فردا مهمون داريم . قراره خان داداش و جاري رو پا گشا كنيم . خانواده جاري جان رو هم دعوت كردم يك كم باهاشون تعارف دارم اينه كه يك كم استرس گرفتم . 14 نفري ميشيم .

ديشب يك كم از خريدهام رو تو كرج كردم ولي هنوز به كرج عادت ندارم تا قصابي هم رفتم كه گوشت بخرم ولي ترسيدم تازه نباشه يا گوشت خوب نده اينه كه امروز يك كم زودتر ميرم بازار قزل قلعه تا از اونجا گوشت بسته بندي شده و تاريخ دار بخرم . كجايي مامان خانم خوشگلم كه دخترت، هموني كه دائم بهت ايراد مي گرفت كه وسواس داري تو خريد ، عين خودت شده . هم مي خواد جنس گرون نخره هم كيفيتش خوب باشه و ............

 امشب سعي مي كنم كارهام و بكنم. دوست ندارم مهمون كه مياد تو آشپزخونه باشم . خشي آقاي عزيز هم كمك مي كنه شايد به رسم بعضي از دوستان عكسهاي مهموني فردا رو تو وبلاگ گذاشتم .

چند روز پيش يه ايميل داشتم از دوست دبستانيم كه الان در مغرب زمين زندگي مي كنه نامه نوشته بود و حال واحوال كرده بود من هم جوابش رو دادم و براش نوشتم كه ففر ( خواهر من ) و يكي از دوستاي مشتركمون با هم تو يه روز نامزد كردند عكس هم براش فرستاده بودم . جواب نامه اش خوندني بود سرشار از احساس انقدر از اين خبر خوشحال بود كه فكر كنم خود عروس و دامادها انقدر ذوق نكرده بودن . بنازم به اين احساست دوست عزيزم.

 در مورد خشي آقا و فتوشاپش عرض كنم بنا به گواهي همه دوستان گرامي بايد عرض كنم كه ايشان بلا هستند آنهم چه بلايي . بنده شبانه روز از اين بلايي كه سرم آمده خدا را شكر مي كنم  خوب البته همسر شيطون و بلايي هست وليييييييييييييييييييييييييي مهربون و خوش قلب هم هست .

قبل ازاينكه بابام سكنه كنه خشي آقا خيلي جلوي باباي من مراعات مي كرد شوخي زياد نمي كرد و يه جورايي سعي مي كرد كه حدرو حفظ كنه . بابا هم كه از شيطونيهاش خبر داشت و از زبون ما شنيده بود هميشه باهاش شوخي مي كرد ولي اون هيچ وقت جواب نمي داد . بابا هم به من مي گفت : اين پسر چقدر آقاست . من مي دونم كه خيلي شوخه و حاضر جواب ولي براي اينكه يه وقت من ناراحت نشم هيچ وقت جواب نميده .

 بعد از سكته بابام همه به ما مي گفتند جلوش ناراحتي نكنيد و بگيد بخنديد تا افسرده نشه چون افسردگي براش سم بود . ما هم همه٬ تمام رودروايسيهامون رو با بابا گذاشتيم كنار هر چيزي رو بهونه ميكرديم و در موردش مي خنديديم .

 مخصوصا خشي آقا كه به خاطر روحيه بابا ساعتها پيشش مي نشست و براش جوك نعريف مي كرد و شوخي مي كرد . الان ديگه انقدر با هم شوخي مي كنند كه ديدنيه . يه دفعه خشي آقا داشت حركات فيزيوتراپي رو با بابا تمرين مي كرد و در حين تمرين براي اينكه بابا يك كاري كه خشي آقا ازش مي خواست انجام بده رو انجام نمي داد خشي آقا از روي شوخي يه اخمي به اين باباي ما كرد . باباي من هم برگشت بهش گفت : " شما با شمر نسبتي داريد آقا ؟‌" خشي آقا هم شيطون گفت : "بله ، من دامادشون هستم ." بابا هم شروع كرد به خنديدن و اصلا به روي خودش نياورد به مامان بيچارم ميگه : " اين دامادت بهت ميگه :شمر " خشي آقا هم گفت نه ، شمر مرد بوده بابا جون . خلاصه اون شب كلي خنديديم . بعدا كه من اين رو براي مامان و باباي خشي آقا تعريف كردم بيچاره ها تعجب كرده بودند . باباش كه خيلي عاشقشه و يه خشی آقا مي گه صد تا از دهنش در مياد يه اخمي بهش كرد خشي آقا هم گفت من و پدر زنم با هم رفيقيم بابا شوخي كردم .

 قربون رفاقتت برم خشي آقا كه كم رفيقي اين همه براي رفيقش مايه مي گذاره كه تو براي باباي من ( همون رفيقت ) گذاشتي .

 هر چي از شب بيمارستون موندنات ، از پرستاري كردنت ، از محبتت ،از دوندگيهات براي دارو خريدن و دكتر پيدا كردنت ، از فيزيوتراپي بردنت ، از خيلي كارهايي كه مي دونم خيلي سخت بود و كردي بگم كم گفتم ، دوباره اشكم داره در مياد و ..........

 دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

 تا ندانند رقيبان كه تو منظور مني

 ديگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته كه جان در بدني .

پ.ن :۱- برای خاتون عزیزم : سعی کردم از اینتر زیاد استفاده کنم . امیدوارم خوب شده باشه .

         ۲-خاتون جونم دستت درد نکنه از بابت اصلاح شعر ٬ من حفظی از کنسرت استاد شجریان نوشته بودم.