﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>عاشقانه ها</title>
    <description>دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی</description>
    <link>http://sokhan.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>گلپر</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 13 Feb 2012 17:38:24 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>مهمونی دوره</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دست آخر بعد از سالها صحبت کردن برای برقراری یک دوره کوچک خانوادگی موفق شدم تا همه رو متقاعد به این کار کنم&amp;nbsp; ، ایده ام برای این کار این بود که همه همدیگه رو ماهی یک بار ببینند و به یک نفر هم فشار نیاد ( یعنی مامان خونه )، اولین مهمونی دوره هم تو آپارتمان خودمون برگزار شد ، در نهایت سادگی .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;صبح رفتیم پیش بابا ، سنگش که حاضر شده بود رو حویل گرفتیم . هر چند باورش سخت بود و انجامش سخت تر ، اما آدمی تواناییهایی دارد بالقوه که درمواقع لزوم به شدت بالفعل میگردد . صبجانه را با مامان خوردیم ، مامان رفت خونه خودشون ، ما هم کمی خونه رو مرتب کردیم ، میوه خریدیم ، ماهی خرد کردیم و سرخ کردیم ، برنج شستیم ، میوه ها رو شستیم و خشک کردیم خورش قلیه ماهی درست کردیم . وقتی مهمونها اومدند هم بیشتر وقت رو با مهمونها سر کردیم به جای اینکه مثل دفعات قبل بیشتر در آشپزخونه باشیم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای دسر هم ژله چند رنگ و بستنی وانیلی سرو کردیم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خلاصه که مهمونی با یک نوع غذا رو به شدت توصیه میکنم . چون در این صورت به میزبان هم خیلی خوش میگذره.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه کار مهم هم این بود که همون روز برای نازنین ترین دوست دنیا از خونه عکس گرفتم و براش ایمیل کردم ، بعد تصمیم گرفتم به رسم قدیمی که از همه خونه هامون عکس گذاشته بودم ، عکس خونه جدید رو اینجا هم بگذارم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://golpar1980.persiangig.com/image/HOme38/IMG_5468.JPG" target="_blank"&gt;نمای 1&amp;nbsp; از سالن پذیرایی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://golpar1980.persiangig.com/image/HOme38/IMG_5470.JPG"&gt;نمای 2 سالن پذیرایی &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://golpar1980.persiangig.com/image/HOme38/IMG_5481.JPG"&gt;نمای 3 سالن پذیرایی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://golpar1980.persiangig.com/image/HOme38/IMG_5480.JPG"&gt;نمای 4 سالن پذیرایی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://golpar1980.persiangig.com/image/HOme38/IMG_5469.JPG"&gt;نمای آشپزخانه &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://golpar1980.persiangig.com/image/HOme38/IMG_5471.JPG" target="_blank"&gt;راهروی اتاق خواب &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://golpar1980.persiangig.com/image/HOme38/IMG_5473.JPG" target="_blank"&gt;دیوار پروانه ای &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://golpar1980.persiangig.com/image/HOme38/IMG_5475.JPG" target="_blank"&gt;دیوار پروانه ای 2 &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://golpar1980.persiangig.com/image/HOme38/IMG_5476.JPG" target="_blank"&gt;اتاق خواب 1 &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://golpar1980.persiangig.com/image/HOme38/IMG_5477.JPG" target="_blank"&gt;اتاق خواب 2 &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/554</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/8917791/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-8917791</guid>
      <pubDate>Mon, 13 Feb 2012 17:38:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هم خانه شدن ما هشت ساله شد .</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نه به ابر ، نه به آب&amp;nbsp; ، نه به برگ ، نه به این آبی آرام بلند ، نه به این آتش سوزنده که&amp;nbsp; لغزیده به جام ، نه به این خلوت خاموش کبوتر ها &lt;br /&gt;من به این جمله نمی اندیشم&lt;br /&gt;&amp;nbsp;من مناجات درختان را هنگام سحر&lt;br /&gt;رقص عطر گل یخ را با باد &lt;br /&gt;نفس پاک شقایق را در سینه &lt;br /&gt;کوه صحبت چلچله ها را با صبح&lt;br /&gt;گردش رنگ و طراوت را با بوته گل همه را می شنوم میبینم &lt;br /&gt;&amp;nbsp;به تو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی&lt;br /&gt;تک و تنها به تو می اندیشم ، همه وقت&amp;nbsp; ، همه جا&amp;nbsp; ، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم&lt;br /&gt;تو بدان این را تنها تو بدان ، تو&amp;nbsp; بیا تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب&lt;br /&gt;من فدای تو &lt;br /&gt;به جای همه گل ها تو بخند تو بخواه &lt;br /&gt;پاسخ چلچله ها رو تو بگو تو بمان با من تنها تو بمان&lt;br /&gt;در دل ساغر هستی تو بجوش &lt;br /&gt;من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست&lt;br /&gt;آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش&lt;br /&gt;&amp;nbsp;پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر و هوا را تو بگو &lt;br /&gt;تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم &lt;br /&gt;باقیست&lt;br /&gt;اخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;سالها گذشت از اولین باری که این شعر رو به یاد تو خواندم و چشمانم خیس شد و قلبم تپید ، و چه سعادتی بالاتر از این که همچنان بعد گذشت سالها این شعر رو که میخوانم صورت مهربانت مهمان چشمانم میشود و قلبم به یاد تو به تپش می افتد . هم خانه شدن ما هشت ساله شد .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/553</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/8909629/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-8909629</guid>
      <pubDate>Sun, 12 Feb 2012 11:48:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از ماست که بر ماست .</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- دیدی خانم ایکس چه شانسی داره ؟ شوهرش مثل پروانه دورش میگرده !&lt;br /&gt;- دیدی طرف چه پولی درمیاره ؟ چرا ما از این شانسها نداریم ؟&lt;br /&gt;- خانواده فلانی تا دیروز مستاجر بود ، چه شانسی داشت خونه به این خوبی خرید .&lt;br /&gt;- مردم از بچه هم شانس میارن ، که ما نداریم ، خانم ایکس بچه اش انقدر آرومه که آدم میمونه اگه اون بجه هست پس بجه ما چیه ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- آدم باید طالعش بلند باشه ! هرجا میری صحبت از فلانیه ، معلوم نیست چه جوری همه رو اینطور جادو کرده که همه دوستش دارند .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- دیدی آقای ایکس چه کار خوبی داره ؟ حالا ما باید ازکله صبح بدویم و به هیچ جایی نرسیم ؟ &lt;br /&gt;&amp;nbsp;و..و.. و..&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ای آدم باعقل ، نمیگم صددرصد آدمها ، که همیشه استثنا هست ، ولی چرانمیگی اون خانم با همسرش چطور زندگی کرده ؟ چقدرهمراه او بوده که امروز تو میبینی شوهرش مثل پروانه دورش میگرده ؟!! تا حالا به این مساله هم دقت کردی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هیج وقت حسرت پول درآوردن کسی رو نخورید ،&amp;nbsp; اول اینکه باید بخواهید که پولدار شوید یعنی این مساله به خواسته قلبی شما دقیقا وابسته هست ، بعد دوراه پیش رو دارید :1- پول در آوردن از هر راه ممکن که قطعا مورد تایید خیلیها نیست ، پس حسرت پول هر پولداری رو خوردن اشتباه است . &lt;br /&gt;2- پول در آوردن از راه سالم که کاری است بس دشوار ، نیاز به زحمت ، هوش ، استعداد و پشتکار فراوان دارد . آیا شمایی که حسرت پول دیگران رو میخوری این قابلیتها رو داری ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حتما خانم فلانی یا آقای بهمانی که تا دیروز مستاجر بوده و امروز خونه خوبی خریده ، با برنامه پیش رفته ، حتما برای پیدا کردن این خونه خوب وقت گذاشته و نکته مهم اینه که خواسته خودش رو می دونسته ، خیلی از آدمها نمیدونند از زندگیشون دقیقا چه خواسته ای دارند ؟ فقط دستاورد اطرافیان رو می بینند و یا حسرت می خورند و یا هدف خیالی تعریف میکنند بدون هیچ برنامه ریزی .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خانم فلانی اگر بچه آرومی داره ، حتما این آرامش رو خودش یا همسرش یا هردو با هم به فرزندشون هدیه کردند ، در مورد رفتار خودت با فرزندت هیچ تا به حال کنکاش کردی ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آدمها دو دسته هستند ، اونهایی که درونگرا هستند برای خودشون زندگی میکنند ، برای هیچ کس جز خودشون وقت صرف نمیکنند ، اگه مهمونی برگزار کنند بسیار ساده اون رو پیش میبرند طوریکه زحمت زیادی رو متحمل نشند ، اگه با دوستی قرار ملاقات میگذارند سعی میکنند محل قرار حتی الامکان نزدیک به محل کار یا زندگی خودشون باشه و ... دسته دوم آدمها برونگرا هستند ، با دیگران زندگی کردن و شادی کردن رو دوست دارند ، مهمونیهای زیاد و بزرگ میگیرن ، برای دیدن یک دوست هر جایی که باشه میرن ، برای انجام دادن کاری برای دوست یا آشنا پیش قدم هستند . هر دو دسته خصوصیات خوب و بد دارند و نمیشه گفت که کدومشون انسان والاتری هستند ، اما قطعا اکثر آدمها بیشتر درمورد انسانی صحبت میکنند که بیشتر با اونهاست ، بیشتر برای اونها وقت صرف میکنه . انسان درونگرا خودش این خصوصیت اخلاقی رو انتخاب کرده و از مزایای درونگرایی لذت میبره پس چه نیازی داره به تعریف دیگران ؟ شاید داره خودش رو گول میزنه ، اون انسان درونگرایی نیست ، انسانی برونگراست که تشنه شنیدن تعریف و تمجید دیگرانه ، اما از سر تنبلی سعی میکنه نقش انسان درونگرا رو بازی کنه که انسان درونگرای واقعی هیچ به تعریف و تمجید دیگران احساس نیاز نمی کند .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کار خوب داشتن هم باید خواسته قلبی باشد و هم نیاز به پشتکار و هوش واستعداد دارد ، جوون بیست و چند ساله ای که از پشت میز دانشگاه اومده بیرون ، میخواد یه روزه مدیر بشه ، کارمندی که سالها هیچ به دانسته هاش اضافه نکرده منتظر ترفیع کاری هست ، باور داشته باشید که کسی که در کارش موفق هست از روز اول این جایگاه رو نداشته ، از صفر شروع کرده ، هر روز یاد گرفته و هر چه یاد گرفته یاد داده ، پشتکار جدی&amp;nbsp; داشته و هر روز یک قدم جلوتر رفته موانع رو از سر راهش برداشته و پیش رفته .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و .. و ..&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پ . ن :خیلی وقته که میخوام در مورد این موضوع بنویسم ولی همیشه از نوشتنش طفره میرم ، دلیلش رو دقیق نمی دونم ، شاید ترس از قضاوته ، ترس از اینکه دیگران من رو متهم کنند به خودخواهی و خودپسندی .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ولی چون پست قبلی رو خیلی با عجله نوشته بودم چون&amp;nbsp; اون روز دل پری داشتم ، به این نتیجه رسیدم که پست قبلی نیاز به پیوست داره .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/552</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/8884953/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-8884953</guid>
      <pubDate>Wed, 08 Feb 2012 06:46:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>انسانم آرزوست</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;-وقتی ژاپن زلزله اومد هرکسی&amp;nbsp; به اندازه نیازش خرید میکرد تا مواد غذایی برای نیاز بقیه فراهم باشه ، اینجا مردم بدون هیچ علم سیاسی و بنا به حرفها و شایعات و گاها نقدهایی که زبون به زبون گشته ، ازترس قحطی هجوم آوردن به فروشگاه ها و خرید میکنند ، برای خرید هفتگی رفتمه بودم به یکی از این فروشگاه های زنجیره ای ، فرار رو بر قرار ترجیح دادم ، واقعا انبار این مردم تا کجا پر میشه ؟ چند هفته ، چند ماه ، چند سال می تونه جوابگوشون باشه&amp;nbsp; تا از قحطی نجات پیدا کنند . چطور میتونند خودشون داشته باشند و دیگران نداشته باشند ؟!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- پشت چراغ قرمز نیایش دویست سیصدمتر بالای بیمارستان قلب ، ساعت هشت صبح ، صدای آژیر آمبولانس میاد ، نگاه میکنم تو آینه ، صدای آمبولانس قلبم رو فشار میده ، منتظرم که چراغ سبز بشه ، تا آمبولانس راه بگیره و برسه به بیمارستان ، چراغ که سبز میشه ، همه سعی میکنند با آمبولانس مسابقه بگذارند و ازش راه بگیرن ، راننده آمبولانس تقاضا میکنه که ماشینهای جلویی بهش راه بدن ، که کاش این تقاضا رو از آسفالت خیابون میکرد ، آسفالت خیابون دلش مهربونتر از این مردمه !!چراغ قرمز میشه و آمبولانس همچنان&amp;nbsp; پشت چراغه ، بعد مدتی آژیر آمبولانس قطع میشه ............ نمی دونم چرا راننده آمبولانس از آژیر کشیدن نا امید شد ؟ امیدوارم حدسم درست نباشه ................&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به کجا میریم ما ...........................................از زندگی چی میخواهیم جز زود رسیدن و سیر بودن و راحت خوابیدن ، همه اینها خوبه اما نه به هر قیمتی ، همه اینها خوبه اما کافی نیست ..............بیدار شیم و سعی کنیم بیدار کنیم اطرافیانمون رو ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/550</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/8827927/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-8827927</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 20:18:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خودشیفتگی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد یک روزکاری و چت کردن با نازنین ترین دوست دنیا و دیدن عکسهای بسیار جذابی که برام فرستاده بود ، راهی امور تقویت روحیه شدم ، با مادام تماس گرفتم ، فرصت نداشت که به دیدنش برم ، بنابراین یکسره راهی باشگاه انقلاب شدم ، روزی بود که فرصت زیاد داشتم ، اول رفتم برای بعد ورزش وقت ماساژ&amp;nbsp; ریلکسی بگیرم ، اما وقت برای ساعت موردنظرمن&amp;nbsp; نبود ، تنها نیم ساعت بهم وقت دادند&amp;nbsp; ، سریع در چشم به هم زدن لباسم رو عوض کردم و رفتم اتاق ماساژ ، موزیک ملایم ، خانم خوش رو که از نظر من بسیار ماهربود و از نظر او من بسیار پر انرژی و همراه . کمی با هم صحبت کردیم ، چون شونه هام پر از گره بود شروع کرد با من صحبت کردن و دائم هم از اینکه آرامش و سکوت رو به هم میزنه ازم عذر خواهی میکرد ، بعد چند روز پشت هم که از آدمهای مختلف که دوستشون دارم تعریف و تمجید شنیده بودم ، خانم ماساژور هم حجت رو تموم کرد و گفت :" خیلی بدن پر انرژی داری ، بدنت باهام همراهی میکنه ."&lt;br /&gt;براش توضیح دادم که من از این وادیها دور نیستم واز وقتی تو کلاس یوگا یاد گرفتم که ماساژ برای بدن مفیده ، ماساژ میگیرم ، سعی می کنم رها باشم و رها زندگی کنم ، گره هایی هم که امروز می بینه ، ناشی از روزهای سختی بوده که ماههای قبل برمن گذشته ، &lt;br /&gt;والبته مثل همه انسانها که دوست دارند مورد تمجید قراربگیرند از تعریفش لذت بردم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وقتی هم فهمید که بعد ماساژ میخوام برم ورزش ، گفت مرد میخواد که بعد این ماساژ ریلکسی بره ورزش کنه ، البته مرد قدیمی !!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما من بعد ماساژ ، بی درنگ&amp;nbsp; لباس ورزش رو پوشیدم ، و به تمام حرفهای شیطانی گوش ندادم ، وقتی وارد سالن شدم ، طبق روالی که مربی بهم گفته بود ، اول رفتم سراغ تردمیل ، خانمی که روی تردمیل بغلی بود تند و تند صحبت میکرد ، نگاه کردم دیدم تردمیل بغلیش از اون سمت کسی نیست ، توِی آینه نگاه کردم هدستی چیزی هم تو گوشش نبود که بخواد با موبایل صحبت کنه ( که البته استفاده موبایل تو سالن ممنوع هست ) ، باور کنید هم خنده ام گرفته بود ، هم ترسیده بودم ، داشتم با خودم فکر میکردم که ای بابا درسته که من خودم تو تنهایی با خودم حرف میزنم ، اما چرا این بنده خدا داره تو این جمع تنهایی با خودش حرف میزنه ؟ ده دقیقه ای من درگیر این فکر بودم ، و خانم هم تند و تند ، پشت هم حرف میزد ، تا اینکه از ردیف جلوی تردمیلها ، سه چهار تا اونورتر خانمی شروع کرد به جواب دادن بهش ، و من تازه فهمیدم که آهان داره با اون خانمه حرف میزنه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وخلاصه ثابت کردم که بنده هم کم فضول نیستم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ولی هیچ حسی تو دنیا بهتر از حس بعد ورزش نیست ، هرچند شروعش برای تنبلی چون من سخته ، اما بهترین روش برای رفع خستگی و تجدید روحیه هست .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/549</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/8742755/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-8742755</guid>
      <pubDate>Mon, 16 Jan 2012 18:30:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ای دیو سپید ، ای دماوند</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وقتی هوا کمی به من لطف میکند و بادی میوزد ، بارانی میبارد هر چند اندک ، دودها و آلودگیها کمی از شهرم رخت بر میبندد ، و من پشت کوههای شهرم که استوار و آرام ایستاده اند ، قله دماوند زیبا رو می بینم دلم میلرزد ، از لرزشهایی که لرزش دل عاشق است .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دلم از عشق وطن میلرزد و چشمم به دردش می گرید .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساعتها از دیدن این دیو سپید سیر نمیشوم .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/548</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/8729717/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-8729717</guid>
      <pubDate>Sat, 14 Jan 2012 20:38:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من از آن روز که دربند توام آزادم .</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- بیدار شدن تو اتاق خوابی که پرده هاش گلهای رنگ بهار رو دارند ، دیوارش تابلوی گل زیبایی رو به خودش داره و هواش عطر نفس مهربونترین مرد دنیا رو ، موهبتی الهیست که شامل حال من شده ، چشمهام رو که باز می کنم قدردان این نعمت لبخندی به گیاهان اتاقم می زنم و سلانه سلانه از جام بلند میشم ، مدتهاست که دارم تمرین کنم که عجله کردن رو از زندگیم حذف کنم ، وقتی بیدار میشم و آبی به صورتم ، مسواکی به دهان و دندان ، شانه ای به مو میزنم ، لیوانی آب می خورم ، ظرف نهارم رو از یخچال بر میدارم ، با توجه به برنامه روزانه لباسم رو انتخاب میکنم ، اگر روز ورزش باشد ، کوله بار لباس ورزشی رو بر میدارم ، مدتی هست که با خودم مهربان شده ام و دوباره ورزش میکنم ، روزیکه تصمیم گرفتم با خودم مهربان باشم ، زندگی هم با من مهربان شد و بانوی زیبا روی و زیبا خویی رو برسرراهم قرار داد ، بانویی که هم سن و سال پدرم هست و حالا بعد یک ماه برایم به نیرویی عظیم تبدیل شده جهت تقویت اراده ام&amp;nbsp; .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روزگار این روزهای من کار هست و کار ،اما نه مثل روزهای قبل ، ورزش می کنم ، رژیم غذایی می گیرم ، از پوستم مراقبت می کنم و سعی میکنم زندگی کنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- بالاخره خونه جدید هم اینترنت دار شد و می تونم امیدوار باشم که بیشتر وبلاگ بنویسم و بیشتر وبلاگ بخونم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- عمه عزیزم بهم یاد آوری کرد که در آرشیو منزل ما فیلمی هست به اسم فیلم عروسی ، وقتی رفتم سراغش تا ببینمش ، می ترسیدم ، فکر میکردم طاقت دیدنش رو ندارم ، بار اول چشمهام خیس شد ، اما حالا هر شب قسمتهاییش رو می بینم و شاد میشم ، شاد میشم که امروز عاشق تر از اون روزها هستم ، شاد میشم که اون روز لبخند رضایت رو ، روی لبای پدرم می بینم . شاد میشم که پیش پدر ومادرم بابت انتخابم سرافرازم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/547</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/8700941/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-8700941</guid>
      <pubDate>Tue, 10 Jan 2012 13:11:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سی و یک ساله شدم .</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و بدین سان بعد از دوازده روز داغداری و تفکر که چطور می تونم روز تولدم رو بی تو سر کنم ، بعد دوازده روز یاد آوری خاطرات سی جشن تولدی که تو در اون حضور داشتی ، دیشب رفیقت داستان رو برام آسونتر کرد ، وقتی رسیدم خونه ، با چراغهای خاموش و شمعهای روشن کیک تولد روبه رو شدم و هدیه ای بسیار ارزنده . &lt;br /&gt;و بدین سان من با قلبی که چند وقتیه یک حفره بزرگ داره اما امید به بخش دیگرش داره ، سی و یک ساله شدم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;پ . ن :- عزیزم ، عشقم ، ممنون بابت شب قشنگی که برام ساختی .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- بابا جان بهت گفته بودم اگه میتونی به عنوان کادوی تولد بیایی به خوابم ، به خوابم نیومدی اما دیشب در طول 5 ماه گذشته آرومترین و عمیق ترین و شیرین ترین خواب رو داشتم . ممنون که با منی .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://golpar1980.persiangig.com/image/246614_1733832865189_1219571117_31506313_1862504_a.jpg" alt="" width="180" height="257" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/546</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/8464370/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-8464370</guid>
      <pubDate>Sun, 04 Dec 2011 05:41:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>علامت سوال</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هیجده ساله بودم که رفتم دانشگاه ، درست شش ماه بعد اینکه مدرسه و پیش دانشگاهی رو تموم کردم ، وارد دانشگاه شدم ، داشنگاه دولتی ، که روز ثبت نام نه تنها پولی نگرفت بلکه می تونستیم از کمک هزینه ماهیانه هم استفاده کنیم ، &lt;br /&gt;در مورد لباس و پوشاک هم پدر و مادرم براین عقیده بودند که کم بخر اما خوب بخر ، اول هر فصل هر چی نیاز داشتیم از بهترین فروشگاه ها و بهترین کالاها خریداری میشد و من هیچ نیازی به پول نداشتم اما از روز اولی که وارد دانشگاه شدم ، احساس کردم باید مستقل باشم ، به دنبال کار بودم ، تو سایت کامپیوتری دانشگاه&amp;nbsp;کار میکردم&amp;nbsp;، حقوقم ساعتی دویست تومان بود که میشد هفته ای دوهزار تومان ( سال 78) ، برای مجله های آموزشی دانشکده خودمون و جاهای دیگه مقاله تخصصی ریاضی و فیزیک ترجمه میکردم ورقی هزار تومان . از درآمد کم یا کار زیاد نا امید نمیشدم ، سال اول دانشگاه که تموم شد ، در حالیکه تو یه شرکت اپراتور کامپیوتر بودم ( کاری بسیار ساده و شاید در نظر خیلی ها دور ازشان دانشجوی ریاضی محض دانشگاه سراسری ) فهمیدم که تو دانشگاه های ایران&amp;nbsp;نمیشه همه چیز رو کامل یاد گرفت ، کلاس زبان ثبت نام کردم ، بعد ازظهر گرم تابستون وقتی ساعت کاری تموم میشد از آرژانتین میرفتم میدون ولیعصر کلاس زبان ، وقتی هم سال دوم دانشگاه روشروع کردم ، یک موسسه بیرون دانشگاه کلاس برنامه نویسی و طراحی وب می رفتم . &lt;br /&gt;آخرای سال دوم دانشگاه بودم که اون شرکتی که کار میکردم تعدیل نیرو کرد و من بیکار شدم ، از اون موقع تدریس رو شروع کردم ، کاری که بهش علاقه ای نداشتم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وقتی درسم تموم شد و به صورت کاملا جدی رفتم سراغ بازار کار ، دیدم که رشته ریاضی نه تنها تو دانشگاه های ما درست تدریس نمیشه ، بلکه بیرون دانشگاهه ها هم براش کاری نیست ، فقط تدریس هست که اون هم مدرسه های دولتی مختص فارغ التحصیلهای رشته دبیریه و مدارس غیر انتفاعی هم مخصوص دبیران با سابقه و بنام . کلاس حسابداری رفتم ، شش ماه بی وقفه تلاش کردم و درست بعد شش ماه استخدام شدم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از اون روزها خیلی میگذره ، نزدیک به هشت سال گذشته ، حالا هم کار ثابت دارم و هم در آمد ثابت .حالا از نظر مالی مستقل هستم همونی که در هیچده سالگی دنبالش بودم . این روزها گاهی درمورد ادامه تحصیل فکر میکنم هر دانشگاه پولی هم که بخوام میتونم برم ، کافیه از یک ماه حقوقم صرفنظر کنم&amp;nbsp;! ، اما غیر اینها موضوعی هست که مدتهاست علامت سوال بزرگی رو تو ذهنم به وجود آورده ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دخترهاو پسر های زیادی تو فامیل و دوست و آشنا سراغ دارم که بعد دیپلم وارد دانشگاه شدند ، یا دانشگاههای پولی یا دولتی ، از روز اول ناله سر دادند که استادها خوب نیستند و بی سوادند ،وقتی دوره کارشناسی تموم شد ،گفتند :" کارنیست " و من همیشه بهشون گفتم : " کار هست شما باید توقعاتتون رو پایین بیارید " ، در حالیکه این دوستان هیچ کدوم از استادهای دانشگاه ها رو قبول نداشتند و نتونسته بودند با مدرکی که گرفته بودند کاری پیدا کنند، تقریبا نود و نه درصدشون وارد مقطع کارشناسی ارشد شدند ، و از نودونه درصد ، نود درصدشون برای گذروندن دوره کارشناسی ارشد شهریه هایی پرداخت میکنند که معادل حداقل دو ماه کارکرد یک کارمند متوسطه .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سوال من اینه که دانشگاه رفتن یا جهت کسب دانش هست یا مهارت جهت فعالیت اجتماعی ، وقتی هیچ کدوم حاصل نمیشه ، چه اصراری هست بر ادامه دادنش ، اون هم تو شرایط اقتصادی بد و گذاشتن فشار روی دوش پدر ومادری که از هیجده سالگی به بعد هیچ وظیفه ای مبنی بر تامین مالی فرزندانشون ندارن. خیلی خوشحال میشم نظر شما رو بدونم شاید این علامت سوالها از ذهن من پاک بشه .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/544</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/8413143/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-8413143</guid>
      <pubDate>Sat, 26 Nov 2011 10:23:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزمره از نوع ام پی تری</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکی از کارهایی که همیشه ازش لذت میبردم و هنوز هم میبرم ، مهمونی دادن و البته مهمونی رفتنه ، بنابراین تو این روزها که همش تلاشم برگشت به زندگی عادی و روزمره هست ، تو روزهایی که ساکن خونه جدید شدیم که با وجود همه دغدغه های خریدش و نگرانی تعمیرات و ... اون رو به عنوان خونه خودمون خیلی دوستش داریم بهترین کار رو در این دیدم که برای تلاش برگشت&amp;nbsp;به زندگی عادی&amp;nbsp;&amp;nbsp; کسانی که دوست دارم رو میهمان خونه جدید کنم . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین مهمونی&amp;nbsp; رسمی روز سه شنبه بود ، خانواده امیر مهمان بودند و من میزبان ، از روز دوشنبه خودم رو درگیر کارهای مهمونی کردم ، از اینکه ذهنم درگیر این کار مثبت بود راضی بودم ، صبح ساعت ده نشده ، تو فروشگاه امیر بودم و یک عدد زبون و چند تا تکه فیله مرغ خریدم ، نمی خواستم تا عصر منتظر بشم ، ممکن بود که تا عصر مواد مورد نظرم تموم بشه ، خرید ها رو گذاشتم تو یخچال شرکت ، مشغول کارهای روزانه شرکت شدم ، ساعت 5 نشده از شرکت اومدم بیرون . وقتی رسیدم خونه ، هنوز لباسم رو عوض نکرده بودم ، زبون رو شستم ، چربیهای اضافه رو جدا کردم ، یک قابلمه بزرگ رو پراز آب کردم ، دو عدد پیاز ، سه حبه سیر ، زردجوبه ، دارچین ، فلفل و زبون وجراغ گاز رو روشن کردم با شعله کم .