عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
- دیدی خانم ایکس چه شانسی داره ؟ شوهرش مثل پروانه دورش میگرده ! - آدم باید طالعش بلند باشه ! هرجا میری صحبت از فلانیه ، معلوم نیست چه جوری همه رو اینطور جادو کرده که همه دوستش دارند . - دیدی آقای ایکس چه کار خوبی داره ؟ حالا ما باید ازکله صبح بدویم و به هیچ جایی نرسیم ؟ ای آدم باعقل ، نمیگم صددرصد آدمها ، که همیشه استثنا هست ، ولی چرانمیگی اون خانم با همسرش چطور زندگی کرده ؟ چقدرهمراه او بوده که امروز تو میبینی شوهرش مثل پروانه دورش میگرده ؟!! تا حالا به این مساله هم دقت کردی؟ هیج وقت حسرت پول درآوردن کسی رو نخورید ، اول اینکه باید بخواهید که پولدار شوید یعنی این مساله به خواسته قلبی شما دقیقا وابسته هست ، بعد دوراه پیش رو دارید :1- پول در آوردن از هر راه ممکن که قطعا مورد تایید خیلیها نیست ، پس حسرت پول هر پولداری رو خوردن اشتباه است . حتما خانم فلانی یا آقای بهمانی که تا دیروز مستاجر بوده و امروز خونه خوبی خریده ، با برنامه پیش رفته ، حتما برای پیدا کردن این خونه خوب وقت گذاشته و نکته مهم اینه که خواسته خودش رو می دونسته ، خیلی از آدمها نمیدونند از زندگیشون دقیقا چه خواسته ای دارند ؟ فقط دستاورد اطرافیان رو می بینند و یا حسرت می خورند و یا هدف خیالی تعریف میکنند بدون هیچ برنامه ریزی . خانم فلانی اگر بچه آرومی داره ، حتما این آرامش رو خودش یا همسرش یا هردو با هم به فرزندشون هدیه کردند ، در مورد رفتار خودت با فرزندت هیچ تا به حال کنکاش کردی ؟ آدمها دو دسته هستند ، اونهایی که درونگرا هستند برای خودشون زندگی میکنند ، برای هیچ کس جز خودشون وقت صرف نمیکنند ، اگه مهمونی برگزار کنند بسیار ساده اون رو پیش میبرند طوریکه زحمت زیادی رو متحمل نشند ، اگه با دوستی قرار ملاقات میگذارند سعی میکنند محل قرار حتی الامکان نزدیک به محل کار یا زندگی خودشون باشه و ... دسته دوم آدمها برونگرا هستند ، با دیگران زندگی کردن و شادی کردن رو دوست دارند ، مهمونیهای زیاد و بزرگ میگیرن ، برای دیدن یک دوست هر جایی که باشه میرن ، برای انجام دادن کاری برای دوست یا آشنا پیش قدم هستند . هر دو دسته خصوصیات خوب و بد دارند و نمیشه گفت که کدومشون انسان والاتری هستند ، اما قطعا اکثر آدمها بیشتر درمورد انسانی صحبت میکنند که بیشتر با اونهاست ، بیشتر برای اونها وقت صرف میکنه . انسان درونگرا خودش این خصوصیت اخلاقی رو انتخاب کرده و از مزایای درونگرایی لذت میبره پس چه نیازی داره به تعریف دیگران ؟ شاید داره خودش رو گول میزنه ، اون انسان درونگرایی نیست ، انسانی برونگراست که تشنه شنیدن تعریف و تمجید دیگرانه ، اما از سر تنبلی سعی میکنه نقش انسان درونگرا رو بازی کنه که انسان درونگرای واقعی هیچ به تعریف و تمجید دیگران احساس نیاز نمی کند . کار خوب داشتن هم باید خواسته قلبی باشد و هم نیاز به پشتکار و هوش واستعداد دارد ، جوون بیست و چند ساله ای که از پشت میز دانشگاه اومده بیرون ، میخواد یه روزه مدیر بشه ، کارمندی که سالها هیچ به دانسته هاش اضافه نکرده منتظر ترفیع کاری هست ، باور داشته باشید که کسی که در کارش موفق هست از روز اول این جایگاه رو نداشته ، از صفر شروع کرده ، هر روز یاد گرفته و هر چه یاد گرفته یاد داده ، پشتکار جدی داشته و هر روز یک قدم جلوتر رفته موانع رو از سر راهش برداشته و پیش رفته . و .. و .. پ . ن :خیلی وقته که میخوام در مورد این موضوع بنویسم ولی همیشه از نوشتنش طفره میرم ، دلیلش رو دقیق نمی دونم ، شاید ترس از قضاوته ، ترس از اینکه دیگران من رو متهم کنند به خودخواهی و خودپسندی . ولی چون پست قبلی رو خیلی با عجله نوشته بودم چون اون روز دل پری داشتم ، به این نتیجه رسیدم که پست قبلی نیاز به پیوست داره . -وقتی ژاپن زلزله اومد هرکسی به اندازه نیازش خرید میکرد تا مواد غذایی برای نیاز بقیه فراهم باشه ، اینجا مردم بدون هیچ علم سیاسی و بنا به حرفها و شایعات و گاها نقدهایی که زبون به زبون گشته ، ازترس قحطی هجوم آوردن به فروشگاه ها و خرید میکنند ، برای خرید هفتگی رفتمه بودم به یکی از این فروشگاه های زنجیره ای ، فرار رو بر قرار ترجیح دادم ، واقعا انبار این مردم تا کجا پر میشه ؟ چند هفته ، چند ماه ، چند سال می تونه جوابگوشون باشه تا از قحطی نجات پیدا کنند . چطور میتونند خودشون داشته باشند و دیگران نداشته باشند ؟!!!!! - پشت چراغ قرمز نیایش دویست سیصدمتر بالای بیمارستان قلب ، ساعت هشت صبح ، صدای آژیر آمبولانس میاد ، نگاه میکنم تو آینه ، صدای آمبولانس قلبم رو فشار میده ، منتظرم که چراغ سبز بشه ، تا آمبولانس راه بگیره و برسه به بیمارستان ، چراغ که سبز میشه ، همه سعی میکنند با آمبولانس مسابقه بگذارند و ازش راه بگیرن ، راننده آمبولانس تقاضا میکنه که ماشینهای جلویی بهش راه بدن ، که کاش این تقاضا رو از آسفالت خیابون میکرد ، آسفالت خیابون دلش مهربونتر از این مردمه !!چراغ قرمز میشه و آمبولانس همچنان پشت چراغه ، بعد مدتی آژیر آمبولانس قطع میشه ............ نمی دونم چرا راننده آمبولانس از آژیر کشیدن نا امید شد ؟ امیدوارم حدسم درست نباشه ................ به کجا میریم ما ...........................................از زندگی چی میخواهیم جز زود رسیدن و سیر بودن و راحت خوابیدن ، همه اینها خوبه اما نه به هر قیمتی ، همه اینها خوبه اما کافی نیست ..............بیدار شیم و سعی کنیم بیدار کنیم اطرافیانمون رو .... وقتی هوا کمی به من لطف میکند و بادی میوزد ، بارانی میبارد هر چند اندک ، دودها و آلودگیها کمی از شهرم رخت بر میبندد ، و من پشت کوههای شهرم که استوار و آرام ایستاده اند ، قله دماوند زیبا رو می بینم دلم میلرزد ، از لرزشهایی که لرزش دل عاشق است . دلم از عشق وطن میلرزد و چشمم به دردش می گرید . ساعتها از دیدن این دیو سپید سیر نمیشوم . هیجده ساله بودم که رفتم دانشگاه ، درست شش ماه بعد اینکه مدرسه و پیش دانشگاهی رو تموم کردم ، وارد دانشگاه شدم ، داشنگاه دولتی ، که روز ثبت نام نه تنها پولی نگرفت بلکه می تونستیم از کمک هزینه ماهیانه هم استفاده کنیم ، وقتی درسم تموم شد و به صورت کاملا جدی رفتم سراغ بازار کار ، دیدم که رشته ریاضی نه تنها تو دانشگاه های ما درست تدریس نمیشه ، بلکه بیرون دانشگاهه ها هم براش کاری نیست ، فقط تدریس هست که اون هم مدرسه های دولتی مختص فارغ التحصیلهای رشته دبیریه و مدارس غیر انتفاعی هم مخصوص دبیران با سابقه و بنام . کلاس حسابداری رفتم ، شش ماه بی وقفه تلاش کردم و درست بعد شش ماه استخدام شدم . از اون روزها خیلی میگذره ، نزدیک به هشت سال گذشته ، حالا هم کار ثابت دارم و هم در آمد ثابت .حالا از نظر مالی مستقل هستم همونی که در هیچده سالگی دنبالش بودم . این روزها گاهی درمورد ادامه تحصیل فکر میکنم هر دانشگاه پولی هم که بخوام میتونم برم ، کافیه از یک ماه حقوقم صرفنظر کنم ! ، اما غیر اینها موضوعی هست که مدتهاست علامت سوال بزرگی رو تو ذهنم به وجود آورده ؟ دخترهاو پسر های زیادی تو فامیل و دوست و آشنا سراغ دارم که بعد دیپلم وارد دانشگاه شدند ، یا دانشگاههای پولی یا دولتی ، از روز اول ناله سر دادند که استادها خوب نیستند و بی سوادند ،وقتی دوره کارشناسی تموم شد ،گفتند :" کارنیست " و من همیشه بهشون گفتم : " کار هست شما باید توقعاتتون رو پایین بیارید " ، در حالیکه این دوستان هیچ کدوم از استادهای دانشگاه ها رو قبول نداشتند و نتونسته بودند با مدرکی که گرفته بودند کاری پیدا کنند، تقریبا نود و نه درصدشون وارد مقطع کارشناسی ارشد شدند ، و از نودونه درصد ، نود درصدشون برای گذروندن دوره کارشناسی ارشد شهریه هایی پرداخت میکنند که معادل حداقل دو ماه کارکرد یک کارمند متوسطه . سوال من اینه که دانشگاه رفتن یا جهت کسب دانش هست یا مهارت جهت فعالیت اجتماعی ، وقتی هیچ کدوم حاصل نمیشه ، چه اصراری هست بر ادامه دادنش ، اون هم تو شرایط اقتصادی بد و گذاشتن فشار روی دوش پدر ومادری که از هیجده سالگی به بعد هیچ وظیفه ای مبنی بر تامین مالی فرزندانشون ندارن. خیلی خوشحال میشم نظر شما رو بدونم شاید این علامت سوالها از ذهن من پاک بشه . تو زندگی آدمهای مختلفی پیدا میشن و وارد زندگیت میشن ، وقی وارد میشن همه یه نقابی دارن ، بعضی ها نقابهاشون انقدر کاغذی و مصنوعی هست که خیلی زود نقابی که روی صورتشون هست و اونها رو انسانی مهربان ،پاک سرشت ، متعالی و آرمان خواه نشون میده ،از روی صورتشون برداشته میشه ، بعضی ها هم که بین خوبی و بدی ، بین بدخواهی و نیکخواهی ، بین دوست داشتن و کینه ورزیدن گیرکردند هم دیر یا زود نقاب اصلی روی صورتشون باقی میمونه و اون یکی نقاب از صورتشون بیرون می افته . گاهی هم نقاب خوبی و نیکخواهی و آرمانخواهی آنچنان در صورت بعضی ها تنیده میشه که انگار پوست صورتشون شده . تو زندگی شخصی آدمهای مختلفی رو تجربه کردم ، آدمهای با نقاب کاغذی رو زود شناختم و گذاشتم کنار ، آدمای دسته دوم هم کم نبودند، خیلیهاشون خوب بودند و سعی می کردند که بد باشند ، ولی همچنان خوب باقی موندند ، اونهایی هم که بین بدی و خوبی ، بدی رو انتخاب کردند رو از صحنه زندگیم جدا کردم . دوست خوب نعمت والایی هست که من همیشه به سفارش پدر و مادرم به دنبالش بودم وخوشبختانه بعد از پدر که اولین دوست و بهترین دوستم بود ، تو روزهای اول مدرسه با دختری آشنا شدم ، بهتر از آب روان . دوستیمون هنوز ادامه داره و من ازمادرم قدردانی می کنم که به من کمک کرد تا هم دوست خوبی پیدا کنم و هم این دوستی رو حفظ کنم . خوشحالم که دوست دوران کودکی که تنها دست مایه برقراری ارتباط باهاش احساسات پاک و بی آلایش کودکی بود انقدر خوب و کامل هست. اما هر چقد تجربه بیشتر میشه پیدا کردن دوست سخت ترمیشه و من با این وجود در آستانه سی سالگی دوستی پیدا کردم که نقابی داشت همرنگ صورتش و همجنس با دلش . روزهای خوبی رو در کنار هم داشتیم ، روزهای امتحان هم کم نبودند ، روزهای درد دل ، روزهای بیماری، روزهای از دست دادن پدری نازنین . و من از روز اول می دونستم این نزدیکی مادی دیری نخواهد پایید و این دوست در جهت تعالی قصد هجرت دارد . و این روز خیلی زود فرارسید ... همه خوبیها و شادیها و سلامتیها بدرقه راهت . از دوستی با تو خرسندم ، و می دانم که این دوستی بعدی فراتر از بعد مادی دارد و اگرچه بعد مسافت بالاست اما قلب من در کنار تو خواهد تپید . درود ، بزرگ بود و از اهالی امروز بود و رفت تا لب هیچ آدمهای توی فیلم وقتی از ورزش می اومدند و دوش میگرفتند ، دوباره موی سشوار کشیده و مرتب داشتند و من وقتی دوش میگیرم دیگه توانی برای این کار ندارم و باید با خودم کلنجار برم تا این کار رو انجام بدم و اقلا دو ساعتی طول میکشه دوباره تبدیل بشم به یک دختر مو مرتب ، آدمهای توی فیلم وقتی با عجله وشتاب آشپزی میکنند یک عدد آشپز خوش و تیپ و میک کاپ کامل هستد در یک آشپزخانه به غایت تمیز و مرتب ، ولی من همیشه در حالیکه مانتو و روسریم رو درآوردم مشغول آشپزی میشم ، چون میدونم اگه بخوام لباسم رو دربیارم و لباس راحتی خونه رو بپوشم ، ولو میشم روی کاناپه و دیگه با جرثفیل هم نمیشه من رو از جا بلند کرد . خلاصه من به آرزوی دوران نوجوانیم رسیدم ، آرزویی که همیشه به من میگفت تو باید وسط گود باشی و بتونی هدایت کننده باشی . اون موقع ها فکر میکردم که این آرزوی همه آدمهاست که وسط گود باشند و رهبری کنند ، ولی این روزها فرق آدمها رو فهمیدم و میدونم که خیلی ها حتی از اینکه کنار گود باشند هم فراری هستند ، این روزها می دونم که آدمها خیلی با هم فرق دارند ، همه رو مجبور به انجام دادن کاری نمی کنم و البته همه رو هم مستحق موفقیت نمی دونم . این روزها فهمیدم که من یه خواسته ای رو برای خودم تعریف کردم ، و واقعا از صمیم قلبم این خواسته رو خواستم و براش تلاش کردم ، در این بین خیلی خوشحالم که مهره چینی افراد زندگیم هم درست انجام شد و همه درراستای هدفم شکل گرفت و همه خصوصا امیر نازنینم نه تنها سد راهم نشدند بلکه پله های موفقیتم هم شدند ، تو راه چند بار با سر زمین خوردم ، ( شاید باز هم بخورم ) اما کوتاه نیومدم و ادامه دادم . چند وقت پیش تو اوج کار دوست عزیزی برام اس ام اس داد که :" چی باعث میشه که به یاد من بیفتی ؟ این رو برای همه بفرست جوابهای جالبی میگیری ! اما اول جواب من رو بده . " واقعا بازی خوبی بود ، خواهرم نوشته بود : لپهای نرمت برای بوسیدن و لبخند زیبات ، خیلی ازدوستان وبلاگی نوشته بودند : " گلپر " اما چیزی که خیلی خوشحالم کرد و بیشترین جوابی که گرفتم این بود : نمی تونم نگم که چقدر از دیدن همه جوابها خصوصا همین جواب پر تلاش بودن خوشحال شدم ، اون روز با وجود کار خیلی خیلی زیاد و یک جلسه بسیار سخت اصلا خستگی رو احساس نکردم . دو سه هفته ای هست که می خواستم درموردش بنویسم اما .......... یادش به خیر اون روزها که فیس بوک و اورکات نبود و فقط یه پروفایل تو یاهو داشتیم ، پایین عکسم نوشته بودم : دست از طلب ندارم تا جان من برآید روزگار دوری نیست ، حتی با وجود این سرعتی که زمان دارد گویی همین دیروز بود ، کنار کتابخانه وزین پدرم با پدرم به بحث مینشستیم ، کتابخانه از دو جهت وزین بود ، هم ازنظر وزن که کتابخانه ای فلزی و قدیمی بود ، و. هم از نظر سنگینی کتابها که دربخش ادبیاتش کتابهای برگزیده دنیا بود و در بخش صنعت مهمترین مباحث علمی از معروفترین اساتید دانشگاههای بزرگ دنیا و کتابهای روانشناسی با برترین مند ها ، کتابهای فلسفه با اندیشه های متعدد ، همه اینها در قفسه های مختلف طبقه بندی شده بودند ، اما کتابهای برتر در قفسه بالا بودند ، کتابهایی که باید ما به آنها احترام میگذاشتیم ،کتابهای تاریخ بودند ، تاریخ تمدن باستان هم که یک مجموعه کتاب بود و گل سرسبد این کتابهای محبوب بود . روزگار نزدیکی است اقلا از نظر من که انگار دیروز بود ، به پشتی کنار کتابخانه تکیه میدادیم و با پدر بحث می کردیم ، و دست آخر همه بحث ها در هر سنی که بودم و موضوع بحت هر چه بود به تاریخ ختم میشد ، هیچ وقت برای من نتیجه گیری نمیکرد ، نتیجه گیری را به خودم واگذار میکرد و من رو برای گرفتن نتیجه درست به خواندن تاریخ تشویق میکرد . اینها تلنگرهای ذهنم بود در مورد کارم ، اینکه به پیشرفت قبلی دلخوش کرده ام و دچار روزمرگی شده ام . اما آخر هفته گذشته فیلمی دیدم که فهمیدم که در مورد عقایدم هم هنوز خیلی عقب هستم ، باید بخونم ، باید تاریخ بخونم ، باید جامعه شناسی بخونم ، یادش به خیر روزهای هیجده سالگی که کتاب جامعه شناسی نخبه کشی رو میخوندم و برای فهم هر صفحه اش ساعتها از پدر سوال میکردم . چه زود دوازده سال گذشت و چه زود من برشخصی تحلیل کردم ، هر چند هنوز مطمدن نیستم که تحلیلم کاملا غلط بوده اما مطمئن هستم که تحلیلم صد در صد درست هم نبوده . جناب آقای مدیری ، تشکری از شما کرده بودم برای ساعتهای خوشی که برای ما رقم می زدید ، حالا شما مقداری از این تشکر رو به من بدهکار هستید ، شاید روزی به این آگاهی برسم که شما به من اصلا بدهکار نیستید شاید هم روزی به این آگاهی برسم که شما صد در صد در مورد این تشکر به من بدهکار هستید و شاید هم بیشتر . اندر دل من هـزار خورشـیـد بتافـت آخر به کمــــــــال ذره ای راه نیافـت . روزهای مقدس آدم چه روزهایی هستند ؟ منظور من از روز مقدس با اون روزهای مقدس فرق داره ها !!!! منطورم روزهایی هست که خدای بالای سر ، کائتات ، انرژیهای مثبت برای ما رقم زدند تا شاد بشیم ، خوشبخت بشیم ،سلامت بشیم . به نظر من روزی برای هر آدهی روز مقدس -یاشاید به فارسی اگه بخواهیم بگیم روز پاکی و خوبی - به حساب میاد که اون روز پیام اور و یا موجب یک شادی عمیق ، یک خوشبختی بزرگ شده . به نظرم شاید اولین روزهای مقدس برای هر انسان شایسته ای زادروز تولد پدر و مادرش باشه ، روزهایی که اونها به دنیا اومدند تا درآینده فرزندی موفق و شایسته رو تربیت کنند ، روزهای مقدسی هست که اونها رو به مرور در طی زندگی می بینی و می دونی که این روزها روزهای مقدس زندگیت هستند ، حتی اگر روز تولد پدر ومادرت رو ندیده باشی از بدو تولد با این روز آشنا میشی و می دونی چه روزی هست و کم کم می فهمی که چرا مقدس و پاکه . من روزهای مقدس زیاد دارم ، اول و دوم مرداد که تولد پدر ومادر عزیزمه ، اول مهر 66 که روز مدرسه رفتنمه ، اما ده سالی هست که فهمیدم تو زندگی من یک روز مقدس بوده و نمی دونستم ،اون روز رو نمی شناختم . خدای بالای سر ، کائنات ، انرژیهای مثبت ازتون ممنونم که روز هشت دی ، یک پسر کوجولوی خوشگل رو آوردید تو این دنیا و اون رو نیمه گمشده ای کردید برای منی که پنج سال بعدش پام رو تو این دنیاگذاشتم . پسر کوچولوی خوشگل حالا همه زندگی من یا شاید چیزی فراتر از همه زندگی من برای من باشه ، هشت دی روز مقدس و مقدس و مقدسی هست برای من که ده سالی هست باهاش آشنا شدم و هر بار از وجودش غرق شادی میشم . امیر عزیزم تولدت مبارک . مرسی که هستی تا دل مهربونت همدم همه غصه های من باشه ، مرسی که هستی تا شونه های محکمت تکیه گاه همه سختیها و مشکلات من باشه ، مرسی که هستی تا شوخ طبعیهات شیرینی زندگی من باشه . دوست داشتن کلمه کوچیکی هست برای بیان عاشقی من ، عشق اول زندگیم . خیلی مطمئن نبودم به دیدنش ، بیشتر جهت احترام به خواسته همسر عزیزم شروع به دیدن کردم ، تیتراژ شروع تصنیف دوران کودکی بود که دایی و مامان زمزمه میکردند ، شروع نوستالژیکی بود ،شروع سریال زندگی استاد تاریخی بود که به سختی میگذشت ، بی توجهی مردم به تاریخ ، نکته ظریف و بسیار جالبی بود ، شوخیها سنجیده و نکته دار بود ، مشتاق شدم سریال رو دنبال کنم ، در هر قسمتی تاکید روی نکته ای بود که ریشه یکی از معضلات امروز ماست ، ایمیلهای زیادی گرفتم بعضی ها تمجید بود و بعضی ها تقبیح ، گفته بودند که تصنیف استاد شیدا رو خوانده ای بدون اینکه نامش را جایی گذاشته باشی ، در تیتراژ اسمش را گذاشتی . به ما زنان هم توجه زیادی کردی ، تمامی ایرادهای ما را نشانه گرفتی و گوشزد کردی اما از نقش ما هم غافل نبودی ، زن ایرانی را از حرمسرا بیرون آوردی و به او نقش دادی . . اما ما : ولد الملک را می بینیم و زور گویی می کنیم ، بیخودی را می بینیم و "بیخودی " نقش بزرگان را بازی می کنیم ، دواُلملک را می بینند و برسر جان انسانها معامله می کنند ، جهانگیر خان دولو را ...................، فخری و خواهرش را می بینیم و نزدیکترین کسانمون رو برای مادیات می رنجونیم و......... قسمت آخر رو خیلی دوست داشتم وقتی که رقص ایرانی زینت بخش مهمانی عروسی شد فهمیدم که قصدتان واقعا کارفرهنگی بوده است . آقای مدیری دست مریزاد ، با لطف شما شبهای شاد و پر محتوایی در خانه هایمان داریم ، من پیش از این هیچ برگه قرعه کشی را پست نکرده بودم یا سریالش را اس ام اس نکرده بودم ، اما از این پس هر بار سریال را بخریم ، سریال قرعه کشی را اس ام اس میکنم تا اعلام کنم که سریال را خریده ام و از شما حمایت میکنم . نمی دونم من که ریاضی خوندم و عاشق درس هم نهشتی ها بودم اینجوری هستم یا بقیه هم مثل من هستند ، برای اعداد قانون دارم ، مثلا به نظرم اعداد زوج اعداد مرتب و منظمی هستند ، اما اعداد فرد اعداد جذابی هستند که همیشه بی نظمی به بار میارن . ضرایب هفت رو دوست دارم و ضرایب عدد ده برام به منزله شروعی خاص هستند ، البته اینکه ضرایب ده برای من به منزله نقطه پایان و ابتداست فکر کنم ناشی از متریکی بودن ذهنمه . سی سالگی خیلی دوستت دارم چون اولین لحظه های با تو بودن رو جوری دارم آغاز می کنم که دوست دارم ، در کنار کسی که دوستش دارم . پ .ن : جواب حافظ در اولین صبح سی سالگی : غلام نرگس مست تو تاجدارانند / خراب باده لعل تو هشیارانند . . . خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد / که بستگان کمند تو رستگارانند . تو راه برگشت از کاربودیم ، از صبح سردرد داشتیم و هر دو تو این آلودگی هوا کلافه . پشت چراغ قرمز سردار راهنمای راست رو زده بود و قصد داشتیم بریم سمت میرزابابایی ، موتوری وحشیانه و بوق زنان آبنه به آینه از کنار ما رد شد و جلوی ماشین ما با چشمانی بسان چشم گرگ به ما وقیحانه خیره شد ، مردک طلبکار بود که بدون راهنما میخواهد ویراژ بدهد و از چهارراه درحالیکه چراغ قرمز است رد بشو د ، قیاقه زورگیرهای فیلم فارسی های قدیمی رو داشت ، چوب کبریتی کنار دهانش بود و ................ امیر بهش میگه : " چیه ؟ طلبکاری ؟ " من تو دلم میگم : " گمشو ! " میاد کتار امیر ، میگه : "میخوام آینه ات رو بشکونم بچه پر رو "، آینه ماشین رو جمع میکند و فرار می کند ، خلاصه ماشین ما هر چقدر بزرگ باشد و جاگیر ، سرعتش خوب است و قدرتش زیاد ، امیر با نیش گازی به سمتش میرود که می بینم اگر ترمز پرشیایی که از اون سمت چهارراه می اومد خوب عمل نمیکرد جناب آقای زورگیر بی قانون به .............می رفت . اما خودمون هم بد کلافه می شویم ، تا برسیم خونه حرف نمی زنیم ، من با خودم می گویم :" اگر من بودم ، وقتی اومد جلوی ماشین ایستاد ، می زدم بهش ، بیمه که دارم ، از بیمه خسارت می گرفتم . " بعد پبش خودم میگویم : " اون انسان نیست تو چرا اینطور قضاوت می کنی ؟ " بعد به وجدانم نهیب می زنم :" که تاکی ما در مقابل زورگیریها و زورگوییها سکوت کنیم تا شرط انسانیت رو رعایت کنیم . " در همون حین که وجدان و احساسم با هم در جدالند عقلم میاد وسط ، همونی که به نظرم همیشه بهترینها رو نشون میده و بهم میگه : " زن حسابی تو اگه تنها بودی ، باید پاهات پشت ترمز می لرزید و به جناب حضرت آقای موتوری ادای احترام هم می کردی که نکند پیاده شود و چهار تا فحش آبدار که سزاوارخودش هست نثارت کنه . " تو دبیرستان یه دبیری داشتیم که خیلی دوستش داشتم ، دبیر ادبیاتمون زن با صلابتی بود و البته از دبیران بنام تهران که همیشه خونه اش پر بود از شاگرد برای کلاس خصوصی کنکور . اینکه چقدر مدیونش هستم که من رو به ادبیات سرزمینم علاقه مند کرد و بهم نشون داد که پدرم راه درستی رو انتخاب کرده که به من سفارش خوندن کتاب از صبا تا نیما رو میکنه ، اینکه سر کلاسش باید همه شعرهای کتاب رو حفظ میکردیم و به یاد می سپردیم که کجا نقطه داره و کجا ویرگول ، اینکه اولین امتحان open source زندگیم رو سر کلاس اون دادم ، همه اینها و خیلی چیزهای دیگه به کنار ،حرفهایی که میزد خیلی برام جالب بود و ازش درس می گرفتم . یه روزی بهمون گفته بود که شما الان میخواهید این روزها خیلی سریع تموم بشه ، برید کلاس دوم بعد هم سوم و پیش دانشگاهی و کنکور و دانشگاه اما غافلید که بعدا چقدر از این گذر زود زمان ناراحت خواهید شد ، اون روز بنده خیلی حکیمانه دستم رو بردم بالا و گفتم : " ای خانم زرگرانی بزرگ بنده اصلا دوست ندارم زودتر به بیست سالگی برسم ، دوست دارم که وقتی به بیست سالگی برسم که به هدفهای امروزم رسیده باشم و عشق زندگیم رو هم پیدا کرده باشم ." بنده سوگلی تو بیست سالگی به همه هدفهام رسیده بودم ، یه دانشجوی دانشگاه دولتی که تو یه شرکت خصوصی کار میکرد و نرم نرمک هم در حال عاشق شدن بود . سال سوم دبیرستان که بودیم خانم زرگرانی حرفی زد که اون موقع نه حسش کردم و نه درکش کردم ،می گفت :" شما الان به نظرتون ده سال یه دوره زندگی هست و چهل سال یه عمر طولانی ، ولی نمی دونید که ده سال چقدر زود میگذره و چهل سالگی هم خیلی زودتر از اون که فکرش رو کنید از راه میرسه . " این روزها در حال گذروندن آخرین روزهای دهه سوم زندگیم در حال مرور هر سه دهه زندگیم هستم ، و به فکر شروع دهه چهارم . من چه سبزم امروز پ . ن : دوست دارم هر روز روزمرگی بنویسم ، اما ......... هر روز ساعت 7و 8 میام خونه و ......... به زودی روزمره هام رو شروع می کنم . تلویزیون روشنه ، من در حال تمرین با کیبورد هستم ، یورونیوز داره آخرین خبرها رو از شیلی میده ، الان نفر هیجدهم داره میاد روی سطح زمین ، چقدر خوشحالم که هنوز یه جایی تو دنیا جون آدمها انقدر مهمه ، حتی اگه اون منطقه کیلومترها با من فاصله داشته باشه ، انسانم آرزوست . پ . ن : نفر هیجدهم هم به زمین رسید . یعنی اون موقع که مانتوهای نو و کفش نو رو به پا مون میکردیم و هم شاگردی سلام می خوندیم و دعا دعا میکردیم که کلاس دوست صمیمیمون با کلاس خودمون یکی باشه فکر می کردیم که یه روز پاییزبیاد و تا هفتمین روزش وقت نکنی حتی بهش فکر کنی و همش دلت برای بهترین دوست دوران دبستانت تنگ باشه و نیاز به اجازه کسی هم نباشه اما وقت نداشته باشی که بهش سر بزنی . ** : امروز وقتی با یه گوشم تلفن رو جواب میدادم و با گوش دیگه موبایل ، سه نفر هم در حال صدا کردنم بودند ،یه کارتاپل پر از نامه هم جلوم بود که باید امضا می کردم . هیچ وقت انقدر از شنیدن اسم خودم کلافه نشده بودم . یه بازی جالب وبلاگی در مورد پدر بزرگها و مادر بزرگها ، درست وقتی که ما داریم تمرین می کنیم مثل غربیها پدر ها و مادرهامون رو بسپریم به دست سرنوشت و آسایشگاه و ... در حالیکه غربیها دوباره رو آوردند که خودشون از پدر و مادرهاشون مراقبت کنند ، امیر یه دوست آلمانی داره که تو یه شهر نزدیک مونیخ زندگی میکنه ، کلی پول خرج کرده تا یه خونه دو طبقه مستقل بسازه برای خودش و پدرش ، تا هم از پدرش مراقبت کنه و هم زندگی خودش و همسرش مستقل باشه ، کاش یه روزی ما یاد بگیریم که هر چیزی رو کورکورانه تقلید نکنیم و سعی نکنیم یه زندگی رو بنایی و ظاهری از غربیها داشته باشیم . و اما در مورد پدر بزرگها و مادربزرگهای من : وقتی که من سال دوم دبیرستان دانشگاه آزاد قبول شدم ، بهم یه سکه جایزه داد و گفت : " شاید من تا دو سال دیگه نباشم ،اما می دونم دانشگاه قبول میشی و این کادو رو زودتر بهت میدم . " آخ که جیگرم آتیش میگیره وقتی یادم میاد روزیکه اسمم تو روزنامه در اومد تو کما بود و دو روز بعدش برای همیشه رفت و ما رو گذاشت با هزار تا شعری که همیشه برامون می خوند و ضرب المثلهای پر حکمتی که برامون تعریف میکرد . کارگر هایی که تو خونه این زن و شوهر بودند همیبشه از کارشون راضی بودند ، انقدرکه اون دو نفر بهشون می رسیدند و رابطه ارباب و رعینی نداشتند .ت و سال 64 ما رو گذاشت و رفت . داداشم سال بعدش به دنیا اومد و بابام اسم پدرزنش رو گذاشت روش .حالا هادی ما برای مامانم هم پسره هم پدر . به تلفن شرکت زنگ زد ، از همون تلفنهای هر روزه که برای احوالپرسی هست و شنیدن صدای همدیگه ، ساعت 12 بود که زنگ زد و گفت که فردا باید بره ملایر ، صبح بره و شب برگرده . همون موقع بهش گفتم که اگه تنها باشی من هم باهات میام ، کارهام رو راست و ریست کردم تا فردا تو شرکت کار معوقه نداشته باشم . همیشه ذوق دیدن شهر همدان رو داشتم ، هگمتانه قدیمیترین شهر تاریخ ، می خواستم دروازه تاریخ رو ببینم ، به همدان که رسیدیم ساعت سه بعد از ظهر بود ، تصمیم گرفتیم اول نهار بخوریم و بعد بریم جاهایی که دوست داریم رو ببینیم و رفتیم هتل بابا طاهر ، نمای هتل خوب بود وقنی وارد شدیم انگار دربان هتل دزد گرفته گفت : " بفرمایید در خدمتم . " جملات مودبانه بود اما لحن صحبت ، چیزی درموردش نگم بهتره . تمام فضای هتل پر بود از بوی شوینده های قوی ، برای من که همیشه بو ها تداعی کننده خاطراته ، هتل تداعی کننده روزهایی بود که بابا بیمارستان بود ، من از بوی رستوران راضی نبودم ، امیر از کثیفی و نامرتبی میزها . دو دل بودیم که بریم یا بمونیم ؟ وقتی منو رو آورد مشغول خوندنش بودیم و نکته جالب این بود که این رستوران درجه .... قیمتهاش با قیمتهای یک رستوران خیلی خوب تو تهران برابری میکرد . هنوز تصمیم نگرفته بودیم چیزی بخوریم که گارسون اومد سر میزمون ، گفتیم هنوز انتخاب نکردیم ، با لحنی شبیه ناظم های مدرسه گفت : " فقط پنج دقیقه دیگه وقت دارید که غذا رو انتخاب کنید چون رستوران تعطیل میشه ." خب جرقه آخر زده شد و ما از رستوران اومدیم بیرون و فقط حسرت خوردیم به حال اون تمدن قدیمی و اون مردم مهربون و آداب دانی که تو کتابها درموردشون خوندیم ، خوندیم که ملیتشون ایرانی بوده ................. تو فقط تو دنیا خوبی ، میدونی ، میدونی به روی چشم من تا چشم یاری می کند دریاست اکنون تو رفته ای ، تو رفته ای ، تو رفته ای ... نام ترانه : نام تو نام آلبوم : دلاویزترین می رسد از دور صدای ساز مرد چوپان امید و امید که جاودان شود بهاران وای به سرزمین خورشید با گل سپیده مهتاب ، طلوع زندگی چو رویاست با غنچه زندگی بر لبم میزند جوانه وای به گوش به من می آید ، صدای ساز مرد چوپان دریا و دریا ، نوازش صدای باران وای زندگی ، آبی بیکران ، قصه بهار مرا تولد دوباره ، وای به گوش من می آید ، صدای ساز مرد چوپان وای چه قصه ها می گوید زناله سرخ بهاران نام ترانه : چوپان نام آلبوم : سرزمین خورشید شیشه پنجره را باران شست چه کسی نقش تورا خواهد شست ؟ نام ترانه : باران نام آلبوم : جاودانه با عشق پ .ن : به سمیه عزیز و همه دوستان : در مورد نوشتن اسم ترانه ها حتما . ولی من پیشنهاد می کنم به جای دانلود ، آهنگهاشون رو بخرید . این هفته باید انقدر سی دی استاد نوری خریده بشه تا نشون داده بشه که چقدر بزرگ بوده ، چقدر عزیز بوده . حیف نیست که حق و حقوقش رو زیر پا بگذاریم و ترانه ها رو دانلود کنیم ؟! با سرزمین خورشید بزرگ شدیم ، نوجوونی رو به جوونی تبدیل کردیم ، جان مریم رو شنیدیم و زیر پوستمون یه حس تازه شور گرفت ، جینگه جینگه جان رو شنیدیم و پر از انرژی شدیم . یادت گرامی که همراه همیشگی لحظه های عاشقی من بودی ، یادت گرامی که به لحظه های عاشقی من موسیقی دادی ، یادت گرامی که ........... نمی تونم باور کنم رفتنت رو استاد نوری عزیز . نمیشه غصه ما رو همیشه تنها بذاره ، دلم از اون دلای قدیمیه ، از اون دلا آواز ، آواز میجوشد در جانم آواز ، آواز تا هستم میخوانم از توست ای عشق گرمی در آوازم از توست ای عشق تا هستم می خوانم صبحها که سوار ماشین میشم به راحتی از پارکینگ میام بیرون ، پارکینگی که روز اول فکر میکردم انقدر پارک کردن توش سخته که بهتره ماشین رو بیرون بگذارم ، اما کوتاه نیومدم و حالا به راحتی ماشین رو پارک میکنم . به عکسها که نگاه می کردم میدیدم هیچ عکسی تو سفر ندارم که هم جدید باشه و هم خواهرهام توش باشند . خیلی دلم میخواست که با هم بریم سفر ، اما تو چهار سال اخیر همیشه با هم برنامه ریزی کرده بودیم طوری سفر بریم که اقلا یک نفر پیش مامان و بابا باشند و تنها نمونند . بعد از مدتها کار سخت ، سفر خوبی بود . اما امان از هوای گرم و امکانات کم شمال ، مهمترین نکته ای که توجه من رو جلب کرد : پایین اومدن سطح انتظارات مردم بود ، چرا مردم تن به استانداردهای پایین میدن ؟ شمالی که ١۵ سال پیش می رفتیم کجا و این شمال کجا ، عروسیهای قدیم شمال کجا و این عروسیهای م ذ ه ب ی کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پ. ن : دوستان عزیزم که کامنت خصوصی و عمومی گذاشتید ، به موبایلم زنگ زدید و جویای احوالم شدید ، از لطفتون ممنونم . مدتی مهمون خارجی داشتم و درگیر اون بودم و همین طور کار زیاد شرکت . خودم خوبم و از اینکه هر روز با انگیزه بیدار میشم لذت میبرم . اینجا یه نفر بود که میخواست دیگه نوستالژیک ننویسه ، می خواست با خاطرات زندگی نکنه ، اما .... در حال جمع آوری کتابخونه و بسته بندی بودم ، تعدادی مجله و دفترهای قدیمی رو گذاشتم کنار تا برن به دیار باقی . اما وقتی امیر دفترهای دانشکده ام رو لابلاشون دید و دفترهای انشای دوران دبستان اونها رو جدا کرد و گفت : " اینها رو باید نگه داشت ." اما چیزی که باعث شد از دانشگاه بنویسم شعری بود که روی صفحه اول جزوه آنالیز نوشته بودم ( درسی که با وجود سختی زیادش خیلی دوستش داشتم . ) عشق اصطرلاب اسرار خداست زیرکی ز ابلیس و عشق از آدم است داستان از جایی شروع شد که رفتیم خونه خواهرم ، واقعا از رفتن به خونه اش لذت می برم ، و چه حیف انقدر گرفتار بودم که تو این مدت که فاصله خونه هامون سه کوچه ناقابل بود فرصت نکردم ازش زیاد استفاده کنم . قرار شده تو این دو سه هفته ای که ما تو این خونه هستیم بیشتر همدیگه رو ببینیم ، با هم شام خوردیم و گفتیم و خندیدیم ، امیر و مرتضی رفتند سراغ کامپیوتر تا سرعت اینترنت رو چک کنند ، باید برای خونه جدید درخواست اینترنت کنیم ، متاسفانه شاتل سرویس مورد نظر ما رو نداره و باید یک سرویس دهنده دیگه ای رو انتخاب کنیم یااز سرویسهای گرون شاتل استفاده کنیم . ساعت به یازده که رسید ، خداحافظی کردیم ، ففز یک تیکه کیک برای مامان و بابا و فرنوش برید تا براشون ببریم ، تو ماشین امیر رادیو روشن بود ، اتفاقی که مدتهاست تو ماشینی که من راننده اش باشم نمی افته ، مجری رادیو پیام در حال بازگو کردن داستان کشته شدن عطار بود ، نمی خوام بگم که چقدر مجری تسلطش به داستان کم بود و حتی یک بار هم قبلا متن رو نخونده بود ، که این داستان یه روایت تکراری شده که مجریهای صدا - و - سیما از بین بی سوادها و .... انتخاب میشن ، اما وقتی یاد عطار و خیام افتادیم یک بار دیگه یک داستان تکراری دیگه رو با هم بازگو کردیم . من از روزی برای امیر گفتم که برای اولین بار به مقبره خیام رفته بودیم و بابا روی سنگ مقبره خیام رو بوسیده بود و امیر از ماموریت اخیرش به نیشابور که چه بر سر این شهر قدیمی و متمدن اومده و دیگه هیچ بویی از روزگار قدیمش نداره .... ترکیب پیاله ای که در هم پیوست / بشکستن آن روا نمیدارد دست بوسه ای که بابا بعد خوندن این شعر رو پیشونیم گذاشت فراموش نشدنیه . شنبه بعد از ظهر با خواهر جان قرار خرید داتیم ، می خواست کفش بخره ، رفتم سهروردی اما من زودتر رسیدم ، بنابراین از خیابون عباس آباد سهروروری رو به سمت بالا رفتم ، بوی بهار می اومد ، هوا ملس و شیرین بود ، اما نمی فهمیدم چرا من تو این هوای ملس و شیرین انقدر احساس اضطراب و دلهره دارم ، اول فکر کردم که به خاطر پرواز امیره ، سعی کردم ذهنم رو به سمت مطالب خوب و مثبت سوق بدم تا پرواز امیر تموم بشه ، اما انگار یه چیز دیگه ای درون من رو قلقلک میداد و دلشوره اش وجودم رو می لرزوند ، نزدیک مسجد که شدم ، چشمم به تابلوی ام آر آی افتاد ، بعد هم به