ديروز رفتم ديدن دوست عزيزم "ن" اين روزها مادر شده پسر كوچولوي نازش رو هم ديدم .چه احساس قشنگي بود حس مادري . اين دوست من كلا خيلي شاد و پر انر‍ژيه . همه دوستش دارند .به پسرش گفتم خيلي خوش شانس بودي همچين مادري داري . كوچولوش رو دوست داشتم . خيلي جالبه من قبلا نسبت به نوزادها هيچ حسي نداشتم .اما حالا كه دوستهام يكي يكي دارن مامان ميشن بچه هاي اونها رو خيلي دوست دارم براي بردياي عزيزم هميشه دلم تنگ ميشه البته براي مامانش هم دلم تنگ ميشه ولي با مامانش هفته اي دو سه بار تلفني صحبت مي كنم اما هنوز نمي تونم با اين پسرك 8 ماهه تلفني صحبت كنم . مامان برديا دوست دبيرستاني منه ، چه خاطره هاي خوبي با هم داريم . خيلي با هم راحتيم بي غل وغش . اگه يكي تقاضايي كنه تعارفات تا حد امكان كنار گذاشته ميشه و اگه در توان نباشه خيلي راحت به هم ميگيم :نه .هيچ كدوممون هم ناراحت نميشم ولي اگه در توان باشه هر چي از دستمون بربياد براي هم انجام ميديم . 
چند وقت پيش يه بازي اس ام اسي بود كه براي دوستات و آشناها ميفرستادي كه اولين خاطره اي كه از من تو ذهنت مياد چيه ؟ (مشابه همين كه تو وبلاگ هم بازيش رو كرديم )‌دوستم برام نوشت : ياد يه دختر درسخون مي افتم كه يك  كوله پشتي سبز داشت ، رديف اول كلاس مينشست  من هم  دوست داشتم باهاش دوست بشم .
از كلاس اول دبيرستان با هم آشنا شديم . از سال دوم با هم صميمي شديم . بماند كه سر كلاس چه شيطنتهايي مي كرديم . براي اينكه همه چي رو بگيم همه حرفهامون رو مي نوشتيم هنوز دوست جونم اون نامه هاي سر كلاس رو نگه داشته .پرتقال می خوردیم با پوستش کاردستی درست می کردیم . تازه این دوست جون من مبصر کلاس هم بود ولی خودش سردسته شرها بود .الهی که چقدر دوستش دارم      ولي از مدرسه كه مي اومديم بيرون سر به زير بوديم . از در مدرسه كه بيرون مي اومديم مشغول حرف زدنهاي خودمون بوديم تا برسيم خونه . يه وقتايي باباي من يا باباي اون مي اومدند دنبالمون ولي بيشتر اوقات از فلكه سوم نهرانپارس پياده مي اومديم تا چهارراه تیرانداز  كه خونه مامان برديا بود . يه دفعه دوست جونم بهم گفت : گلپر بيا امروز بريم اين مغازه اي كه تو كوله سبزت رو خريدي ببينيم ، همه بچه ها عاشق كوله پشتي تو شدند مي خوام ببينم اگه باز هم كوله پشتي خوشگل داره من هم بخرم .من هم قبول كردم اين اولين باري بود كه پياده بر مي گشتيم و مي رفتيم تو يه مغازه . ( البته حالا كه با هم ميريم بيرون از يك مغازه هم نمي گذريم و همه رو ديد مي زنيم ) وقتي كيفها رو نگاه كرديم و اومديم بيرون ديدم اه اين آقا خوش تيپه دم مغازه چقدر شكل باباي منه ! اي دل غافل ما يه دفعه هم خواستيم اداي بچه خلافها رو در بياريم بابامون آمار ما رو گرفت . سلام و احوالپرسي كرديم حالا من و مامان بريا از وقتي سوار ماشين شديم هي داريم توضيح ميديم كه ما اولين باره كه رفتيم تو مغازه و از اين حرفا . باباي من هم هي مي گه خوب كاري كرديد چه اشكالي داره ، بايد كم كم خودتون خريدهاتون رو انجام بديد . خلاصه خنده دار بود ما يه يك ربعي سر باباي بيچاره رو خورديم كه ما  هميشه سريع مياييم خونه و جايي توقف نداريم كه يه دفعه بابام گفت : مي دونم  ولی يك كم هم به اطراف توجه كنيد من داشتم از سركار مي اومدم شما دوتا رو ديدم هر چي بوق زدم شما متوجه نشديد من هم تو ترافيك نمي شد جايي پارك كنم .حالا اگه یک کم این وراونور رو هم ببینید اشکالی نداره . خلاصه ما اينجوري شده بوديم .
باباي من در عين اينكه خيلي سختگير بود و به درس خوندن ما خيلي گير مي داد و لي تو خيلي چيزها هم خيلي دموكرات بود هميشه هم دوست داشت مستقل بشيم .
بميرم براش كه انقدر مريض شده و شكسته ، اون موقع ها هميشه با ما مي اومد خريد ، خيلي دوست داشت ما شيك بپوشيم خودش هم هميشه تيپهاي اسپرت مي پوشيد هر وقت مي اومد دم مدرسه  دنبالم بچه ها به من مي گفتند خوش به حالت باباي خوش تيپي داري ،‌باباهاي ما نمي گذارن ما شلوار جين بپوشيم چه برسه به اينكه خودشون هم جين بپوشند .( اون موقع ها خيلي تيپها با الان فرق مي كرد ) .
مامانم هم خيلي با حال بود هر وقت مي اومد مدرسه همچين با بچه ها گرم مي گرفت انگار همسن و سالشونه.

من اینجا میام هی از دوست و آشنا و فامیل نعریف می کنم دوست دارم اینجا از خوبیهای همه بنویسم ٬ از لطفهایی که  در حقم کردند .

دوست جونهای خوبم که در پست قبلی خیلی من رو مورد لطف قرار دادند ممنونم منو شزمنده کردند . من که به بعضی از این دوستان خیلی دل بستم و در موردشون با خشی آقا هم صحبت می کنم .

این هم شعریه که من برای کسایی که دوستشون دارم همیشه می خونم :

شاهدان گر دلبری زینسان کنند / عارفان را رخنه در ایمان کنند

هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد / گلرخانش دیده نرگسدان کنند .

 .