عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

و بدین سان بعد از دوازده روز داغداری و تفکر که چطور می تونم روز تولدم رو بی تو سر کنم ، بعد دوازده روز یاد آوری خاطرات سی جشن تولدی که تو در اون حضور داشتی ، دیشب رفیقت داستان رو برام آسونتر کرد ، وقتی رسیدم خونه ، با چراغهای خاموش و شمعهای روشن کیک تولد روبه رو شدم و هدیه ای بسیار ارزنده .
و بدین سان من با قلبی که چند وقتیه یک حفره بزرگ داره اما امید به بخش دیگرش داره ، سی و یک ساله شدم .


پ . ن :- عزیزم ، عشقم ، ممنون بابت شب قشنگی که برام ساختی .

- بابا جان بهت گفته بودم اگه میتونی به عنوان کادوی تولد بیایی به خوابم ، به خوابم نیومدی اما دیشب در طول 5 ماه گذشته آرومترین و عمیق ترین و شیرین ترین خواب رو داشتم . ممنون که با منی .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۳ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

روزهای مقدس آدم چه روزهایی هستند ؟ منظور من از روز مقدس با اون روزهای مقدس فرق داره ها !!!! منطورم روزهایی هست که خدای بالای سر ، کائتات ، انرژیهای مثبت برای ما رقم زدند تا شاد بشیم ، خوشبخت بشیم ،سلامت بشیم .

به نظر من روزی برای هر آدهی روز مقدس -یاشاید به فارسی اگه بخواهیم بگیم روز پاکی و خوبی - به حساب میاد که اون روز پیام اور و یا موجب یک شادی عمیق ، یک خوشبختی بزرگ شده . به نظرم شاید اولین روزهای مقدس برای هر انسان شایسته ای زادروز تولد پدر و مادرش باشه ، روزهایی که اونها به دنیا اومدند تا درآینده فرزندی موفق و شایسته رو تربیت کنند ،
روز شروع به تحصیل روز مقدسی هست چون از اون روز چشمها به روی دنیا باز میشه ،

روزهای مقدسی هست که اونها رو به مرور در طی زندگی می بینی و می دونی که این روزها روزهای مقدس زندگیت هستند ، حتی اگر روز تولد پدر ومادرت رو ندیده باشی از بدو  تولد با این روز آشنا میشی و می دونی چه روزی هست و کم کم می فهمی که چرا مقدس و پاکه .

 من روزهای مقدس زیاد دارم ، اول و دوم مرداد که تولد پدر ومادر عزیزمه ، اول مهر 66 که روز مدرسه رفتنمه ، اما ده سالی هست که فهمیدم تو زندگی من یک روز مقدس بوده و نمی دونستم ،اون روز رو نمی شناختم .

خدای بالای سر ، کائنات ، انرژیهای مثبت ازتون ممنونم که روز هشت دی ، یک پسر کوجولوی خوشگل رو آوردید تو این دنیا و اون رو نیمه گمشده ای کردید برای منی  که پنج سال بعدش پام رو تو این دنیاگذاشتم .

پسر کوچولوی خوشگل حالا همه زندگی من یا شاید چیزی فراتر از همه زندگی من برای من باشه ، هشت دی روز مقدس و مقدس و مقدسی هست برای من که ده سالی هست باهاش آشنا شدم و هر بار از وجودش غرق شادی میشم .

امیر عزیزم تولدت مبارک . مرسی که هستی تا دل مهربونت همدم همه غصه های من باشه ، مرسی که هستی تا شونه های محکمت تکیه گاه همه سختیها و مشکلات من باشه ، مرسی که هستی تا شوخ طبعیهات شیرینی زندگی من باشه .

دوست داشتن کلمه کوچیکی هست برای بیان عاشقی من ، عشق اول زندگیم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۸ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

نمی دونم من که ریاضی خوندم و عاشق درس هم نهشتی ها بودم  اینجوری هستم یا بقیه هم مثل من هستند ، برای اعداد قانون دارم ، مثلا به نظرم اعداد زوج اعداد مرتب و منظمی هستند  ، اما اعداد فرد اعداد جذابی هستند  که همیشه بی نظمی به بار میارن . ضرایب هفت رو دوست دارم و ضرایب عدد ده برام به منزله شروعی خاص هستند ، البته اینکه ضرایب ده برای من به منزله نقطه پایان و ابتداست فکر کنم ناشی از متریکی بودن ذهنمه .

امسال اولین هفتواره ( عجب کلمه ای اختراع کردم ) از زندگی من و امیره . یعنی هفت ساله که داریم زیر یه سقف با هم و برای هم زندگی میکنیم .
امسال پانزده تا دو ساله که من دارم نفس می کشم و تلاش میکنم که برای دیگران بهترین باشم و برای خودم هم .
امسال سه تا ده ساله که زندگی می کنم تا ازش لذت ببرم و چشمم رو به خوبی ها باز کنم .


 تو بیست سالگی راه درازی رو می دیدم ، می بایست درسم رو تموم میکردم ، می بایست  در مورد کسی که اون روزها حس میکردم نیمه گمشده ام هست تصمیم می گرفتم ، می بایست  به فکر کار خوب و پر ثمری می گشتم ، می بایست  تمرین میکردم که انسان باشم و با وجدان زندگی کنم ، می بایست  به علایقم می رسیدم : موسیقی یاد بگیرم ، فیلمهای خوب ببینم ، زبان سومی رو یاد بگیرم ، می بایست  به کشورهای دیگه سفر کنم ، می بایست تو زندگیم چند قدم جلوتر از پدر ومادرم باشم و ...............

تو سی سالگی به ادامه تحصیل فکر میکنم که نمی خوام صد در صد آکادمیک باشه اما می خوام واقعی باشه و ازش درسهای واقعی رو یاد بگیرم ، میخوام زندگیم رو با همون نیمه گمشده بیست سالگیم عمیق و عمیق تر کنم ، میخوام تو کارم همچنان سر آمد باشم و سعی کنم که از این که هستم بهتر باشم . به دیگران درست کارکردن رو یاد بدم و از قدیمیها و حرفه ایها درست کاردن رو یاد بگیرم ، تمرین کنم که انسان بودن شرط اول درست زندگی کردنه و برای خودم به عنوان انسان ارزش قائل باشم و دیگران رو هم از این شرط مستثنا ندونم ، تمرینهای پیانو رو ادامه بدم با جدیت وپشتکاری هر چه بیشتر ، زبان سوم رو کمابیش یاد گرفتم این بار زبان مادریم رو قویتر کنم ،  سعی کنم برای گردش و تفریح همیشه وقت باز فراهم کنم و ...................

بدین ترتیب به سی سالگی سلام میکنم .

سی سالگی خیلی دوستت دارم چون اولین لحظه های با تو بودن رو جوری دارم آغاز می کنم که دوست دارم ، در کنار کسی که دوستش دارم .

پ .ن : جواب حافظ در اولین صبح سی سالگی :

غلام نرگس مست تو تاجدارانند / خراب باده لعل تو هشیارانند

.

.

.

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد / که بستگان کمند تو رستگارانند .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٢ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

بیست و نه سالگی سلام

 

خیلی کارهاست که امسال باید با هم انجام بدیم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۳ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

خیلی خیلی درگیر کار جدید هستم . از خوندن کامنت تبریک همه دوستای گلم خیلی خوشحال شدم خیلی حرف دارم برای نوشتن . امیدوارم تو تعطیلات آخر هفته بتونم بنویسم .

 

مرجان جون خیلی خیلی خوشحالم کردی ممنون که به من انقدر لطف داری .

,


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۳ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

13 آذر 1379:
خدایا این آقای ....... خیلی پسر خوبیه . ولی با من یه جور دیگه هست هر وقت تو سالن بر می گردم داره به من نگاه می کنه . ( خشی آقا اینجا رو نخون : بدم نیست ها اگه نظرش نسبت به من یه طور دیگه باشه ها ، پسر خوبیه . فقط یک کم شیطونه ، شیطونیش هم ولی قشنگه .)
خدایا تو 20 سالگی سنی که همیشه خیلی برام مهم بود یه چیزی داره تو قلبم جوونه می زنه . همون جوونه ای که تو کتابها خوندم تولد دوباره هست و من چه زود در 20 سالگی دوباره متولد شدم .


13 آذر 1380:
خشی آقا جون امروز مرخصی گرفته تا روز تولد رو با هم باشیم .
خوبه یادم نمیره سه شنبه بود 8-10 کلاس آمارریاضی 2 رو رفتم . کلاس 10-12 آنالیز ریاضی رو بی خیال شدم قرارمون ساعت 10 ونک بود . خیلی منتظر شدم بعد یه تاخیر طولانی اومد وقتی دید من منتظرش هستم یک کم تعجب کرد . گفت : فکر می کرده من رفتم .  ماشینش خراب شده بود .یک کم با تاکسی ، یک کم پیاده تا دم ماشین رفتیم . برام عطر خریده بود . هنوز شیشه خالی اون عطر رو دارم .
20 سالم تموم شد و با چه دل عاشق و سر پرشوری به 21 سالگی قدم گذاشتم .


13 آذر 1381:
همه منتظر عید فطر بودند ولی اون روز رو عید اعلام نکردند . با ماشین رفتم دنبال خشی آقا ، قرار بود درس بخونیم ( قابل توجه خاتون جون گل ) چه بارونی هم میومد . خشی آقا گفت می خوام با هم بریم برات کادو بخرم . می خواست کیف و کفش برام بخره . دیگه دستش اومده بود که گلپر خانم کفش بازه و از کفش خریدن سیر نمیشه . رفتیم دنبال پرپر ( خواهر شوهر گرامی ) رفتیم میلاد نور . چقدر زود کفش خریدم . فکر کنم دیگه خشی آقا همچین چیزی رو ندید که گلپر خانم انقدر زود کفش بخره . کیف مورد نظر رو البته اونجا پیدا نکردم و رفتیم سپهسالار اونجا خریدم .
چون ماه رمضون بود فرصت نشد یه شیرینی کوچولو هم به خشی آقا بدم بابت روز تولد .


13 آذر 138۲:
دو ماه دیگه عروسیمونه . تالار هم رزور کردیم و همش در حال صرفه جویی و پس انداز برای عروسی هستیم .
خشی آقا برای نصب دستگاهها باید بره مشهد نه 1 روز نه 2 روز 15 روز. دوریش خیلی سخته . اما برنامه رو طوری تنظیم می کنه که روز تولد من تهران باشه .روز تولدم 5 شنبه هست جز ففر که دانشگاهش یزده همه خونه ماهستند .
مامان و بابا برام کاپشن خریدند . مامان و بابای خشی آقا پول دادند . پرپر به انتخاب خودم برای خونه جدیدمون یه کتری خوشگل ، ففر هم یه شلوار خریده بود و داده بود به خواهر کوچولو که بهم بده خود خواهر کوچولو هم یه کیف . ته تغاری هم یه پلیور . خان داداش یه قاب عکس ، داداش کوچیکه هم یه تی شرت .
اما کادوها تموم شد و چیزی روی میز باقی نمونده بود . خشی  آقا برای من کادو نخریدی ؟
از جیبش یه بسته درآورد : یه دستبند خوشگل .
انتظارش رو نداشتم تو این دوران پس انداز .
 این دست بند رو روزیکه برای خرید خونه همه طلاهام رو فروختم نگه داشتم و آرزو می کنم که همیشه بتونم ازش حفاظت کنم .

13 آذر1383 :
یه دسته گل رز با یه کارت . خوشحال شدم اما از کادو خبری نبود . تولدم روز جمعه بود . خشی آقا 5 شنبه زنگ زد که جلسه داره و دیرتر میاد من هم ناراحت شده بودم . که حتی 5 شنبه هم دیر میاد و نمی تونیم با هم نهار بخوریم .
وقتی با یه دسته گل اومد گفت کادو رو روزیکه قرار ه جشن بگیریم بهت میدم .(از اولین سال ازدواج چون تولدهامون به هم نزدیکه یک شب مهمونی می گیریم و خانواده هامون رو دعوت می کنیم .)
صبح روز تولدم از خواب بیدار شدم خشی آقا نبود اما یه کادو کنارم بود . ذوق زده شدم : یک ترازوی دیجیتالی خیلی خیلی خوشگل  .
خشی آقا جلسه روز 5 شنبه شرکت رو در خیابون ولیعصر در حال خریدن ترازو برگزار کرده بود .

13 آذر 1384:
ساعت 5 خشی آقا  اومد دم در شرکت دنبال من . یه دسته گل نرگس شیراز ، گل مورد علاقه من ، هم روی داشبورد بود . اما خشی آقا زیاد سر حال نبود . قصد داشته زودتر بره خونه . برام گل ها رو بگذاره تو گلدون ، شمع روشن کنه و ................ولی یکی از دستگاههای خط تولید ایران خودرو از کار افتاده و فورس ماژور برای تعمیر و راه اندازی مجدد رفته اونجا و کارش کلی طول کشیده .
کادوی تولدم رو هم با هم رفتیم خریدیم . عطر مورد علاقه  من .

13 آذر 1385:
یه مشاور املاک خوب تو کرج پیدا کردیم چند تا خونه خوب داره قرار گذاشته بریم ببینیم . خشی آقا میگه زود بریم و برگردیم من می خوام برات کادو بخرم . یکی از خونه ها بدجوری چشممون رو می گیره . مشاور میگه از دستش ندید قیمتش رو خیلی خوب میده . تو شب تولد من قولنامه رو می نویسیم . روز سالگرد ازدواج هم  (دو ماه بعد ) سند خونه به نام ما شد .


13 آذر 1386 :
خدایا اون جوونه قلبم که هفت سال پیش شروع به رشد کرد گیاه قشنگی شده که هروز به امید اون بیدار میشم و هر شب با وجود اون به خواب راحت میرم .
من 7 ساله ام یا 27 ساله . 27 سال زندگیم رو دوست دارم . 7 سال اخیر رو بیشتر .

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۱۳ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin