در پي خوندن يك وبلاگ كه از مادر شوهر نوشته بودن و اينكه چرا كم محبتن و چرا اين كار و مي كنند و چرا اون كاررو نمي كنند و از اين حرفها من یاد یک خاطره افتادم :

  من مادر شوهر خوبي دارم اصولا خوش ذاته و براي همه خوبي مي خواد من هميشه فكر مي كنم اين خوش ذاتي و مهربوني خشي آقا از مادرش بهش رسيده ،‌ شوهر عزيزم كه اندازه دنيا دوستش دارم به همه لطف داره و حتي گاهي اوقات انقدر با خوش بيني به اطرافيان نگاه مي كنه كه من تعجب مي كنم . خشي آقا جونم من عاشق چشمهاي مهربونت شدم و اون گرمي دستهات منو مست كرد و دلم اسيرت شد .مهربون من براي سلامتي مامان خوبت دعا مي كنم .
حرف مادر شوهر بود تو يكي از وبلاگها ی دوستم  تو كامنتش نوشتم كه مادر شوهر من دوست داره پسرهاش به زنهاشون محبت كنند و حتي اگه گاهي اونها از سر شوخي هم به ما چيزي بگن بهشون تذكر ميده . ( خوب ما اينيم ديگه از مادر شوهر شانس آورديم ) اين مادر شوهر ما برادرزاده هاش رو هم خيلي دوست داره يعني من يه چيزي ميگم شما يه چيزي مي شنويد . امسال كه ما مي خواستيم براي عيد ديدني بريم خونه پسرداييهاي خشي آقا ( همون برادرزاده هاي مادرشوهر جان ) پرپر (خواهر خشي آقا ) و داداش كوچيكه و مامان خشي آقا هم با ما اومدند .
حالا اينجاي داستان رو داشته باشيد ، قبل از اينكه بخواهيم حاضر شيم بريم مهموني خشي آقا يه اسكناس نو به من داد ، گقت اين رو خانم ...داده (همكارش رو مي گفت ) گفت اين عيديه و به همه از كوچيك و بزرگ داده . من هم گفتم باشه تو جيب خودت و ازش نگرفتم .
خلاصه برگرديم به خونه پسردايي خشي آقا كه يه خانم خيلي باحال و يه دوقلوي كمي تا قسمتي شر داره ، نشسته بوديم و از اين در و اون در مي گفتيم كه مامان خشي آقا به يه سبد گل مصنوعي  بزرگ كه كنار مبل به عنوان دكور بود اشاره كرد و گفت : چه گلهاي خوشگلي . خانم پسردايي هم يه چشمكي به من حواله كرد و گفت : " عمه دست رو دلم نگدار كه خونه ، اين گل نيست خاريه به چشم من . چند وقت پيش نشسته بودم خونه ديدم زنگ مي زنند من هم درو باز كردم ديدم آژانش اين سبد گل رو آورده و ميگه منزل آقاي ............. من هم سبد رو گرفتم و پاكت روش رو باز كردم ديدم نوشته آقاي ...تولدتون مبارك .از طرف خانم .............حالا اينها رو داشت تعريف مي كرد معلوم بود كه شوخي مي كنه و ناراحت نيست شوهرش هم مي خنديد همش مي گفت عمه خانومه 20 سال از من بزرگتره و از اين حرفها .مادر شوهر من هم فهميده بود كه اين عروس خانوم داره شوخي مي كنه و هيچي نگفت ولي وقتي خداحافظي كرديم و نشستيم تو ماشين  خشي آقا شروع به شيطنت كرد ميدونه كه مامانش رو برادرزاده هاش تعصب داره گفت : به به ، اين هم از پسر دايي ما ، خانومها براش گل ميفرستن .
مادر شوهر من هم ساده ، اصلا فكر نكرد اين پسر شيطونش داره اذيتش مي كنه سريع حمايت رو شروع كرد كه :"قصد و غرضي نبوده " ولي خشي آقا ول كن نبود من هم ديدم مادرشوهر بيچاره كم كم داره ناراحت ميشه وكم كم حس فمينيستيش گل مي كنه ميره يه بلايي سر برادرزاده اش در مياره گفتم : خشي آقا به نظرت پسر دايي كار بدي كرد . اون طفلي هم فكر كرد من دارم ازش حمايت مي كنم گفت : آره ، به نظر تو كار بدي نكرد . من هم كه كم نميارم ، گفتم چرا خيلي هم كار بدي كرد تو هم خيلي كار بدي كردي از همكارت عيدي گرفتي زود باش به مامان توضيح بده كه اون اسكناس نو تو كيفت چي کار مي كنه ؟ ما اينيم خشي آقا . اگه مادر شوهر رو اذيت كني رگ فمينيستیمون گل مي كنه . و اينگونه بود كه براي خوشايند فمينيستهاي دنيا خشي آقاي عزيزم رو آچمز كردم .