من و خشي آقا با هم همكار بوديم ،خدا به همه دخترخانمهاي مجرد از اين همكاراي خوب اعطا كنه ، اون جريان آزمايشگاه هم تموم شده بود و سر و صداي دوستان هم خوابيده بود عروسي يكي از خانمهاي همكار بود ما هم دعوت بوديم اينكه ميگم ما يعني ما و خشي آقا و بعضي از همكاران ديگر . يك سري گفتند ما مياييم عروسي يك سري هم نمي اومدند . عروسي هم طرفهاي افسريه بود و من هم اونجا رو اصلا بلد نبودم . خشي  آقا كه اون موقع ها آقاي " ر" بود به من گفت خانم ........شما ميريد عروسي من هم گفتم آره دوست دارم برم ولي نمي دونم چه جوري برم چون اونجا رو بلد نيستم بابام هم نيست كه شب بياد دنبالم آژانس هم نصفه شب مي ترسم . يك كم منو نگاه كرد و رفت ، عصر موقع برگشتن يكي از خانمهاي شركت كه من باهش صميمي بودم و خشي آقا هم با شوهرش دوست شده بود گفت خشي آقا ماشين آورده من باهاش مي رم تو هم بيا تا يه جايي برسوندت . ما هم كه مثبت تا اون موقع هر چي خشي آقا به من مي گفت برسونمتون ، من ابرو مينداختم بالا و مي گفتم : نه ! ولي اين بار قبول كردم .  وقتي كه "ف " از ماشين پياده شد ( بلا به من گفته بود من هستم ولی وسط رله جیم شد ) من همينجور صندلي عقب ماشين نشسته بودم كه خشي آقا فرمودند : صدا هست ولي تصوير نيست . من هم گفتم اشكال از گيرنده هست . خشي آقاي بيچاره هم گفت : دست شما درد نكنه ، يك كم مكث كرد و گفت من 5 شنبه ميرم عروسي مي خواهيد بيام دنبال شما . من هم يك كم تعارف كردم  بعد قبول كردم . چون اون موقع دانشجو بودم و نيمه وقت كار مي كردم ديگه تا 5 شنبه اونها رو نمي ديدم اين بود كه شماره خونه شون رو داد كه هر وقت حاضر شدم بهش زنگ بزنم . من هم يه جوري شدم تا حالا خونه هيچ پسري زنگ نزده بودم ، نمي دونستم كار خوبي كردم يا نه ....تا 5 شنبه شد من هم به مامانم گفتم كه يكي از همكارا مياد دنبالم با هم ميريم خلاصه ساعت 6 بهش زنگ زدم  يه زنگ هم نخورده بود كه گوشي رو برداشت و گفت الان مياد دنبالم آدرس رو دادم ولي انقدر هول بوديم كه يادم رفت بگم كدوم زنگ رو بزنه اين شد كه داداش جونم رو فرستادم پايين و مشخصات خشي آقا رو بهش گفتم که هر وقت رسید منو خبر کنه ( نه اینکه ما قدیمی هستیم اون موقعها موبایل خیلی زیاد نبود .) خشي آقا اومد و رفتيم . بعدا جوجه  (خواهر كوچيكم ) گفت كه ته تغاري بهش گفته اين پسره چه پسره خوبي بوده خیلی با شخصیت بود . الان هم خداييش خيلي با هم جورن و رفيق .
خلاصه رفتيم و آخر عروسي هم با بچه ها عكس  گرفتيم . داشتيم بر مي گشتيم خونه همكار ارجمند سابق آهنگ سلطان قلبها رو گذاشته بود و صحبت مي كرديم كه حرف رو كشيد سمت خودش به من گفت :" به نظر شما ضعف من تو چيه ‌" من هم گفتم شما ضعف نداريد ولي يك كم ويتامين "ث " براتون خوبه . طفلي هم خنده اش گرفته بود و هم نمي دونست ديگه چي بگه . گلپر خانم همون اول به جاي اينكه سر بحث رو باز كنه بيشتر جمع و جورش كرد و بحث بسته شد .

خشي آقا يك كم از خواهر و برادراش گفت از منهم در مورد خانواده ام پرسيد و رسيديم خونه .
چند وقت بعد  آدرس اي ميل منو گرفت  و يه عكس برام فرستاد و پرسيد نظرت در مورد اين عكس چيه ؟  مي دونيد جريان چي بود :
ما اون شب كه عكس گرفته بوديم من و خشي آقابا فاصله عكس گرفته بوديم یعنی  چند نفري بينمون ايستاده بودند ولي عكسي كه ايشون فرستاده بود يه عكس دو نفره بود كه ما دو تا بوديم كه تنگ هم وايستاده بوديم .من كه عكس رو ديدم جا خوردم ولي خودمونيم خوشم اومد . ( اين خشي آقا هم  فتوشاپ دستی  خوب كار مي كنه و هم  كامپيوتری )
من هم جواب ايميلش رو اينطوري دادم : نظرم در مورد تكنيك عكس رو پرسيده بوديد يا تاكتيك عكس .
اون هم جواب داد : هر دوش .
من هم گفتم : هم باهوشي هم هنرمند و به اين ترتيب بود كه روند آشنايي ما روز به روز تند تر ميشد و هر بار كه بيشتر باهاش آشنا مي شدم قلبم بيشتر تالاپ و تولوپ مي كرد .