عاشقانه ها
دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
و بدین سان بعد از دوازده روز داغداری و تفکر که چطور می تونم روز تولدم رو بی تو سر کنم ، بعد دوازده روز یاد آوری خاطرات سی جشن تولدی که تو در اون حضور داشتی ، دیشب رفیقت داستان رو برام آسونتر کرد ، وقتی رسیدم خونه ، با چراغهای خاموش و شمعهای روشن کیک تولد روبه رو شدم و هدیه ای بسیار ارزنده . - بابا جان بهت گفته بودم اگه میتونی به عنوان کادوی تولد بیایی به خوابم ، به خوابم نیومدی اما دیشب در طول 5 ماه گذشته آرومترین و عمیق ترین و شیرین ترین خواب رو داشتم . ممنون که با منی . همیشه بر این باور بودم که خیلی از چیزهایی که آرزوی زمان حالمونه ممکنه در آینده که به واقعیتی تبدیل بشه برامون اونقدر جذاب و دوست داشتنی نباشه ، با این عقیده همیشه سعی می کنم که از حال لذت ببرم و در حالیکه برای آینده ای روشن تلاش می کنم امروزم رو فدای فردام نکنم . وقتی از آپارتمان طبقه سوم که اجاره ای منطقی جهت پس انداز خرید خانه داشت ، عزم رفتن کردم ، نیتم این بود که امروزم رو فدای فردا نکنم ، به همه اعلام کردم که کمردرد مجالی برای بالا رفتن از پله ها نمی گذارد ، که البته دروغ هم نبود اما نیت اصلی من پذیرایی از مهمان عزیزی بود که توانایی بالارفتن از سه طبقه پله رو نداشت . آپارتمان جدید زیبا بود ، جا دار بود ، زندگی رو برام راحت تر میکرد وصدالبته که به من آرامشی میداد چون می تونستم با وجودی آسانسوری که کنار در آپارتمان باز میشد پذیرای مهمونی باشم که همیشه آرزو داشتم ازش پذیرایی کنم . مهمون من چند بار اومد خونه مون ، آخرین عکسهایی که ازش دارم که لبخند عمیقی روی لبش هست تو خونه من بود ، به فرنوش گفته بود که به دخترم ، به خونه اش ، به دکوراسیون خونه اش ، به پذیراییش اقتخار میکنم . وقتی می اومد ،خونه ام نورانی میشد ، برکتی بود که می اومد و من رو خوشحال و شاد میکرد . حالا که دارم اینها رو مینویسم ، تو خونه ای هستم که مال خودمه ، طبق آرزوی قدیمی ، طیق سفارش پدر ، اما با اینکه از داشتنش خوشحالم ، اون حسی رو نداشتم که گذشته بهش فکر میکردم ، از خونه اجاره ای که اومدم بیرون ، از دیوارها خداحافظی کردم ، از دری که به روی پدر عزیزم باز شده بود خداحافظی کردم ، از آسانسور که اون رو راحت به خونه من رسونده بود تشکرکردم . خوشحالم که سه سال پیش حالم رو فدای آینده نکردم ، می دونم که تو خونه جدید هم بابای خوبم مهمونم میشه ، عکسش که به دیواره گاه و بیگاه به من لبخند میزنه . پ .ن :این چند وقت که نبودم درگیر خرید خونه و اثاث کشی و مهمون خارجی برای شرکت و اظهار نامه و مناقصه و ماموریت بودم ممنون که جویای احوالم بودید تلاش میکنم که روزمره نویسی رو شروع کنم ، خیلی دوست دارم که از شادیها و خوبیها بنویسم و شرمنده ام که اگر دلتنگیهام باعث مکدر شدن خاطر دوستان خوبم میشه ،شاید دلیل کم نوشتنم هم همین باشه . “The past is history, the future is a mystery, but today is a gift—that's why they call it 'the present'”: و این هم ناممه ای که از پدر نازنینم با دست خط خودش یافتم : وقتی نامه را خواندم ، به خودم بالیدم ، به پدری که داشتم و حالا طوری دیگر دارمش بالیدم ، پدری که در همه سالهای زندگی به آرمانهای والایش پای بند بود و طوفان حوادث گوناگون زندگی عاملی برای دست کشیدن از آرمانهایش نشد . بابای عزیز ، بعد از اینکه این نامه رو نوشتی من چه کردم ؟ همیشه شاگرد اول مدرسه بودم ، دانشگاه دولتی تو تهران درس خوندم ، در حین درس خوندن تمرین مستقل بودن رو کردم و همراه با درس خوندن کار کردم ، موقع انتخاب همسر معیارم همه معیارهای تو بود ، معیارهای معنوی و نه مادی . پدر عزیزم وقتی نامه رو خوندم ،از جام بلند شدم ، سعی کردم مثل تو باشم محکم و استوار ، کار رو جدیتر از قبل شروع کردم ، تصمیم دارم دوباره یاد بگیرم ، تصمیم دارم تا برای جامعه و اطرافیان مفید باشم . تصمیم دارم که با تو و مانند تو زندگی کنم . دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم . روزها در جریانند و من طبق آنچه که آموخته ام نهایت تلاشم رو میکنم که منطقی باشم . تو شرکت کار حسابرسی دارم و از صبح تا ظهر انقدر با حسابرسان محترم مشغول هستم که گاهی زمان از دستم در میره . اما وقتی می خوام به مامان زنگ بزنم تا حالش رو بپرسم ، قلبم تیر میکشه ، دیگه کسی اونجا نیست که به مامان بگه :" بهش بگو عصر یه سر به من بزنه ، مهندس خوشگله ( منظورش امیر بود ) رو هم با خودش بیاره ." تا بعد از ظهر مشفول کار میشم ، اما ساعتهای چهار - چهار ونیم که طبق عادت چندین و چند ساله بعد یه روز کاری یه آلبوم موسیقی رو انتخاب میکنم و بهش گوش میدم ، هر روز یه آلبوم ، و با گوش دادن هر تصنیف و آوازی تو با منی ، باز هم قلبم تیر میکشه ، یه گوشه قلبم خالی شده ، نمی تونم چیزی رو جایگزینش کنم . عصرها هر کاری میکنم تو بامنی ، همه جا از خودت رد خاطره ای گذاشتی ، باهات زندگی می کنم و سعی می کنم روال زندگی رو به حالت عادی برگردونم ، ساعت از نه که رد میشه و به ده میرسه باز هم قلبم تیر میکشه و می بینم که گوشه اش خالی شده و هر چی میگردم گوشه اش رو نمی بینم . میلاد خیلی خوب گفت ، همون روزهای اول ، وقتی تو غربت تنهایی عزاداریت رو میکرد تو صفحه فیس بوکش نوشت : " باورم نمیشه که دایی رضا دیگه نیست ، از بس که همیشه بود . " و تو هنوز همه جا هستی ، انقدر که برای من در هر وجهی از زندگی نقش داشتی . پ . ن : بابا جونم ، می بینی که امیر چقدر هوام رو داره ، بیخود نبود که انقدر دوستش داشتی . در عین اینکه بسیار مهربون و صمیمی و احساساتی بودی ، به طرز عجیبی منطقی و واقع گرا بودی ، و برای من که مرید همیشگیت بودم ، گریزی نبود جزاینکه از تو پیروی کنم و منطقی باشم ، در سخت ترین و سخت ترین و سخت ترین لحظه زندگیم ،پاهام رو محکم نگه داشتم ، هر کدوم از دستهام رو پایه دیگری کردم و استوار ایستادم ، در حالیکه از درون شکسته بودم و خرد شده بودم ، نظاره کردم سپردن نازنین ترین نازنین ها رو به خاک . روزها میگذره ، تاریخ گذشت بیش از بیست روز رو نشون میده و دیگر پاهای من تاب ایستادن نداره ، دستانم قوتی نداره تا حائل دستانی دیگر باشد، اشک گاه و بیگاه مهمون چشمهای بی فروغ من میشه و ...... آموخته های زیادی از تو دارم ، زمزمه شعر پریا با صدای تو در سالهای کودکی هنوز تو گوشم هست : "زار و زار گریه میکردن پریا گفته بودی که با معلم و دوست چطور رفتار کنیم ، تمرینهای ریاضی و فیزیک نوشته بودی و حل کرده بودیم ، کوه نوردی رفته بودیم و اصول کوه نوردی رو بهمون گفته بودی ، گفته بودی که باید قدر هر انسانی رو دونست و وجود هر انسانی قابل احترام هست ، محبت کردن و کینه نورزیدن رو خیلی سفارش کرده بودی ، روزهای اول زندگی مشترک گاه گاهی ، گوشه ای کناری تذکر هایی میدادی که همه کار آمد و لازم بود ، تو کار هر جا موضوع خاص و پیچیده بود گره مشکل دست تو بود و می گفتی چه جوری گره کور باز خواهد شد ، همه چیز رو گفته بودی ، خیلی چیزها رو یاد داده بودی ............. اما، اما ، اما چرا نگفتی باید در برابر این غم بزرگ چطور استوار بود ، تو عزیزان زیادی رو از دست داده بودی که با یاد اونها زندگی میکردی!!!!! روزهایی که به یاد دوستان قدیمی و برادر شهیدت بیداد استاد شجریان رو گوش میکردی و اشک میریختی رو به یاد میارم ، و می بینم با وجود همه اونها ایستاده بودی و محکم و استوار ادامه میدادی ، اما من گویا مرید خوبی نبودم چون تاب و تحمل تو رو ندارم در برابر از دست دادن عزیزی چون تو رو . روز نهم اسفند هشتاد و چهار وقتی لخته خون لعنتی روی مغز نازنینت لونه کرد ، در حالیکه در درون خون میگریستم و تو توانای گفتن حتی یک کلمه رو نداشتی و با چشمانت با من حرف میزدی ، محکم ایستادم تو گوشت زمزمه کردم : " مبارز ، باید مبارزه کنی ، نبردی جدید در راه هست ." و باز ثابت کردی که مبارزی نستوه و استواری . روز هفت تیر نود ، وقتی تن خسته و بیمارت رو دیدم ، مفلوک بودم دیگه تاب دیدن زجر کشیدن تو رو نداشتم . اما باز تو گوشت زمزمه کردم : " قهرمان من خسته نباشی ، عاشقتم ، همیشه ، همه جا ، همه وقت ." و این آخرین دیدار ما بود . عاشقان را بگذارید بنالند هنوز چادر نماز سفیدی که مامانبزرگ برام دوخته بود رو سرم میکردم و تو با اینکه میدونم هیچ موافق این کار نبودی ، سد راهم نمیشدی ، لبخند میزدی و مهمون خونه من میشدی ، ظرفهای عروسکی رو پر از آب میکردم و به مهمون عزیزم که در سن سی و چند سالگی خودش رو هم سن و سال من میکرد تا من همبازی داشته باشم چای تعارف میکردم . عصرروزهایی که از شیفت نیروگاه برمیگشتی ، اگر چه کل شب رو بیدار بودی اما قصه ماهی سیاه کوچولو و اولدوز و کلاغها رو برام تعریف میکردی تا خوابم ببره . انقدر آموختن رو تو خونه ارزش کرده بودی که همه آرزوی من رفتن به مدرسه بود ، انقدر به معملم هام احترام میگذاشتی و بزرگشون میکردی که هیچ پدر و مادری در زمان ما این کار رو نمیکرد . از روزی که خاطراتم رو به یاد دارم تو هیچ زمینه ای جبر در کارت نبود ، قبل از اینکه به مرحله انتخاب برسیم ، راه و چاه رو به ما نشون داده بودی و می دونستیم راه کدومه و چاه کجاست . وقتی کارهای شرکتت رو به من سپردی ، انقدر جدی از من کار میخواستی که انگار من کارمند یک غریبه ام ،و بدین سان آموختم که محیط کار یک فضای جدی هست و باید جدی کار کرد . روزیکه باهات در مورد امیر صحبت کردم ، اشکت رو گوشه چشمت دیدم ، نگرانی رو از روی نگاهت فهمیدم ، اما این بار هم تو به من اطمینان کردی و الحق که امیر از اطمینان و امتحان تو سرافراز بیرون اومد . تو روزهای بیماری ، وقتی از کارهای دقیق و سنگین فنی نبود ، دوباره رو به ادبیات و تاریح آوردی و تا اونجا که می تونستی گوش میدادی و فرا میگرفتی .و چه زیبا با مولانا همدل میشدی . از دست داده همرهی کاروان صبح! شب همچو کوه بر سر ما ریخت آواری از سیاهی اندوه ما سر به زیر بال کشیدیم تاکی، کجا، دوباره برآید نشان صبح؟ پ . ن : دوستان عزیز ، ممنون از همه کامنتهای پر از مهر محبت و اس ام اس های تسلی بخشتون .شرمنده ام که نتونستم به تک تکشون جواب بدم .
و بدین سان من با قلبی که چند وقتیه یک حفره بزرگ داره اما امید به بخش دیگرش داره ، سی و یک ساله شدم .
پ . ن :- عزیزم ، عشقم ، ممنون بابت شب قشنگی که برام ساختی .
یادمه اولین آموخته ای که از پدرم در مورد زندگی آینده شنیدم این بود که :" سعی کن با اولین پس اندازت برای خودت ملکی تهیه کنی ." و این گفته چون والدی در ذهن من نقش بسته بود ، حتی این روزها که وارد دنیای بازرگانی شدم و تا حدی اعتقادم بر این است که روزگار سرمایه گذاری بر ملک تمام شده اما همچنان در لایه های مغزم به دنبال این بودم که در جایی زندگی کنم که از آن خودمان باشد و حتی باید بگم که یکی از آرزوها و نقشه هایی بود که برای آینده میکشیدم ،
" دختر عزیزم نامه ات را خواندم ، و درهمین رابطه بسیارخوشحال شدم که شما بسیاری از مسائل اصولی جامعه را همانطوریکه همیشه آرزو داشتم سرلوحه ادامه زندگی خود قراردادی و در پیش روی خود مستقل زندگی کردن را تجربه می کنی ، بدون اینکه از قراردادهای اجتماعی پا فراتر بگذاری و به اصول اخلاقی جامعه خدشه وارد کنی .و در همین راستا ، راستی و درستی را در رفتار و عملکرد خود مورد توجه قرار می دهی .
با توجه به اینکه بسیاری در مورد من تعریف کردی لازم می دانم که در اینجا از شما به خاطر فعالیت پیگیرت در رابطه با فراگیری علم و دانش قدردانی کنم .همانطوریکه بارها از خاطرات دوران تحصیل برای شما گفته ام تمام آرزویم این بود که بتوانم در مسیر یادگیری علوم اجتماعی و اخلاقی و تکنولوژیکی قدم بردارم و هم اکنون هم سعی و تلاش دارم که بتوانم در رابطه با میدان زندگی و کاری خود تمام همت خودرا به کار بندم لذا در همین رابطه با توجه به تمام صحبتهای قبلی که با هم داشتیم از تو میخواهم که از تمام قدرت خودت در راه رسیدن به هدفی که داری استفاده کنی چون این هدف شما باعث بارداری جامعه و خودت خواهد شد .
مطلب دیگر ، در مورد زحمات من نوشتی ، که البته ضمن قدردانی باید بگویم که مقداری از فعالیت های من در رابطه استفاده های قبلی خودم از جامعه ای است که بی دریغ به من ارزانی شده بود و مقداری از انجام کارها برای سلامتی روح و روانم می باشد و مثل همیشه به شما می گویم که کار تمام وجود انسان را تنظیم میکند ، لذا از شما مطابق گذشته می خواهم که همواره نیرو و فعالیت خود را در جهتی سرعت دهید که جامعه و خودتان از آن استفاده کامل بکنید ."
پدر عزیزم ، نامه ات را در سخت ترین روزهای زندگیم مطالعه کردم ، در روزهایی که سعی براین داشتم تا صدای محکم و رسایت را هیچ گاه از خاطر نبرم ، روزهایی که غم دوریت تمام روح و روانم را فرسوده بود .
در حین کار و داشتن مسولیت سعی براین دارم که شایسته سالاری مهمترین نقطه کاریم باشه ، اما میدونم که هنوز خیلی خیلی مونده تا به اونجایی برسم که تو بودی .
سعی می کنم به خاطرات بی توجه باشم و به مامان زنگ می زنم و حالش رو میپرسم .
مثل ابرای بهار گریه میکردن پریا ....
"
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنیم
من نگویم که به درددل من گوش کنید
بهتر آن است که این قصه فراموش کنید.
تو زندگی مشترکم با امیر تو و همسر عزیزت الگوی زندگی من بودید ، که چندین و چند سال ، نه از روی عادت بلکه با عشق و محبت با هم زندگی رو ساختید و مارو بزرگ کردید .
بابای خوبم ، انقدر رفتنت برام سخت و ناگواره که نمی دونم چطور بیانش کنم ، میام سر مزارت ، به رسم احترام ، اما تو همیشه و همه جا تو قلب من هستی و هیچ وقت بیرون نمیری .
| Design By : Night Skin |

