تابستون 82 نامزد بوديم . قرار شد خشي آقا بره ماموريت . خيلي سخت بود ، تصور دوري برام سخت بود .
قرار بود بره اصفهان . به من گفت اگه بابا اجازه بده با هم ميريم من كارهام زياد نيست . هم كارهام رو انجام ميدم هم با هم مي گرديم.

 من هم به مامان اينها گفتم و اونها هم اجازه دادند كه با هم بريم .
چقدر خوشحال بوديم . قبل اون يه بار دسته جمعي با خانواده هامون رفته بودیم  شمال كه خاطره اش هنوز با ماست .سفر خوبي بود . ولي اين  اولين باري بود كه تنها مي رفتيم .


خشي آقا يه  كوله پشتي  خيلي خوشگل براي سفر مون برام خريد . تو راه صبحانه مفصلي كه مامان خشي آقا برامون آماده كرده بود رو خورديم چقدر چسبيد .
اصفهان هم كه رسيديم رفتيم هتل مدرس جا گرفتيم . خشي آقا رفت دنبال كارها و عصر اومد رفتيم بيرون .
چقدر من اين شهر رو دوست دارم شهر آرامش منه . بعد اون سفر هر بار كه مي خواهيم واقعا استراحت كنيم برنامه اصفهان مي گذاريم .

 اول رفتيم عمارت 40 ستون . چه ابهتي داره  اين بنا . در يك آرامش وارد محوطه كه ميشي روبه روت يك عمارت مي بيني كه ستونهاش عظمت خاصي بهش داده  . يك كم زاويه ديد رو عوض كني روي آب حوض بزرگ عكس ستونها رو مي بيني . .هم خود عمارت رو دوست دارم و هم باغش رو .
مسجد شيخ لطف ا...: سقفش فوق العاده هست . اون راهروي باريك كه بايد طي كني تا به سالن مسحد برسي . يه جور شگفتي داره   يه علامت سوال كه به كجا مي خواهي برسي .


شام رفتيم رستوران نيكان ، جاي قشنگي بود . خشي آقا گفت : دفعه قبل كه با همكارش اومده بودند اصفهان . راننده تاكسي اينجا رو بهشون معرفي كرده و وقتي وارد رستوران شده و ديده چه محيط خوشگلي داره تصميم گرفته يه روز با من به اين رستوران بريم . كه البته دو سالي طول كشيده بود تا به اين خواسته اش برسه . رستوران خوبيه من اون رو پيشنهاد مي كنم . اگر اشتباه نكنم تو خيابون صدوق هست .
قدم زدن كتار زاينده رود با منظره  سي و سه پل و پل خواجو ، ديدن نورپردازي خوشگل ، هواي خوب  ،‌همه چي فراهم بود و دو تا دل ما بود كه ميون اين همه خوشي تالاپ تالاپ مي كرد و پالسهاي خوشبختي مي فرستاد .

عروس و دامادي بوديم كه قبل عروسي به ماه عسل رفته بوديم . اما انقدر به ما خوش گذشت كه براي ماه عسل بعد عروسي هم دوباره رفتيم اصفهان .

عكسهايي كه روي زاينده رود وفتي سوار قوها بوديم گرفتيم رو تو فيلم عروسيمون گذاشتيم . تا هر وقت اون فيلم رو مي بينيم و قشنگترين شب زندگيمون رو مرور مي كنيم . خاطره اولين سفرمون هم تو ذهنمون باشه .

بعد اون يكي دو بار ديگه هم با خشي آقا رفتم ماموريت. مشهد رفتيم ، . اون موقعها وقتم بيشتر بود ، حالا ديگه فرصت نميشه .

امروز عصر از تبريز برمي گرده . مي خواستم برم دنبالشون . وقتي ازش پرسيدم كه چقدر به آژانست ميدي تا تو رو برسونه دم خونه . خيلي قيمت رو پايين گفت . من هم ديدم با اين بنزين  جیره بندی شده صرف نمي كنه كار كنم . مي خوام پياده برم فرودگاه با آژرانسي كه خشي آقا ميره خونه برم خونه .

خشي آقا حق و حقوق ما رو نميدي . حالا ديگه اينجوريه .
فكر كنم شام بيرون  هم  خيلي ارزونتر از شام خونه باشه . شما چي فكر مي كنيد ؟

پ .ن :برای بارون امروز و دیروز که با اینکه ترافیک رو زیاد کرد اما هوا رو هم لطیف کرد :

شیشه پنجره رو باران شست                     از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست .