عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه به ابر ، نه به آب ، نه به برگ ، نه به این آبی آرام بلند ، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ، نه به این خلوت خاموش کبوتر ها در عین اینکه بسیار مهربون و صمیمی و احساساتی بودی ، به طرز عجیبی منطقی و واقع گرا بودی ، و برای من که مرید همیشگیت بودم ، گریزی نبود جزاینکه از تو پیروی کنم و منطقی باشم ، در سخت ترین و سخت ترین و سخت ترین لحظه زندگیم ،پاهام رو محکم نگه داشتم ، هر کدوم از دستهام رو پایه دیگری کردم و استوار ایستادم ، در حالیکه از درون شکسته بودم و خرد شده بودم ، نظاره کردم سپردن نازنین ترین نازنین ها رو به خاک . روزها میگذره ، تاریخ گذشت بیش از بیست روز رو نشون میده و دیگر پاهای من تاب ایستادن نداره ، دستانم قوتی نداره تا حائل دستانی دیگر باشد، اشک گاه و بیگاه مهمون چشمهای بی فروغ من میشه و ...... آموخته های زیادی از تو دارم ، زمزمه شعر پریا با صدای تو در سالهای کودکی هنوز تو گوشم هست : "زار و زار گریه میکردن پریا گفته بودی که با معلم و دوست چطور رفتار کنیم ، تمرینهای ریاضی و فیزیک نوشته بودی و حل کرده بودیم ، کوه نوردی رفته بودیم و اصول کوه نوردی رو بهمون گفته بودی ، گفته بودی که باید قدر هر انسانی رو دونست و وجود هر انسانی قابل احترام هست ، محبت کردن و کینه نورزیدن رو خیلی سفارش کرده بودی ، روزهای اول زندگی مشترک گاه گاهی ، گوشه ای کناری تذکر هایی میدادی که همه کار آمد و لازم بود ، تو کار هر جا موضوع خاص و پیچیده بود گره مشکل دست تو بود و می گفتی چه جوری گره کور باز خواهد شد ، همه چیز رو گفته بودی ، خیلی چیزها رو یاد داده بودی ............. اما، اما ، اما چرا نگفتی باید در برابر این غم بزرگ چطور استوار بود ، تو عزیزان زیادی رو از دست داده بودی که با یاد اونها زندگی میکردی!!!!! روزهایی که به یاد دوستان قدیمی و برادر شهیدت بیداد استاد شجریان رو گوش میکردی و اشک میریختی رو به یاد میارم ، و می بینم با وجود همه اونها ایستاده بودی و محکم و استوار ادامه میدادی ، اما من گویا مرید خوبی نبودم چون تاب و تحمل تو رو ندارم در برابر از دست دادن عزیزی چون تو رو . روز نهم اسفند هشتاد و چهار وقتی لخته خون لعنتی روی مغز نازنینت لونه کرد ، در حالیکه در درون خون میگریستم و تو توانای گفتن حتی یک کلمه رو نداشتی و با چشمانت با من حرف میزدی ، محکم ایستادم تو گوشت زمزمه کردم : " مبارز ، باید مبارزه کنی ، نبردی جدید در راه هست ." و باز ثابت کردی که مبارزی نستوه و استواری . روز هفت تیر نود ، وقتی تن خسته و بیمارت رو دیدم ، مفلوک بودم دیگه تاب دیدن زجر کشیدن تو رو نداشتم . اما باز تو گوشت زمزمه کردم : " قهرمان من خسته نباشی ، عاشقتم ، همیشه ، همه جا ، همه وقت ." و این آخرین دیدار ما بود . عاشقان را بگذارید بنالند هنوز چادر نماز سفیدی که مامانبزرگ برام دوخته بود رو سرم میکردم و تو با اینکه میدونم هیچ موافق این کار نبودی ، سد راهم نمیشدی ، لبخند میزدی و مهمون خونه من میشدی ، ظرفهای عروسکی رو پر از آب میکردم و به مهمون عزیزم که در سن سی و چند سالگی خودش رو هم سن و سال من میکرد تا من همبازی داشته باشم چای تعارف میکردم . عصرروزهایی که از شیفت نیروگاه برمیگشتی ، اگر چه کل شب رو بیدار بودی اما قصه ماهی سیاه کوچولو و اولدوز و کلاغها رو برام تعریف میکردی تا خوابم ببره . انقدر آموختن رو تو خونه ارزش کرده بودی که همه آرزوی من رفتن به مدرسه بود ، انقدر به معملم هام احترام میگذاشتی و بزرگشون میکردی که هیچ پدر و مادری در زمان ما این کار رو نمیکرد . از روزی که خاطراتم رو به یاد دارم تو هیچ زمینه ای جبر در کارت نبود ، قبل از اینکه به مرحله انتخاب برسیم ، راه و چاه رو به ما نشون داده بودی و می دونستیم راه کدومه و چاه کجاست . وقتی کارهای شرکتت رو به من سپردی ، انقدر جدی از من کار میخواستی که انگار من کارمند یک غریبه ام ،و بدین سان آموختم که محیط کار یک فضای جدی هست و باید جدی کار کرد . روزیکه باهات در مورد امیر صحبت کردم ، اشکت رو گوشه چشمت دیدم ، نگرانی رو از روی نگاهت فهمیدم ، اما این بار هم تو به من اطمینان کردی و الحق که امیر از اطمینان و امتحان تو سرافراز بیرون اومد . تو روزهای بیماری ، وقتی از کارهای دقیق و سنگین فنی نبود ، دوباره رو به ادبیات و تاریح آوردی و تا اونجا که می تونستی گوش میدادی و فرا میگرفتی .و چه زیبا با مولانا همدل میشدی . از دست داده همرهی کاروان صبح! شب همچو کوه بر سر ما ریخت آواری از سیاهی اندوه ما سر به زیر بال کشیدیم تاکی، کجا، دوباره برآید نشان صبح؟ پ . ن : دوستان عزیز ، ممنون از همه کامنتهای پر از مهر محبت و اس ام اس های تسلی بخشتون .شرمنده ام که نتونستم به تک تکشون جواب بدم . اولین دوستم ، اولین آموزگارم ، اولین رئیسم ، پدر نازنینم به آرامش رسید و من هنوز باور ندارم این دوری مادی را . به اندازه تمام دریاها دلتنگ دل دریاییش هستم . دریغا شیرآهن کوه مردا که تو بودی آپارتمان ما یه آپارتمان تر و تمیز و امروزیه ، من وقتی میخواستم به این آپارتمان اثاث کشی کنیم قند تو دلم آب میشد ، از اینکه توالت فرنگی هست ، از اینکه آسانسور هست ، حیاط زیبا پر از گلهای رز رنگارنگ و شمشادهای سبز هست ،کمد دیواری بزرگ و .... خلاصه خونه رو خیلی دوست میداشتم و هنوز هم دوست دارم ، اما نکته ای هست که مثبت نیست و این مثبت نبودن یکی دو تا نکته تو آپارتمانهای امروزی غیر قابل اجتنابه ، تو هر طبقه چهار تا واحد هست ، دو واحد رو به رو ، دو خانواده سه نفری هستند که یک خانواده بسیار آروم و آداب دون هست و صدایی از اونها شنیده میشه مگر بستن در آپارتمانشون و باز کردنش . اما واحد بغلی ما ،از سه واحد دیگه کوچیکتره ، سال گذشته همون روزهایی که ما به اینجا نقل مکان کردیم ، عروس و دامادی هم وارد این آپارتمان شدند که تصور من رو از هر عروس و دامادی به هم ریختند ، مرد بیچاره به مجرد اینکه کلید در آپارتمان رو می چرخوند صدای دعوا و ناراحتی خانم بلند میشد ، گاهی می خواستم به خانم عروس بگم بگذار از راه برسه یک آبی بخوره گلوش تازه بشه ، بعد............. در این بین ما هم خیلی سعی می کنیم که رعایت همسایه ها رو بکنیم اما اینکه موفق هستیم یا نه رو باید از همسایه ها پرسید . عروس و داماد قبلی از اینجا رفتند و عروس وداماد دیگری آپارتمان بغلی رو اجاره کردند ، در رفت و آمد هستند ، یه روز یخچال میاد ،یه روز میز و صندلی میاد و صدای اعتراض که ما این رو سفارش نداده بودیم و شما اشتباه آوردید ، یه روز سینمای خانگی رو وصل میکنند ، یه روز ظرفها رو میشورن و توی کابینت ها میگذارن و با هر قدمی که جلوتر میرن ، من قدمهایی رو به خاطر میارم که تو آپارتمان تهرانپارس دی ماه و بهمن ماه 82 ، من و امیر پشت سر گذاشتیم . خلاصه این روزها خیلی دوست دارم از واحد بغلی صدایی بشنوم ، چون میرم به روزهایی که برام شیرین ترین بودند و شیرین ترین هستند . چندتایی عکس از اولین خونه ما ببینید : آدمهای توی فیلم وقتی از ورزش می اومدند و دوش میگرفتند ، دوباره موی سشوار کشیده و مرتب داشتند و من وقتی دوش میگیرم دیگه توانی برای این کار ندارم و باید با خودم کلنجار برم تا این کار رو انجام بدم و اقلا دو ساعتی طول میکشه دوباره تبدیل بشم به یک دختر مو مرتب ، آدمهای توی فیلم وقتی با عجله وشتاب آشپزی میکنند یک عدد آشپز خوش و تیپ و میک کاپ کامل هستد در یک آشپزخانه به غایت تمیز و مرتب ، ولی من همیشه در حالیکه مانتو و روسریم رو درآوردم مشغول آشپزی میشم ، چون میدونم اگه بخوام لباسم رو دربیارم و لباس راحتی خونه رو بپوشم ، ولو میشم روی کاناپه و دیگه با جرثفیل هم نمیشه من رو از جا بلند کرد . خلاصه من به آرزوی دوران نوجوانیم رسیدم ، آرزویی که همیشه به من میگفت تو باید وسط گود باشی و بتونی هدایت کننده باشی . اون موقع ها فکر میکردم که این آرزوی همه آدمهاست که وسط گود باشند و رهبری کنند ، ولی این روزها فرق آدمها رو فهمیدم و میدونم که خیلی ها حتی از اینکه کنار گود باشند هم فراری هستند ، این روزها می دونم که آدمها خیلی با هم فرق دارند ، همه رو مجبور به انجام دادن کاری نمی کنم و البته همه رو هم مستحق موفقیت نمی دونم . این روزها فهمیدم که من یه خواسته ای رو برای خودم تعریف کردم ، و واقعا از صمیم قلبم این خواسته رو خواستم و براش تلاش کردم ، در این بین خیلی خوشحالم که مهره چینی افراد زندگیم هم درست انجام شد و همه درراستای هدفم شکل گرفت و همه خصوصا امیر نازنینم نه تنها سد راهم نشدند بلکه پله های موفقیتم هم شدند ، تو راه چند بار با سر زمین خوردم ، ( شاید باز هم بخورم ) اما کوتاه نیومدم و ادامه دادم . چند وقت پیش تو اوج کار دوست عزیزی برام اس ام اس داد که :" چی باعث میشه که به یاد من بیفتی ؟ این رو برای همه بفرست جوابهای جالبی میگیری ! اما اول جواب من رو بده . " واقعا بازی خوبی بود ، خواهرم نوشته بود : لپهای نرمت برای بوسیدن و لبخند زیبات ، خیلی ازدوستان وبلاگی نوشته بودند : " گلپر " اما چیزی که خیلی خوشحالم کرد و بیشترین جوابی که گرفتم این بود : نمی تونم نگم که چقدر از دیدن همه جوابها خصوصا همین جواب پر تلاش بودن خوشحال شدم ، اون روز با وجود کار خیلی خیلی زیاد و یک جلسه بسیار سخت اصلا خستگی رو احساس نکردم . دو سه هفته ای هست که می خواستم درموردش بنویسم اما .......... یادش به خیر اون روزها که فیس بوک و اورکات نبود و فقط یه پروفایل تو یاهو داشتیم ، پایین عکسم نوشته بودم : دست از طلب ندارم تا جان من برآید غر می زنم ، همه روزهای آخر سال مشغول کارهای عید و خرید هستند ، من مشغول کارم . یک مرحله این بازی در حال تمام شدن است . مرحله بعدی آماده باش من با تمام قوا میخوام شروع کنم . ممنونم که شما هم تو بازی زندگی من نقشی آفریدید و با من همراه بودید ، سالی شاد و پیروز رو برای همه آرزو میکنم . نوروزی زیبا و به یاد ماندنی داشته باشید . گلرخ -باز هم اومده ، با یک آسمون آبی خوشگل که پر از ابرهای سفید هستند که هر ثانیه شکلی جدید به خودشون میگرن و ادم رو میبرن به رویا ، باز هم اومده تا همراه باهاش خونه ها رو بتکونیم و پاکیزگی رو صدا کنیم ، باز هم اومده تا تو خیابونها ترافیک های سر سام آور رو تحمل کنیم و همه با هم با عجله به کارهامون مشغول باشیم ، باز هم اومده تا بچه ها به ذوق و شوق خرید لباس و کفش جدید روز رو شب کنند و بعضی بچه ها هم در غم نداشتن هیچ کفش و لباس نو عزادار و ماتم زده بشن دوباره ، باز هم اومده تا دونها خیش بخورن و روشون پارچه نمدار کشیده بشه تا سبز بشن و سبزی رو نوید بدن ، باز هم اومده تا بگه طبیعت میتونه همه چیز رو نو کنه ،اومده بگه که از طبیعت نو کردن و زنده بودن رو یاد بگیرید ، باز هم اومده تا بلبلها تمرین آواز کنند برای روزهای پیش روی دوباره زنده شدن طبیعت، بازهم اسفند اومده تا ما رو به تکاپویی هیجان انگیز وادار کنه ، اسفند جان خوش اومدی ، ممنون که اومدی که به ما بشارت بدی ، " بهار " نزدیکه . اومدی نشون بدی که هیچ سرما و سوزی پا برجا نیست و سوز و سرمای هر ظلماتی رفتنی هست و سیاهیش به روی زغال می مونه . این بار من اومدم دنبالت ، در اولین ساعت روز مقدس زندگیم اومدم تا بعد از چند روز دوری ازت استقبال کنم . تو هفت سال پیش اومدی من رو بردی و من می دونستم مسیری که میرم مسیر خوشبختی هست اما نمی دونستم خوشبختی با همچین عمقی در انتظارم خواهد بود . این بار بعد هفت سال من اومدم دنبالت که دیگه نه من وجود داره و نه تو . من و تو ما هستیم در همه ابعاد زندگیمون . سالگرد ازدواجمون مبارک . همه چیز خیلی اتفاقی و یکباره شد ، یعنی برای هیچ چیز وقت تصمیم گیری طولانی مدت نبود ، بلیطی که تونستیم بگیریم یک ربع زودتر از بلیط امیر با همون خط هوایی بود ، در کمال ناباوری و برخلاف همیشه که برای هر سفری کلی برنامه ریزی می کردیم و هتل رزرو میکردیم و .........عازم شدیم . ترافیک صبحگاهی اتوبان ستاری انقدر زیاد بود که فکر کردم احتمالا سفر رو از دست دادیم ، سفری که تشنه اش بودم ، هم به خاطر اینکه مدتها بود در آرزوی دیدن نزدیک آنی دختر کوچولوی لیدی جین بودم و هم اینکه خسته از کارهای سنگین روزمره بودم . نه تنها به موقع به فرودگاه رسیدیم بلکه همسر ما که به قول ایرلاین ماهان ، کثیرالسفر می باشد با مدیر پرواز صحبت کرد و قرار شد هر دو با یک پرواز سفر کنیم . به شیراز رسیدیم ، وقتی از هواپیما پیاده شدیم ، از امیر پرسیدم : " تو فرودگاه شیراز هم میشه هتل رزرو کرد ؟ " که همون موقع باجه رزرو هتل رو دیدیم و بدین ترتیب یک اتاق دو تخته در هتل پارس رزرو کردیم با بیست درصد تخفیف . اما جلوی باجه تاکسی ها راهمون از هم جدا شد ،من رفتم سمت خیابون کریمخان زند و امیر هم ترمینال برای رفتن به کازرون ، همه این ها رو بیخیال شدم ، وفتی صدای دوست نازنینم رو شنیدم ، کلی مورد مواخذه قرار گرفتم که چرا هتل گرفتم و .... تا چشم به هم بزنم از خیابون قشنگ چمران رد شدم و به آپارتمان زیبای دوست جان رسیدم ، و واقعا چه لذتی داشت دیدن روی ماه خودش و دختر دوست داشتنیش ، از هر دری صحبت کردیم ، ، نهار خوردیم ، بنده صاحب دو عدد ظرف دسر شدم ، عکس گرفتیم ، دختر کوچولوی عسل برای ما شعر های قصه خروس زری پیرهن رو خوند ، به ما افتخار داد که باهش عکس بگیریم ، نمی تونم از خوشیم بنویسم ، از دیدن منظره قشنگ اتاق مطالعه شون ، از سلیقه دوستم ، از تربیت عالی دخترش ، از کتابخونه دوست داشتنیش ، از عکسهای خوشگل دوران کودکیش و ............ ساعت شش روز چهارشنبه پنج آبان ،من تو ترافیک بودم اما برخلاف همه روزهای قبلش خسته از کار نبودم ، سرشار از انرژی بودم و می رفتم تا این انرژی رو با همسرم که تو راه برگشت از کازرون بود شریک بشم . استخر و جکوزی هتل همون قدر خستگی ناچیز ناشی از سفر رو از تنم بیرون آورد . با امیر رفتیم خیابون آزادی پیاده روی ، هوای ملس پاییز ، نسیم خنک پاییز و عشقی که تو دستهای ما در حال جریان بود ، عالی بود ، محشر بود و واقعا : " خوشا شیراز و وضع بی مثالش ،خداوندا نگه دار از زوالش ."بعد خوردن شام پیاده برگشتیم هتل ، یعنی هوا به اون خوبی و باحالی هیچ چیزی نمی طلبید جز پیاده روی . راستی چرا هیچ جا مثل تهران انقدر ساعت زود نمی گذره ؟ پنج شنبه صبح اس ام اس از لیدی جین رو دیدم که فلش مموریم رو خونه شون جا گذاشتم ، صبحانه رو خوردیم ، یک کم استراحت کردیم ،فکر می کردم که لیدی جین تا ساعت یازده مشغوله و نمی تونم برم پیشش ، اتاق رو تحویل دادیم ، رفتیم خونه دوستم فلش رو گرفتیم ، رفتیم باغ عفیف آباد که متاسفانه تعطیل بود ، رفتیم باغ ارم که تعطیل بود . ( گویا ساعت نهار در شیراز نمیشه از این باغها دیدن کرد ) رفتیم سمت بازار ، سفره خانه شرزه نهار بسیار دلپذیری خوردیم . باغ نظر ، خوردن فالوده کنار ارگ کریمخان ، رفتن به حافظیه ، خریدن یک جلد دیوان حافظ جیبی به عنوان یادگاری ، همخوانی با تصنیف استاد شجریان تو محوطه حافظیه که از نظر من پرانرژی ترین محیط هست ، خوردن چای و تفال به دیوان حافظ ، رفتن به سعدیه ، خرید یک جلد گلستان و بوستان ، خوندن حکایتهای گلستان ،همه ساعت خوشی بود که در شهر زیبا و دوست داشتنی شیراز گذروندیم . همیشه شنیده بودم که باید تو بهار به شیراز رفت ، اما پیشنهاد می کنم پاییز شیراز رو ازدست ندید . پ .ن : شعری که تو عنوان گذاشتم ، جواب حافظ هست به تفالی که امیر زده بود . تو زندگی همه یه روزهایی هست که میرن تو غار تنهایی و دوست دارند تنهای تنهای باشند ، من از روز شنبه تو غار تنهایی بودم هر چند کل روز شنبه رو تو یه جمع هفت هشت نفره بودم ، گاه گاهی اونی رو که نمی تونم بی اون باشم رو به غارم راه میدادم و کورسوی نور رو تو غارم میدیدم اما حتی همون نور عزیز و دوست داشتنی هم چشمهام رو میزد و از نورش چشمهام بسته میشد و دوباره تو غار تنهایی خودم تنها میشدم . تو فقط تو دنیا خوبی ، میدونی ، میدونی به روی چشم من تا چشم یاری می کند دریاست می رسد از دور صدای ساز مرد چوپان امید و امید که جاودان شود بهاران وای به سرزمین خورشید با گل سپیده مهتاب ، طلوع زندگی چو رویاست با غنچه زندگی بر لبم میزند جوانه وای به گوش به من می آید ، صدای ساز مرد چوپان دریا و دریا ، نوازش صدای باران وای زندگی ، آبی بیکران ، قصه بهار مرا تولد دوباره ، وای به گوش من می آید ، صدای ساز مرد چوپان وای چه قصه ها می گوید زناله سرخ بهاران نام ترانه : چوپان نام آلبوم : سرزمین خورشید شیشه پنجره را باران شست چه کسی نقش تورا خواهد شست ؟ نام ترانه : باران نام آلبوم : جاودانه با عشق پ .ن : به سمیه عزیز و همه دوستان : در مورد نوشتن اسم ترانه ها حتما . ولی من پیشنهاد می کنم به جای دانلود ، آهنگهاشون رو بخرید . این هفته باید انقدر سی دی استاد نوری خریده بشه تا نشون داده بشه که چقدر بزرگ بوده ، چقدر عزیز بوده . حیف نیست که حق و حقوقش رو زیر پا بگذاریم و ترانه ها رو دانلود کنیم ؟! اگرچه عشق یک کلمه سه حرفیست اما تو با وجودت ،با اراده ات ، با مهربونیت ، با همتت ، با زحمات بی دریغت ، به هر حرفی از کلمه عشق هزاران معنا دادی . چطور می دونستی که یک دختر شش ساله باید نوار قصه خروس زری پیرهن پری گوش کنه ، یک دختر چهارده ساله باید شعرهای عاشقانه فریدون مشیری رو بخونه و یک دختر بیست ساله داستان زندگی آنت رومن رولان تو کتاب جان شیفته . چطور می دونستی که باید ماهیگیری رو به بچه هات یاد بدی و نه اینکه هر روز براشون ماهی بگیری ؟ یادمه روزی که من رو با خودت میبردی خرید ، خرید مایحتاج خونه ، اون موقع ده یازده سالم بیشتر نبود ، چهار تا میوه فروشی سر راه رو رد میکردیم تا به میوه فروشی برسیم که هم انضافش خوبه و هم میوه هاش . از هر سوپر مارکتی خرید نمی کردی ، چون بعضی ها خوش اخلاق نبودند و بعضی ها هم مواد غذاییشون مونده بود چون مشتری کمی داشتند ، اینها رو تو ده سالگی به من یاد دادی به جای اینکه تو بیست و سه سالگی وقتی ازدواج کردم با من همراه بشی برای خرید مایحتاج خونه ام . وقتی دبیرستانی بودم ، معادله ای میگذاشتی جلوی روی من ، هزینه های خونه رو جمع کنم از در آمد ماهیانه بابا کم کنم و همیشه مانده درآمدت بستانکار بود و آخر هر ماه سودی داشتی بیشتر از ماه قبل . همون روزها به من یاد دادی که همیشه کمتر از دخلم خرج کنم و روز مبادا رو به خاطر داشته باشم . اما هیچ وقت بعد بیست و سه سالگیم نه پرسیدی حقوق شوهرم چقدره و نه پرسیدی حقوق خودم چقدره ؟ هیچ وقت نپرسیدی که پس انداز دارم یا ندارم .انگار مطمئن بودی . اون شبی که بابا رو گذاشتیم تو تخت بیمارستان ، تا صبح زار می زدم و همه فکرم این بود که من ضعیف ، خواهر وبرادر دانشجو ، مادری که رماتیسم زانو داره و دستهاش خیلی وقته از کار زیاد ناتوان شده چه جوری باید از پدری نگهداری کنیم که حالا برای برآورده شدن کوچکترین نیازش احتیاج به ما داره ؟!!!! اون روزها هنوز نمی دونستم که تو در کنار همت و تلاش و بردباری و مهربانی و عشق و.... یک چیز دیگه هم داری به اسم غیرت . عیرتت چهار ساله که تموم نشده و هر روز بیشتر شده ............. دیگه نمی تونم بنویسم ، چون اشک نه فقط چشمهام رو که صورتم رو هم پر کرده ،فقط بگم عزیزترینم ، مادر مهربونم روز اول مرداد برای من مقدسه ، چون وجودی مثل تو پا به این دنیا گذاشته .دوست دارم سالهای سال تو آینده هم این روز بهت تبریک بگم . سلامت باشی که پایه زندگی خانواده ای . تولدت مبارک مهربونم . به آرامی آغاز به مردن میکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی - امروز زندگی را آغاز کن! شعری از پابلو نرودا ترجمه : احمد شاملو
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه
کوه صحبت چلچله ها را با صبح
گردش رنگ و طراوت را با بوته گل همه را می شنوم میبینم
به تو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم ، همه وقت ، همه جا ، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان ، تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو
به جای همه گل ها تو بخند تو بخواه
پاسخ چلچله ها رو تو بگو تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر و هوا را تو بگو
تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم
باقیست
اخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
سالها گذشت از اولین باری که این شعر رو به یاد تو خواندم و چشمانم خیس شد و قلبم تپید ، و چه سعادتی بالاتر از این که همچنان بعد گذشت سالها این شعر رو که میخوانم صورت مهربانت مهمان چشمانم میشود و قلبم به یاد تو به تپش می افتد . هم خانه شدن ما هشت ساله شد .
مثل ابرای بهار گریه میکردن پریا ....
"
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنیم
من نگویم که به درددل من گوش کنید
بهتر آن است که این قصه فراموش کنید.
تو زندگی مشترکم با امیر تو و همسر عزیزت الگوی زندگی من بودید ، که چندین و چند سال ، نه از روی عادت بلکه با عشق و محبت با هم زندگی رو ساختید و مارو بزرگ کردید .
بابای خوبم ، انقدر رفتنت برام سخت و ناگواره که نمی دونم چطور بیانش کنم ، میام سر مزارت ، به رسم احترام ، اما تو همیشه و همه جا تو قلب من هستی و هیچ وقت بیرون نمیری .
و کوهوار پیش از آنکه به خاک افتی
نستوه و استوار مرده بودی
دیوارهای آپارتمان نقش پرده ای ضخیم رو بازی میکنند که تنها مناظر آپارتمان بغلی رو از چشم ها مخفی میکنند اما از نظر صدا هیچ نقشی در فیلتر کردن و مانع بودن ندارند .
خانواده دوم اما پر رفت و آمد و شلوغ ، ساعت ده شب مهمونهاشون از راه میرسند و سه نصفه شب با سر و صدای زیاد خداحافظی میکنند وخواب رو از چشمای ما بیرون میارن ، دختر کوچیکشون هم ما رو از جیغهای بی وقفه بی نصیب نمیگذاره که البته یک بار هم مورد عنایت بنده قرار گرفت و روزی که سر درد شدیدی داشتم و جیغ هاش واقعا برام سر سام آور بود برخورد بسیار تندی باهاش داشتم .
لوسترهایی که نصب کردیم ، لباسهایی که از خونه های پدری به کمد اولین خونه عشقمون منتقل کردیم ، بستنی قیفی های میهنی که تو فریزر صفر کیلومترمون میگذاشتیم و بوی نویی فریزر رو به خودش میگرفت ولی بدون توجه به اون بو با ذوق زیاد می خوردیمش ، همبرگری که روی زمین وقتی منتظر آوردن مبلها بودیم خوردیم ، زرشک پلویی که مامان فرستاد و برای اولین بار غذامون رو تو مایکروفرمون گرم کردیم و هول هولی خوردیم چون بعدش من باید می رفتم پرو لباس عروس ، تلویزیونی که وقتی روشن شد انگار صدای زندگی تو خونه ما روشن شد !!!!!!!!
روتختی قرمز رنگی که فضای کوچیک اتاق رو رنگی و زیبا کرده بود ......................
شدم شبیه آدمهای فیلمهایی که می دیدم و دوستشون داشتم ، یک آدم که از صبح که بیدار میشه مشغول انجام دادن کاری هست تا شب که میخواد بخوابه ، فقط یه فرق کوچولو دارم ، آدمهای تو فیلم در هر حالی و تو همه شلوغیهای زندگیشون با کت و دامن شیک اتو شده و کفش پاشنه بلند می رفتند سرکار ، اما من به لطف کمر درد که اون هم از کار زیاده مدتهاست که با کفشهای نازنینم که پاشنه های ده سانتی نازک دارند خداحافظی کردم و بیشتر کفشهای طبی می پوشم ،
خیلی کم پیش بیاد وارد بازی اس ام اس بازی بشم ، اما اون روز تو اوج کار احساس کردم به یه تفریح کوچیک نیاز دارم ، برای همه دوستام فرستادم ، برای خواهرام فرستادم ، برای فامیل .
دخترم عموم نوشته بود : فارغ از فامیلی ، دوستی ، هست که من رو یاد تو میندازه .
" تلاش زیاد و مصمم بودن "
یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید
غر میزنم ، همه این روزها تو آرایشگاه هستند و من هنوز وقت نکردم دستی به ابروهام بزنم ،
غر می زنم هنوز هدایای نوروز رو به همه جاهایی که می خواستم ببرم نبردم ،
غر میزنم که چرا انقدر سرم شلوغه که علیرغم همه برنامه ریزیها هنوز برای همه کارت تبریکهای شرکت رو نفرستادم ،
غر می زنم که انقدر سرم شلوغه که شبها اول میخوابم وبعد میرم تو تخت ، اون وقت نصفه شب از کمر درد ازخواب بیدار میشم ،
غر میزنم که چهارشنبه روز آخر کاری باید هفت و نیم صبح در محل شرکت ... حاضر باشم برای امضای قرارداد و گرفتن چک پیش پرداخت .
غر میزنم که هنوز کار خونه تکونی تموم نشده ،
غر میزنم که .........
من می نویسم : " غر می زنم " شما بخوانید : " لذت می برم که انقدر سرگرم زندگی هستم و خوشحالم که لحظه لحظه این زندگی رو بازی می کنم ."
دوستان عزیز ، خوانندگان دوست داشتنی وبلاگم ،
اسفند 89
باز هم اومده با روزهایی که حالا به خاطر وجود اون طولانی تر شدند ،
باز هم اومده با همه کارهای زیادی که همراهش داره ،
عزیزترینم ، بیست و سوم بهمن برگ طلایی زندگی من هست .
تو راه راننده تاکسی ازم پرسید : " چقدر برای هتل دادید ؟ "یاد ممول افتادم ، هر چی همه توانم رو جمع کردم بگم : آقا این کنجکاوی شما بی مورده ، !!" نتونستم ، متوسل به دروغ شدم ، گفتم : " شوهرم حساب کرد من متوجه نشدم ." البته سریع جلوی دماغم رو گرفتم تا بزرگ تر از اینی که هست نشه !!!! .
تو هتل هم به من که برگه رزرو تو یه دستم ، شناسنامه خودم وامیر تو اون یکی دستم بود ، اتاق رو تحویل نمی دادند ، چون همسرمون حضور فیزیکی نداشتند ، خلاصه کمی اون یکی صدامون رو درآوردیم و تونستیم اتاق رو به دست بیاریم . اما تو آسانسور نمی دونستم از آرزویی که کردم راضی باشم یا وجدانم ناراحت باشه . آخه اون لحظه با خودم گفتم :" ای بابا ، من با این پول می تونستم برم دوبی هتل پنج ستاره تاپ ، وجود خودم بدون شوهرم هم با ارزش بود . "
خوشحالم با وجود همه بی مهری هایی که به شهر شیراز میشه ، هنوز هم پابرجاست و شهری هست که خاطره می سازه ، شهری که راننده های تاکسیش می دونند چطور با توریستها رفتار کنند . ( حالا از دروغی که به راننده تاکسی فرودگاه گفتم پشیمونم ، چون حس می کنم که قصد بدی نداشته .شاید می خواسته هتل چمران رو بهم پیشنهاد بده . )
شهری که مردمش مهربونند و مهمون نواز ، شهری که مردمش ازنسل کوروش و داریوشند و با زمزمه های شعر های حافظ و سعدی بزرگ شدند ، امیدوارم وطن دوستیشون مثل کریمخان باشه .