ساندویپی زاپاتا ، از فروردین 87 تا اون موقع من دیگه خیابون سهروردی نرفته بودم ، روزیکه پروین با من اومد و رفتیم ام آر آی مغز به خاطر سر دردهام ، روزیکه به شوخی به پروین گفتم بریم یه ساندویچ مغز بخوریم ، مغزم برای ام آر آی قوی باشه ، روزیکه جواب ام آرآی رو گرفتم و از خوندن جوابش پاام سست شده بود . اون زمان اون ام آر آی و جوابش خیلی منو عصبی و داغون کرد اما تلنگر خوبی بود برام تا شیوه های زندگیم رو تغییر بدم ، تا بفهمم که برای دیگران ارزش دارم و باید مراقب خودم باشم ، فروردین و اردییهشت 87 به من نشون داد که پدر و مادرم من رو چیزی خیلی خیلی فراتر از تصورم دوست دارند ، به من نشون داد که همسرم خیلی خیلی خیلی فراتر از اون که فکر میکنم همراه و همدم من هست ، روزهایی که به دنبال دکتر رفتن و پیگیری بیماری کذایی بودم همه با هم همراهیم می کردند و من فهمیدم که هر لحظه عمر چه لذتی داره و چقدر باید قدرش رو دونست و صرف کارهای بی اهیمت و کینه ورزی نکرد . وقتی این چیزها رو باخودم مرور می کردم یاد پروین افتادم که اون روز برای همراهی با من اومده بود و از اونجاییکه دیگه همیشه قدر لحظه ها رو می دونم همون جا بهش زنگ زدم و گفتم که به یادت افتادم و خواستم دوباره بابت لطفی که به من کردی ازت تشکر کنم . همیشه از این اخلاق که هر مکانی برام یاد اور خاطره ای هست ناراضی بودم ، مثلا بعد از سکته بابا هیج وقت به رستوران پیشخوان که رستوران محبوب سالهای اول ازدواج بود نرفتم و هیچ وقت به آهنگهای جهان گوش ندادم که تو روز نه اسفند وقتی بابا تو آی سی یو بود تو اون رستوران گوش دادم . هفته گذشته تمام پیچهای جاده هراز به یاد بابا بودم و خاطرات زیادی که تو سفرهای شمال ازش داشتم ، همش سعی می کردم تا این اخلاق رو از خودم دور کنم و مکان و زمانی رو برای خودم خاطره ساز نکنم تا ذهنم آزرده نشه ، اما دیروز به این نتیجه رسیدم که خوبه که گاهی آدم یه خاطراتی رو با خودش همراه داشته باشه به عنوان تجربه . اون موقع ها دوران کودکی و بیخبری مهمترین مساله زندگی من این بود که موقع سال تحویل بابام کنارمون باشه ، چه تکیه گاه محکمی بود برام و چه تکیه گاه محکمی هست برام . هرچند که مریضه و ناتوان اما هنوز برام یه ستونه . چیزی که من رو خوشحال می کنه و باعث شده که پنج ساعت قبل سال تحویل این پست رو بنویسم اینه که هشت ساله من تو زندگیم یک ستون محکم دیگه هم به دست آوردم و هر روز بیشتر از دیروز از وجودش غرق شادی و لذت میشم . همین الان روبروم نشسته و مشغول کارهای خودش هست و من از شوق اینکه سالی دیگه رو در کنارش شروع میکنم تو چشمهام اشک شادی جمع شده . امیر عزیزم ، عزیزترینم ، عشق همیشگی و واقعیم دوستت دارم . هزار وسیصد و هشتاد و نه برابر بیشتر از سال هزار و سیصد و هشتاد وهشت . آرزو دارم سلامت و شاداب باشی . دوستدار همیشگی تو گلرخ ( گلپر ) بیست و نه اسفند هزار وسیصد و هشتاد ونه یعنی من خُلم ؟ باور کنید خُل نیستم ، ولی از شنیدن بوی بهار مست میشم ، از اینکه می بینم صبح ها پرنده ها آواز می خونند شاد میشم ، از اینکه پامچال و بنفشه ها رو می بینم چشمهام برق می زنه و وقتی پشت میزم ساعت شش بعد از ظهر به بیرون نگاه میکنم و می بینم هوا روشنه یادم میاد که عید داره میاد باید یک کم از کار فارغ بشم و به کارهای شخصیم برسم . امسال هفتمین اسفندی هست که تو خونه خودم زندگی می کنم ، هر سال کمترین وقت رو به نظافت گذروندم ، بیشترین وقت رو به گشت وگذار ، خرید به معنای خرید عید نکردم ، گاهی اگر چیزی نیاز داشتم ، گاهی هم به عنوان عیدی . بیشتر به همه جا سر میزنم ، سفره های هفت سینشون رو نگاه می کنم ، مردمی رو می بینم که تند راه میرن و عجله دارن ، عجب حس نابی دارم این نیمه دوم اسفند . هیچ سالی مثل امسال درگیر کار نبودم اما خوشحالم که امسال هم با وجود همه این درگیریها هنوزاشتیاق بهار رو دارم . آرزوم اینه که همیشه این اشتیاق برام باقی بمونه ، من تو این بیست و هشت سال هر سال از پونزدهم فروردین دلم برای عید تنگ شده . تو روزگار کودکی بارها برای عروسی و میهمانی بزرگان به باغ عشرتآباد دعوت شده بودم ، برای عروسی ، مولودی و … اما هرگز حال آن شب را نداشتم . پائیز غمانگیزی بود و من به جوانی و عشق فکر میکردم ، از مجلسی که قدر ساز را نمیشناختند خوشم نمیآمد اما چاره چه بود ، باید گذران زندگی میکردیم . چنان ساز را در بغل میفشردم که گوئی زانوی غم بغل کردهام . نمیدانستم چرا آن کسی که قرار است در اندرونی بخواند ، صدایش در نمیآید . در همین حال و انتظار بودم که دختر 13- 14 سالهای از اندرونی بیرون آمد . حتی در این سن و سال هم رسم نبود که دختران و زنان اینطور بی پروا در جمع مردان ظاهر شوند . آمد کنار من ایستاد . نمی دانستم برای چه کاری نزد ما آمده است و کدام پیغام را دارد . بقیه ساز زنها هم، مثل من، گیج و مبهوت شده بودند . جا برای هیچ سئوالی و حرفی نبود . تار را روی زانوهایم جابجا کردم و آنرا محکم در بغل فشردم . هر گوشهای را که مایه میگرفتم میخواند . بله داستانی که در بالا خواندید بخشی از گفتگوی یک خبرنگار است که سالها پیش با نی داوود انجام داده است و در آن از عشق پنهان وی به قمر سخن رفته است ! قمرالملوک وزیری پس از شیدا و عارف در موسیقی نوین ایران رخ نمود ولی بی تردید نقشی دشوارتر و دلیرانه تر از آن دو ایفا کرده است؛ زیرا اگر مردی که به موسیقی میپرداخت گرفتار طعن و لعن می شد ولی مجازات زن موسیقیپرداز " سنگ *سار شدن " بود. زن برده در پرده بود، پردهای به ضخامت قرن ها. قمر به هنگام نخستین کنسرت خود که در آن " بی *حجاب " ظاهر شده بود، سر و کارش به نظمیه افتاد. این ماجرا اگر چه برای او خوشایند نبود، ولی بهرحال سر و صدایی کرد که در نهایت به سود موسیقی و جامعه زنان بود. قمر خود دربارهً نخستین کنسرتش می گوید : " ... آن روزها، هر کس بدون چادر بود به کلانتری جلب می شد. رژیم مملکت تغییر کرده و پس از یک بحران بزرگ دورهً آرامش فرا رسیده بود مردم هم کم کم به موسیقی علاقه نشان می دادند. به من پیشنهاد شد که بی چادر در نمایش موزیکال گراندهتل حاضر شوم و این یک تهور و جسارت بزرگی لازم داشت. یک زن ضعیف بدون داشتن پشتیبان، میبایست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بیحجاب در صحنه ظاهر شود. تصمیم گرفتم با وجود مخالفتها این کار را بکنم و پـیه کشته شدن را هم به تن خود بمالم. شب نمایش فرا رسید و بدون حجاب ظاهر شدم و هیچ حادثهای هم رخ نداد، و حتی مورد استقبال هم واقع شدم و این موضوع به من قوت قلبی بخشید و از آن به بعد گاه و بیگاه بی حجاب در نمایش ها شرکت میجستم و حدس می زنم از همان موقع فکر برداشتن حجاب در شرف تکوین بود ... " . گشایش رادیو ایران صدای قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزوینی و ایرجمیرزا و تیمورتاش وزیر دربار، شیفته او شده بودند. با اینهمه قمر از گردآوری زر و سیم پرهیز میکرد و درآمدهای بزرگ و هدایای گران را به فقرا و محتاجان میداد. پ . ن :١ - این متن با ایمیل به دستم رسیده . می دونم کلیت داستان درسته اما در مورد جزئیاتش خبری ندارم . اما همیشه برای زنهایی که اولین قدمها رو در راه آزادی زنهای دیگه برداشتند احترامی خاص قائلم . روز جهانی زن خجسته و فرخنده ، یاد زنان آزاده زنده و ماندگار مدتی بود که حس می کردم چیزی رو گم کردم ، اون حس ناب رو ندارم ، اما وقتی دقیق میشدم می دیدم که اون حس رو گم نکردم ، هنوز هم از دیدنت آنچنان غرق لذت میشم که از دیدن کودکی خردسال ، از شوق دندونهام رو به هم میسابم و با شدت و حدت بهت میگم : " چقدر من تو رو دوست دارم . " مدتی بود که زندگی به روالی عادی افتاده بود ، شاید بهتره بگم مدتی بود زندگی مدتی از روال عادی خارج شده بود ، همه یه سری ایراد دارن ، من یه عیبی دارم ، تو یه عیبی داری ، اون یکی یه عیب دیگه ای داره ، چطور شده من و تویی که همیشه این عیبها رو می پذیرفتیم و به لطف داشته های بهتر و حسنهای دیگر از عیبها چشم پوشی میکردیم این روزها دائم در حال رو کردن آسهایی از نوع عیب و ایراد همدیگه هستیم . مدتی بود که بوی گرم غذا تو خونه ما نمی پیجید ، تو خونه ای که زن خونه همیشه اعتقادش بر این بود که بوی غذای گرم بوی زندگی گرم رو به ارمغان میاره ، مدتی بود که حتی پودر کیک آماده هم دست نخورده باقی مونده بود ؟ اون حس ناب برگشت ، شوخیها ، بازیها و شیطونیها ، آَشپزی ، چشم پوشی از عیبهای کوچیک و بزرگنمایی خوبیها . امشب فهمیدم که دلیل اتفاقهای اون مدت چی بود ؟ امشب که بی تو ، یک لیوان شیر کاکائو با موز خوردم و کنترل سندهای فارسی رو ادامه دادم ، بعد که رفتم سراغ یخچال با اینکه غذا تو یخچال بود یک لیوان دوغ ریختم و نشستم پای اینترنت ،تنهایی غذا خوردن فایده ای جز اضافه وزن نداره !! ساعتها وبگردی کردم و ایمیلهای شخصی و کاری رو جواب دادم ، بعد هم خیلی آروم و بی صدا بدون اینکه به کسی بگم بیا بریم بخوابیم یا کسی به من بگه بیا بریم بخوابیم ، چراغها رو خاموش کردم و خوابیدم . در واقع تنها وقتی تو ماموریت باشی من چراغها رو خاموش می کنم . * عزیزم گرچه :" تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی " اما تو اون دوران سفرهای مداوم و پیاپی تو ، یک حلقه از زندگی رو انگار گم کرده بودیم . * : ما همیشه شبها داستانی داریم برای خاموش کردن چراغ ها ، و همیشه برنده مسابقه من هستم که به هر نحوی شده خودم رو زودتر به تخت می رسونم . باشد با این کار من امیرخان رستگار شود و یک عدد لوستر ریموت دار برای راحتی خواب شب خودش بخره . الان هم امیر ماموریته ، امشب هم خودم چراغها رو خاموش می کنم . هر کجا هست خدایا به سلامت دارش . روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد وقتی در باز بشه و رئیستون رو ببینید که بی خبر از مسکو اومده ایران ، اون موقع هیچ فرصتی برای نوشتن وبلاگ عزیز نمیمونه ، حتی با وجود اینکه در خلال اتفاقهای بالا موضوعات جالبی هم پیش اومده باشه . پ . ن : کی گفته روسها آدمهای باهوشی هستند ؟ این دختری که من باهاش کار میکنم داره من رو خل میکنه .شاید هم دیگه الان خل شده باشم . یه وقتهایی یه حرفهایی تو گلوی آدم گیر می کنه ، نمی دونه چه جوری بگه که گویا و واضح باشه ، یا اینکه نمی دونه چه جوری بگه که سرش بالای دار نره . اما اگه تو همون زمان یه فیلم ببینه ، یه کتاب بخونه ، یا یک موزیک گوش کنه و یا یک تئاتر رو تماشا کنه که حرف دلش باشه انگار سبک میشه ، انگار کوله باری رو از دوشش برمیدارن . پنج شنبه تئاتر رقص زمین رو دیدیم ، کاری از حسین پاکدل با بازی مهدی سلطانی ، عاطفه رضوی ، پیام دهکردی و ..... موضوع تئاتر بسیار جالب بود ، بازی مهدی سلطانی عالی بود و من بعد از دیدن تئاتر حس و حالش رو با خودم از سالن چهارسو به بیرون آوردم . کاش میشد بعضی از دیالوگها رو می نوشتم . کاش .... اجرای تئاتر ازنه دی شروع شده ، دیدنش رو به کسایی که تئاتر رو دوست دارند توصیه می کنم . چند روزی هست که این خاطره دوره کودکی از جلوی چشمم کنار نمیره ، مامان این آهنگ رو زمزمه میکرد و اشک می ریخت ، بابا این آهنگ رو زمزمه میکرد و سیگار میکشید . این روزها حال من از اون روزهای اونها بهتر نیست که میخوندند : دامن کشان ، ساقی می خواران از کنار یاران مست و گیسو افشان می گریزد خواب دیدم قیامت شده است .
- دیدی طرف چه پولی درمیاره ؟ چرا ما از این شانسها نداریم ؟
- خانواده فلانی تا دیروز مستاجر بود ، چه شانسی داشت خونه به این خوبی خرید .
- مردم از بچه هم شانس میارن ، که ما نداریم ، خانم ایکس بچه اش انقدر آرومه که آدم میمونه اگه اون بجه هست پس بجه ما چیه ؟
و..و.. و..
2- پول در آوردن از راه سالم که کاری است بس دشوار ، نیاز به زحمت ، هوش ، استعداد و پشتکار فراوان دارد . آیا شمایی که حسرت پول دیگران رو میخوری این قابلیتها رو داری ؟
در مورد لباس و پوشاک هم پدر و مادرم براین عقیده بودند که کم بخر اما خوب بخر ، اول هر فصل هر چی نیاز داشتیم از بهترین فروشگاه ها و بهترین کالاها خریداری میشد و من هیچ نیازی به پول نداشتم اما از روز اولی که وارد دانشگاه شدم ، احساس کردم باید مستقل باشم ، به دنبال کار بودم ، تو سایت کامپیوتری دانشگاه کار میکردم ، حقوقم ساعتی دویست تومان بود که میشد هفته ای دوهزار تومان ( سال 78) ، برای مجله های آموزشی دانشکده خودمون و جاهای دیگه مقاله تخصصی ریاضی و فیزیک ترجمه میکردم ورقی هزار تومان . از درآمد کم یا کار زیاد نا امید نمیشدم ، سال اول دانشگاه که تموم شد ، در حالیکه تو یه شرکت اپراتور کامپیوتر بودم ( کاری بسیار ساده و شاید در نظر خیلی ها دور ازشان دانشجوی ریاضی محض دانشگاه سراسری ) فهمیدم که تو دانشگاه های ایران نمیشه همه چیز رو کامل یاد گرفت ، کلاس زبان ثبت نام کردم ، بعد ازظهر گرم تابستون وقتی ساعت کاری تموم میشد از آرژانتین میرفتم میدون ولیعصر کلاس زبان ، وقتی هم سال دوم دانشگاه روشروع کردم ، یک موسسه بیرون دانشگاه کلاس برنامه نویسی و طراحی وب می رفتم .
آخرای سال دوم دانشگاه بودم که اون شرکتی که کار میکردم تعدیل نیرو کرد و من بیکار شدم ، از اون موقع تدریس رو شروع کردم ، کاری که بهش علاقه ای نداشتم .
با اینکه آدم در گذشت سالها رشد می کنه ، علایقش تغییر میکنه و .... من همچنان با بهار لحظات خوبی رو سپری میکنم و از بودن باهاش لذت می برم .
دوستم در آخرین لحظات دیدار قلبم لرزید ، اما به چشمانم سپرده بودم که خیس نشوند تا خاطرت مکدر نشود . بوسه هایی که بر گونه ام میزدی گرم و با احساس بود و تا دلم رخنه کرد اما چشمان من بسیار مطیع بودند، برق زدند اما خیس نشدند .
میخوام به یاد سالهای گذشته ، به یاد روزهای شیرین آشنایی ، به رسم اون روزها که هر بار سفری می رفتم یا سفری میرفتی برات نامه مینوشتم ، این روزها هم برات نامه بنویسم . در طول این هفت سفرهای کاریت انقدر زیاد بود و امکانات تکنولوژی به یک باره اینقدر پیشرفت کرد که همیشه و همه جا در تماس بودیم و این نامه نگاریهای من رنگش رو از دست داده بود .
ولی هر چقدر تکنولوژی پیشرفت کنه ، هرچقدر اطلاعات در قالب کدها از راه هوایی با صدا و تصویر رد وبدل بشه علاقه من به نوشتن کم نمیشه ، نوشتن همیشه من رو سبک کرده .
عزیزترینم ، این روزها وقتی میری سفر ، دلتنگت میشم ، اما نمیدونم کار زیاد هست یا تجربه که دیگه زانوی غم بغل نمیگیرم که چرا تو رفتی و من تنها شدم ، میدونم و میدونی که این رابطه به عادت تبدیل نشده ، اما داره روز به روز عمیق تر میشه ، حالا یاد گرفتم که اگر تو بعد این همه کار سخت و ماموریت ها ی سنگین اگر ماموریتی به شهری دور اما زیبا بری برات خوشحال باشم و برای خودم هم .
حالا میدونم که در غیاب تو باید وقتهام رو تقسیم کنم و به کارهام برسم ، باید آرزو کنم که تو سفری شاد و خوب داشته باشی و من هم اوقاتی خوش برای خودم فراهم کنم .
خلاصه اینکه سه روز چهار روز از رفتنت میگذره ، روز اول کار بود و کلاس پیانو و خواب . روز دوم کار بود و سردرد و خواب بی هنگام عصر و بیخوابی شب ، تقریبا بیشتر روز با هم چت کردیم و دوباری هم تلفنی صحبت کردیم نمیشد کامل برات درددل کنم ، هر چند مختصری برات تعریف کردم اما این حرفهای غمگین رو نمیخواستم تو سفر برات تعریف کنم تا تو هم ....
دلم خیلی گرفته ، دلم برای خاکی میسوزه که روز به روز داره مهرش برام کمرنگ تر میشه ، دلم برای جایی میسوزه که سالیان سال تو انشاهامون بهش افتخار کردیم ، و حالا ...
نه دلی دارم که برای این خاک بتپه و نه شوقی دارم که در وصف این مکان بنویسم ، این روزها ترجیح میدم بعد کار روزانه هر چه سریعتر به خونه برگردم تا توهینی رو متحمل نشم ، می دونم که تاب و تحمل این توهینها رو ندارم و پاسخی خواهم داد که می دونی و میدونم که قیمت جواب دندان شکن چقدره ؟
کارهای شرکت روبه راهه و طبق روال داره پیش میره ، مثل همیشه اولین کاری که طبق برنامه ریزیم پیش میره کار شرکته ،البته دیروز رفتم کار لیزر پوستم رو هم انجام دادم و ار ترس دست*گیر شدن از دم در کلینیک با آژانس رفتم خونه ، شب فری و شوهرش اومدند پیشم ، یک ساعتی بودند ، با فری یک سواپ راه انداختیم در باب کفشهامون ، حالا من یک کفش پاشنه تخت قهوه ای عسلی دارم و اون هم یک صندل قهوه ای سوخته ، هر چقدر اصرار کردم که این کفش الان حکم تی * ان * تی رو داره باور نکرد و گفت فقط تو شرکت می پوشم چون واقعا هوا گرمه و بهش احتیاج دارم ، واقعا خنده داره که تو این هوای گرم و آلوده ما به جای اینکه به فکر سلامتی و آسودگی باشیم باید به چه چیزهایی فکر کنیم .
و عزیزم هر لحظه که تو این روزهای گرم بهار و امروز هم تابستون نود جلوتر میرم عزمم جدی تر و تصمیمم راسخ تر میشه برای عزیمتی بزرگ ، عزیمتی که سالها در پی تصمیم گیریش جدالی سخت با خودم داشتم .
عزیزم باز هم برات مینویسم ،شرمنده ام که این بار نامه ای اینچنین تلخ نوشتم ، چاره ای نبود حال این روزهای من این است .
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را به سمت ما کوچاند
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم که
با چه قدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم
هیج زمانی انقدر خوب این شعر رولمس نکرده بودم ، دایی عزیزم نمی خواستم تا بری که من بعد رفتنت این شعر رو با تمام وجود لمس کنم .رفتن تویی که شاعر لحظه ها بودی برام غیر قابل تحمله . باورش سخته ، سخته سخته ......
شدم شبیه آدمهای فیلمهایی که می دیدم و دوستشون داشتم ، یک آدم که از صبح که بیدار میشه مشغول انجام دادن کاری هست تا شب که میخواد بخوابه ، فقط یه فرق کوچولو دارم ، آدمهای تو فیلم در هر حالی و تو همه شلوغیهای زندگیشون با کت و دامن شیک اتو شده و کفش پاشنه بلند می رفتند سرکار ، اما من به لطف کمر درد که اون هم از کار زیاده مدتهاست که با کفشهای نازنینم که پاشنه های ده سانتی نازک دارند خداحافظی کردم و بیشتر کفشهای طبی می پوشم ،
خیلی کم پیش بیاد وارد بازی اس ام اس بازی بشم ، اما اون روز تو اوج کار احساس کردم به یه تفریح کوچیک نیاز دارم ، برای همه دوستام فرستادم ، برای خواهرام فرستادم ، برای فامیل .
دخترم عموم نوشته بود : فارغ از فامیلی ، دوستی ، هست که من رو یاد تو میندازه .
" تلاش زیاد و مصمم بودن "
یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید
در طول دو هفته گذشته به شدت و حدت هر چه بیشتر درگیر کار بودم ، هر اتفاقی ، هر موضوعی برای من چراغ قرمزی بود که :" ای دختر جان انقدر در گیر کارهای روزمره شغلت شده ای که روزمره شده ای ، بی اطلاعی ، کتابی ورق نمیزنی ، مطلب جدیدی یاد نمیگیری "
روز شروع به تحصیل روز مقدسی هست چون از اون روز چشمها به روی دنیا باز میشه ،
امسال اولین هفتواره ( عجب کلمه ای اختراع کردم ) از زندگی من و امیره . یعنی هفت ساله که داریم زیر یه سقف با هم و برای هم زندگی میکنیم .
امسال پانزده تا دو ساله که من دارم نفس می کشم و تلاش میکنم که برای دیگران بهترین باشم و برای خودم هم .
امسال سه تا ده ساله که زندگی می کنم تا ازش لذت ببرم و چشمم رو به خوبی ها باز کنم .
تو بیست سالگی راه درازی رو می دیدم ، می بایست درسم رو تموم میکردم ، می بایست در مورد کسی که اون روزها حس میکردم نیمه گمشده ام هست تصمیم می گرفتم ، می بایست به فکر کار خوب و پر ثمری می گشتم ، می بایست تمرین میکردم که انسان باشم و با وجدان زندگی کنم ، می بایست به علایقم می رسیدم : موسیقی یاد بگیرم ، فیلمهای خوب ببینم ، زبان سومی رو یاد بگیرم ، می بایست به کشورهای دیگه سفر کنم ، می بایست تو زندگیم چند قدم جلوتر از پدر ومادرم باشم و ...............
تو سی سالگی به ادامه تحصیل فکر میکنم که نمی خوام صد در صد آکادمیک باشه اما می خوام واقعی باشه و ازش درسهای واقعی رو یاد بگیرم ، میخوام زندگیم رو با همون نیمه گمشده بیست سالگیم عمیق و عمیق تر کنم ، میخوام تو کارم همچنان سر آمد باشم و سعی کنم که از این که هستم بهتر باشم . به دیگران درست کارکردن رو یاد بدم و از قدیمیها و حرفه ایها درست کاردن رو یاد بگیرم ، تمرین کنم که انسان بودن شرط اول درست زندگی کردنه و برای خودم به عنوان انسان ارزش قائل باشم و دیگران رو هم از این شرط مستثنا ندونم ، تمرینهای پیانو رو ادامه بدم با جدیت وپشتکاری هر چه بیشتر ، زبان سوم رو کمابیش یاد گرفتم این بار زبان مادریم رو قویتر کنم ، سعی کنم برای گردش و تفریح همیشه وقت باز فراهم کنم و ...................
بدین ترتیب به سی سالگی سلام میکنم .
به عقلم میگم : " آفرین عقل جان ، ما زنها ی این سرزمین کجا جرات داریم که سر بلند کنیم و بگیم هستیم !!!!!!! " که ما زنها از کوچکترین حق ها محرومیم تا بزرگترن حق ها .
مردی به زنش بهتان و ناسزا میگوید ، زن در بند این است که شوهر را راضی و خوشحال کند ...............
مردی همسرش را می آزارد ، مادر مرد از هیچ کاری برای دفاع از پسرش کم نمی گذارد ............
مردی به همسرش احترام میگذارد ، مادرش او را سرزنش می کند که پدرت این طور نبود تو چرا این قدر کوچکی زنت را می کنی ...............
در خانه دختر و پسری تحصیلکرده و همترازهستند ، مادر انتظار دارد خواهر جلوی برادر چای بگذارد و ظرف برادر را بشوید ..............
برادر در خانه آزاد است هر کاری خواست انجام بدهد اما خواهر برای راحتی برادرها از انجام دادن کوچکترین کارهای شخصی محروم است ..........
مردی به زنش خیانت میکند ، داستان بالا میگیرد و ............ ؛ همه نفرینهای زنان سرزمین دنبال زن دوم است و این وسط حضرت آقا معلوم نیست سرش به کجا گرم است و مشغول به چه کاری .........................
زنان سرزمین بیایید اول خودمون به هم احترام بگذاریم ، اول خودمون قدر خودمون رو بدونیم ، شاید در سالهای بعد دخترانمون راحت تر زندگی کردند .
الان که فکر میکنم می بینم که بچه های کلاس حق داشتند که من رو یک شاگرداول خودشیرین ببینند با اون نطقی که کردم ، از طرفی هم از این نطقم خوشحال و راضی هستم ، چون از اون زمان به بعد برای خانم زرگرانی فقط شاگرداول کلاس نبودم و شده بودم سوگلی . مثل همین سوگلی همایونی ، با این تفاوت که ایشون از روسیه اومده ، ما از همین تهران خودمون .
یه روزی قرار بود من با یه پسری که فکر میکردم اونقدر مناسب هست که من زندگیم رو باهاش بسازم ،دو سه سالی صبر کنیم تا از هم شناخت پیدا کنیم و اگه به نتیجه مثبت رسیدیم با هم ازدواج کنیم ، دو سه سال که می گفتم انگار یه دوره طولانی رو انتخاب کردم برای شناخت ، این روزها که داره میاد خاطرات ده سال گذشته رو به دوش می کشه و من هر روز برای خودم تکرار می کنم که یعنی : " ده سال گذشت !!!!!!!!!!!" گویا سالهای آخر هر دهه برای من شروع دهه تازه ای از زندگیم خواهد بود .
و چه اندازه تنم هشیار است .
تلویزیون روشنه دارم شام درست می کنم ، بی *بی *سی داره آخرین اخبار از شیلی رو میده ،
تلویزیون روشنه ،همه شبکه های خبری خبر از نجات یافتن معدنچی های شیلی رو نشون میدن ..........
ما چرا اینجوری نیستیم ، از کی فراموش کردیم که وجود انسانها مهمترین مساله زندگی هست ، مگه ما به همون زبونی صحبت نمی کنیم که توش شعر " بنی آدم اعضای یکدیگرند " گفته شده ؟
از بالا تا پایین با هم بد رفتار میکنیم ، چه بالاترین مقام ح ک و م ت ی باشیم چه .................
روزی چند بار تو خیابون و کوچه و مغازه و ساختمون محل زندگی و وبلاگ حقوق همدیگه رو زیر پا میگذاریم . چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//
یعنی اون موقع که هلوهای درشت آخر سال رو گاز میزدیم و پشتش سیب سبز ترش رو می خوردیم به این فکر می کردیم که باید این سیب رو از کجا بخریم که هم قیمتش خوب باشه و هم کیفیتش خوب باشه .
یعنی اون موقع که با شروع پاییز انار دونه قرمز ملس هر وقت و هر زمان که می خواستیم دم دستمون بود فکر می کردیم که یه روز میرسه که به این فکر کنی انار خوردن وقت مناسب می خواد .
یعنی اون موقع که با ذوق وشوق می رفتیم لیست لوازم التحریر مدرسه رو بخریم فکر می کردیم که یه روزی میرسه که انقدر خط ننوشتیم و تایپ کردیم که دست خطمون شده عین روزهای اول دبستان* .
یعنی اون موقع که کتابهای جدید سال جدید تحصیلی به دستمون میرسید و تند تند ورقش می زدیم و نگاه میکردیم و آرزو می کردیم که ای کاش زودتر این کتاب ها تموم بشن و بزرگ بشیم بریم کلاس بالاتر و بریم دانشگاه و بریم سرکار فکر می کردیم که یه روزی آرزو می کنیم که ای کاش پشت میز مدرسه نشسته بودیم و نه میز کار .
یعنی اون موقع ها که انشا می نوشتیم و موضوع انشا مون این بود که " دوست دارید در آینده چه کاره شوید ؟ " ، وقتی در مورد آینده می نوشتیم و دلمون غنج می رفت از اینکه دکتر شدیم یا مهندس یا معلم و یا ... فکر میکردیم که شاید یه روزی دلمون غنج بره به خاطر شیرینی که اون موقع ها تو خیالمون بود اما حالا تو واقعیت زندگیمونه .
یعنی اون روزهای اول مهر که معلم ما رو به اسم صدا میکرد و ما غرق شادی میشدیم که حتما شاگرد خوبی هستیم که معلم اسم ما رو یاد گرفته ، فکر میکردیم که روزی برسه که از اینکه همه یه دفعه صدامون کنند و باهامون کار داشته باشند خسته و کلافه بشیم* .
این همه اینها رو می بینیم ولی باز هم یادمون میره که قدر لحظه های حال رو بدونیم که برگشت پذیر نیستند به جاش یا حسرت گذشته رو می خوریم یا چشم دوختیم به آینده .
پ .ن : * : مدتی هست که شروع کردم با خودنویس خط نوشتن ، انقدر که دست خطم خراب شده .
من به ترتیب سن شروع می کنم :
مادربزرگ مادری من : دختر یکی از بزرگترین فئودالهای شهمیرزاد بوده ، دختر پولداری که در زمان خودش جز معدود زنهایی بوده که باسواد بوده ، چون پدرش تاجر بوده یه مدتی بابل زندگی می کردند که اون زمان با عصمت بابلی ( دلکش ) خواننده قدیمی همکلاس بوده ، چون بابای من طرفدار این خواننده بود همیشه با آب و تاب از این خاطره تعریف میکرد . دختر پولداری بوده که مادرش همیشه سعی میکرده که لوس و پر توقع بار نیاد ، برامون تعریف می کرد که یه بار برادرش براش یک پیراهن کشمیر سبز و گردن بند زمرد و کیف و کفش کرم میخره ، مادرش برادرش رو مجبور می کنه که همه رو برگردونه چون اعتقاد داشته این دختر تو خونه باباش همه چیز هست شاید اگه بره خونه شوهر ، شوهرش نتونه همچین چیزهایی براش تهیه کنه . پدر بزرگ سمنانیم عاشق دختر زیبایی میشه که یک سال از خودش بزرگتر بوده و سمنانی هم نبوده و با وجود مخالفت خانواده اش با مادربزرگ من ازدواج می کنه . ثمره ازدواجشون یک پسر هست که میشه دایی عزیز و متین خودم که جز نیکان روزگاره ، و یک دختر که میدونید من چقدرعاشقشم و این دختر تو بیست و سه سال بعد تولدش میشه مامان من یا من میشم دخترش .
مادربزرگم بعد از فوت پدر بزرگم بیشتر با ما زندگی میکرد ، یه وقتایی ازش دلگیر میشدیم ، تو حساب بچگی و جوونی سرش غر می زدیم که امیدوارم ما رو بخشیده باشه . اما وجودش تو خونه مون نعمتی بود .
روی سنگ قبرش نوشتیم :
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران
پدر بزرگ مادریم : یک آخوند زاده که از دنیا فقط فروتنی و بخشندگی رو یاد گرفته بود ، با اینکه پسر بزرگ خانواده بود راه پدر و پدربزرگش رو ادامه نداد و درس حوزه نخوند ، دبپلم دبیرستانش رو گرفت اما چون به کارهای دولتی علاقه نداشت برای خودش کار میکرد ،یه خیاطی داشت تو سمنان ، شبهای جمعه شام میدادند از زمینی که بهشون ارث رسیده بود هر پولی در می اومد خرج شام های شب جمعه می کردند تا هم فامیل دور هم جمع بشن و هم هر کس که محتاجه بیاد و غذا بخوره . خونه اش تو کوچه ای بود که اسم فامیلش روش بود ، مسجد بازار سمنان به نام اونها بود و فکر کنم هنوز هم هست .
پدر بزرگ پدری من : همه بهش می گفتن : " دایی " انقدر که خواهر زاده هاش دوستش داشتند و انقدر که خواهرزاده هاش تو شهر محبوب بودند همه به احترام اونها و به خاطر مهربونی بابابزرگم بهش می گفتند : " دایی " . خاطره ای که من ازش دارم اینه که همیشه مریض بود و سرش به کار خودش ، اما تو دوران جوونی آدم خوشگذرونی بوده که هم پول خوب درمی آورده و هم خوب خرج میکرده ، و کلا رئیس خانواده نبوده و رئیس خانواده زنش بوده ، به بابام احترام عجیبی میگذاشت و همیشه وقتی میخواست صداش کنه اول اسمش " آقا " میگذاشت . بابام هم همیشه خیلی حرمتش رو نگه میداشت با اینکه خیلی کارهاش رو قبول نداشت ، بابای من که سیگار رو با سیگار روشن میکرد جلوش سیگار نمیکشید و.........خیلی کوچیک بودیم که اون هم رفت .
مادربزرگ پدری من : یه زن جسور که فقط با پدرم 16 سال اختلاف سنی داره ، بر خلاف میل خانواده اش با پدر بزرگم ازدواج کرده بود و البته همیشه چوب این اشتباه رو خورده ، زندگی با برنامه های اون اداره میشد و البته بعد به دنیا اومدن بابای من و آشتی برادرهاش باهاش با کمک برادرهاش . یه زن قوی که تا اونجاییکه من دیدم همیشه مقتدر و مستقل بوده و هست ، حتی حالا که بعد مرگ عموهام و مریضی بابام خیلی مریض و افتاده شده اما هنوزغرور خودش رو حفظ می کنه . بابام رابطه ای که باهاش داره زیاد رابطه مادر و فرزندی نیست ، مثل دو تا خواهر و برادر می مونند که برادر کوچیکه هیچ وقت کارهای خواهر بزرگه رو قبول نداره و بیشتر اوقات با هم در حال کل کل هستند ، کلا رابطه مامانم باهاش خیلی بهتر از رابطه بابامه . ما هم زیاد نمی بینیمش ، آخرین بار که دیدمش عروسی دختر عموم تو تیر ماه بود ، با اینکه رو تخت خوابیده بود صلابت از حرف و رفتارش می بارید ، با وجود همه مریضیها دوست داره که مستقل باشه و عمه هام برای اینکه بخوان براش کاری بکنند باید کلی برنامه ریزی کنند که ناراحت نشه ، خیلی دوست دارم که خوب و سالم باشه ، چون تا وقتی تو خونه ای بزرگتر باشه ، کوچیکترها دور هم جمع میشن مخصوصا تو خانواده های پر جمعیت مثل خانواده بابای من .
خیلی سعی کردم خلاصه بنویسم . فقط این هم بگم که توجه داشتید که ما خانوادگی و نسل اندر نسل عاشق پیشه بودیم .
صبح ساعت شش و نیم راه افتادیم ، تو اتوبان قم ، مرکز تفریحی آفتاب صبحانه خوردیم ، صبحانه بوفه بود ، غذاهاش هم خوب بود ، خلاصه بعد این همه مدت یه جایی تو جاده دیدیم که مرتب و منظم اداره میشه اما هنوز خیلی راه داره تا به استانداردهای اماکن سیاحتی دنیا برسه ، چیزی که من رو عاشق اونجا کرد ، بوی سوهان داغی بود که در حال پختن بود و بوش همه فضا رو پر کرده بود ، خیلی تلاش کردم تا به خودم غلبه کنم و سراغ سوهان فروشی نرم ، نیت کردم تا اونجاییکه امکان داره کمتر قند مصنوعی بخورم . بعد صبحانه خوشمزه در کنار یار شفیق و همدم زندگی چشمهام پر خواب شده بود اما یه ده دقیقه ای طاقت آوردم و خواب از سرم پرید ، برای اولین بارتو سفرهام بعد شهر قم به سمت کاشان و اصفهان نرفتیم و رفتیم سمت اراک ، شهر بزرگی که پر از آلودگی بود ، از حاشیه شهر گذشتیم ، دیدن اون همه مجتمع ساختمونی تو اراک برام عجیب بود ، تو حاشیه شهر بودن این همه مجتمع نشون میداد که شهراراک ، شهر پر جمعیت و شلوغی هست . اما بعد از خارج شدن ازکمر بندی اراک مناظر سبز و زیبا شروع شد ، نیروگاهی که از دور میدیدیم نیروگاه شازند اراک بود و برای من یاد آور خاطره های کودکی وسفرهای کاری بابا . دو طرف جاده پر بود از تاکهای انگور ، کنار شهر مهاجران ، شهری که اسمش برامون خیلی جالب بود ، انگور خریدیم ، و رفتیم به سمت ملایر . شهر زیبایی بود ، امیر کارش رو انجام داد و رفتیم برای گردش کردن توی شهر . باغ سیفیه پارکی هست که از دوران قاجار به جا مونده ، پارک زیبایی که از بالای پله هاش تمام شهر زیر پات بود ، بعد پارک هم رفتیم مرکز شهر ، هیچ رستورانی باز نبود برای نهار ، یه گشنی زدیم و تصمیم گرفتیم که نهار رو تو شهر بعدی بخوریم، من هیچ وقت همدان رو ندیده بودم به همین خاطر امیر پیشنهاد داد که برای برگشت مسیر همدان روانتخاب کنیم و من هم مشتاقانه پذیرفتم . شهر ملایر همه چیزش خیلی خوب بود ، زیبا بود، مردمش مهربون و مهمون نواز بودند اما رانندگی مردمش خیلی خیلی خیلی .......... بد بود ، اصلا انگار آینه بغل و توقف سر چهارراهها و میدون ها و .... و کلا تبعیت از مقررات راهنمایی و رانندگی هنوز تو ملایر جا نیفتاده بود .
زیاد مایل به دیدن قبر بوعلی سینا نبودم ، چه فایده داره قبر یک پزشک عالیقدر تو شهری وسط یه میدون باشه و دورش با زشت ترین نرده ها حفاظ شده باشه ، اما تو ثبت بین المللی متعلق به کشور دیگه ای باشه یا اینکه تو دبی داروخانه های زنجیره ای به نام ابن سینا باشه اما تو مملکت خودمون ...
دوست داشتم تپه هگمتانه رو ببینم ، امیربهم گوشزد کرد که اگه دیدی غصه نخور ، یه تپه با بناهای قدیمی هست که دورش نرده کشیدند ، بهم گفته بود اما تا وقتی که ندیدیم باورم نمیشد که انقدر متروک و غم انگیزه ، من رو یاد خاک سفید تهرانپارس تو سالهای دهه شصت می انداخت . نمیگم که اگه این تپه رو میدادند به دست معمارهای خارجی چه می کردند ، که دیدن خلاقیت اونها تو موزه دبی گویای همه چیز هست ، دبی شهری که قدمتش انقدر کوتاهه که قابل گفتن نیست موزه ای داره که تو رو میبره به سالهای دور و آروم آروم میاره به سالهای نزدیک ، از ماکتهایی که از مردم قدیمی صحرا ساختند تا آهنگری که صداش از بلند گوها پخش میشه و ماهیگیرانی که مشغول ماهیگیری هستند . من نمیگم که کاش تپه هگمتانه رو میدادیم دست طراحان موزه دبی ، میگم کاش می دادیم دست بجه های اونها ، مطمتن هستم که اونها خیلی بهتر می تونستند واقعیت اون تپه رو برای همگان به تصویر بکشند . تو قدیمیترین شهر دنیا که شهر توریستی به حساب میاد نه غذایی پیدا کردیم برای خوردن و نه مکانی جهت دلخوشی . به خوردن چیپس و نوشیدنی بسنده کردیم و آه کشیدیم . ساعت چهار از شهر خارج شدیم ، شهری که پر ازپتانسیل توریستی بود نتونست مارو بیشتراز یک ساعت سرگرم کنه ،
غم دل چه باز گویم که تو را ملال گیرد ، کنم این حدیت کوته که سر دراز دارد .
و راه برگشت از آوج و رزن و تاکستان و قزوین رد شدیم ، تو مسافرت یک روزه مون همیشه در کنارمون تاکستانهای انگور رو دیدیم و من همش یاد فیلم پیاده روی در ابرها بودم ،
نیروگاه شازند اراک رو دیدیم ، نیروگاه همدان و نیروگاه شهید رجایی قزوین و نیروگاه منتظر قائم . نیروگاههای که بابا توی نعمیرات و ساختشنون دخیل بوده ، ابهت نیروگاه برای من تداعی کننده ابهت پدرم بود . هر بار که ازکنار نیروگاه شهید رجایی رد میشیم ، امیر از من می پرسه که من کدوم قسمتهاش رو از نزدیک دیدم و من وقتی براش توضیح میدم که توی برج خنک کننده و بویلر کمکی و تصفیه خونه بودم غرق لذت میشم و نمیدونم که این لذت به خاطر اینه که یاد خاطره شیرین بیست سال پیشمی افتم که با بابا رفته بودم نیروگاه ، بناهای عظیم رو میدیدم ، همه بهم محبت میکردند و ... یا اینکه عشق زندگیم همیشه با اشتیاق به خاطرات من در مورد اون سفر رویایی کودکیم به نیروگاه گوش میکنه .
تو اتوبان قزوین وقتی دیگه حسابی خسته بودم برای رفع خستگی با امیر مشاعره کردیم و نزدیکیهای کرج با شعر نیما به مشاعره مون پایان دادیم :
می تراود مهتاب / میدرخشد شب تاب / نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک / غم این خفته ی چند / خواب در چشم ترم می شکند / نگران با من استاده سحر / صبح می خواهد از من / کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را / بلکه خبر / در جگر لیکن خاری / از ره این سفرم می شکند / نازک آرای تن ساقه گلی / که به جانش کشتم / و به جان دادمش آب / ای دریغا به برم می شکند.
موهاشو مثل گل دسته ، به زیر چارقدش بسته
چارقد گلدار که باباش سوغاتی آورده براش
خورشید اومد ، آفتاب اومد ، ماه اومد و مهتاب اومد
سوی گلها بیتاب اومد ،
چقدر قشنگه مثل آسمون ، صاف و یکرنگه
اسفند کنم دود ، نخوره نظر از چشم حسود
پیرهن تافته پوشیده ، چین دار و گل دار
انگار که این یه پارچه گل ، تو فصل بهار یه رنگین کمون به خود پیچیده
غنچه ها رو ناز میکنه ، دونه دونه گل می چینه
به خدا یک خرمن گل ، خدا روز بد نبینه
آسمون وقتی ابریه ، از چشمهاش گوهر بارونه
آسمون پر ستاره ، قصه ما رو می دونه
تو یه روز بی غروبی ، میدونی ، میدونی
تو شکستی پشت سرما رو برام
تو که خورشید جنوبی ، میدونی
نام تو روی لبام گل میکاره
مهربونی از نگاهت می باره
تو به ابرا میگی بارون ببارن
رو زمین طاق ستاره بکارن
تو به رود میگی به دریا برسه
به جنون میگی به صحرا برسه
همه پرستوها وقت سفر
از تو میگیرن نشونی سحر
نام تو روی لبام گل میکاره
مهربونی از نگاهت می باره
نام تو روی لبام گل میکاره
مهربونی از نگاهت می باره
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
دلم تنها غمم دریا
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقها
دلم تنها غمم دریا
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقها
خروش موج با من میکند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
خروش موج با من میکند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
زپا این بند خونین برکنم نیست
امید اینکه جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست .
به روی چشم من تا چشم یاری می کند دریاست
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست .
من باد را با نام تو می خوانم
من نور را با نام تو می خوانم
من خویش را با نام تو میخوانم .
اکنون تو رفته ای .
در صبحگاهان ، در صبحگاهان
من چشم را با نور تو می شویم
من قلب را با عشق تو میشویم
من آب را با نام تو می خوانم ، با نام تو می خوانم ، با نام تو می خوانم .
من باد را با نام تو می خوانم
من نور را با نام تو می خوانم
من خویش را با نام تو می خوانم ، با نام تو می خوانم .
اکنون تو رفته ای .
صدا، صدای مهتاب
صدا صدای آفتاب
شکوه لاله ها چه زیباست
مرا بهار پر ترانه ، مرا امید بیکرانه
وای چه قصه ها می گوید ، زناله سرخ بهاران
لاله به صحرا پاشید
پرواز و پرواز ، پرستوهای بی آشیان
سوی چشمه خورشید
وای به سرزمین خورشید شکوه لاله ها چه زیباست
با گل سپیده مهتاب طلوع زندگی چو رویاست
رخشان بود هر سو ستاره
از دل من اما چه کسی نقش تو رو خواهد شست ؟
تو گل سرخ منی ، تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه از آن پاک تری .
تو چنان شبنم پاک سحری
نه از آن پاک تری .
ای خدا آخر چه کس باور کرد جنگل جانم را آتش مهر تو خاکستر کرد ؟ آتش مهر تو خاکستر کرد ؟
تو گل سرخ منی ، تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه از آن پاک تری .
تو بهاری ، تو بهاری ، نهههههههههههههه بهاران از توست .
با چراغی در افق روزهای عاشقی رو شروع کردیم ، شکوفه خاطرات ، آواز باعشق .......................
نمیشه این خاطره ما رو تو خواب جا بذاره .
که میشه عاشق کش و پا توی چشمات بذاره .....................................
تو راه شرکت به روزهایی فکر میکنم که با ماشین مدل قدیمی بابا بدون کولر میرفتم دانشگاه و روزهای آخر ترم دوم ، همون روزهایی که امتحان داشتیم از گرما کلافه میشدم ، با خودم عهد کده بودم که هر وقت رفتم سرکار اول برای خودم ماشین بخرم . البته اون زمان به نظر مامان و بابا این تصمیم ، تصمیم اشتباهی بود وهرکس باید اول با پس اندازش خونه بخره و بعد ماشین . خب حالا یه خونه کوچیک تو کرج داریم و یه ماشین ارزون قیمت اما کولردار .
وقتی به شرکت میرسم و با رضایت یک روز سخت کاری رو شروع میکنم . در حالیکه میدونم تا عصر وقت سرخاروندن رو هم ندارم اما شادم و با عشق شروع به کار می کنم وبه یاد روزهایی می افتم که آرزوم داشتن رضایت شغلی بود .
وقتی عصر به خونه برمیگردم و بوی عطر مردونه قهرمان زندگیم تو اتاق خواب مستم می کنه و دیدن لیوان چای خالی شب گذشته اش من رو خوشحال میکنه که زندگی تو خونه مون جریان داره یاد روزهای پر استرسی می افتم که نگران انتخابم بودم ، نگران بودم که انتخابم تنها احساسی نباشه و منطق هم داشته باشه .
وقتی .............
وقتی به گذشته نگاه میکنم ، می بینم هر آنچه خواستم دریافت کردم . سختیها هم زیاد بوده ، چیزهایی هم بوده که بهش نرسیدم و بعدا دیدم که انگار بهتر بوده که اون اتفاق نیفته .
دو ماهی هست که تو فکر یه موضوعی هستم ، اول با شک و تردید بهش نگاه میکردم . اما حالا برای به دست آوردنش قاطع هستم ، میدونم که در آینده به دستاوردش نگاه میکنم و ازش لذت خواهم برد .
پ . ن : نوشتن بعد وقفه طولانی مدت خیلی سخته ، اما من به دلیل دست درد هر روز لپ تاپم رو از شرکت نمیارم خونه و به همین خاطر فرصت وبگردی و وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی موکول میشه به آخر هفته ها . از احوالپرسی تلفنی و کامنتی همه دوستان عزیز ممنونم .
اما وقتی به عروسی دختر عمو دعوت شدیم ، فرصتی شد که با هم به سفر بریم . هر چند سفر بسیار کوتاه بود ، اما بسیار دلچسب و عالی بود .
البته از همه سختی درس آنالیز 1و 2و 3 و جبر 1و 2و 3 برای من تنها ذهنی تحلیلگر مونده و دو تا دفتر سیمی بزرگ که همه قضیه هاو تمرینهای سخت حل شده توش هست . دو تا دفتر تمیز و خوشگل که تیتر هر قضیه با روان نویس آبی نوشته شده و اثباتش با خودکار مشکی ، دو تا دفتر تمیز و خوشگل که صورت تمرینهاش با روان نویس قرمز نوشته شده و حلش با خودکار آبی .
الان که نگاه می کنم می بینم که ما راستی راستی داشگاه نمی رفتیم ، تو یه دبیرستان بزرگ درس می خوندیم . جو دانشگاه اصلا دوست داشتنی نبود ، تنها کسی که تو اون چهار پنج سال سعی کرد اون دبیرستان بزرگ رو به دانشگاه تبدیل کنه رئیسش بود ، زنی که این روزها هم طرفدارهای سرسختی داره و هم دشمنان سر سخت . من که تو تمام دوران دانشگاه دو سه تا استاد رو دوست داشتم و درسشون رو مثل درس دانشگاهی می خوندم و غیر از اونها تنها کسی که تو دانشگاه بهش احترام می گذاشتم همون رئیسش بود و خیلی خوشحال بودم که تو دوره ریاست اون دانشجوی دانشگاه تک جنیسیتی شدم . از دستاوردهای مدیریتش بر دانشگاه کم ندیدیم . شاید یه روزی نوشتم .
علت عاشق ز علتها جداست
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
لیک عشق بیزبان روشنتر است
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
چون قلم اندر نوشتن میشکافت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
عشق در شرحش چو خر در گل بخفت
گر دلیلت باید از وی برمتاب
آفتاب آمد دلیل آفتاب
و روی صفحه اول جبر ( درسی که هیچ وقت دوستش نداشتم ، نه خودش رو ، نه اسمش رو و نه استادهای .... )این بیت رو نوشته بودم :
داند او کو نیکبخت و محرم است
من و ففر هم مدلهای نقاشی رو میدیدم تا من یکی رو انتخاب کنم که برام بکشه ، باز هم عاشق یک مدل از مونه شدم :" دو مرد قایقران که با تلاش هر چه بیشتر مشغول پارو زدن هستند ." رسما عاشق این نقاشی شدم . میگه : " چهار ماهی طول میشکه تا تابلوش حاضر بشه " ، و من فکر میکنم ارزشش رو داره .
بعد هم کیکی رو که من پخته بودم با چای و نسکافه خوردیم ، گپ زدیم ، حرف از فروغ شد و اینکه بعد یک سال که رفته فراسه تازه برج ایفل رو دیده برای هر چهار نفرمون عجیب بود که چطور طاقت آورده که زودتر نره و برج رو نبینه در حالیکه تو شهری نزدیک پاریس درس میخونه و ماه اول اقامتش هم کلا تو پاریس بوده !!!!
نمی دونم چی شد که حرف فلورانس شد ؟! وقتی در مورد فلورانس صحبتی به میون میاد ، تمام وجودم پر از شور میشه ، وقتی فلورانس بودم احساس می کردم باید به دیوارهای این شهر احترام بگذارم ، دیوارهایی که نفس نقش آفرینانی بزرگ رو در خودشون حبس کردند ، احساس می کردم باید روی سنگفرشها با احتیاط راه برم ، اون زمان هنوز خیلی کتابها رو نخونده بودم و فیلمها و تئاترها رو ندیده بودم ، اما حس غریبی داشتم ، حس می کردم من به این شهر ، به این ساختمونها مدیونم .تنهای تنها بودم ، دور کلیسای سانتا ماریا چند دور راه رفتم ،ابهت ساختمون بد جوری من رو تحت تاثیر قرار داده بود ، وقتی بعدا فهمیدم که گنبد فلورانس از روی گنبد سلطانیه زنجان خودمون ساخته شده نمی دونستم خوشحال باشم یا نارحت !!!!!!!!!!!!
وقتی به مدرسه میکلانژ رسیدم نفسم تو سینه حبس شده بود ، اون حس ناب رو اولین بار در فلورانس داشتم و بعد از اون تنها یک بار دیگه اون حس رو تجربه کردم وقتی روی تپه های شهر پارسه به خرابه های تخت جمشید نگاه میکردم خودم رو مدیون نیاکانم می دونستم ولی در درونم خون میگریستم . به خاطر دو چیز عزادار بودم : چرا اوضاع جوری هست که من اول باید فلورانس رو ببینم در حالیکه هنوز تخت جمشید رو ندیده بودم ؟!!!!!! و دوم اینکه چرا..... چرا هنوز از لابه لای سنگفرشها و دیوارها و پنجره های چوبی ساختمونهای فلورانس میشه بوی تمدن رو شنید اما روی ستونهای پر ابهت تخت جمشید فقط میشه دست نوشته های یاد گاری رو دید یا صدای زنی محجبه رو شنید که داره به بغلدستیش میگه ایشالله وقتی رفتی سوریه اگه بری کاخ یزید رو ببینی می بینی که چقدر از تخت جمشید بزرگتر و شیکتره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یادش بخیر ، روزگاری که تو خونه پدری رباعیات خیام می خوندیم و یا مشاعره می کردیم ، یادش بخیر اون شبی که تو مشاعره من برای حرف " ت " خوندم :
در حالیکه از شدت فشار کاری وقت ندارم سرم رو از روی کامپیوتر بلند کنم باز هم از فکر اینکه دو هفته دیگه عیده دلم غنج میره ؟
در حالیکه هر روز صبح و عصر تو ترافیک دوبله و سوبله شب عید زمان طی کردن مسیرم دو تا سه برابر میشه چون ترافیک ، ترافیک شب عیده ، از ترافیک عصبی نمیشم ؟
در حالیکه میرم سازمان تامین اجتماعی و می فهمم که برای کاری خاص باید حالا حالاها تو این اداره رفت و آمد کنم ( من در حد بی نهایت از رفتن به این سازمان بیزارم ) به خودم نهیب میزنم و با گشتن و خرید کردن برای سفره هفت سین عین بچه های دبستانی ذوق می کنم ؟
در حالیکه تو شرکت فرصت یک تماس تلفنی کوچیک با عزیزترینم رو ندارم اما وقت میگذارم و سفره هفت سین شرکت رو پایه گذاری میکنم ؟
در حالیکه همه آقایون ساختمون شرکت دنبال درست شدن آیفون تصویری و کلید وپریزهای ساختمون هستند من به شرطی شارژ رو پرداخت می کنم که به گیاههای حیاط رسیدگی بشه و گل های بهاری کاشته بشه ؟
در حالیکه خیلی از اطرافیان از رفت و آمدهای عید اظهار ناراحتی میکنند من به فکر این هستم که روزهای عید رو چه جوری برنامه ریزی کنیم که همه رو ببینیم چه تو تهران چه تو شمال ؟
در حالیکه .....................
چشم به دهانش دوختم و پرسیدم : چه کار داری دختر خانم ؟
گفت: میخواهم بخوانم .
گفتم : اینجا یا اندرونی ؟
گفت : همینجا !
نمیدانستم چه بگویم . دور بر را نگاه کردم ، هیچکس اعتراضی نداشت . به در ورودی اندرونی نگاه کردم .
چند زنی که سرشان را بیرون آورده بودند ، گفتند : بزنید ، میخواهد بخواند !
گفتم : کدام تصنیف را میخوانی ؟
بلافاصله گفت : تصنیف نمیخوانم ، آواز میخوانم !
به بقیه ساز زنها نگاه کردم که زیر لب پوزخند میزدند . رسم ادب در میهمانیها ، آنهم میهمانی بزرگان ، رضایت میهمان بود .
پرسیدم : اول من بزنم و یا اول شما میخوانید ؟
گفت: ساز شما برای کدام دستگاه کوک است ؟
پنجهای به تار کشیدم و پاسخ دادم : همایون .
گفت : شما اول بزنید !
با تردید ، رنگ و درآمد کوتاهی گرفتم . دلم میخواست زودتر بدانم این مدعی چقدر تواناست . بعد از مضراب آخر درآمد ، هنوز سرم را به علامت شروع بلند نکرده بودم که از چپ غزلی از حافظ را شروع کرد . تار و میهمانی را فراموش کردم ، چپ را با تحریر مقطع اما ریز و بهم پیوسته شروع کرده بود . تا حالا چنین سبکی را نشنیده بودم . صدایش زنگ مخصوصی داشت . باور کنید پاهایم سست شده بود . تازه بعد از آنکه بیت اول غزل را تمام کرد ، متوجه شدم از ردیف عقب افتادهام :
معاشران گره از زلفــ یار باز کنید / شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است / چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
خندههای مستانه مردان قطع شده بود . یکی یکی از زیر درختان بیرون آمده بودند . از اندرونی هیچ پچ و پچی به گوش نمیرسید ، نفس همه بند آمده بود . هیچ پاسخی نداشتم که شایستهاش باشد .
گفتم : اگر تا صبح هم بخوانی میزنم ! و در دلم اضافه کردم : تا پایان عمر برایت میزنم !
آنشب باز هم خواند ، هم آواز هم تصنیف ، وقتی خواست به اندرونی باز گردد .
گفتم : میتوانی بیایی خانه من تا ردیفها را کامل کنی ؟
گفت : باید بپرسم .
وقتی صندلیها را جمع و جور میکردند و ما آماده رفتن بودیم ، با شتاب آمد و گفت : آدرس خانه را برایم بنویسید .
و تکه کاغذی را با یک قلم مقابلم گذاشت ، اسمش قمر بود .
بعد از آنکه از قمر جدا شدم ، تمام شب را به یاد او بودم دیگر دلم نمی آمد برای کسی تار بزنم. در خانه ام که انتهای خیابان فردوسی بود ، چند اتاق را به کلاس موسیقی اختصاص داده بودم و تعدادی شاگرد داشتم اما دیگر هیچ صدایی برایم دلنشین نبود و با علاقه سر کلاس نمی رفتم . دو ماه به همین روال گذشت . بعد از ظهر یکی از روزها، توی حیاط قالیچه انداخته بودم و در سینه کش آفتاب با ساز ور میرفتم که یک مرتبه در حیاط باز شد . دیدم قمر مقابلم ایستاده است ، بند دلم پاره شد . هنوز دنبال کلمات می گشتم که گفت : آمده ام موسیقی یاد بگیرم . از همان روز شروع کردیم ، خیلی با استعداد بود ، هنوز من نگفته تحویلم می داد و وقتی ردیفهای موسیقی را یاد گرفت ، صدایش دلنشین تر شد ... و کنسرت پشت کنسرت است که در گرند هتل لاله زار ، آوازه قمر را تا به عرش می گسترد .
اولین کنسرت قمر با همراهی ابراهیم خان منصوری و مصطفی نوریایی (ویولن) ، شکرالله قهرمانی و مرتضی نی داوود (تار) ،حسین خان اسماعیل زاده (کمانچه) و ضیاء مختاری (پیانو) ، پسر عموی استاد علی تجویدی برگزار شده است .
یک شب در گراند هتل تهران کنسرت میداد . تصنیفی را میخواند که آهنگش را من ساخته بودم و بعدها در هر محفل سرزبانها بود . تصنیف را بهار سروده بود و من رویش آهنگ گذاشته بودم ، حتماً شما شنیدهاید : مرغ سحر را میگویم !
آنشب در کنسرت گراند هتل وقتی این تصنیف را میخواند آه از نهاد مردم بلند شده بود . در اوج تحریر آوازی که در پایان تصنیف می خواند ، ناگهان فریاد کشید "جانم ، مرتضی خان" و این نهایت سپاس و محبت او نسبت به کسی بود که آنچه را از موسیقی ایران میدانست ، برایش در طبق اخلاص گذاشته بود .
.
او نخستین زنی بود که بعد از قرةالعین بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. او را شاید بتوان اولین فمینیست ایرانی نامید. او میگفت:
مرمرا هیچ گنه نیست به جز آن که زنم زین گناه است که تا زنده ام اندرکفنم
قمر نخستین کنسرت خود را در سال 1303 برگزار کرد. روز بعد کلا نتری از او تعهد گرفت که بی حجاب کنسرت ندهد. قمر عواید کنسرت را به امور خیریه اختصاص داد. قمر در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عواید آن را صرف آرامگاه فردوسی نمود. در همدان در سال 1310 کنسرت داد و ترانه هایی از عارف خواند. وقتی نیرالدوله چند گلدان نقره به از هدیه کرد آن را به عارف پیشکش نمود. با این که عارف مورد غضب بود. در سال 1308 به نفع شیر خورشید سرخ کنسرت داد و عواید آن به بچه های یتیم اختصاص داده شد. به گفته دکتر خرمی 426 صفحه و به گفته دکتر سپنتا 200 صفحه از قمر ضبط شده است.
گشایش رادیو ایران صدای قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزوینی و ایرجمیرزا و تیمورتاش وزیر دربار، شیفته او شده بودند. با اینهمه قمر از گردآوری زر و سیم پرهیز میکرد و درآمدهای بزرگ و هدایای گران را به فقرا و محتاجان میداد.
قمرالملوک وزیری در تاریخ ١۴ مرداد ١٣٣٨در شمیران، در فقر و تنگدستی مطلق به سکته مغزی درگذشت.
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است .
وقتی که می خواهی دعوتش کنی خونه ات و تو خونه هیچ چیزی آماده نیست ،
وقتی در عرض یک روز تدارک مهمونی برای سیزده چهارده نفر رو می بینی ،
وقتی آخر ژانویه حسابهای سال دوهزار ونه باید بسته بشه ،
وقتی خونه شهسوار هزار تا کار داره و همه واگذار میشه به "فردا" و یک ماهی هست که قراره اون "فردا" هفته اول بهمن باشه
بر جام می از شرنگ دوری ، بر غم مهجوری چون شرابی جوشان مِی بریزد
دارم قلبی لرزان ز رهش ، دیده شد نگران
ساقی میخواران ، از کنار یاران مست و گیسو افشان می گریزد ( با آهنگ ساری گلین بخونید .)
هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و
پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان
نگماردهاند؟»
گفت:«میدانند که به خود چنان
مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یادهندوستان کند خود بهتر از هرنگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله بازگردانیم!
| Design By : Night Skin |

