عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

همیشه بر این باور بودم که خیلی از چیزهایی که آرزوی زمان حالمونه ممکنه در آینده که به واقعیتی تبدیل بشه برامون اونقدر جذاب و دوست داشتنی نباشه ، با این عقیده همیشه سعی می کنم که از حال لذت ببرم و در حالیکه برای آینده ای روشن تلاش می کنم امروزم رو فدای فردام نکنم .
یادمه اولین آموخته ای که از پدرم در مورد زندگی آینده شنیدم این بود که :" سعی کن با اولین پس اندازت برای خودت ملکی تهیه کنی ." و این گفته چون والدی در ذهن من نقش بسته بود ، حتی این روزها که وارد دنیای بازرگانی شدم و تا حدی اعتقادم بر این است که روزگار سرمایه گذاری بر ملک تمام شده اما همچنان در لایه های مغزم به دنبال این بودم که در جایی زندگی کنم که از آن خودمان باشد و حتی باید بگم که یکی از آرزوها و نقشه هایی بود که برای آینده میکشیدم ،

وقتی از آپارتمان طبقه سوم که اجاره ای منطقی جهت پس انداز خرید خانه داشت ،  عزم رفتن کردم ، نیتم این بود که امروزم رو فدای فردا نکنم ، به همه اعلام کردم که کمردرد مجالی برای بالا رفتن از پله ها نمی گذارد ، که البته دروغ هم نبود اما نیت اصلی من پذیرایی از مهمان عزیزی بود که توانایی بالارفتن از سه طبقه پله رو نداشت .

آپارتمان جدید زیبا بود ، جا دار بود ، زندگی رو برام راحت تر میکرد وصدالبته که به من آرامشی میداد چون می تونستم با وجودی آسانسوری که کنار در آپارتمان باز میشد پذیرای مهمونی باشم که همیشه آرزو داشتم ازش پذیرایی کنم .

مهمون من چند بار اومد خونه مون ، آخرین عکسهایی که ازش دارم که لبخند عمیقی روی لبش هست تو خونه من بود ، به فرنوش گفته بود که به دخترم ، به خونه اش ، به  دکوراسیون خونه اش ، به پذیراییش اقتخار میکنم .

وقتی می اومد ،خونه ام نورانی میشد ، برکتی بود که می اومد و من رو خوشحال و شاد میکرد .

حالا که دارم اینها رو مینویسم ، تو خونه ای هستم که مال خودمه ، طبق آرزوی قدیمی ، طیق سفارش پدر ، اما با اینکه از داشتنش خوشحالم ، اون حسی رو نداشتم که گذشته بهش فکر میکردم ، از خونه اجاره ای که اومدم بیرون ، از دیوارها خداحافظی کردم ، از دری که به روی پدر عزیزم باز شده بود خداحافظی کردم ، از آسانسور که اون رو راحت به خونه من رسونده بود تشکرکردم .

خوشحالم که سه سال پیش حالم رو فدای آینده نکردم ، می دونم که تو خونه جدید هم بابای خوبم مهمونم میشه ، عکسش که به دیواره گاه و بیگاه به من لبخند میزنه .

پ .ن :این چند وقت که نبودم درگیر خرید خونه و اثاث کشی و مهمون خارجی برای شرکت و اظهار نامه و مناقصه و ماموریت بودم ممنون که جویای احوالم بودید تلاش میکنم که روزمره نویسی رو شروع کنم ، خیلی دوست دارم که از شادیها و خوبیها بنویسم و شرمنده ام که اگر دلتنگیهام باعث مکدر شدن خاطر دوستان خوبم میشه ،شاید دلیل کم نوشتنم هم همین باشه .

 

“The past is history, the future is a mystery, but today is a gift—that's why they call it 'the present'”:

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

تو زندگی آدمهای مختلفی پیدا میشن و وارد زندگیت میشن ، وقی وارد میشن همه یه نقابی دارن ، بعضی ها نقابهاشون انقدر کاغذی و مصنوعی هست که خیلی زود نقابی که روی صورتشون هست و اونها رو انسانی مهربان ،پاک سرشت ، متعالی و آرمان خواه نشون میده ،از روی صورتشون برداشته میشه ،

بعضی ها هم که بین خوبی و بدی ، بین بدخواهی و نیکخواهی ، بین دوست داشتن و کینه ورزیدن گیرکردند هم دیر یا زود نقاب اصلی روی صورتشون باقی میمونه و اون یکی نقاب از صورتشون بیرون می افته .

گاهی هم نقاب خوبی و نیکخواهی و آرمانخواهی آنچنان در صورت بعضی ها تنیده میشه که انگار پوست صورتشون شده .

تو زندگی شخصی آدمهای مختلفی رو تجربه کردم ، آدمهای با نقاب کاغذی رو زود شناختم  و گذاشتم کنار ، آدمای دسته دوم هم کم نبودند، خیلیهاشون خوب بودند و سعی می کردند که بد باشند ، ولی همچنان خوب باقی موندند ، اونهایی هم که بین بدی و خوبی ، بدی رو انتخاب کردند رو از صحنه زندگیم جدا کردم .

دوست خوب نعمت والایی هست که من همیشه به سفارش پدر و مادرم به دنبالش بودم وخوشبختانه بعد از پدر که اولین دوست و بهترین دوستم بود ، تو روزهای اول مدرسه با دختری آشنا شدم ، بهتر از آب روان . دوستیمون هنوز ادامه داره و من ازمادرم قدردانی می کنم که به من کمک کرد تا هم دوست خوبی پیدا کنم و هم این دوستی رو حفظ کنم .
با اینکه آدم در گذشت سالها رشد می کنه ، علایقش تغییر میکنه و .... من همچنان با بهار لحظات خوبی رو سپری میکنم و از بودن باهاش لذت می برم .

خوشحالم که دوست دوران کودکی که تنها دست مایه برقراری ارتباط باهاش احساسات پاک و بی آلایش کودکی بود انقدر خوب و کامل هست.

اما هر چقد تجربه بیشتر میشه پیدا کردن دوست سخت ترمیشه و من با این وجود در آستانه سی سالگی دوستی پیدا کردم که نقابی داشت همرنگ صورتش و همجنس با دلش .

روزهای خوبی رو در کنار هم داشتیم ، روزهای امتحان هم کم نبودند ، روزهای درد دل ، روزهای بیماری، روزهای از دست دادن پدری نازنین .

و من از روز اول می دونستم این نزدیکی مادی دیری نخواهد پایید و این دوست در جهت تعالی قصد هجرت دارد . و این روز خیلی زود فرارسید ...
دوستم در آخرین لحظات دیدار قلبم لرزید ، اما به چشمانم سپرده بودم که خیس نشوند تا خاطرت مکدر نشود . بوسه هایی که بر گونه ام میزدی گرم و با احساس بود و تا دلم رخنه کرد اما چشمان من بسیار مطیع بودند، برق زدند اما خیس نشدند .