یکشنبه و دوشنبه هم اگر چه حرف میزدم و غذا می خوردم و سعی میکردم با چنگ و دندون از غار بیام بیرون اما دستهام قدرت نداشت ، هنوز هم دستهام از زوری که زدم تا از غار بیام بیرون درد می کنه ، دیروز اما در ناامید ترین حالت ممکن که فکر میکردم حالا حالاها باید تو این غار بمونم ، انگشتهام رو برای اولین بار برای نواختن روی کلیدهای سفید پیانو گذاشتم ، کلید ها برام پله های نردبونی شدند که نامرئی بود اما سفت و محکم ، درست فشار دادن روی کلیدها رو نمی دونستم اما بلند شدن و بیرون اومدن از غار رو می دیدم و احساس می کردم . بدین سان اولین کلاس آموزش پیانو ی من شروع شد . امیدوارم که بتونم پشتکار لازم برای ادامه شدنش رو داشته باشم . و بتونم با کمک اون به طور کامل از غار تنهایی بیرون بیام و درش رو برای همیشه ببندم .
موهاشو مثل گل دسته ، به زیر چارقدش بسته
چارقد گلدار که باباش سوغاتی آورده براش
خورشید اومد ، آفتاب اومد ، ماه اومد و مهتاب اومد
سوی گلها بیتاب اومد ،
چقدر قشنگه مثل آسمون ، صاف و یکرنگه
اسفند کنم دود ، نخوره نظر از چشم حسود
پیرهن تافته پوشیده ، چین دار و گل دار
انگار که این یه پارچه گل ، تو فصل بهار یه رنگین کمون به خود پیچیده
غنچه ها رو ناز میکنه ، دونه دونه گل می چینه
به خدا یک خرمن گل ، خدا روز بد نبینه
آسمون وقتی ابریه ، از چشمهاش گوهر بارونه
آسمون پر ستاره ، قصه ما رو می دونه
تو یه روز بی غروبی ، میدونی ، میدونی
تو شکستی پشت سرما رو برام
تو که خورشید جنوبی ، میدونی
نام تو روی لبام گل میکاره
مهربونی از نگاهت می باره
تو به ابرا میگی بارون ببارن
رو زمین طاق ستاره بکارن
تو به رود میگی به دریا برسه
به جنون میگی به صحرا برسه
همه پرستوها وقت سفر
از تو میگیرن نشونی سحر
نام تو روی لبام گل میکاره
مهربونی از نگاهت می باره
نام تو روی لبام گل میکاره
مهربونی از نگاهت می باره
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
دلم تنها غمم دریا
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقها
دلم تنها غمم دریا
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقها
خروش موج با من میکند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
خروش موج با من میکند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
زپا این بند خونین برکنم نیست
امید اینکه جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست .
به روی چشم من تا چشم یاری می کند دریاست
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست .
صدا، صدای مهتاب
صدا صدای آفتاب
شکوه لاله ها چه زیباست
مرا بهار پر ترانه ، مرا امید بیکرانه
وای چه قصه ها می گوید ، زناله سرخ بهاران
لاله به صحرا پاشید
پرواز و پرواز ، پرستوهای بی آشیان
سوی چشمه خورشید
وای به سرزمین خورشید شکوه لاله ها چه زیباست
با گل سپیده مهتاب طلوع زندگی چو رویاست
رخشان بود هر سو ستاره
از دل من اما چه کسی نقش تو رو خواهد شست ؟
تو گل سرخ منی ، تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه از آن پاک تری .
تو چنان شبنم پاک سحری
نه از آن پاک تری .
ای خدا آخر چه کس باور کرد جنگل جانم را آتش مهر تو خاکستر کرد ؟ آتش مهر تو خاکستر کرد ؟
تو گل سرخ منی ، تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه از آن پاک تری .
تو بهاری ، تو بهاری ، نهههههههههههههه بهاران از توست .
همیشه وقتی تو رو می بینم ، وقتی زحمات شیانه روزیت رو می بینم ،پر میشم از خجالت و لبریز میشم از عشق به تو ، به تو که الحق خوب عاشقی کردی و میکنی و ما رو عاشق تربیت کردی . حالا اگه من و خواهرم با عشق زندگی می کنیم ، با عشق به امور خونه رسیدگی میکنیم همه رو از تربیت تو داریم ، بدون اینکه سخنی از این مساله به میون بیاری ، وقتی با تموم وجودت به بابا محبت می کردی و به ما کمک می کردی تا هر مرحله زندگی رو پشت سر بگذاریم ، همون لحظات عاشقی کردن و عاشقانه زندگی کردن رو بدون هیچ کلامی و تنها در عمل به ما یاد دادی .
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی .
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن.
| Design By : Night Skin |

