبيند براي ما خيلي وقته كه نديديمشون . چند وقت پيش تو يه جريان كاري خشي آقا رو پيدا كرده بود گفته بود يه پسر 2 ساله داره . هم خوشحال شدم

هم ... چرا ازشون خبري نداشتيم ؟ چرا انقدر گرفتاريم ؟ بايد حتما بهشون سر بزنيم .

راستي گفتم كسي جز "ف" نمي دونست كه.......... ياد يه خاطره افتادم : همه بچه ها بايد براي بيمه مي رفتند آزمايش خون ما هم تو دوروز مختلف رفته بوديم براي آزمايش ولي جوابهامون با هم حاضر ميشد . خلاصه ما هم مرخصي ساعتي گرفتيم و با هم رفتيم .محل  كارمون آر‍ژانتين بود و آزمايشگاه هم نوفل لوشاتو خلاصه رفتيم و جواب رو گرفتيم شروع كرديم به كل كل كردن با آقاي همكار سابق خشي آقاي فعلي كه كي مي تونه بيشتر پياده روي كنه خلاصه شروع كرديم به پياده اومدن سمت آرژانتين ، اين خشي آقا هم شروع كرد به حرف و صحبت اول همه يچه هاي شركت رو نقد كرديم ( شما بخونيد غيبت) بعد هم اين خشي آقا شروع كرد از خودش گفتن من از همون موقع فهميدم كه اين عسل چه مهربونه خيلي چيزا برام تعريف كرد نمي تونم بگم چون آخرش گفت اينها رو كسي نمي دونه من فقط براي شما گفتم . ) يادش بخير اون روز روز مادر بود من هم قرار بود عصر برم جايي اين بود كه من مانتوهايي كه سركار مي پوشيدم رو نپوشيده بودم ويه مانتوي كرم جينگيلي مستون پوشيده بودم حالا هر وقت حرف اون موقع ميشه خشي آقا ميگه خوش تيپ كرده بودي با هم بريم آزماشگاه . چي بگم ، من كه اون موقع تو اين فكرا نبودم البته اگه بودم (مثل الان ) مي رفتم يه مانتوي نو مي خريدم .
خلاصه ما اون روز تا آرژانتين پياده رفتيم . ولي مثل اينكه بعضيها ما رو ديده بودند همش براي خودشون تيكه در مي كردند . ما هم كه مثلا نمي دونستيم اونها چي مي گن !
خلاصه اين اول لحظاتي بود كه ما با هم صحبت كرديم .
سرسبزتزين بهار تقديم تو باد
آواي خوش هزار تقديم تو باد
گويند كه لحظه ايست روييدن عشق
اين لحظه هزار بار تقديم تو باد .