همه خوبیها و شادیها و سلامتیها بدرقه راهت . از دوستی با تو خرسندم ، و می دانم که این دوستی بعدی فراتر از بعد مادی دارد و اگرچه بعد مسافت بالاست اما قلب من در کنار تو خواهد تپید .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳٠ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

در عین اینکه بسیار مهربون و صمیمی و احساساتی بودی ، به طرز عجیبی منطقی و واقع گرا بودی ، و برای من که مرید همیشگیت بودم ، گریزی نبود جزاینکه از تو پیروی کنم و منطقی باشم ، در سخت ترین و سخت ترین و سخت ترین لحظه زندگیم ،پاهام رو محکم نگه داشتم ، هر کدوم از دستهام رو پایه دیگری کردم و استوار ایستادم ، در حالیکه از درون شکسته بودم و خرد شده بودم ، نظاره کردم سپردن نازنین ترین نازنین ها رو به خاک .

روزها میگذره ، تاریخ گذشت بیش از بیست روز رو نشون میده و دیگر پاهای من تاب ایستادن نداره ، دستانم قوتی نداره تا حائل دستانی دیگر باشد، اشک گاه و بیگاه مهمون چشمهای بی فروغ من میشه و ......

آموخته های زیادی از تو دارم ، زمزمه شعر پریا با صدای تو در سالهای کودکی هنوز تو گوشم هست :

"زار و زار گریه میکردن پریا
مثل ابرای بهار گریه میکردن پریا ....
"

گفته بودی که با معلم و دوست چطور رفتار کنیم ، تمرینهای ریاضی و فیزیک نوشته بودی و حل کرده بودیم ، کوه نوردی رفته بودیم و اصول کوه نوردی رو بهمون گفته بودی ، گفته بودی که باید قدر هر انسانی رو دونست و وجود هر انسانی قابل احترام هست ، محبت کردن و کینه نورزیدن رو خیلی سفارش کرده بودی ، روزهای اول زندگی مشترک گاه گاهی ، گوشه ای کناری تذکر هایی میدادی که همه کار آمد و لازم بود ، تو کار هر جا موضوع  خاص و پیچیده بود گره مشکل دست تو بود و می گفتی چه جوری گره کور باز خواهد شد ، همه چیز رو گفته بودی ، خیلی چیزها رو یاد داده بودی .............

اما، اما ، اما چرا نگفتی باید در برابر این غم بزرگ چطور استوار بود ، تو عزیزان زیادی رو از دست داده بودی که با یاد اونها زندگی میکردی!!!!!

روزهایی که به یاد دوستان قدیمی و برادر شهیدت بیداد استاد شجریان رو گوش میکردی و اشک میریختی رو به یاد میارم ، و می بینم با وجود همه اونها ایستاده بودی و محکم و استوار ادامه میدادی ، اما من گویا مرید خوبی نبودم چون تاب و تحمل تو رو ندارم در برابر از دست دادن عزیزی چون تو رو .

روز نهم اسفند هشتاد و چهار وقتی لخته خون لعنتی روی مغز نازنینت لونه کرد ، در حالیکه در درون خون میگریستم و تو توانای گفتن حتی یک کلمه رو نداشتی و با چشمانت با من حرف میزدی ، محکم ایستادم تو گوشت زمزمه کردم : " مبارز ، باید مبارزه کنی ، نبردی جدید در راه هست ."

و باز ثابت کردی که مبارزی نستوه و استواری .

روز هفت تیر نود ، وقتی تن خسته و بیمارت رو دیدم ، مفلوک بودم دیگه تاب دیدن زجر کشیدن تو رو نداشتم . اما باز تو گوشت زمزمه کردم  : " قهرمان من خسته نباشی ، عاشقتم ، همیشه ، همه جا ، همه وقت ."

و این آخرین دیدار ما بود .

عاشقان را بگذارید بنالند هنوز
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنیم
من نگویم که به درددل من گوش کنید
بهتر آن است که این قصه فراموش کنید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٩ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

آپارتمان ما یه آپارتمان تر و تمیز و امروزیه ، من وقتی میخواستم به این آپارتمان اثاث کشی کنیم قند تو دلم آب میشد ، از اینکه توالت فرنگی هست ، از اینکه آسانسور هست ، حیاط زیبا پر از گلهای رز رنگارنگ و شمشادهای سبز  هست ،‌کمد دیواری بزرگ و .... خلاصه خونه رو خیلی دوست میداشتم و هنوز هم دوست دارم ، اما نکته ای هست که  مثبت نیست و این مثبت نبودن یکی دو تا نکته تو آپارتمانهای امروزی غیر قابل اجتنابه ،
دیوارهای آپارتمان نقش پرده ای  ضخیم رو بازی میکنند که تنها مناظر آپارتمان بغلی رو از چشم ها مخفی میکنند اما از نظر صدا هیچ نقشی در فیلتر کردن و مانع بودن ندارند .

تو هر  طبقه چهار تا واحد هست ، دو واحد رو به رو ، دو خانواده سه نفری هستند که یک خانواده بسیار آروم و آداب دون هست و صدایی از اونها شنیده میشه مگر بستن در آپارتمانشون و باز کردنش .
خانواده دوم اما پر رفت و آمد و شلوغ ، ساعت ده شب مهمونهاشون از راه میرسند و سه نصفه شب با سر و صدای زیاد خداحافظی میکنند وخواب رو از چشمای ما بیرون میارن ، دختر کوچیکشون هم ما رو از جیغهای بی وقفه بی نصیب نمیگذاره که البته یک بار هم مورد عنایت بنده قرار گرفت و روزی که سر درد شدیدی داشتم و جیغ هاش واقعا برام سر سام آور بود برخورد بسیار تندی باهاش داشتم .

اما واحد بغلی ما ،از سه واحد دیگه کوچیکتره ، سال گذشته همون روزهایی که ما به اینجا نقل مکان کردیم ، عروس و دامادی هم وارد این آپارتمان شدند که تصور من رو از هر عروس و دامادی به هم ریختند ، مرد بیچاره به مجرد اینکه کلید در آپارتمان رو می چرخوند صدای دعوا و ناراحتی خانم بلند میشد ، گاهی می خواستم به خانم عروس بگم بگذار از راه برسه یک آبی بخوره گلوش تازه بشه ، بعد.............

در این بین ما هم خیلی سعی می کنیم که رعایت همسایه ها رو بکنیم اما اینکه موفق هستیم یا نه رو باید از همسایه ها پرسید .

عروس و داماد قبلی از اینجا رفتند و عروس وداماد دیگری آپارتمان بغلی رو اجاره کردند ،  در رفت و آمد هستند ، یه روز یخچال میاد ،یه روز میز و صندلی میاد و صدای اعتراض که ما این رو سفارش نداده بودیم و شما اشتباه آوردید ، یه روز سینمای خانگی رو وصل میکنند ، یه روز ظرفها رو میشورن و توی کابینت ها میگذارن و با هر قدمی که جلوتر میرن ، من قدمهایی رو به خاطر میارم که تو آپارتمان تهرانپارس  دی ماه و بهمن ماه 82 ، من و امیر پشت سر گذاشتیم .
لوسترهایی که نصب کردیم ، لباسهایی که از خونه های پدری به کمد اولین خونه عشقمون منتقل کردیم ، بستنی قیفی های میهنی که تو فریزر صفر کیلومترمون میگذاشتیم و بوی نویی فریزر رو به خودش میگرفت ولی بدون توجه به اون بو با ذوق زیاد می خوردیمش ، همبرگری که روی زمین وقتی منتظر آوردن مبلها بودیم خوردیم ، زرشک پلویی که مامان فرستاد و برای اولین بار غذامون رو تو مایکروفرمون گرم کردیم و هول هولی خوردیم چون بعدش من باید می رفتم پرو لباس عروس ، تلویزیونی که وقتی روشن شد انگار صدای زندگی تو خونه ما روشن شد !!!!!!!!‌
روتختی قرمز رنگی که فضای کوچیک اتاق رو رنگی و زیبا کرده بود ......................

