مهمون داري بايد خريدهات رو بكني و سريع خودت رو برسوني به خونه براي انجام كارها . خيابون انقدر شلوغ هست كه ديگه جاي پارك نيست تابلوهاي پارك مطلقا ممنوع سرتاسر خيابون ديده ميشه ، ميري سمت پاركينگ بعد از گذشتن از يك صف طولاني و متعجب بودن از اين طولاني بودن صف وارد پاركينگ ميشي وقتي وارد محوطه اصلي پاركينگ ميشي يه چادر بزرگ ميبيني كه قراره توش نمايشگاه بشه ، همه اونهايي كه قصد پارك كردن تو اون محوطه رو داشتند در حال برگشتن هستند تازه دليل اون همه شلوغي دم در رو مي فهمي .

بعد از كلي عقب و جلو كردن تو يه مسير تنگ و رد شدن تعدادي از ماشينها پشتت يه خانم سبز ميشه  هر چي بوق مي زني ، اشاره مي كني كه راه بسته هست قبول نمي كنه چند نفر  هم بهش توضيح ميدن كه اون طرف بسته هست برگرد ولي اون اعتنايي نمي كنه ، مي بيني كه صداي بوق ممتد ماشينش هم اعصاب تو رو خراب مي كنه و هم ديگران رو.  يك كم ميري جلوتر تا بره و خودش ببينه كه راه بسته هست از كنارت كه رد مبشه بدترين ناسزاي ممكن به يك زن رو بهت ميده و رد ميشه !!!!!!!!!!!!!!


دو تا سوال تو ذهنت مي مونه : يكي اينكه مگه فرق انسان با بقيه موجودات در اين نيست كه تجربه پذيره و همه چيز رو با آزمون و خطا درك نمي كنه پس چرا نخواست تجربه ديگران رو قبول كنه ؟ و دوم كه چرا يك زن بايد به همجنس خودش جلوي اين همه آدم تهمت ناروا بزنه ؟ واقعا چرا ؟