﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>عاشقانه ها</title>
    <description>دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی</description>
    <link>http://sokhan.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>گلپر</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 23 May 2012 07:02:32 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>خوشا دردی که درمانش تو باشی .</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وقتی غم و غصه از درودیوار میباره ، حتی هوا هم باهات سر سازگاری نداره و همچین خودش رو میگیره که غیر قابل تحمل میشه ، چه باید کرد ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;زانوی غم بغل بگیری ، همه غمها و ناراحتی ها گذشته رو مرور کنی ، در مورد تمام اتفاقهای بد احتمالی آینده تصمیم گیری کنی و یک کمپین برای ورود تمام انرژیهای منفی تشکیل بدی .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یا اینکه در یک لحظه هشیار بشی ، خودت رو به زور ببری آرایشگاه ، صورت زیبا داشته باشی تا به سیرت زیبا برسی .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بری مغازه مورد علاقه ات کمی ویتامین " خ " به بدن بزنی ، یادت بیاد حالا که بابا رفت ،هوای مامان رو داشته باشی . یک جعبه کوچیک تارت میوه ای بخری و بری خونه مامان .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هر چند فضای خونه برات سنگینه و طاقت اون جای خالی رو تو اون خونه نداری ، اما به روی خودت نیاری . فرنوش که میاد کلی از دیدنت و حضورت شاد میشه ، مامان بهش میگه از سوپر ماکارونی بخره و اون هم وقتی می فهمه تصمیم داریم برای شام اونجا بمونیم راضی میشه که برای خرید دوباره بره بیرون .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;زود برمیگرده با یک بسته فتوچینی جای ماکارونی !!!! و چند عدد فالوده بستنی . گوشت و پیاز داغ به همراه دارچین و فلفل و زردچوبه تفت داده شده که فرنوش خانم از خرید میرسه خونه ، آب هم که در حال جوشیدنه ، من هم که دنبال انرژیهای مثبت ، پس به جای رشته های ماکارونی ، رشته های فتوچینی رو توی آب جوش میریزم ، به مایع ماکارونی رب و سیر تازه اضافه می کنم ، در حالی که در حال آشپزی هستم با مامان خانم هم صحبت میکنم و ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نیم ساعت بعد فتوچینی ها ی آبکش شده رو به طریقه ای کاملا سنتی همراه با سیب زمینی ته دیگی دم کردم و دارم به مامان شمع هایی که خریدم رو نشون میدم ، شمعهایی پر از رنگ و انرژی مثبت .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امیر حدود ساعت 8 رسید و چای و تارت میوه خوردیم ، بعد هم شام و بعد هم نمیگم که آهنگ همای چه آتیشی به دلم زد و خاطرات روز آخر دیدار من رو با اون یار سفر کرده زنده کرد .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هر چی بود ،&amp;nbsp; با تمام تلاشی که در راستای حال خوب شد ، کمی بهتر اما نه خیلی خوب به خونه برگشتیم . &lt;br /&gt;اما نقطه پابان ماجرا سری بود که روی پای مهربونی گذاشته شد ، دردٍ دلی گرفته&amp;nbsp; &amp;nbsp;بود که برای گوش شنوایی گفته شد ، محبتی بود که بی دریغ نثار شد و دریافت شد و خلاصه اینکه :&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خوشا دردی که درمانش تو باشی / خوشا راهی که پایانش تو باشی&lt;br /&gt;خوشا چشمی که رخسار تو بیند / خوشا ملکی که سلطانش تو باشی .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حتما روزیکه اسم تو " امیر " شد ، تقدیر می دونست که تو "امیر قلب من "&amp;nbsp;و " سلطان ملک من "&amp;nbsp;خواهی شد .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وقتی حال من خوب شد . آسمون هم بارید و حالش خوب شد .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;پ .ن :تصمیم دارم روزه جملات تاکیدی بگیرم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هر آنچه را که باید بدانم، برایم آشکار می شود. &lt;br /&gt;هر آنچه را که نیاز دارم، در زمان و مکان مناسب و به شیوه ای نیکو به نزدم می آید. &lt;br /&gt;من سالم و تندرست و سرشار از انرژی هستم. &lt;br /&gt;هر کجا باشم کامیاب و توانگرم. &lt;br /&gt;مشتاقم که دگرگون شده و رشد کنم. &lt;br /&gt;در جهان هم، همه چیز مخلوق خداوند می باشد و نیکوست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/569</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/9490117/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-9490117</guid>
      <pubDate>Wed, 23 May 2012 07:02:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خلم آیا ؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تو ماه گذشته چند روزی مریض بودم و خونه موندم ، یک روزش رو پبا دوستان قدیمی قرار صبحانه ای داشتم&amp;nbsp; تو رستوران اردک آبی صبحانه مفصلی خوردیم و گپ زدیم&amp;nbsp; بعدش هم خرید پارچه و مقادیری خرت و پرت که مخصوص تجریش و تجریش گردی هست ... یک روز قرار وبلاگی تو خونه جدید و خوشگل ممولی که خیلی خوش گذشت هم خوشحال شدیم که دوست جونمون صاحب خونه ای شده که لایقش هست ، هم از پذیرایی خانم رها و بهمندخت بهره بردیم و هم در راه برگشت کلی با نازی نازنین گپ و گفت داشتیم . &lt;br /&gt;یک روز هم خرید برای نی نی ممولی ، روز دیگه خونه خانم ممول جهت کمک به امور پیشواز رفتن جناب آقای ... ( اسمش رو نمیگم تا مامانش خودش تو وبلاگش اسمش رو بنویسه ) خلاصه روزهایی که تو شرکت بودم زیاد نبود .بیشترروزهایی هم که نبودم&amp;nbsp; هم به تفریح و خوشگذرونی گذشت .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند روزی هست که هر روز شرکت هستم و سرم هم بی نهایت شلوغه ، هر چی به تیر ماه نزدیک میشیم کارهای مالی پیچیده تر و فشرده تر میشه ، کارهای دیگه شرکت هم که نگو ، هر روز یک داستان تازه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما این چند روز که سرم حسابی شلوغ هست و هرروز حداقل روزی 8 ساعت بی وقفه کار میکنم ، فهمیدم که من کلا موجودی کار دوست هستم که یک جا نشستن و خوردن و خوابیدن یبعد از یه مدت کوتاهی برام عادی میشه و بهم نمی سازه. شاید باورش سخت باشه ، با اینکه تو ماه گذشته چند روزش تفریح حسابی کردم و استراحت زیاد ، ولی این روزها که مشغول کار شرکت هستم خیلی شارژ هستم و لذت می برم . احساس می کنم دوباره دارم به اصل خودم بر میگردم .&amp;nbsp;&amp;nbsp; من خلم آیا ؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/568</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/9477331/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-9477331</guid>
      <pubDate>Mon, 21 May 2012 06:07:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>وصف العیش نصف العیش</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه وقتایی فکر میکنی که داری کار خیلی بزرگی انجام میدی ، پیش خودت برای اون کار بزرگ نقشه ها می کشی ، از به سرانجام رسیدن نقشه غرق لذت میشی ،&amp;nbsp; لحظه شماری می کنی که پروژه انجام بشه ، زمان دیر میگذره تا نتیجه کار رو ببینی .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پس از گذشت&amp;nbsp; لحظاتی که هر کدومشون به اندازه یک قرن طول میکشن تا نتیجه نقشه هات رو بهت نشون بدن ، زمان عملیات فرا میرسه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و هیچ چیزی بدتر نیست که نتیجه همونی نباشه که تو تصورت بوده و به قول معروف "&amp;nbsp; چی فکر می کردیم ، چی شد ". و این یعنی پروژه شکست خورده.....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دلت میخواد زمان به عقب برگرده و همون دلهره ها باشه و نقشه ها و خیال خوش .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این جور وقتها تازه میفهمی که شاعر چرا گفت : " وصف العیش ، نصف العیش "&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آرزو می کنم این حال نصیب هیچ کسی نشه .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/566</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/9472295/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-9472295</guid>
      <pubDate>Sun, 20 May 2012 07:53:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خبرهای خوب</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;a href="http://memolejigholo.persianblog.ir/"&gt;این خانم محترم&lt;/a&gt; رو میشناسید ، دیروز مادریک پسر گوگولی شده . براشون بهترین ها رو آرزو دارم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;a href="http://ourfourones.persianblog.ir/"&gt;وبلاگ این دوست نازنین&lt;/a&gt; رو هم از دست ندید که دوستی با اون برام یکی از بهترین اتفاقهای وبلاگ نویسی بوده .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/564</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/9467147/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-9467147</guid>
      <pubDate>Sat, 19 May 2012 11:11:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عکسهای شیراز - 2</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://sokhan.persianblog.ir/post/563/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/563</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/9458642/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-9458642</guid>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 21:15:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عکسهای شیراز -1</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://sokhan.persianblog.ir/post/562/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/562</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/9435692/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-9435692</guid>
      <pubDate>Mon, 14 May 2012 06:11:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رخم را بوسه ده وکنون همانم .</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مامانم پاهاش درد میکرد ، رفتم دنبالش تا ببرمش دکتر . تو راه از بچه ها گفت ، از بابا گفت ، از اینکه یک لحظه با هم کنار نمیان ، گفت و گفت و من ناراحت بودم . می دونستم بابای مریضم&amp;nbsp;رو&amp;nbsp;تو خونه موندن خسته و عصبی کرده ، دلم براش می سوخت ، خیلی خیلی براش ناراحت بودم ، بچه ها هم خواهر برادر کوچیکم بودند ، جوون بودند و می خواستند جوونی کنند ...........نمی دونستم راه حل چیه ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وقتی از دکتر برگشتیم ، انقدر اوضاع پاهای مامان&amp;nbsp;خراب بود که نتونست راه بره&amp;nbsp; ، با ویلچیر بابا بردیمش تو ، قلبم گرفت ، بابا و بچه ها رو مقصر می دونستم ، بیشتر قصد داشتم با بچه ها برخورد کنم اما غافل از اینکه اونها جوون هستند و بی خیال و اصلا متوجه منظور من نمیشن و برعکس ، بابا مریضه و حساس ، و همه منظورها رو به خودش میگیره ، خیلی ازم رنجید ، خیلیییییییییییییییییی . &lt;br /&gt;فردای اون روز از دلش در آوردم ، یعنی فکر میکردم که ازدلش د ر آوردم ، می دونست اگه منو نبخشه ، همش حالم گرفته هست ، منو بوسید و بخشید تا سر حال باشم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک ماه بعد اون روز ، دقیقا یک ماه بعد اون روز منو گذاشت و رفت .همه رو گذاشت و رفت .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من موندم و یک حسرت که تمام عمر به خاطر قضاوت غلطم دچارش خواهم بود . من که همیشه ، تو همه مراحل زندگیم سعی میکردم کاری نکنم که بعد پشیمون بشم ، در مورد عزیزترینم دچار اشتباه شدم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این&amp;nbsp; رو تو روز مادر اینجا نوشتم که یادم باشه که مادر هم مثل پدر یه دونه هست ، با همه عشقی که به من&amp;nbsp; داره ، به بچه ها داره ، باید قدرش رو بدونم . قدر لحظات حضورش رو ، هر روز برام روز مادر باشه ، نه اینکه تمام بازار رو زیرو رو کنم تا براش کادو بخرم ، از این جهت روزمادر باشه که قدرش رو بدونم ، بهش احترام بگذارم و کمک حالش باشم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چو برگورم بخواهی بوسه دادن / رخم را بوسه ده وکنون همانم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/560</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/9426861/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-9426861</guid>
      <pubDate>Sat, 12 May 2012 13:29:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خوشا شیراز و وضع بی مثالش</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;انگار نادیده گرفتن هر کاری آدم رو در انجام دادن دوباره اون تنبل می کنه حتی درمورد وبلاگ نویسی .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روزهایی که اینجا ننوشتم ، طبق روال عادی برنامه اولین مشغولیتم کار بود و سر وکله زدن با اوضاع گل و بلبلی که این روزها همه به نوعی درگیرش هستند ، اما همش کار نبود ، ، مهمونی های دلپذیر و دو سفر هم بود که هم از جهت تجربه خوب بود و هم از جهت استراحت .&lt;br /&gt;بعد از دید و بازدیدهای نوروزی که به فروردین کشیده میشه&amp;nbsp; .همون دید و &amp;nbsp;بازدیدهایی که من برخلاف خیلی ها که دوستش ندارند عاشقشون هستم ،چون جایی رو میرم که ازاونجا انرژی بگیرم ، آدم ریاکاری نیستم که هر جایی برم حتی جایی که ددوستشون ندارم و بگم وای که چقدر دلم تنگ شده بود و بعد بیام یا تو ماشین با شوهرم در موردشون بد بگم یا با مامانم پشت سرشون ازکارهاشون ایراد بگیرم ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خلاصه اردیبهشت امسال رو با یاد پدر عزیزم که عاشق بهار نارنج بود در بهشتی به نام شیراز شروع کردیم ، به پیشنهاد دوستی هتلی سنتی رو تو بافت قدیمی رزرو کردیم ، دو تا اتاق 5 تخته ، همسفرها ما بودیم و خانواده همسر و مامانم وفرنوش خواهرم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سفری کوتاه که با رستوران بهشتی صوفی شروع شد ، و با سر زدن به سعدی و حافظ و فیض بردن از فضای معنوی مقبره هاشون و دیدن گلهای فوق العاده زیبای باغ ارم و درختهای نارنج به شکوفه نشسته باغ دلگشا و دیدن دوباره عظمت تخت جمشید سپری شد .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فضای آروم هتل ، خصوصا حیاط زیباش که جای لابی های هتل های مدرن بود ، مکان خوبی بود برای تجدید قوای روحی .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا که سومین بارم بود که به شیراز می رفتم می تونم به جرات بگم که از نظر من بهترین شهر ایرانه ، اما این سفر چند تا ای کاش هم برای من گذاشت :&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1- نتونستم دوست عزیزم رو ببینم ، البته چند بار تماس گرفتم و موفق نشدم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;2- باغ دلگشا پر بود از بوی بهار نارنج و گلهای زیبا ، خیلی ها بهار نارنج برای خودشون جمع میکردند ، بعضی هاشون از روی درخت می کندند و بعضی هاشون مثل ما اونهایی که تازه روی زمین ریخته بود و هنوز عطر خوبی داشت ، ( چون ما از شهر بهارنارنج شمال ، بابل ، هستیم و اونجا عرف براینه که اونهایی که روی زمین ریخته شده جمع بشه ) اما بعضی ها با قساوتی درختهای نارنج رو می تکوندند که هم شکوفه ها می ریخت ، هم نارنجهایی که تازه از شکوفه به میوه تبدیل شده بودند و حتی برگ درخت ، با هرتکونی که می دادند بدن من می لرزید .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;3- باغ ارم پراز گلهای زیبایی بود که کنار هم بودنشون زیبایی خاصی به محیط میداد شاید اگر از هر کدوم از اون گلها یک گلدون تو خونه داشته باشیم اونقدر لذت نمی بردیم که از&amp;nbsp;کنار هم بودن&amp;nbsp;اونها تو باغ ارم لذت بردیم&amp;nbsp;، اما گلهایی بود که به دست بزرگ و کوچیک کنده میشد ،یکی روی موهاش میگذاشت تا عکس بگیره ، یکی می کند تا بچه اش با گل بازی کنه و ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;4-بدترین قسمت ، شهر پارسه بود ، روی پله های ورودی تخت جمشید ، پله های چوبی درست کرده بودند تا سنگهای قدیمی بر اثر رفت و آمد خراب نشه ، و البته بخش کوچیکی رو هم کنار پله ها باز گذاشته بودند تا مدل اصلی قابل دیدن باشه ، هم وطنان گرامی بدون توجه به تمامی علائم هشداردهنده که از روی پله های چوبی حرکت کنید و از راه رفتن روی پله های سنگی کناره خودداری کنید ، در رفتن روی قسمت سنگی پله ها با هم مسابقه گذاشته بودندو بساط تعجب توریست های خارجی رو فراهم کرده بودند ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سفر سه روزه ما به شیراز با لطف فرودگله شیراز به راحتی تموم نشد ، علیرغم اینکه خیلی زود به فرودگاه رسیده بودیم ، و به محض باز شدن گیت اقدام به گرفتن کارت پرواز کرده بودیم ، و حتی روی کارت پرواز مون هم شماره 55 خورده بود دقیقا آخرین صندلی هواپیما به ما داده شد ، و فهمیدیم که باید در کل پرواز هم صدای موتور رو تحمل کنیم و حتی نمی تونیم صندلیمون رو کمی به عقب بدیم و استراحت کوتاهی بکنیم ، البته نکته حائز اهمیت این بود که برای ده نفر همسفر در 5 ردیف مجزا جا داده بود و...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز بعد امیر این مساله رو از طریق وب سایت به ایران ایر گزارش داد ، و نکته خوشحال کننده این بود که بعد یک هفته فرودگاه شیراز با موبایل امیر تماس گرفت ، اعلام کرد که مساله بررسی شده ، حق با شما بوده ، با کارمند خاطی برخورد شده ، از امیر عذر خواهی کردند و اظهار امیدواری کردند که در سفرهای بعدی حتما جبران خواهند کرد . &lt;br /&gt;واقعا برای من که این کار غیر قابل باور بود ، جا داره از ایرلاین وطنی خودمون ایران ایر تشکر کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک سفر یک روزه هم به محلات داشتیم که البته جهت خاکسپاری مادر دوستی به اونجا رفته بودیم ، اما من خیلی درختهای کهن و چشمه آب&amp;nbsp; و گلهای زیننی این شهر رو دوست داشتم ، در اولین فرصت حتما دوباره به محلات سر میزنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;انقدر شیراز زیبا بود ، انقدر هتلمون دل انگیز بود که حیفم میاد شماها شریک ما نباشید تو اون همه زیبایی ، پست بعدی عکسهای شیراز رو حتما میگذارم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/559</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/9408372/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-9408372</guid>
      <pubDate>Wed, 09 May 2012 05:58:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سحر خیز باش تا کامروا باشی .</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وقتی دیشب بعد از رفتن به سالن مادام و ادامه کارهای درمان پوستم ساعت هشت شب رسیدم خونه ، دو راه پیش رو داشتم ، یکی اینکه غذا درست کنم و بی خیال تمرین پیانو بشم ، دوم اینکه برای شام تلفنی غذا سفارش بدم و بشینم پای تمرین پیانو برای کلاس فردا .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه دودوتا چهارتا با خودم کردم ، دیدم تا هشت شب که خونه نبودم ، اگه از بیرون هم غذا سفارش بدم ، نه بوی غذایی تو خونه پیچیده میشه ، نه ظرفهای شسته شده ماشین ظرفشویی برای ظرفهای کثیف جدید جمع میشه و نه من در حین تمرین فرصت صحبت کردن با امیر رو دارم و این یعنی زندگی انفرادی که هیج دوستش ندارم،&amp;nbsp; پس تصمیم گرفتم شام رو خودم درست کنم ، فردا نصف روزی که میرم شرکت رو هم تعطیل کنم و قبل کلاس پیانو به امر خطیر تمرین بپردازم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گوشت چرخکرده در روغن تقت داده شد ، ماکارونی تو آب جوش ده دقیقه ای جوشیده شد ، فلفل دلمه ای و پیاز داغ و رب و ادویه به گوشت اضافه شد ، ماکارونی آبکش شد ،ته دیگ سیب زمینی و لایه های ماکارونی و گوشت روی هم چیده شد و خلاصه ساعت نه ونیم شام حاضر شده و خورده شده بود . &lt;br /&gt;و اما صبح ساعت 6 با این فکر از خواب بیدار شدم که امروز دو تا پرداخت خیلی مهم داریم و من هم هیچ چک امضا شده ای دست بچه ها ندارم ، حتی دسته چک حساب شخصیم هم تو گاو صندوق شرکت بود و امکان اینکه چک بفرستم دفتر هم نبود ، بنابراین صبح زود از خواب بیدار شدم ، تا ساعت هشت و نیم تمرین مبسوطی انجام دادم و بعد حاضر شدم و اومدم شرکت .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به این ترتیب سحرخیز شدم تا کامروا شوم .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/558</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/9251880/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-9251880</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 06:12:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لاجرم آنکس که بالاتر نشست / استخوانش سخت تر خواهد شکست</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره&amp;zwnj;اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می&amp;zwnj;گیرد و سر میز می&amp;zwnj;نشیند. سپس یادش می&amp;zwnj;افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می&amp;zwnj;شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی&amp;zwnj;گردد، با شگفتی مشاهده می&amp;zwnj;کند که یک مرد سیاه&amp;zwnj;پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه&amp;zwnj;اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می&amp;zwnj;کند. اما به&amp;zwnj;سرعت افکارش را تغییر می&amp;zwnj;دهد و فرض را بر این می&amp;zwnj;گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می&amp;zwnj;گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی&amp;zwnj;اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می&amp;zwnj;گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دختر اروپایی سعی می&amp;zwnj;کند کاری کند؛ این&amp;zwnj;که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می&amp;zwnj;خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی&amp;zwnj;دارند، و یکی از آنها ماست را می&amp;zwnj;خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم&amp;zwnj;کننده و با مهربانی لبخند می&amp;zwnj;زنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آنها ناهارشان را تمام می&amp;zwnj;کنند. زن اروپایی بلند می&amp;zwnj;شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه&amp;zwnj;پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می&amp;zwnj;بیند، و ظرف غذایش را که دست&amp;zwnj;نخورده روی آن یکی میز مانده است. &lt;br /&gt;توضیح پائولو کوئلیو:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می&amp;zwnj;کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می&amp;zwnj;کنند و آنها را افرادی پایین&amp;zwnj;مرتبه می&amp;zwnj;دانند. داستان را به همۀ این آدم&amp;zwnj;ها تقدیم می&amp;zwnj;کنم که با وجود نیت&amp;zwnj;های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می&amp;zwnj;کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش&amp;zwnj;داوری&amp;zwnj;ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق&amp;zwnj;ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می&amp;zwnj;کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش&amp;zwnj;آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم&amp;zwnj;زمان می&amp;zwnj;اندیشید: &amp;laquo;این اروپایی&amp;zwnj;ها عجب خُل&amp;zwnj;هایی هستند!&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پ .ن : داشتم با خودم فکر میکردم که اولین پست سال 91 رو بنویسم . در همین حین ایملیل فورواردی از سیندخت نازنین &amp;nbsp;داشتم که از خوندنش خیلی لذت بردم . باشد که هدف من در این سال این باشه که هیچ کس رو از بالا نگاه نکنم و همه رو دوست داشته باشم و فکر نکنم که من از دیگری بیشتر می دونم پس بهترم&amp;nbsp; و از انسانهایی که این فکر رو به من القا میکنند دوری کنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نردبان این جهان ما ومنیست&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عاقبت این نردبان افتادنیست&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;لاجرم آنکس که بالاتر نشست&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;استخوانش سخت تر خواهد شکست .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/557</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/9247094/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-9247094</guid>
      <pubDate>Tue, 10 Apr 2012 09:10:13 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
