خبر خيلي سريع بود و با اينكه انتظار شنيدن اين خبر رو تو همين روزها داشتيم باز هم شكستيم ، بغض كرديم و نگريستيم .
خبر ، خبر فوت عموم بود كه دو سالي بود بيمار بود ، خبر بيماريش براي پدر من انقدر سخت بود كه تاب نياورد و يك ماه بعد از شنيدن خبر بيماري لاعلاج برادر سكته كرد.

 هنوز خبر نداره كه تو اين دنياي فاني ديگه برادرش نيست . غم مرگ عمو از يك طرف نگراني از حال بابا و اينكه مراقب باشيم كه متوجه نشه از طرف ديگه .   همینه که گریه نمی کنیم اما یه چیزی تو دلمون سنگینه . برای بابام دلم می سوزه ُ خودش خبر نداره ولی ما از این بی خبریش هم ناراحتیم .

تو کتاب جنگ و صلح خیلی جالب نوشته بود که غم آدمها موقع مرگ یک نفر بیشتر برای خودشونه . من برای وجود نازنینش که الان زیر خروارها خاکه خیلی غمگین و متاسفم ٬ اما برای دخترش هم که حامیش رو از دست داده هم غمگینم ٬ برای مادربزرگم هم که غم فراق فرزند داره ناراحتم ٬ عمه های خوبم که بعد دو سال پرستاری مداوم و عالی دلشون شکسته ناراحتم . برای بابام هم که نمی دونه و وای به روزی که بفهمه .............

خلاصه اين چند روز گرفتار بودم . نمي خواستم اينجا از تلخيها بنويسم اما دلم خيلي تنگ بود گفتم يك كم سبكش كنم .
در مورد اون وبلاگ كه نظر سنجي گذاشته بودم ، در مورد درست كردن فتوچيني كه خانوم خونه خواسته بود و خيلي چيزهاي  ديگه به زودي مي نويسم . شايد فردا شايد دوشنبه .