خلاصه این روزها خیلی دوست دارم از واحد بغلی صدایی بشنوم ، چون میرم به روزهایی که برام شیرین ترین بودند و شیرین ترین هستند .

چندتایی عکس از اولین خونه ما ببینید :

١

٢

٣

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٢ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

ابعاد زنانگی یعنی در عین اینکه کشوهات پر از لباسهای عالی و خوشگل هستند ، یک کمد احتصاصی برای کفشهات داری ، کیفهای رنگارنگ داری ، میز توالتت پر از لوازم آرایش  هست ، وقتی سوغاتی چند تا تی شرت و شلوار و پیراهن و کیف و ریمل و ... میگیری مثل دختر بچه های کوچولو غرق شادی میشی و در عرض یازده دوازده ساعت چند بار همشون رو امتحان می کنی ، با لباسهای قبلی ست می کنی و........ خلاصه خودمونیش رو بگم حال می کنی .

ابعاد زنانگی یعنی وقتی که بارها و بارها تو فروشگاه ها و فری شاپهای فرودگاه ها  با شوهرت برای خودت عطر انتخاب کردی  و خریدی  وقتی به عنوان کادوی سالگرد ازدواج یک عدد عطر تازه از تنور در اومده با سلیقه اختصاصی و به صورت سورپرایزی از جناب همسر میگیری ، احساس کنی که تا حالا از داشتن هیچ کدوم از عطرهات انقدر راضی نبودی .

 

 


ابعاد زنانگی یعنی اینکه  غذاها ی تازه زیادی  درست کردی  و با شوهرت خوردی  و شوهرت خوشش اومده  و تعریف هم کرده و این داستان  برات عادت شده  ، اما وقتی شوهر  از سفر میاد لازانیای باقیمونده از مهمونی دوستانه ات رو میخوره و بهت میگه که از همه غذاهایی که تو مسافرت خورده خوشمزه تره انگار اولین باره که شوهرت از دست پختت تعریف کرده.

زنها ابعاد گوناگونی دارند ،  اینهایی که اینجا نوشتم کمی تا قسمتی ابعاد مادی زنانگی بود . اگه یکی از آقایون از این طرفها رد شد اینها رو بخونه و برای روز عشق و دوستی به کار ببنده و بدونه که یک کم تلاش برای یک خانم می تونه یک دنیا عشق و محبت رو به بار بیاره .

 

 پ . ن : شرمنده ، فرصت محدود بود نتونستم کامنتها رو جواب بدم . ممنون از همه دوستان عزیز.

آفرین به خودم با این همه غلط املاییییییییییییییییییییی ..

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

روزگار دوری نیست ، حتی با وجود این سرعتی که زمان دارد گویی همین دیروز بود ، کنار کتابخانه وزین پدرم با پدرم به بحث مینشستیم ، کتابخانه از دو جهت وزین بود ، هم ازنظر وزن که کتابخانه ای فلزی و قدیمی بود ، و. هم از نظر سنگینی کتابها که دربخش ادبیاتش کتابهای برگزیده دنیا بود و در بخش صنعت مهمترین مباحث علمی از معروفترین اساتید دانشگاههای بزرگ دنیا و کتابهای روانشناسی با برترین مند ها ، کتابهای فلسفه با اندیشه های متعدد ، همه اینها در قفسه های مختلف طبقه بندی شده بودند ، اما کتابهای برتر در قفسه بالا بودند ، کتابهایی که باید ما به آنها احترام میگذاشتیم ،کتابهای تاریخ بودند ، تاریخ تمدن باستان هم که یک مجموعه کتاب بود و گل سرسبد این کتابهای محبوب بود .

روزگار نزدیکی است اقلا از نظر من که انگار دیروز بود ، به پشتی کنار کتابخانه تکیه میدادیم و با پدر بحث می کردیم ، و دست آخر همه بحث ها در هر سنی که بودم و موضوع بحت هر چه بود به تاریخ ختم میشد ، هیچ وقت  برای من نتیجه گیری نمیکرد ، نتیجه گیری را به خودم واگذار میکرد و من رو برای گرفتن نتیجه درست به خواندن تاریخ تشویق میکرد .


در طول دو هفته گذشته به شدت و حدت هر چه بیشتر درگیر کار بودم ، هر اتفاقی ،  هر موضوعی برای من چراغ قرمزی بود که :" ای دختر جان انقدر در گیر کارهای روزمره شغلت شده ای که روزمره شده ای ، بی اطلاعی ، کتابی ورق نمیزنی ، مطلب جدیدی یاد نمیگیری "

اینها تلنگرهای ذهنم بود در مورد کارم ، اینکه به پیشرفت قبلی دلخوش کرده ام و دچار روزمرگی شده ام .

اما آخر هفته گذشته فیلمی دیدم که فهمیدم که در مورد عقایدم هم هنوز خیلی عقب هستم ، باید بخونم ، باید تاریخ بخونم ، باید جامعه شناسی بخونم ، یادش به خیر روزهای هیجده سالگی که کتاب جامعه شناسی نخبه کشی رو میخوندم و برای فهم هر صفحه اش ساعتها از پدر سوال میکردم . چه زود دوازده سال گذشت و چه زود من برشخصی تحلیل کردم ، هر چند هنوز مطمدن نیستم که تحلیلم کاملا غلط بوده اما مطمئن هستم که تحلیلم صد در صد درست هم نبوده .

جناب آقای مدیری ، تشکری از شما کرده بودم برای ساعتهای خوشی که برای ما رقم می زدید ، حالا شما مقداری از این تشکر رو به من بدهکار هستید ، شاید روزی به این آگاهی برسم که شما به من اصلا بدهکار نیستید شاید هم روزی به این آگاهی برسم که شما صد در صد در مورد این تشکر به من بدهکار هستید و شاید هم بیشتر .

 

اندر دل من هـزار خورشـیـد بتافـت آخر به کمــــــــال ذره ای راه نیافـت .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

برنامه روز سوم کاملا مشخص بود ، پارک آبی وایلد وادی . یه جای عالی برای تفریح .

اگه با تور می رفتیم نفری دویست درهم میشد با هزینه تاکسی رفت ، ما خودمون رفتیم و یک کم گرون تر شد .لاکر یه دونه گرفتیم ، من لباسم رو عوض کردم ، ساکم رو به امیر دادم و امیر رفت رختکن مردونه و لباسش رو عوض کرد و وسایل رو هم توی لاکر گذاشت. می تونستیم دستبندی که بهمون داده بودند رو با پول بیشتری شارژ کنیم و بدون اینکه از کیف پول استفاده کنیم با همون شارژ از خدمات پولی استفاده کنیم ،‌در آخر هم اگه پولی باقی می موند پول رو بهمون برمیگردوندند ، همه بازیهای پارک و استفاده از جلیقه نجات مجانی بود یا بهتره بگم با همون پول ورودی حساب میشد اما خوردن غذا ، خرید حوله و مایو یا اجاره حوله و مایو و ماساژ با ماهیهای کوچولو پولی بود . بردن غذا و مایعات نوشیدنی هم به داخل پارک ممنوع بود .

