يه روز صبح پاييزي ، خشي آقا و گلپر خانم از خواب بيدار شدند ،از رختخواب جدا شدند ، شستند دست و روشونو ، شونه زدند به موشون ، راه افتادند سمت پايتخت ، با اينكه ماشينشون فرد بود ولي چون ديرشون ميشد تازه عصر هم يه عالمه كار داشتند زدند تو محدوده طرح ترافيك . ولي از اونجاييكه شبها كه ما مي خوابيم آقا پليسه بيداره چه برسه به ساعت هفت و نيم صبح ،‌يه آقا پليس بداخلاق اونها رو ديد و سوت زد يعني بزن كنار آقا . حالا ماشين اين ور ميدونه آقا پليسه اونور ميدون هيچ كي هم راه نميده كه خشي آقا بره كنار . آقا پليسه هم بد اخلاقي مي كنه و هم خشي آقا رو  جريمه مي كنه تازه علاوه بر جريمه كردن  بي ادبي هم مي كنه . و اينجا ميشه كه گلپر خانم ناراحت ميشه و خشي آقا هم عصباني . خلاصه يك كم كه جلوتر ميرن :
خشي آقا : گلپر خانم شما ماشين رو ببر ، حالا كه جريمه شديم ديگه تا عصر كاريت ندارن ، من هم بقيه رو پياده ميرم .
گلپر خانم : نه خشي آقا من همين جا پياده ميشم شما ماشين رو ببر .
خشي آقا : چرا تعارف مي كني ؟ مگه عصر نمي خواهي بري خريد ؟ من حالا وقت دارم پياده ميرم .
گلپر خانم : نه خشي آقا روم به ديوار ،چرا شما پياده بري ..........
خلاصه اين تعارفات 5 دقيقه اي طول كشيد تا يه دفعه آمپر خشي آقا رفت بالا و گفت :چقدر تعارف مي كني ؟ تو چرا اينجوري هستي ؟ ( اين يك جمله تاريخي هست كه هميشه خشي آقا در مواقع خاص از گلپر خانم مي پرسه )
بعد هم هوا طوفاني شد همينطور كه طوفاني بود گلپر خانم دم شركت از ماشين پياده شد و تو دلش گفت : اگه من تا ظهر به تو زنگ زدم خشي آقا، بعد از ظهر هم با آژانس ميرم خريد. .
ولي ساعت به نه و نيم  كه رسيد گلپر خانم دلش تنگ شد و...........
-الو سلام خشي آقا چطوري ؟
- خوبم گلپر خانم تو خوبي

-اين چه رفتاري بود امروز كردي
-خودت چرا با من تعارف داري ؟
.
.
.
.
(بعد از كمي كل كل )
-خوب خشي آقا جون مي دوني چقدر دوست دارم ؟
-گلپر خانم من هم خيلي دوست دارم .
تا ساعت چهارونيم مقادير ديگري از اين كل كل ها ادامه داشت اما سرانجام دو كبوتر كه طاقت دوري يكديگر را بيش از ساعت كاري ندارن دوشادوش يكديگر سوار بر رخش سفيد سراغ برنامه هاي عصر خود رفتند .
پ.ن :۱-چون گلپر خانم نويسنده مي باشد از نوشتن تقصيرهايي كه به گردن خودش مي باشد معذور است . البته كه تقصيري هم نداشتند.

        ۲-در اين بين مقادير زيادي پيامك يا به قول خودمون اس ام اس جابه جا شد كه هر چند مخابرات سود فراواني برد اما خشي آقا و گلپر هم بعد از طوفان و گردباد و .... به هواي آفتابي دلپذيري رسيدند .

ها جستيم و وا جستيم از غم و غصه جستيم .