ديروز در پي اينكه بنده عزمم رو جزم كرده بودم تا حتما با خشي آقا برم خونه درراه برگشت از شركت و در زمان انتظار٬ دو ساعتي رو تو خيابون انقلاب گذروندم انقدر اين خيابون رو دوست دارم كه اصلا متوجه گذشت زمان نشدم .
كتابفروشيها و لوازم تحرير و كارت پستال و..........همه چي دل انگيزه . تو پاساژ كتاب هم طبقه زيرزمين يه فروشگاه صنايع دستي شيشه هست كه اونجا رو هم خيلي دوست دارم .
اول يه سر رفتم كارهاي شيشه رو ببينم كه چيز جديدي زياد نداشت . يك كم هم تو مغازه هاي لوازم التحرير بودم  . بعد هم ديگه وارد كتابفروشي شدم و فقط تلفن خشي آقا تونست منو از كتابفروشي بيرون بياره . كتابي مي خواستم كه پيدا نكردم .
يك سري از كتابها هم كه ممنوع الچاپ شده اند .
در اين بين كتاب جزيره سرگرداني خانم دانشور رو خريدم . سالهاست كه مي خوام اين كتاب رو بخونم تا به حال فرصتي دست نداده بود .
يه كتاب هم گرفتم قطار 57 نويسنده اش رو نمي شناختم اما كتابفروش چيزهاي جالبي ازش تعريف مي كرد .اين بود كه خريدم . بايد بخونم ببينم چطوره .

كتاب عطر سنبل ، عطر كاج رو خونديد . پيشنهاد مي كنم حتما بخونيد  تو ايران به چاپ يازدهم رسيده .
ديروز روز خوبي بود ، اگرچه از نظر جسمي خسته شدم ولي روحم تازه شد .
كتاب جزيره سرگرداني الان كنارمه . اشتياق زيادي دارم براي خوندنش .


خشي آقا هم كه قراره تغيير اسم بده و بشه ماركوپولو . فعلا رفته تبريز ،‌فردا شب مياد چهارشنبه ميره كرمانشاه  هفته آينده هم اهواز . در اين بين قزوين و قم و شهريار هم كه ديگه راهي نيست دائم تو این شهرها در رفت و آمده . اينها رو گفتم كه بدونيد من از اين به بعد بايد به خشي آقا بگم ماركو جون .
signor Marco :Amoro .

من مانده ام مهجور از او ٬ .......................گوئی که نیشی دور از او در استخوانم می رود .