اوقات بسیار خوشی رو تو پارک آبی داشتیم ، از سرسره آبی با سرعت زیاد آب درحالی رد میشدیم که روی تیوپها نشسته بودیم ، با سرعت هر چه بیشتر از تونلها پرت میشدیم توی آب و دوباره وارد یه تونل دیگه میشدیم ، تو همه مسیرها ازمون عکس می گرفتند و به ازای هر عکس یه دستبند کاغذی ضد آب که بارکد داشت به دستهامون می بستند ،‌تا موقع رفتن ببینیم و هر کدوم رو که انتخاب کردیم بخریم .سرسره آبی جمیرا سکیرای پارک که می گفتند دومین سرسره بلند دنیاست ، خیلی ترسناک بود ، توصیه کرده بودند که بیماران قلبی و اونهاییکه از ارتفاع می ترسند سوار نشن ، از پله ها رفتیم بالا تا ببینیم که چی هست این سرسره بلند ، من جرات نکردم که روش لیز بخورم ، اما امیر خان در کمال تعجب من رفت روی سرسره خوابید دستها رو گذاشت روی سینه اش و من تا چشم به هم بزنم دیدم یه جوون رعنا با موی مشکی و مایوی قرمز رسیده پایین . مامور سرسره بهم گفت :‌" می خواهی بری " من هم با جدیتی هرچه بیشتر بهش گفتم:

-Never Ever !!!

و از پله ها اومدم پایین ، تصور کنید پایین اومدن ازاون پله ها با سرعت تقریبا زیاد پنج دقیقه طول کشید اما پایین رفتن با سرسره کمتراز ده ثانیه طول کشید .

رفتیم تو دریای مصنوعی با موجهای مصنوعی ، یه بار رو به آفتاب با پس زمینه برج العرب عکس گرفتیم ، یه بار با پس زمینه هتل جمیرا .

رو مسیر رودخونه سوار برتیوپها شدیم و رفتیم زیر آبشار ، دوباره و سه باره و چند باره سوار سرسره های فلاد ریور فلایر شدیم .

برای نهار هم همبرگر خوردیم ، موقع نهار خوردن یک فرم نظر سنجی هم بهمون دادند و پرش کردیم ، اون موقع نمی دونستیم که هنوز یک هفته از رفتنمون به پارک آبی نگذشته برامون ایمیلی فارسی میاد و ازمون تشکر میکنند که وقتمون رو تو پارک آبی وایلدوادی گذروندیم و بازهم ازمون خواهش میکنند که نظرمون رو در راستای بهتر کردن پارک آبی براشون بنویسیم .

بعد نهار آفتاب گرفتیم و بدینسان در آستانه سی سالگی کمی تا قسمتی ترس من از بازیهای اینچنینی کم شد .

عصر هم به قصد دیدن آب نمای موزیکال دبی مال ، در رستورانهای کنار آب نما شام خوردیم و از رقص آب و نور با موسیقی لذت بردیم .

روز یکشنبه بعد خوردن صبحانه ، اتاق رو تحویل دادیم و دوباره به سمت دبی مال راهی شدیم که به نظر من بهترین مرکز خرید دبی هست ، روز رو به خرید سپری کردیم ، و گشت زدن تو مرکز خریدی که آکواریوم بزرگ و زیبایی داره ، آبشار دست ساز جذابی داره ، زمین اسکیت  داره ، میدان مد داره که با پروانه های آویزان سفید تزیین شده و ....

عصر هم کنار  آبشار مرکز خرید گروهی اسپانیولی برنامه رقص و آواز داشتند که حسن ختام خیلی خوبی برای سفر مون بود. 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٩ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

صبحانه هتل بسیار عالی و دلپذیر بود ، برای من شکمو همیشه صبحانه هتل بخش مهمی از سفر تلقی میشه به همین خاطر وقتی میز خوراکیهای خوشمزه رو دیدم بیشتر از هتلمون خوشم اومد ، مخصوصا که سه میوه محبوب زندگیم یعنی هلو و پرتقال و آناناس به حد کافی موجود بود .

در مورد برنامه های تفریحی دبی از دو چیز مطمئن بودم : رفتن به ساحل و پارک آبی ، اما در مورد برنامه های دیگه دو دل بودم ، کلا برنامه هایی که تورها پیشنهاد میکنند اینهاست :
- تور گشت دبی : که من تو سفر قبلی رفته بودم ، شهر رو می بینی ، در مورد محله ها و برجهای معروف میشنوی و به موزه دبی میری که اگر چه ساختش فوق العاده و دیدنی هست و هر سالن  از دیدن اون همه تکنولوژی شگفت زده میشی ، اما اگه یه ایرانی عاشق وطن باشی ، باید وسط همه اون زیباییهایی که تحت عنوان موزه دبی و تاریخ امارات ساخته شده بشینی و های های گریه کنی . همه چیز اونجا شبیه سازی شده هست و آخرین سالن هم یه ویدیو از مراحل پیشرفت سریع دبی هست . بعد از موزه هم توریست ها رو میبرن به فروشگاه صنایع دستی که از همه کشورها محصولی هست که زیباترینش از نظر من فرش های ایرانی بود .

- تور سافاری : شنیده بودم که برای مهره های کمر ضرر داره و از اونجا که می خواستم تا آخر سفر سالم باشم ،‌زیاد به رفتنش مایل نبودم ، البته امیر هم زیاد مایل نبود .

- کاباره تهران :که تور لیدر بهمون گفت نریم چون مناسب جوونها نیست و بهمون پیشنهاد پرشین نایت رو داد .

- دیدن برج العرب

- شام در رستوران گردان

- شام در کشتی روی رودخونه

- دیدن هتل آتلانتیس و جزیره پالم ( نخل ) : که سفر قبلی دیده بودم ...
و....

از طرفی هم بهمون پیشنهاد داده بودند که حتما به مرکز خرید ابن بطوطه بریم ،‌مرکز خریدی که خیلی از هتل ما دور بود ، حتی از پالم هم دورتر بود ، مرکز خرید ابن بطوطه یک مرکز خرید یک طبقه هست که چند سالن داره ، هر سالن با معماری خاص یک کشور ساخته شده ، کشورهایی که ابن بطوطه که یک جهانگرد عرب بوده بهشون سفر کرده ، از سالن چین شروع میشه و بعد هم هند و بعد ایران و مصر و.... ما برنامه ریزیمون این بود که تا ساعت یک اونجا باشیم ، بعد برگردیم هتل که دوباره بریم ساحل . این بود که بیشتر سالنها رو سریع رد کردیم و به سالن ایران رسیدیم که دو مشخصه مهم داشت : یکی اینکه  بسیار زیبا بود و دوم اینکه با داشتن اصطرلاب و نمایی از کهکشان نشون میداد که ایران دانشمندان بزرگی داشته ، هر چند که اونها نوشته بودند : دانشمندان اسلامی !!!!!

