شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست

زمستون 81 بود كه دل عاشق من به قلبم اطمينان داده بود كه اين انتخابِ عاشقانه ، عاقلانه هم هست و اون زمستون همونطور كه براي زندگي من پر نعمت بود براي طبيعت هم پر نعمت بود ، بعد از سالها خشكسالي اون سال حسابي بارندگي داشتيم هم بارون زياد بود هم برف . من وخشي آقا هم اون موقع خودمون ماشين نداشتيم يا ماشين بابا دست من بود يا ماشين خان داداش دست خشي آقا ، مي رفتيم طرفهاي پاسداران ، يه گوشه ماشين رو پارك مي كرديم با هم درس مي خونديم ،‌ماه  رمضون هم بود انقدر بيرون ماشين بارون باريده بود و هوا سرد بود كه حسابي شيشه ها بخار گرفته بود و داخل ماشين معلوم نبود ما هم در حين درس خوندن ساندويچهايي كه با عشق و هيجان زياد درست كرده بودم رو مي خورديم . ( هنوزم كه هنوزه  يه روزايي ساعتها يه اين فكر مي كنم كه امشب براي شام دو نفره مون چي درست كنم و كلي براي يه شام عشقولانه نقشه مي كشم ) .
اما روزهايي هم پيش مي اومد كه ماشين نداشتيم تو اون هواي سرد مسيرهاي طولاني رو پياده روي مي كرديم . يك روز بارون خيلي شديد بود از ابتداي خيايون ميرداماد ( سمت وليعصر ) پياده رفتيم تا سيد خندان ، اونجا براي ميدان رسالت سوار ماشين شديم به رسالت كه رسيديم دلمون نمي اومد از هم جداشيم از ميدان رسالت تا تهرانپارس ( كه اون موقع ها خونه ما بود ) پياده رفتيم . وقتي رسيدم خونه ،‌همه چشماشون گرد شده بود انگار با همه  لباسهام رفته بودم زير دوش . ولي انقدر بهم خوش گذشته بود كه اصلا متوجه نشده بودم كه چقدر خيس شدم .
بهمن همون سال بود كه خشي آقا به صورت رسمي اومد خونه ما و بهمن سال بعد بود كه عروسي كرديم . زمستون 81 واقعا زمستون پربركتي  بود .