&lt;br /&gt;فیله ها رو ریز تر خرد کردم ، بسته بندی شده گذاشتم تو فریزر ، کرم اوله رو که از یکشنبه شب آماده کرده بودم ، از یخچال در آوردم ، نسکافه رو اماده کردم و همون موقع امیر با نون و کیک از راه رسید ، وقتی همسر جان مشغول خرد کردن نونها بود ، با کیک و کرم اوله و نسکافه و پودر کاکائو تیرامیسو رو درست کردم . با پودر ژله آناناس و آب داغ و بستنی وانیلی ژله رو درست کردم ، وقتی دسرها رو&amp;nbsp; گذاشتم توی یحچال ، بادنجان کبابی که از فریزر در آورده بودم ، نرم شده بود ، در حالیکه بادنجونها سرخ میشد ، گوجه های میرزا قاسمی رو خرد کردم و بعد سرخ شدن بادنجونها گوجه ها رو ریختم توی تابه تا اونها هم سرخ بشن و مشغول درست کردن سیر داغ تازه شدم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت یازده شب ، زبون پخته شده&amp;nbsp; و ورقه شده توی یخچال بود ، میرزاقاسمی اماده بود و فقط باید تخم مرغ بهش اضافه میشد ، صبح سه شنبه راس ساعت هشت بیدار بودم ، هویچ و کلم و قارچ و سس خوراک زبون جداگانه پخته شد ، مرغها سرخ شد و با آبغوره و رب و زعفرون پخته شد ، زرشک خیس داده شد و سرخ شد ، برنج آب کشی شد و دم کشید ، مرغ سالاد سزار گریل شد ، نونهای سالاد سزار با سبزی تست شد و بعد خرد شدن کاهو سالاد سزار و بعد اون هم سالاد فصل آماده شد .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساعت سه دو تایی رفتیم پیش بابا و خوشبختانه ترافیک هم نبود تا چهار و نیم برگشتیم خونه و به ادامه کارها مشغول شدم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سس مایونز و خردل و روغن زیتون قاطی شد و سس سالاد آماده شد ، &lt;br /&gt;آبلیمو و عرق نعنا و شکر وآب تو پارج مخلوط شد و پایه کوکتل درینک هم آماده شد ، مهمونها اومدند ، نوشیدیم و خندیدیم ، شام خوردیم و خوش بودیم ...........................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما باز صبح روز چهارشنبه با سردرد بیدار شدم ،سر دردی که میدونم ریشه عصبی داره . امیر رو رسوندم فرودگاه ، تا دم در شرکت رفتم ، اما سردرد امانی نداد تا وارد شرکت بشم و به کار روزمره برسم ، همونجا دوباره برگشتم خونه و تا عصر چهارشنبه با سردرد دست به گریبان بودم .حتی نتونستم کلاس موسیقی برم .&lt;br /&gt;پنج شنبه برای انجام کارهای عقب افتاده شرکت ، رفتم شرکت و نصف بیشتر روز رو تو شرکت بودم ،نهار رو با همکارهای قدیمی شرکت قبلی&amp;nbsp; تو خانه هنرمندان خوردم و خیلی به یاد رهای عزیز بودم و اینکه حتما یه برنامه ای بگذارم که اونجا با هم غذا بخوریم ، شام هم مهمان خواهر جان عزیز بودیم و بسیار خوش گذشت ، تو خونه دو تا معمار با دکوراسیون زیبا ، نور رویایی شمعها که بسیار هنرمندانه طراحی شده بود ، آسایشی که تو خونه خواهر داری ، لطف میزبان که شامل حالت هست و هر کاری دلت خواست میتونی بکنی ، حتی به راحتی میتونی ابراز خستگی کنی و روی کاناپه دراز بکشی ، &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام / عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام &lt;br /&gt;همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام / ساقی شکر دهان و مطرب شیرین سخن&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;هرکه این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی&amp;nbsp; تباه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز جمعه هم درگیر یک&amp;nbsp; مهونی دیگه ، پختن قرمه سبزی و سوپ قارچ و ته چین ، پودینگ شکلاتی و پذیرایی از مهمونها و.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما باز هم اولین ساعات شنبه و بیدار شدن از سردرد و تهوع و .....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز با وجود همه تلاشهام اول خط هستم ، هنوز نتونستم به زندگی عادی برگردم و این رو فقط خودم میدونم وشریک زندگیم و البته همه دوستانی که این نوشته ها رو می خونند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درد ما را نیست درمان الغیاث / هجر ما رانیست پایان الغیاث &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sokhan.persianblog.ir/post/543</link>
      <author>گلپر</author>
      <comments>http://sokhan.persianblog.ir/comments/836/8370353/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-836.post-8370353</guid>
      <pubDate>Sat, 19 Nov 2011 21:21:05 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