هزینه تاکسی ما برای رفت خیلی گرون شده بود (پنجاه و پنج درهم) و از اونجاییکه ما تو سفرهامون سعی میکنیم که خیلی چیزها رو کشف کنیم و البته من میخواستم کمی صرفه جویی کنیم تصمیم گرفتیم که با قطار منوریل برگردیم هتل . قطارها بسیار شیک بود اما راهنمایی بسیار کم . دور بودن مسیر و نزدیکی ایستگاهها باعث شد که وقت زیادی ازمون تلف بشه ، در مورد ایستگاهها هم اطلاعات کافی نداشتیم و شانسی ایستگاه الاتحاد پیاده شدیم ، البته از ساختمونها فهمیدیم که نزدیک هتل هست اما نمی دونستیم دقیقا کجاییم ، نقشه هم به ما کمک نکرد . در زمینه حمل ونقل عمومی استانبول بسیار پیشرفته تر هست ، ما تو استانبول همه جا با قطار واتوبوس رفت و آمد میکردیم مگر وقتی که خیلی خسته بودیم که از تاکسی استفاده می کردیم . تو استانبول نباید از تورها استفاده کرد میشه همه چیز رو خیلی ارزونتر خودت پیدا کنی اما تو دبی تورهایی که بهت پشنهاد میدن خیلی قیمتش به صرفه هست . مثلا رفتن به بیوک آدا با تور تو استانبول حدود نفری هفتاد هزار تومان در میاد که ما کلا دونفر با بیست هزار تومان رفته بودیم ، اما پارک وایلد وادی تو دبی اگه با تور بری نفری دویست درهم و ما که خودمون رفتیم برامون نفری دویست و پنجاه درهم دراومد .

دوباره آب تنی مبسوطی کردیم و بنده زیر آفتاب چرت دلپذیری زدم و وقتی بیدار شدم با خودم گفتم : " این سی سالگی عجب دلپذیره . "

موقع برگشت از جمیرابیچ  خیلی خسته بودیم ، پیشنهاد راننده ای که بهمون  گفت تا باهاش بریم هتل رو رد نکردیم هرچند که تاکسی دبی نبود ، اما باهاش قیمت رو طی کردیم ، هندی بود ، بهمون پیشنهاد داد که شب بریم globally village , که شهر فستیوال دبی هست ، خیلی تعریف کرد ، گفت اونجا همه جور تفریح هست و ... سعی میکرد ما رو راضی کنه ، قرار شد اگه تصمیم گرفتیم که بریم تا ساعت شش و نیم بهش زنگ بزنیم ، دقیقا تا ساعت شش و نیم مردد بودیم که بریم یا نریم . ساعت شش و نیم زنگ زدیم که بیاد دنبالمون . محل فستیوال تو اتوبان شارجه بود . بیشتر عربها اونجا بودند ، همه کشورها غرفه داشتند و صنایع دستی خودشون رو عرضه می کردند ، رقص های محلی بود و آکروبات بازی . غرفه هند جالب بود ، پر از رنگ . غرفه کشورهای افریقایی رو هم خیلی دوست داشتم .و البته از همه بهتر غرفه ایران بود که با نمای تخت جمشید ساخته شده بود و با فرشهای ایرانی هم تزیین شده بود .

دم غرفه چین امیر ازم عکس گرفت ، داشتیم میرفتیم شام که یه دختر  عرب با حالت دو خودش رو رسوند به ما ، با یه حالت عصبی درحالیکه دستهاش میلرزید به امیرگفت :" عکسهات رو به من نشون بده " یاد بعضی ها تو مملکت خودمون افتادم ، امیرهم عکس رو نشونش داد ، من بودم و غرفه چین و یه عدد دختر که پشتش به ما بود و کلا یک تیکه سیاه بود، به حالت دستوری گفت :" عکس رو پاک کن ، از خواهر من عکس گرفتی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!" امیر بهش گفت :" من از همسر خودم عکس گرفتم ." اما از اونجاییکه دختر خیلی ... بود و ما هم نمی خواستیم اوقات سفر رو به خودمون تلخ کنیم عکس رو پاک کردیم ، اما خب کمی حالمون از رفتار زشت دختر گرفته شد . بابام همیشه یه چیزی میگه که می دونم اگه اینجا بنویسم چی به سر وبلاگم میاد بنابراین خودم خودمو سانسور می کنم و نمی نویسم .

شام رو هم همونجا خوردیم و آخر شب برگشتیم هتل . جای بدی نبود اما راستش خیلی پیشنهاد نمی کنم برید مگر کساییکه همه جاهای دبی رو رفته باشند.

پ.ن : دوست دارم به همه کامنتها جواب بدم ، به همین خاظر گاهی تائید کردن کامنتها تا هفت و هشت شب که برسم به خونه طول میکشه ، ببخشید که کامنتهای پر از مهربونیتون یک کم منتظر می مونند .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

می تونستم با ویزایی که درست بعد از برگشت امیراز اروپا به دستم رسیده بود ، یک بلیط برای فرانسه بگیرم ، برم پاریس رو ببینم ، برم سوئد پیش دختر عموی مامان و بعد هم آلمان کنسرت گوگوش . اما آیا این همه هزینه ارزش داشت وقتی بدون امیر هیچ تفریحی به اندازه ای که باید جالب و جذاب نیست ؟ شاید دیگه بعد از این بهم ویزا ندن ، مهمه یا مهم نیست ؟! تو همین فکرا بودم که هوای بسیار بسیار آلوده عوارضی اتوبان قم من رو از هر فکری بیرون آورد ، به معنای واقعی کمبود اکسیژن رو فهمیدم ،  داستان از این قرار بود که ما قصد داشتیم با هم یه سفر به اروپا داشته باشیم اما علیرغم همه برنامه ریزیها    ویزاهامون با هم آماده نشد اصرار امیر براین بود که من تنهایی به سفر برم و میل خودم بر نرفتن بود ، در حین گیرودار این تصمیم گیری تصمیم گرفتم به مناسبت سی سالگی یه سفر کوتاه دونفره به یه جای نزدیک داشته باشیم ، نزدیک باشه چون وقتمون محدوده و گرم باشه تا بتونیم آفتابی بگیریم و استراحت کنیم ، دبی اولین و شاید تنها گزینه بود .
پنجشنبه ساعت چهار صبح چمدونها رو تو ماشین گذاشتیم و روانه سفر شدیم ،  ماشین خودمون رو بردیم ، چون سفر کوتاه بود و هزینه پارکینگ فرودگاه از هزینه یک مسیر تاکسی خونه تا فرودگاه  هم کمتر میشد .
موقعی که برای گرفتن ویزا  اقدام میکردم ، رزرو بلیط ایرلاین الامارات رو داشتیم و موقع تصمیم گیری در مورد رفتن به دبی روی اون بلیط حساب کرده بودیم ، اما وقتی خواستیم هتل رزرو کنیم دیدیم که هزینه ها خیلی بالا میره ، رو همین حساب رزرو رو کنسل کردیم و تور گرفتیم که هتل و بلیط چارتر بود . هتل پنج ستاره سمایا که قیمتش شبی حدود چهارصد هزار تومان بود رو برای سه شب و پرواز ماهان که حدود سیصد وسی هزار تومان قیمتش بود رو مجموعا حدود یک میلیون تومان گرفتیم . پروازمون ساعت هفت و نیم صبح بود ، ساعت نه و نیم صبح دبی بودیم ، از چشممون اسکن گرفتند ، و رفتیم سمت پاسپورت کنترل ، تو دبی تنها جایی که عربها کار میکنند همین دو بخش اسکن چشم هست و پاسپورت کنترل که با لباسهای محلی و دمپایی مشغول انجام وظیفه هستند ، لباسهای سفید و اتو کشیده شون خیلی خوبه ،اما برای من تصور اینکه آدمی که کاری اینچنین رسمی داره یه دمپایی رو نصفه بپوشه و اون رو موقع راه رفتن روی زمین بکشه . مامور گمرک به عربی ازم پرسید که اولین باره میایی دبی ؟ اون حس ضد عربی در من بیدار شد و از طرفی هم دیدم که خب تو پاسم هست که کی اومدم دوبی ؟ به این ترتیب خیلی جدی بهش گفتم :

- English please !

پرسید که بار اول هست میایی دبی ؟

-  No , It is second one .

- کی اومده بودی دبی ؟

_ ‌On June .

پاسپورت رو مهر کرد . چمدونمون اومده بود ، چمدون رو گرفتیم ،از فری شاپ  یک پک آب جو خریدیم و از فرودگاه بیرون اومدیم ، از هتل اومده بودند دنبالمون ، هتلمون تو منطقه دیره بود ، منطقه ای که منطقه ایرانی نشین دبی هست البته از منطقه آکسارای استانبول که منطقه ایرانی استانبول می باشد خیلی خیلی بهتره .وقتی هتل رو دیدیم واقعا خوشحال شدیم ، هتل شانزده طبقه با ورودی زیبا ، کارکنان خوشرو و مهربان و اتاقی زیبا .

وقت رو هدر ندادیم ، آب جوی مبسوطی نوشیدیم و مایو و حوله رو برداشتیم و با تاکسی رفتیم ساحل . تو دبی برای آب تنی و آفتاب گرفتن دو نوع ساحل هست ، ساحلهای مجانی که گویا دوش ندارند و ساحلهای پولی . دربون هتل وقتی می خواست برامون تاکسی بگیره پیشنهاد داد که به ساحل جمیرا پارک بگیریم که یه ساحل خانوادگی هست ، من در موردش تو وبلاگها هم خونده بودم . ماشینی که باهاش رفتیم تاکسی دبی نبود ، یک عدد ماشین شخصی بود از نوع لکسوس و بدین ترتیب برای اولین بار در زندگیم سوار بر لکسوس شدم ، نکته ای که اون موقع برام باعث خجالت شد والان بهش میخندم این بود که کنسول صندلی عقب پایین بود و من به جای اینکه کنسول رو بدم بالا سعی داشتم از روش بپرم ، .وقتی سوار شدیم امیر بهم گفت : " بابا این کنسول رو که ماشین خودمون هم داره . " البته من به تعداد انگشتهای دستم هم صندلی عقب ماشین خودمون ننشستم .
جمیرا پارک ، یه پارک فوق العاده زیبا بود ، ورودیش هم نفری پنج درهم یعنی حدود هزارو پونصد تومان بود یعنی از ورودی ساحل کیش پونصد تومان ارزونتر . و ما داشتیم فکر میکردیم برای این پنج درهم چقدر بهمون توضیح دادند تا از پول دادن ناراحت نباشیم.

پارک قوانین خاصی داشت که یکیش این بود که تو محوطه ساحل امکان عکس گرفتن نبود ،‌با لباس شنا نمیشد خارج از ساحل و تو محوطه پارک راه رفت و بعد غروب شنا ممنوع بود و....

رخت کن بخش خانمها اونقدر تمیز بود که برای من وسواسی غیر قابل باور بود ، تو هر استخری که رفته بودم هر آن چیزی که از دستم افتاده بود روی زمین ، بلافاصله برداشته بودم و انداخته بودم سطل زباله ، اما وقتی اونجا سنجاق دامنم افتاد روی زمین با خیال راحت برش داشتم و گذاشتم توی کیفم .

نمی خوام زیاد بگم که همه کنار ساحل مشغول آفتاب گرفتن و آب تنی بودند و هم وطنان عزیز مشغول دید زدن و غیبت کردن بود !!!! بیشتر دوست دارم از آب عالی خلیج فارس بگم که خیلی متاسفم که دوستان عرب خیلی بهتر از ما دارند ازش استفاده می کنند . تا ساعت چهار میشد بری تو آب ، اما بعد دیگه آب  سرد میشد ، به همین خاطر از آب اومدیم بیرون ، دوش گرفتیم و رفتیم سمت هنل .

بخشی از ذات سفر دبی خرید هست ، من هم خیلی از کادوهای تولدم موکول شده بود به سفر دبی ، کوچولوی خواهر امیر هم که تو راهه اولین سوژه و دلیل خرید های ما بود . قبل رفتن خیلی درمورد دبی خونده بودم ، هم تو سایتهای انگلیسی زبان و هم تو وبلاگهای فارسی . خیلی ها رفتن به مرکز خرید لمسی پلازا رو توصیه کرده بودند تاکسی گرفتیم تا به لمسی پلازا بریم ، فاصله زیادی تا هتل نداشت ، راننده تاکسی هم طیق روال عادی تاکسی های دبی پاکستانی بود . شروع کرد به سوال کردن ، چند ساله ازدواج کردید ؟ چرا هفت ساله که ازدواج کردید و بچه ندارید ؟ کار همیشه هست و بچه همیشه نیست و ............ خلاصه فقط همین یه نفر مونده بود که ما رو نصیحت کنه ، من تو این مورد اگر چه هیچ خوشم نمیاد کسی نصیحتم کنه اما خیلی سعی میکنم خویشتن داری کنم و چیزی نگم ، اما یه پسر بیست و چهار ساله که من باهاش هیچ صنمی ندارم رو نمی دونستم چه جوری تحمل کنم ، با خندیدن سعی کردم خودم رو کنترل کنم .
اما لمسی پلازا ، یک مرکز خرید قدیمی که برندهای معمولی و فروشگاههایی بودند که قیمتهای فروشگاه برند هیچ فرقی با فروشگاههای مرکز خریدهای دیگه نداشت و بقیه هم از نظر کیفیت خیلی بد بودند . اصولا فروشگاههای زنجیره ای که نام یک برند رو یدک میکشند اولین وظیفه شون اینه که قیمتهاشون ثابت باشه ، وهمه باید همزمان با هم حراج داشته باشند ، درصد تخفیف بسته به تاریخ محصول هست و اگر هم محصولی بعد فصل باقی بمونه به کارخونه مرجوع میشه و تحت عنوان outlet  با ذکر عنوان outlet به فروش میرسه که تو همه جای دنیا رایج هست و خیلی ها هم اهل خرید ازشون هستند . کمتر از نیم ساعت تو لمسی پلازا بودیم ، از صبجانه تا اون موقع چیزی نخورده بودیم ، با تاکسی رفتیم مرکز خرید سیتی سنتر دیره ، اول از همه رفتیم فودکورت ، بنده از فرط گرسنگی هات داگ و سیب زمینی رو قورت دادم . یک کم تو Magic Planet  چرخ زدیم و حسرت خوردیم به حال کودکانی که تو سرزمینمون چشمشون به دنیا باز میشه .
طیق روال زنان ایرانی اولین فروشگاهی که دیدم زارا بود و منگو ................. اما در فروشگاه mother care  یک خرید آنلاین با خواهر شوهر داشتیم ، همه چی رو براش تلفنی توضیح میدادم و اون هم می گفت که بخرم یا نخرم ، امیر اول با من همش در حرکت بود اما یه دقعه سرم رو برگردوندم و دیدم نیست ، دیدم رفته یه جایی پیدا کرده و نشسته ، من هم البته تا حدی  خسته بودم ،‌اما دلم نمیومد تلفن رو خلاصه کنم چون مامان ذخترکمون خیلی ذوق داشت پشت خط تلفن . راستی چون سفر کاری نبود  ،‌اصلا موبایل رو روشن نکردم و از سیم کارت محلی استفاده کردیم ، خیلی به صرفه بود . سیم کارت رو از دوستمون گرفته بودیم و با شارژ بیست و پنج درهمی می تونستیم بیست دقیقه ای با خط ثابت تهران صحبت کنیم ، البته اگه به موبایل زنگ می زدیم گرونتر میشد .
از فروشگاه کارفور همون هایپر استار خودمون با وسعتی حدود دو برابر مقادیری چیپس و نوشابه و بستنی خریدیم . من هنوز هم چشمم دنبال میگوهای رنگارنگ و تازه کارفور هست .
شب قبل از اینکه برم تو تخت ،خواب بودم .

 پ .ن : خوندن وبلاگهای دوستان قبل سفر انگیزه مهمی برای من شد که من هم از خاطراتم بنویسم شاید روزی کسی ازش استفاده کنه . شیلای نازنین و نوشین عزیزم خصوصا وقتی وبلاگهای شما رو می خوندم که جز دوستان خودم هستید خیلی لذت می بردم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٧ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

خیلی مطمئن نبودم به دیدنش ، بیشتر جهت احترام به خواسته همسر عزیزم شروع به دیدن کردم ، تیترا‍ژ شروع تصنیف دوران کودکی بود که دایی و مامان زمزمه میکردند ، شروع نوستالژیکی بود ،شروع سریال  زندگی استاد تاریخی  بود که به سختی میگذشت ، بی توجهی مردم به تاریخ ، نکته ظریف و بسیار جالبی بود ، شوخیها سنجیده و نکته دار بود ، مشتاق شدم سریال رو دنبال کنم ، در هر قسمتی تاکید روی نکته ای بود که ریشه یکی از معضلات امروز ماست ، ایمیلهای زیادی گرفتم بعضی ها تمجید بود و بعضی ها تقبیح ،‌ گفته بودند که تصنیف استاد شیدا رو خوانده ای بدون اینکه نامش را جایی گذاشته باشی ، در تیتراژ اسمش را گذاشتی .

به ما زنان هم توجه زیادی کردی ، تمامی ایرادهای ما را نشانه گرفتی و گوشزد کردی اما از نقش ما هم غافل نبودی ، زن ایرانی را از حرمسرا بیرون آوردی و به او نقش دادی .

 

. اما ما :

ولد الملک را می بینیم و زور گویی می کنیم ، بیخودی را می بینیم و "بیخودی " نقش بزرگان را بازی می کنیم ، دواُلملک را می بینند و برسر جان انسانها معامله می کنند ، جهانگیر خان دولو را ...................، فخری و خواهرش را می بینیم و نزدیکترین کسانمون رو برای مادیات می رنجونیم و.........

قسمت آخر رو خیلی دوست داشتم وقتی که رقص ایرانی زینت بخش مهمانی عروسی شد فهمیدم که قصدتان واقعا کارفرهنگی بوده است .

آقای مدیری دست مریزاد ، با لطف شما شبهای شاد و پر محتوایی در خانه هایمان داریم ، من پیش از این هیچ برگه قرعه کشی را پست نکرده بودم یا سریالش را اس ام اس نکرده بودم ، اما از این پس هر بار سریال را بخریم ، سریال  قرعه کشی را اس ام اس میکنم تا اعلام کنم که سریال را خریده ام و از شما حمایت میکنم .

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

خونه ای که تمیز و آماد بود نیاز به یک میزبان تمیز و آماده هم داشت ، بعد از اینکه سوار هواپیما شدی ، رفتم دوشی بگیرم تا بعدش موهام رو اتو بکشم ، قصد داشتم که تا صبح منتظرت باشم و آهنگ عقیلی رو زمزمه کنم که " بعد از جداییها فردا تو میآیی . "

وقتی با  سرخوش از حمومی که همه جاش تمیز بود اومدم تو خونه ای که تمیز و مرتب منتظر صاحبش بود ، خیلی سرخوش برای خودم آواز می خوندم که ناگاه فاصله راهرو تا میز نهار خوری رو لیز خوردم و کنار میز نهار خوری نقش برزمین شدم ، می نویسم تا در تاریخ ثبت شود :" که برای اولین بار از تنهایی و نبودنت توی خونه ترسیدم ، نمی دونستم چی کار کنم ، ربع ساعتی طول کشید تا روحم رو آماده کنم ، و نیم ساعتی هم طول کشید تا قوام روجمع کنم و بدن پخش شده روی سنگ رو بلند کنم . "

از درد به خودم می پیچیدم ، موهام رو اتو نکشیدم ، قرص ژلوفن رو خوردم و دم دست ترین لباسی که بتونم با پای له شده ام بپوشمش رو پوشیدم ، فقط یه بار تایم تیبل فرودگاه رو چک کردم ، ساعت رو روی سه زنگ گذاشتم و دراز کشیدم ، تا ساعت دو از درد بیدار بودم ، ساعت سه که موبایل زنگ زد بهت زنگ زدم رسیده بودی ، خوابم برد و ساعت پنج ونیم با صدای زنگ در بیدار شدم ، می خواستم اومدی بشینم یه دل سیر گریه کنم از درد اما :

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم / چه بگویم  غمم از دل برود چون تو بیایی .

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

از صبح وقتی به یادش می افتادم ، می رفتم تو خاطره ها ،

تعطیلات تابستونی تو خونه مادربزرگ ، زیر اشعه خورشید گرم سمنان ، روی یک طاقچه کوتاه که زیر یک پنجره بزرگ بود می نشستم ، به دیوار کنار طاقچه لم میدادم ، در حسرت حوض بزرگ که میشد پر از آب باشه و خالی بود به حیاط نگاه میکردم اما میدونستم که گرمای ساعت دو و سه بعدازظهر سمنان شوخی بردارنیست . هر از گاهی یواشکی با ففر می زدیم بیرون از کوچه باریک نجفی رد میشدیم و. میرفتیم سمت استخر ، پاهامون رو میگذاشتیم تو آب و خنک میشدیم ، می دونستیم که مامان متوجه نمیشه چون انقدر هوا گرمه که تا برسیم خونه خشک شدیم . یادش بخیر که رفتن به بازار سرپوشیده چه لطفی داشت . اما بیشتر عصرها به خوندن کتابهای کانون میگذشت ، طاقچه خونه مادربزرگ برای من یعنی قصه شوکا و یک هلو هزار هلو ، یعنی اولدوز و شازده کوچولو یعنی همه کتابهای کودکی که اونجا خوندم اما بزرگ شدن من و خانم شدن نوه اول مادربزرگ هم یعنی خوندن داستانهای شاهنامه به زبان ساده روی طاقچه خونه مادربزرگ .

ریختن اشک برای سهراب و سیاوش ، به فهیمه و رودابه فکر کردن و ..... من میخوندم و فرخ از نفاشیهای کتاب کپی می گرفت ، یادگار اون سالها تا سال 75 روی در کمد اتاقمون بود ،یه نقاشی از رزم رستم و سهراب که سیمرغ هم از بالا نگاهشون میکرد ، ( فرخ از روی کتاب نقاشی رو کپی کرده بود ) ، من هم پایینش چند خط از شعر فردوسی رو با قلم و مرکب نوشته بودم .

ساعت هشت دیشب شروع شد ، و علاوه بر همه شیطونیها و خنده ها ، تمام مدت نور دیگه ای تو رگهام جاری بود ، نوری که توش ذوق بود ،ذوق دیدن داستانی از داستانهای شاهنامه ، ذوق دیدن یکی از کارهای خانم صابری عزیز ، ذوق دیدن ................

هنوز پر از انرژی هستم ، شب خوبی رو تجریه کردم که به شما هم توصیه میکنم تجربه کنید .

تئاترشهر ، ساعت 20 ، نمایش رستم و اسفندیار .

خانم صابری دستتون درد نکنه ، بهتر از این نمیشد .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

روز پنج شنبه وقتی دلنشین و دوست داشتنی هست که وقتی چشمت رو باز می کنی در کنارت همسر خوش سیمات رو میبینی که نیمه شب گذشته از سفر کاری برگشته و چشم تو چشمت داره بهت لبخند میزنه ، پرده خوشگل و ضخیمی که هدیه دوست نازنین هم هست مانع از ورود نور خورشید میشه و خورشید هم با تلاشی صد چندان میخواد نورش رو ، روی تختتون بتابونه ، مقاومت کردن در برابر همه کارهایی که تو روز پنج شنبه در انتظارت هست بی فایده هست ، به همین خاطر ساعت هشت و نیم صبح دل از تخت کنده و راهی امور روزانه میشویم .

بعد از گرفتن ماساژ درمانی و کمی جابه جا شدن اعصاب گردن و کمر میرم خونه و یک بسته ماهی از فریزر بیرون میگذارم ، برنج رو خیس می کنم تا برای نهار سبزی پلو ماهی درست کنم . بعد از اون هم برای کارهای بیرونی از منزل بیرون میریم که انقدر کارهامون طولانی میشه و گرسنه میشیم که برای روز پنج شنبه هم عطای غذای خونگی رو به لقاش می بخشیم و گرسنگیمون رو با کبابهای بابا میرزا برطرف می کنیم . یک خواب کوتاه عصرانه و دوش و آماده شدن برای رفتن به کنسرت همایون شجریان .

وارد تالار وحدت شدن برام مصادف میشه با شرط و شروط که ای خانم این بار بار آخری خواهد بود که شما رو با وجود پوشیدن مانتویی به این کوتاهی به داخل راه میدهیم ، لااقل موهاتون رو بگذارید توی شالتون . بنده هم یک عدد لبخند از نوع .......... تحویل میدهم و توی دلم میگویم : " اینکه مانتو نیست بارونیه . !!! " .

اما نظمی که موقع چک کردن بلیطها هست ، خیلی خوبه و من و امیر همزمان فکر می کنیم که احتمالا این رویه کاری از گروه دل آواز هست . تمام تلاشها برای جلوگیری از بازار سیاه فروش بلیط انجام شده که به نظر من جای تحسین داره .

تو سالن تالار وحدت اول یاد گلستانه عزیز می افتم و اون دیداری که تو روزهای اول دوستیمون اونجا داشتیم ، بعد هم یاد فیلم سن پطرزبورگ . فیلمی که اگر چه بار فرهنگی زیادی نداشت اما خب بی بند و باری فرهنگی هم نداشت و بازی هنر پیشه هاش عالی بود .

کنسرت وقتی شروع شد که استاد آواز ایران وارد سالن اجرا شد و استقبال مردم که تشویقش می کردند و  .... و اگر چه کنسرت با آوازی شروع شد که بسیار زیبا بود ، اما من با شروع آواز " نقش خیال " رفتم تو حس ، آوازی که بارها و بارها شنیده بودمش و باهاش روزهای خوبی رو سپری کرده بودم . گروه نوازندگان هم اگرچه همه جوون بودند اما بسیار حرفه ای ساز می زدند و زیبایی آوازها و تصنیفها رو صد چندان می کردند .

وه که جدا نمی​شود نقش تو از خیال من /     تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

کنسرت با اجرای جدیدی از " مرغ سحر " تموم شد و ما با روحیه ای به توان هزار خوبتر از روحیه قبل کنسرت راهی پارکینگ  تالار شدیم .
 
بعد فوت استاد عزیز محمد نوری و موندن حسرت نرفتن به کنسرت ایشون با خودم عهد کردم که به هر طریقی هست کنسرت استاد شجریان رو از دست ندم ، خوشحالم که با رفتن به کنسرت همایون فرزند خلف استاد راه رو باز کردم و بیصبرانه منتظر کنسرت استاد هستم  .

 

پ . ن : برای کسانی که این کنسرت رو دوست دارند ، کنسرت برای روزهای 18 و 19 آبان تمدید شد . میتونید اینجا خریدن بلیط رو پیگیری کنید .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٥ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

تو زندگی همه یه روزهایی هست که میرن تو غار تنهایی و دوست دارند تنهای تنهای باشند ، من از روز شنبه تو غار تنهایی بودم هر چند کل روز شنبه رو تو یه جمع هفت هشت نفره بودم ، گاه گاهی اونی رو که نمی تونم بی اون باشم رو به غارم راه میدادم و کورسوی نور رو تو غارم میدیدم اما حتی همون نور عزیز و دوست داشتنی هم چشمهام رو میزد و از نورش چشمهام بسته میشد و دوباره تو غار تنهایی خودم تنها میشدم .
یکشنبه و دوشنبه هم اگر چه حرف میزدم و غذا می خوردم و سعی میکردم با چنگ و دندون از غار بیام بیرون اما دستهام قدرت نداشت ، هنوز هم دستهام از زوری که زدم تا از غار بیام بیرون درد می کنه ، دیروز اما در ناامید ترین حالت ممکن که فکر میکردم حالا حالاها باید تو این غار بمونم ، انگشتهام رو برای اولین بار برای نواختن روی کلیدهای سفید پیانو گذاشتم ، کلید ها برام پله های نردبونی شدند که نامرئی بود اما سفت و محکم ، درست فشار دادن روی کلیدها رو نمی دونستم اما بلند شدن و بیرون اومدن از غار رو می دیدم و احساس می کردم . بدین سان اولین کلاس آموزش پیانو ی من شروع شد . امیدوارم که بتونم پشتکار لازم برای ادامه شدنش رو داشته باشم . و بتونم با کمک اون به طور کامل از غار تنهایی بیرون بیام و درش رو برای همیشه ببندم .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٤ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin