عاشقانه ها

دل عارفان ربودند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

دست آخر بعد از سالها صحبت کردن برای برقراری یک دوره کوچک خانوادگی موفق شدم تا همه رو متقاعد به این کار کنم  ، ایده ام برای این کار این بود که همه همدیگه رو ماهی یک بار ببینند و به یک نفر هم فشار نیاد ( یعنی مامان خونه )، اولین مهمونی دوره هم تو آپارتمان خودمون برگزار شد ، در نهایت سادگی .

صبح رفتیم پیش بابا ، سنگش که حاضر شده بود رو حویل گرفتیم . هر چند باورش سخت بود و انجامش سخت تر ، اما آدمی تواناییهایی دارد بالقوه که درمواقع لزوم به شدت بالفعل میگردد . صبجانه را با مامان خوردیم ، مامان رفت خونه خودشون ، ما هم کمی خونه رو مرتب کردیم ، میوه خریدیم ، ماهی خرد کردیم و سرخ کردیم ، برنج شستیم ، میوه ها رو شستیم و خشک کردیم خورش قلیه ماهی درست کردیم . وقتی مهمونها اومدند هم بیشتر وقت رو با مهمونها سر کردیم به جای اینکه مثل دفعات قبل بیشتر در آشپزخونه باشیم .

برای دسر هم ژله چند رنگ و بستنی وانیلی سرو کردیم .

خلاصه که مهمونی با یک نوع غذا رو به شدت توصیه میکنم . چون در این صورت به میزبان هم خیلی خوش میگذره.

یه کار مهم هم این بود که همون روز برای نازنین ترین دوست دنیا از خونه عکس گرفتم و براش ایمیل کردم ، بعد تصمیم گرفتم به رسم قدیمی که از همه خونه هامون عکس گذاشته بودم ، عکس خونه جدید رو اینجا هم بگذارم .

 

نمای 1  از سالن پذیرایی

نمای 2 سالن پذیرایی

نمای 3 سالن پذیرایی

نمای 4 سالن پذیرایی

نمای آشپزخانه

راهروی اتاق خواب

دیوار پروانه ای

دیوار پروانه ای 2

اتاق خواب 1

اتاق خواب 2

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

بعد یک روزکاری و چت کردن با نازنین ترین دوست دنیا و دیدن عکسهای بسیار جذابی که برام فرستاده بود ، راهی امور تقویت روحیه شدم ، با مادام تماس گرفتم ، فرصت نداشت که به دیدنش برم ، بنابراین یکسره راهی باشگاه انقلاب شدم ، روزی بود که فرصت زیاد داشتم ، اول رفتم برای بعد ورزش وقت ماساژ  ریلکسی بگیرم ، اما وقت برای ساعت موردنظرمن  نبود ، تنها نیم ساعت بهم وقت دادند  ، سریع در چشم به هم زدن لباسم رو عوض کردم و رفتم اتاق ماساژ ، موزیک ملایم ، خانم خوش رو که از نظر من بسیار ماهربود و از نظر او من بسیار پر انرژی و همراه . کمی با هم صحبت کردیم ، چون شونه هام پر از گره بود شروع کرد با من صحبت کردن و دائم هم از اینکه آرامش و سکوت رو به هم میزنه ازم عذر خواهی میکرد ، بعد چند روز پشت هم که از آدمهای مختلف که دوستشون دارم تعریف و تمجید شنیده بودم ، خانم ماساژور هم حجت رو تموم کرد و گفت :" خیلی بدن پر انرژی داری ، بدنت باهام همراهی میکنه ."
براش توضیح دادم که من از این وادیها دور نیستم واز وقتی تو کلاس یوگا یاد گرفتم که ماساژ برای بدن مفیده ، ماساژ میگیرم ، سعی می کنم رها باشم و رها زندگی کنم ، گره هایی هم که امروز می بینه ، ناشی از روزهای سختی بوده که ماههای قبل برمن گذشته ،
والبته مثل همه انسانها که دوست دارند مورد تمجید قراربگیرند از تعریفش لذت بردم .

وقتی هم فهمید که بعد ماساژ میخوام برم ورزش ، گفت مرد میخواد که بعد این ماساژ ریلکسی بره ورزش کنه ، البته مرد قدیمی !!!

اما من بعد ماساژ ، بی درنگ  لباس ورزش رو پوشیدم ، و به تمام حرفهای شیطانی گوش ندادم ، وقتی وارد سالن شدم ، طبق روالی که مربی بهم گفته بود ، اول رفتم سراغ تردمیل ، خانمی که روی تردمیل بغلی بود تند و تند صحبت میکرد ، نگاه کردم دیدم تردمیل بغلیش از اون سمت کسی نیست ، توِی آینه نگاه کردم هدستی چیزی هم تو گوشش نبود که بخواد با موبایل صحبت کنه ( که البته استفاده موبایل تو سالن ممنوع هست ) ، باور کنید هم خنده ام گرفته بود ، هم ترسیده بودم ، داشتم با خودم فکر میکردم که ای بابا درسته که من خودم تو تنهایی با خودم حرف میزنم ، اما چرا این بنده خدا داره تو این جمع تنهایی با خودش حرف میزنه ؟ ده دقیقه ای من درگیر این فکر بودم ، و خانم هم تند و تند ، پشت هم حرف میزد ، تا اینکه از ردیف جلوی تردمیلها ، سه چهار تا اونورتر خانمی شروع کرد به جواب دادن بهش ، و من تازه فهمیدم که آهان داره با اون خانمه حرف میزنه .

وخلاصه ثابت کردم که بنده هم کم فضول نیستم .

ولی هیچ حسی تو دنیا بهتر از حس بعد ورزش نیست ، هرچند شروعش برای تنبلی چون من سخته ، اما بهترین روش برای رفع خستگی و تجدید روحیه هست .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

- بیدار شدن تو اتاق خوابی که پرده هاش گلهای رنگ بهار رو دارند ، دیوارش تابلوی گل زیبایی رو به خودش داره و هواش عطر نفس مهربونترین مرد دنیا رو ، موهبتی الهیست که شامل حال من شده ، چشمهام رو که باز می کنم قدردان این نعمت لبخندی به گیاهان اتاقم می زنم و سلانه سلانه از جام بلند میشم ، مدتهاست که دارم تمرین کنم که عجله کردن رو از زندگیم حذف کنم ، وقتی بیدار میشم و آبی به صورتم ، مسواکی به دهان و دندان ، شانه ای به مو میزنم ، لیوانی آب می خورم ، ظرف نهارم رو از یخچال بر میدارم ، با توجه به برنامه روزانه لباسم رو انتخاب میکنم ، اگر روز ورزش باشد ، کوله بار لباس ورزشی رو بر میدارم ، مدتی هست که با خودم مهربان شده ام و دوباره ورزش میکنم ، روزیکه تصمیم گرفتم با خودم مهربان باشم ، زندگی هم با من مهربان شد و بانوی زیبا روی و زیبا خویی رو برسرراهم قرار داد ، بانویی که هم سن و سال پدرم هست و حالا بعد یک ماه برایم به نیرویی عظیم تبدیل شده جهت تقویت اراده ام  .

روزگار این روزهای من کار هست و کار ،اما نه مثل روزهای قبل ، ورزش می کنم ، رژیم غذایی می گیرم ، از پوستم مراقبت می کنم و سعی میکنم زندگی کنم .

- بالاخره خونه جدید هم اینترنت دار شد و می تونم امیدوار باشم که بیشتر وبلاگ بنویسم و بیشتر وبلاگ بخونم .

- عمه عزیزم بهم یاد آوری کرد که در آرشیو منزل ما فیلمی هست به اسم فیلم عروسی ، وقتی رفتم سراغش تا ببینمش ، می ترسیدم ، فکر میکردم طاقت دیدنش رو ندارم ، بار اول چشمهام خیس شد ، اما حالا هر شب قسمتهاییش رو می بینم و شاد میشم ، شاد میشم که امروز عاشق تر از اون روزها هستم ، شاد میشم که اون روز لبخند رضایت رو ، روی لبای پدرم می بینم . شاد میشم که پیش پدر ومادرم بابت انتخابم سرافرازم .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

یکی از کارهایی که همیشه ازش لذت میبردم و هنوز هم میبرم ، مهمونی دادن و البته مهمونی رفتنه ، بنابراین تو این روزها که همش تلاشم برگشت به زندگی عادی و روزمره هست ، تو روزهایی که ساکن خونه جدید شدیم که با وجود همه دغدغه های خریدش و نگرانی تعمیرات و ... اون رو به عنوان خونه خودمون خیلی دوستش داریم بهترین کار رو در این دیدم که برای تلاش برگشت به زندگی عادی   کسانی که دوست دارم رو میهمان خونه جدید کنم .

اولین مهمونی  رسمی روز سه شنبه بود ، خانواده امیر مهمان بودند و من میزبان ، از روز دوشنبه خودم رو درگیر کارهای مهمونی کردم ، از اینکه ذهنم درگیر این کار مثبت بود راضی بودم ، صبح ساعت ده نشده ، تو فروشگاه امیر بودم و یک عدد زبون و چند تا تکه فیله مرغ خریدم ، نمی خواستم تا عصر منتظر بشم ، ممکن بود که تا عصر مواد مورد نظرم تموم بشه ، خرید ها رو گذاشتم تو یخچال شرکت ، مشغول کارهای روزانه شرکت شدم ، ساعت 5 نشده از شرکت اومدم بیرون . وقتی رسیدم خونه ، هنوز لباسم رو عوض نکرده بودم ، زبون رو شستم ، چربیهای اضافه رو جدا کردم ، یک قابلمه بزرگ رو پراز آب کردم ، دو عدد پیاز ، سه حبه سیر ، زردجوبه ، دارچین ، فلفل و زبون وجراغ گاز رو روشن کردم با شعله کم .
فیله ها رو ریز تر خرد کردم ، بسته بندی شده گذاشتم تو فریزر ، کرم اوله رو که از یکشنبه شب آماده کرده بودم ، از یخچال در آوردم ، نسکافه رو اماده کردم و همون موقع امیر با نون و کیک از راه رسید ، وقتی همسر جان مشغول خرد کردن نونها بود ، با کیک و کرم اوله و نسکافه و پودر کاکائو تیرامیسو رو درست کردم . با پودر ژله آناناس و آب داغ و بستنی وانیلی ژله رو درست کردم ، وقتی دسرها رو  گذاشتم توی یحچال ، بادنجان کبابی که از فریزر در آورده بودم ، نرم شده بود ، در حالیکه بادنجونها سرخ میشد ، گوجه های میرزا قاسمی رو خرد کردم و بعد سرخ شدن بادنجونها گوجه ها رو ریختم توی تابه تا اونها هم سرخ بشن و مشغول درست کردن سیر داغ تازه شدم .

ساعت یازده شب ، زبون پخته شده  و ورقه شده توی یخچال بود ، میرزاقاسمی اماده بود و فقط باید تخم مرغ بهش اضافه میشد ، صبح سه شنبه راس ساعت هشت بیدار بودم ، هویچ و کلم و قارچ و سس خوراک زبون جداگانه پخته شد ، مرغها سرخ شد و با آبغوره و رب و زعفرون پخته شد ، زرشک خیس داده شد و سرخ شد ، برنج آب کشی شد و دم کشید ، مرغ سالاد سزار گریل شد ، نونهای سالاد سزار با سبزی تست شد و بعد خرد شدن کاهو سالاد سزار و بعد اون هم سالاد فصل آماده شد .

ساعت سه دو تایی رفتیم پیش بابا و خوشبختانه ترافیک هم نبود تا چهار و نیم برگشتیم خونه و به ادامه کارها مشغول شدم .

سس مایونز و خردل و روغن زیتون قاطی شد و سس سالاد آماده شد ،
آبلیمو و عرق نعنا و شکر وآب تو پارج مخلوط شد و پایه کوکتل درینک هم آماده شد ، مهمونها اومدند ، نوشیدیم و خندیدیم ، شام خوردیم و خوش بودیم ...........................

اما باز صبح روز چهارشنبه با سردرد بیدار شدم ،سر دردی که میدونم ریشه عصبی داره . امیر رو رسوندم فرودگاه ، تا دم در شرکت رفتم ، اما سردرد امانی نداد تا وارد شرکت بشم و به کار روزمره برسم ، همونجا دوباره برگشتم خونه و تا عصر چهارشنبه با سردرد دست به گریبان بودم .حتی نتونستم کلاس موسیقی برم .
پنج شنبه برای انجام کارهای عقب افتاده شرکت ، رفتم شرکت و نصف بیشتر روز رو تو شرکت بودم ،نهار رو با همکارهای قدیمی شرکت قبلی  تو خانه هنرمندان خوردم و خیلی به یاد رهای عزیز بودم و اینکه حتما یه برنامه ای بگذارم که اونجا با هم غذا بخوریم ، شام هم مهمان خواهر جان عزیز بودیم و بسیار خوش گذشت ، تو خونه دو تا معمار با دکوراسیون زیبا ، نور رویایی شمعها که بسیار هنرمندانه طراحی شده بود ، آسایشی که تو خونه خواهر داری ، لطف میزبان که شامل حالت هست و هر کاری دلت خواست میتونی بکنی ، حتی به راحتی میتونی ابراز خستگی کنی و روی کاناپه دراز بکشی ،

مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام / عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام / ساقی شکر دهان و مطرب شیرین سخن
....
هرکه این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی  تباه


روز جمعه هم درگیر یک  مهونی دیگه ، پختن قرمه سبزی و سوپ قارچ و ته چین ، پودینگ شکلاتی و پذیرایی از مهمونها و.....

و اما باز هم اولین ساعات شنبه و بیدار شدن از سردرد و تهوع و .....


هنوز با وجود همه تلاشهام اول خط هستم ، هنوز نتونستم به زندگی عادی برگردم و این رو فقط خودم میدونم وشریک زندگیم و البته همه دوستانی که این نوشته ها رو می خونند .

درد ما را نیست درمان الغیاث / هجر ما رانیست پایان الغیاث

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٩ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

روزها در جریانند و من طبق آنچه که آموخته ام نهایت تلاشم رو میکنم که منطقی باشم . تو شرکت کار حسابرسی دارم و از صبح تا ظهر انقدر با حسابرسان محترم  مشغول هستم که گاهی زمان از دستم در میره . اما وقتی می خوام به مامان زنگ بزنم تا حالش رو بپرسم ، قلبم تیر میکشه ، دیگه کسی اونجا نیست که به مامان بگه :" بهش بگو عصر یه سر به من بزنه ، مهندس خوشگله ( منظورش امیر بود ) رو هم با خودش بیاره ."
سعی می کنم به خاطرات بی توجه باشم و به مامان زنگ می زنم و حالش رو میپرسم .

تا بعد از ظهر مشفول کار میشم ، اما ساعتهای چهار - چهار ونیم  که طبق عادت چندین و چند ساله بعد یه روز کاری یه آلبوم موسیقی رو انتخاب میکنم و بهش گوش میدم ، هر روز یه آلبوم ، و با گوش دادن هر تصنیف و آوازی تو با منی ، باز هم قلبم تیر میکشه ، یه گوشه قلبم خالی شده ، نمی تونم چیزی رو جایگزینش کنم .

عصرها هر کاری میکنم تو بامنی ، همه جا از خودت رد خاطره ای گذاشتی ، باهات زندگی می کنم و سعی می کنم روال زندگی رو به حالت عادی برگردونم ، ساعت از نه که رد میشه و به ده میرسه باز هم قلبم تیر میکشه و می بینم که گوشه اش خالی شده و هر چی میگردم گوشه اش رو نمی بینم .

میلاد خیلی خوب گفت ، همون روزهای اول ، وقتی تو غربت تنهایی عزاداریت رو میکرد تو صفحه فیس بوکش نوشت : " باورم نمیشه که دایی رضا دیگه نیست ، از بس که همیشه بود . "

و تو هنوز همه جا هستی ، انقدر که برای من در هر وجهی از زندگی نقش داشتی .

پ . ن : بابا جونم ، می بینی که امیر چقدر هوام رو داره ، بیخود نبود که انقدر دوستش داشتی .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

درود ،

میخوام به یاد سالهای گذشته ، به یاد روزهای شیرین آشنایی ، به رسم اون روزها که هر بار سفری می رفتم یا سفری میرفتی برات نامه مینوشتم ، این روزها هم برات نامه بنویسم . در طول این هفت سفرهای کاریت انقدر زیاد بود و امکانات تکنولوژی به یک باره اینقدر پیشرفت کرد که همیشه و همه جا در تماس بودیم و این نامه نگاریهای من رنگش رو از دست داده بود .

ولی هر چقدر تکنولوژی پیشرفت کنه ، هرچقدر اطلاعات در قالب کدها از راه هوایی با صدا و تصویر رد وبدل بشه علاقه من به نوشتن کم نمیشه ، نوشتن همیشه من رو سبک کرده .

عزیزترینم ، این روزها وقتی میری سفر ، دلتنگت میشم ، اما نمیدونم کار زیاد هست یا تجربه که دیگه زانوی غم بغل نمیگیرم که چرا تو رفتی و من تنها شدم ، میدونم و میدونی که این رابطه به عادت تبدیل نشده ، اما داره روز به روز عمیق تر میشه ، حالا یاد گرفتم که اگر تو بعد این همه کار سخت و ماموریت ها ی سنگین اگر ماموریتی به شهری دور اما زیبا بری برات خوشحال باشم و برای خودم هم .
حالا میدونم که در غیاب تو باید وقتهام رو تقسیم کنم و به کارهام برسم ، باید آرزو کنم که تو سفری شاد و خوب داشته باشی و من هم اوقاتی خوش برای خودم فراهم کنم .

خلاصه اینکه سه روز چهار روز از رفتنت میگذره ، روز اول کار بود و کلاس پیانو و خواب . روز دوم کار بود و سردرد و خواب بی هنگام عصر و بیخوابی شب ، تقریبا بیشتر روز با هم چت کردیم و دوباری هم تلفنی صحبت کردیم نمیشد کامل برات درددل کنم ، هر چند مختصری برات تعریف کردم اما این حرفهای غمگین رو نمیخواستم تو سفر برات تعریف کنم تا تو هم ....
دلم خیلی گرفته ، دلم برای خاکی میسوزه که روز به روز داره مهرش برام کمرنگ تر میشه ، دلم برای جایی میسوزه که سالیان سال تو انشاهامون بهش افتخار کردیم ، و حالا ...
نه دلی دارم که برای این خاک بتپه و نه شوقی دارم که در وصف این مکان بنویسم ، این روزها ترجیح میدم بعد کار روزانه هر چه سریعتر به خونه برگردم تا توهینی رو متحمل نشم ، می دونم که تاب و تحمل این توهینها رو ندارم و پاسخی خواهم داد که می دونی و میدونم که قیمت جواب دندان شکن چقدره ؟

کارهای شرکت روبه راهه و طبق روال داره پیش میره ، مثل همیشه اولین کاری که طبق برنامه ریزیم پیش میره کار شرکته ،البته دیروز رفتم کار لیزر پوستم رو هم انجام دادم و ار ترس دست*گیر شدن از دم در کلینیک با آژانس رفتم خونه ، شب فری و شوهرش اومدند پیشم ، یک ساعتی بودند ، با فری یک سواپ راه انداختیم در باب کفشهامون ، حالا من یک کفش پاشنه تخت قهوه ای عسلی دارم و اون هم یک صندل قهوه ای سوخته ، هر چقدر اصرار کردم که این کفش الان حکم تی * ان * تی رو داره باور نکرد و گفت فقط تو شرکت می پوشم چون واقعا هوا گرمه و بهش احتیاج دارم ، واقعا خنده داره که تو این هوای گرم و آلوده ما به جای اینکه به فکر سلامتی و آسودگی باشیم باید به چه چیزهایی فکر کنیم .

و عزیزم هر لحظه که تو این روزهای گرم بهار و امروز هم تابستون نود جلوتر میرم عزمم جدی تر و تصمیمم راسخ تر میشه برای عزیمتی بزرگ ، عزیمتی که سالها در پی تصمیم گیریش جدالی  سخت با خودم داشتم .

عزیزم باز هم برات مینویسم ،شرمنده ام که این بار نامه ای اینچنین تلخ نوشتم ، چاره ای نبود حال این روزهای من این است .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

امروز دقیقا یک ماه میشه که هیچی تو وبلاگم ننوشتم ، زندگی تو دنیای حقیقی انقدر شلوغ بود که مجالی نمیداد برای دنیای مجازی .

اما خلاصه مینویسم از روزهایی که برمن گذشت چونکه در اردیبهشت نود ، در اردیبهشت سی سالگی کارهایی کردم که شاید نقطه عطفی در زندگی من نباشند اما در هر حال وقتی از نمودار زندگیم مشتق دوم بگیرم حتما مشتق دومش مساوی صفر میشه . *

- بار دیگر تجربه کردم مزمزه روزهایی که فکر میکنی بیماری سختی رو دچار شدی و این بارهم به لطف تمام خوبیها از واقعی بودن بیماری رستم و بیدار شدم تا بدونم که همه چیز فانی هست و باید در دم زندگی کرد و خوب زندگی کرد و به هر که دوست داشت عشق ورزید و عشق ورزیدن باید بی چشمداشت باشد و ............. 

- تو روزهای مزمزه کردن تجربه بالا دوستی بود که با تماسهاش و دلداریهاش و پیگیریهاش به من یاد آوری میکرد که دوستی واقعی چه معنایی داره و در ضمن چه لذتی .

- ساعت کاریم رو کم کردم ، تصمیم گرفتم در اوج کارهای مهم شرکت و جلسه ها و مناقصه ها و ترخیص ها و رسیدگیهای مالیاتی و .... هفته ای دو روز کار رو ساعت دو بعدازظهر تعطیل کنم و فقط ِفقط برای خودم باشم .

- استاد پیانوم رو عوض کردم و واقعا بهترین کاری بود که کردم ،استاد جدید با دقت و ظرافت و حوصله زیاد درس میده و می فهمم که موسیقی رو فهمیده . استاد جدید رو خیلی خیلی دوست دارم و حتی پیانو زدن رو هم چندین برابر از قبل بیشتر دوست دارم .

- تصمیم گرفتم به صورت کاملا یک طرفه به یک دوستی خاتمه بدم ، دوستی رابطه ای معنویه که هیچ مادیات طلبی رو برنمی تابه ، بنابراین خداحافظ دوستی که روزگاری تو رو بسیار مهربان و مثبت اندیش فرض میکردم اما حالا می بینم که معیارت برای دوستی نوع اتوموبیل و خونه و زندگی دوستات هست ................ 
متاسفانه یا خوشبختانه من دانش آموخته ریاضی هستم ، مطلق ترین علم روزگار ، هر چند میدونم که هیچ چیزی در دنیا مطلق نیست اما در بیشتر مواقع منطقم بر احساسم غلبه میکنه و من براین منطق  جذری نمیگیرم که از روز اول از جذر گرفتن بیزار بودم .مگر گاهی که بخواهم از بدی عزیزی چشم پوشی کنم . اما گاهی وقتها باید جذر بدی رو بگیری با ریشه هزار تا به نتیجه مطلوب برسی ، بس طافت فرساست این جذر گرفتن .

- عزیز جانم دو هفته ای در سفر کاری بود و ما همچنان بسان روزهای اول همخانگی سخت دلتنگ ایشان دراین فراق  . دو سه روزی به دیدنشان به شهر تبریز رفتیم . بعد از دیدن روی یار که بهترین خاطره سفر بود  دیگر خاطره خوب سفربازدید از قبرستانی بود که متعلق به دوره عصر آهن دو بود و نشان از قدمت شهر تبریز داشت . اما بهتره نگم که این موزه ارزشمند در چه کوچه خاکی قرار داشت و ........... این همه قدمت داریم اینطوری نگه داری میکنیم اونوقت عربها در دبی برای خودشون تاریخ درست میکنند و موزه میسازند که بیا و ببین و سعی کن اشک نریزی از این همه.........................


- بعد از دو هفته دوری وقتی عزیز جان از سفر برگشت انگار روح زندگی در آپارتمان ما دوباره دمیده شد  هر چند که سه چهار روز بعدش دوباره برای دو روز به سفر کاری رفت .

-یه کار مهم دیگه هم کردم ، در راستای گرانی سرسام آور خریدهای هفتگی رو به خریدهای دو هفته یک بار تغییر دادم و سعی میکنم که از خرید برخی موارد غیر ضروری خودداری کنم . اما مشکل اینه که تا حالا بین خریدهام خرید غیر ضروری پیدا نکردم و اصولا هم در خریدهای هفتگی جز موارد موردنیاز هفته خرید اضافه دیگری نمیکردم !!!!!!!!!!!!!!!!!  شما بیابید یک راه حل در راستای صرفه جویی به شرطی که زندگی از شرایط انسانی هم بهره مند باشد ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

* - در نمودارهای ریاضی هرجا نقطه عطف باشد مشتق دوم مساوی صفر است ولی هر جا مشتق دوم صفر باشد لزوما نقطه عطف نداریم .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

روز یکشنبه شانزدهم آبان سعی کردم خیلی زود بیام دفتر تا پست جدید تو وبلاگم بگذارم و عکسها رو آپلود کنم . خوشبختانه زود رسیدم و عملیات  به روز کردن وبلاگ هم انجام شد . و مشغول کارها شده بودم . مدتها بود که تو دفتر به ملزوماتی احتیاج داشتیم که نمی تونستم خریدشون رو به دست کارپرداز شرکت بسپرم ، پیرمرد از سر لطف همیشه دنبال خریدن جنسهای ارزونی هست که پول کمتری خرج بشه اما هر چی بهش میگم ارزون خریدن ولخرجیه گوشش بدهکار نیست . این بار که میخواست دستمال کاغذی از انواع مختلف بخره ، قسمش دادم ( کاری که بهش هیچ اعتقادی ندارم ) ازش ملتمسانه خواهش کردم که الان که زمستونه و همه پوستهاشون خشک میشه ، یه رحمی به ما کن و دستمال کاغذی جنس خوب بخر . خلاصه رفتم برای خرید ملزومات و ماشین حسابی که از همه مهمتربود رو پیدا نکردم ، البته ماشین حساب زیاد بود اما اونی که من می خواستم نبود .

تا بعداز ظهر انقدر گرم کار بودم که اصلا نفهمیدم کی ساعت پنج  ونیم شد ، برخلاف اینکه تصمیم داشتم با آزانس نرم خونه تا هم از ونک گل بخرم و هم صرفه جویی کنم اما دیدم با وجود اینکه شب مهمون دارم باید با آژانس برم که به کارهام برسم . تا آزانس بیاد همچنان مشغول کار بودم و وقتی که آژانس رسید خیلی سریع وسایلم رو جمع کردم و رفتم دم در . یک ساعتی طول کشید تا به چهارراه سردار رسیدیم ، خواستم به امیر زنگ بزنم هر چقدر دنبال موبایلم گشتم پیداش نکردم ، یه جورایی مطمئن بودم که موبایل رو برداشتم ، فکر کردم حتما از دستم افتاده زیر صندلی ، تصور اینکه موبایلم تو ماشین آژانس جا بمونه من رو وادار کرد که از راننده خواهش کنم  که با موبایلش به موبایلم زنگ بزنم تا با صدای زنگ موبایل ، موبایل رو پیدا کنم . راننده آقای مسنی بود با کمی ته ریش ، وقتی گوشیش رو به من میداد ، با لحن خاصی پرسید : " می خواهید به گوشی خودتون زنگ بزنید ؟ " همون لحظه از کاری که کرده بودم کمی پشیمون شدم ، اما از طرفی هم نمی خواستم که گوشیم تو ماشین همچین آدمی بمونه . وقتی زنگ زدم و همکارم گوشی رو برداشت فهمیدم که موبایلم تو شرکت جا مونده . سریع قطع کردم و در طرفه العینی شماره خودم رو از لیست شماره ها حذف کردم . پشت چراغ قرمز میرزابابایی بودیم که آقا !!!!!!!!! گوشی رو چک کرد ، نمی دونستم وقتی که داشت شماره های گوشیش رو بالا و پایین میکرد بکوبم توی سرش یا بخندم به حماقت اون و هوشیاری خودم . البته راه دوم رو انتخاب کردم .

انقدر دیر رسیدم که فرصت شام درست کردن نبود ، یعنی راستش یا باید شام درست میکردم یا پیانو تمرین میکردم ، من دوباره گزینه دو رو انتخاب کردم ، واقعا این پیانو  تو این روزها برای من مثل مسکن و آرام بخش می مونه ، مشغول پیانو بودم که مامان زنگ زد ، یک کم باهاش حرف زدم و گوشی رو داد به بابا ، یواش هم بهم گفت که باهاش زیاد صحبت کن که خیلی حوصله اش سر رفته ، یک کم با بابا درمورد مسائل مختلف حرف زدیم که یه دفعه بابا بهم گفت : " یه خبر خوب دارم شاید بدونی . من دارم عروس دار میشم . " من گفتم : " مبارکه ، خوشحالید ؟ " واقعا بابام خوشحال بود ، کلا گویا مامان و بابام در مورد این مسائل خیلی روشنفکر هستند ، فرنوش که دوستاش اعم از دختر و پسر همیشه ورودشون به خونه ما آزاده و بابا با اونها بیشتر دوسته تا باخود فرنوش ، برای هر کدوم هم مشکلی پیش بیاد مامان و بابای من داوطلب کمک هستند مخصوصا به دوستهای شهرستانیش . برای این ته تغاری یا به قول خودش خان داداش هم که مامانم همیشه بهش میگه برای دوست دخترت کادوی خوب بخر ،بهش  زیاد احترام بگذار ،زود عصبانی نشو و........  بابا هم که این جور از وجودش ابراز رضایت می کنه ، خلاصه که پدر و مادر روشنفکر و  عروس دوست میخواهید ما یه دونه داریم ، اما فقط یه مشکل هست که داداش یه دونه داریم که اون هم گویا از دست رفته !!!!!

خواهرم و شوهرش از سرکار یک راست اومدند خونه ما . قرار بود ففر خانم تشریف بیارن که با هم برچسیهای دیواری که از ایکیا خریدم رو به دیوار بزنیم ، تو خونه قبلی وقتی استانبول با ساروی کیجا رفتیم ایکیا ،  یک سری برچسب خریدم که طرح شقایق بود انقدر دیوار راهرو رو خوشگل کرده بود که دلم نمیخواست از اون خونه بریم ، برای خونه جدید هم خیلی دنبالش گشته بودم اما چیزی پیدا نکرده بودم ، اما تو شیراز تو یه مغازه با قیمت بسیار عالی و باور نکردنی طرح جدیدش رو دیدم و خریدم . اما هر چی فکر کردیم که تو کدوم دیوار بزنیم چیزی به ذهنمون نرسید ، دی وی دی هفت مهران مدیری رو دیدیم ، واقعا خنده دار بود ،این روزها بیشتر وقتمون رو به دیدن دی وی دی میگذرونیم و فقط از ماه*واره اخبار رو دنبال می کنیم . سریال قهوه تلخ کار خوش ساخت ، با بازیهای خوب و دیالوگهای زیبایی هست ، تقریبا هر روز دو سه تا ایمیل در نقدش به دستم میرسه که بعضی ها تمجید هست و بعضی ها هم سرزنش . اما من این سریال رو دوست دارم برخلاف بقیه کارهای مدیری که به نظرم خیلی خوب نبودند ، این داستان ، داستان زندگی خیلی از ماهاست تو موقعیتهایی که هستیم .

قلب یخی خیلی خوب شروع شد ، اما از قسمت ششم به بعد ضعیف شد ، فیلم پوپک و مش ماشالله هم خوب بود .

بعد ازخوردن شام بچه ها رفتند و رضایت روز یکشنبه من به خاطر این بود که خواهرم یک سال بعد از ازدواجش واقعا پخته تر و عاقل تر از سال گذشته بود ، شوهرش هم انگار به جای یک سال چند سال رو پشت سر گذاشته بود ، وقتی داشتند می رفتند خواهری انقدر محکم بغلم کرد که انگار یک کله قند تو دلم آب شد .

پ . ن : به شدت منتظر پنج شنبه و دیدار دوستانم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۸ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

صبح روز شنبه این هفته من با صدای زنگ موبایل شروع شد ، بعد از مدتها ملودی سونی اریکسون رو از روش برداشتم و هنوز به زنگش عادت نکردم ، اما انقدر موبایل زنگ خورد تا تو خواب و بیداری متوجه اش شدم ، پشت خط آرام جانمان بود که صبح خیلی زود بیدار شده بود و برای فرستادن بسته ای به شهرستان رفته بود ترمینال جنوب ، تو راه برگشت ساعت هفت و نیم به من زنگ زده بود که بیدارم کنه تا دیرم نشه ! *

خلاصه تو صبح خنک پاییزی دل از اتاق خواب تاریک و دوست داشتنی کندیم و اومدیم سر کار . امیر جان دوباره زنگ زد ، بنده به جای تشکر غر زدم که چرا بیدارم کردی ؟ البته از روی شوخی ، البته این بار زنگ زده بود که به من بگه برای بعدازظهر مرخصی گرفته تا بابا رو ببرن دکتر برای چکاپ . روز کاری شنبه این هفته مصادف بود با روز تولد دستیارم ، تا ساعت ده و نیم یک کم کارها رو روال بخشیدم و به سمت پاساژ آسیا حرکت کردم ، قصد داشتم براش کیف بخرم ، فروشگاه خوبی رو که قبلها تبلیغ کیفهاش رو تو مجله ایده آل دیده بودم پیدا کردم و ازقیمت خوب کیفها جا خوردم ، روز پنج شنبه که دنبال کارهای بیرونی بودیم ، امیر تو جردن کاری داشت و من بیکار بودم ، به همین خاطر ازش جدا شده بودم تا از منگو برای این دخترک کادوی تولد بخرم و واقعا از قیمتهای نجومیش سر سام گرفته بودم . کیفهای این مغازه تنها چیزی که ازاکثر کیفهای منگو کم داشت همون برند بود ، البته قیمت ها مثل قیمت کیفهای منگو تو شعبه های کشورهای دیگه بود ، اما واقعا نمی دونم که چطور مردم دلشون میاد اینجا برای همچین برندی انقد پول بدن ، روز پنج شنبه که من اونجا رفتم ، موقع ورود آنچنان صف بلندی رو جلوی صندوق دیدم که تو حراج هفتاد درصد منگوی استانبول ندیده بودم و پیش خودم کلی خوشحال شده بودم که به به حتما قیمتهای Special offer خیلی خوبه که این همه مردم دارند خرید می کنند !! اما تصورم کاملا اشتباه بود . کیفی که برای دخترک همکار خریدم رو خیلی دوست می داشتم اما قیمتش از کادویی که برای همه بچه ها تا به حال خریده بودیم خیلی کمتر بود ، از طرفی می خواستم خودم هم براش جداگانه کادو بخرم ، چون هم از کارش خیلی راضی هستم و هم می دونم که با حقوق بسیار پایین داره کار میکنه که البته برای اون هم براش یه فکرهایی کردم ، به همین خاطر برای ادامه خرید رفتم صفویه ، واقعا برای آدم تتبلی مثل من که همه جا با ماشین تردد می کنه این یه طرفه شدن ولیعصر و شلوغی جردن جانفرساست . تو صفویه یا لباسها به غایت گرون بود یا به غایت بی کیفیت . از طرف خودم براش اتوی مو خریدم و با بقیه پول بچه های شرکت هم مقادیری لوازم آرایش .

ساعت دوازده با دو بسته بزرگ و یک جعبه کیک طوری وارد دفتر شدم که متولد مورد نظر من رو نبینه و بعد نهار سورپرایزش کنیم .

ساعت سه سورپرایز انجام شد و فکر می کنم که از کادو ها هم خوشش اومد ، همون موقع ها اس ام اس امیر هم به دستم رسید که رسیدند مطب دکتر و همه چیز مرتبه .

عشقبازیّ و جوانیّ و شراب لعل‌فام  / مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام

 
ساقی شکّر دهان و مطرب شیرین‌سخن / همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک‌نام

 
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی  / دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام

 
بزمگاهی دلنشین چون قصر فردوس برین / گلشنی پیرامنش چون روضة دار السلام

 
صف‌نشینان نیکخواه و پیشکاران با‌ادب / دوستداران صاحب‌اسرار و حریفان دوستکام
 

باده‏ی گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک  / نُقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام

 
نکته‌دانی بذله‌گو چون حافظِ شیرین سخن /  بخشش‌آموزی جهان افروز چون حاجی قوام

 
هرکه این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه  /  وآنکه این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام!

ساعت 5 بعد از ظهر رفتم به بزمگاه دلنشان ، شاهد هم با باده ای خالی از می اما پر از انگور شاهرودی که براش از شاهرود به عنوان تحفه فرستاده بودند از راه رسید . فرنوش خانم قرار بود که بیاد منزل ما تا موهاش رو براش اتو بکشم ، تو مدتی که منتظرش بودم از فرصت استفاده کردم و برای دوستایی که تقاضای عکس از قصر فردوس برین  ما داشتند عکس گرفتم . فرنوش زنگ زد و گفت که نمیرسه که بیاد خونه ما ، مامانم هم زنگ زد و بعد از کلی تشکر از امیربه خاطر همراهی بعدازظهر گفت که بریم انگور برای مامان امیر برداریم و براشون ببریم چون انگورش خیلی خوبه و تا تازه  هم هست براشون ببریم . گویا امیر جعبه انگوری رو که از شاهرود رسیده بود برده بود خونه مامانم و بعد هم رفته بودند دکتر . خلاصه شال و کلاه کردیم از خونه مامان اینها انگور رو برداشتیم و رفتیم خونه اون مامان اینها . خوشبختانه ترافیک یاری کرد و زود رسیدیم . انقدر از دیدن ما خوشحال شدند که من خودم هم ذوق کردم که خوب شد رفتیم و اونها رو از تنهایی در آوردیم . و بدین سان روز شنبه شلوغ و شیرین ما سپری شد .

پ .ن : * : بعد از ظهر بهم میگه دیدم که من الان دو ساعته بیدارم تو هنوز خوابی ، گغتم تو رو هم بیدار کنم . ( حالا تصور کنید که با چه شیطنتی تو صورتش این رو تعریف می کنه . )

و اما عکسهای منزل ما :

1- کنج دوست داشتنی

2- کنج و آشپزخانه

3- آشپزخانه

4- نشیمن

5- باز هم نشیمن

6- اتاق خواب

7- نهارخوری

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

روز پنج شنبه وقتی دلنشین و دوست داشتنی هست که وقتی چشمت رو باز می کنی در کنارت همسر خوش سیمات رو میبینی که نیمه شب گذشته از سفر کاری برگشته و چشم تو چشمت داره بهت لبخند میزنه ، پرده خوشگل و ضخیمی که هدیه دوست نازنین هم هست مانع از ورود نور خورشید میشه و خورشید هم با تلاشی صد چندان میخواد نورش رو ، روی تختتون بتابونه ، مقاومت کردن در برابر همه کارهایی که تو روز پنج شنبه در انتظارت هست بی فایده هست ، به همین خاطر ساعت هشت و نیم صبح دل از تخت کنده و راهی امور روزانه میشویم .

بعد از گرفتن ماساژ درمانی و کمی جابه جا شدن اعصاب گردن و کمر میرم خونه و یک بسته ماهی از فریزر بیرون میگذارم ، برنج رو خیس می کنم تا برای نهار سبزی پلو ماهی درست کنم . بعد از اون هم برای کارهای بیرونی از منزل بیرون میریم که انقدر کارهامون طولانی میشه و گرسنه میشیم که برای روز پنج شنبه هم عطای غذای خونگی رو به لقاش می بخشیم و گرسنگیمون رو با کبابهای بابا میرزا برطرف می کنیم . یک خواب کوتاه عصرانه و دوش و آماده شدن برای رفتن به کنسرت همایون شجریان .

وارد تالار وحدت شدن برام مصادف میشه با شرط و شروط که ای خانم این بار بار آخری خواهد بود که شما رو با وجود پوشیدن مانتویی به این کوتاهی به داخل راه میدهیم ، لااقل موهاتون رو بگذارید توی شالتون . بنده هم یک عدد لبخند از نوع .......... تحویل میدهم و توی دلم میگویم : " اینکه مانتو نیست بارونیه . !!! " .

اما نظمی که موقع چک کردن بلیطها هست ، خیلی خوبه و من و امیر همزمان فکر می کنیم که احتمالا این رویه کاری از گروه دل آواز هست . تمام تلاشها برای جلوگیری از بازار سیاه فروش بلیط انجام شده که به نظر من جای تحسین داره .

تو سالن تالار وحدت اول یاد گلستانه عزیز می افتم و اون دیداری که تو روزهای اول دوستیمون اونجا داشتیم ، بعد هم یاد فیلم سن پطرزبورگ . فیلمی که اگر چه بار فرهنگی زیادی نداشت اما خب بی بند و باری فرهنگی هم نداشت و بازی هنر پیشه هاش عالی بود .

کنسرت وقتی شروع شد که استاد آواز ایران وارد سالن اجرا شد و استقبال مردم که تشویقش می کردند و  .... و اگر چه کنسرت با آوازی شروع شد که بسیار زیبا بود ، اما من با شروع آواز " نقش خیال " رفتم تو حس ، آوازی که بارها و بارها شنیده بودمش و باهاش روزهای خوبی رو سپری کرده بودم . گروه نوازندگان هم اگرچه همه جوون بودند اما بسیار حرفه ای ساز می زدند و زیبایی آوازها و تصنیفها رو صد چندان می کردند .

وه که جدا نمی​شود نقش تو از خیال من /     تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

کنسرت با اجرای جدیدی از " مرغ سحر " تموم شد و ما با روحیه ای به توان هزار خوبتر از روحیه قبل کنسرت راهی پارکینگ  تالار شدیم .
 
بعد فوت استاد عزیز محمد نوری و موندن حسرت نرفتن به کنسرت ایشون با خودم عهد کردم که به هر طریقی هست کنسرت استاد شجریان رو از دست ندم ، خوشحالم که با رفتن به کنسرت همایون فرزند خلف استاد راه رو باز کردم و بیصبرانه منتظر کنسرت استاد هستم  .

 

پ . ن : برای کسانی که این کنسرت رو دوست دارند ، کنسرت برای روزهای 18 و 19 آبان تمدید شد . میتونید اینجا خریدن بلیط رو پیگیری کنید .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٥ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

همه چیز خیلی اتفاقی و یکباره شد ، یعنی برای هیچ چیز وقت تصمیم گیری طولانی مدت نبود ، بلیطی که تونستیم  بگیریم یک ربع زودتر از بلیط امیر با همون خط هوایی بود ، در کمال ناباوری و برخلاف همیشه که برای هر سفری کلی برنامه ریزی می کردیم و هتل رزرو میکردیم  و .........عازم شدیم . ترافیک صبحگاهی اتوبان ستاری انقدر زیاد بود که فکر کردم احتمالا سفر رو از دست دادیم ، سفری که تشنه اش بودم ، هم به خاطر اینکه مدتها بود در آرزوی دیدن نزدیک آنی دختر کوچولوی لیدی جین بودم و هم اینکه خسته از کارهای سنگین روزمره بودم . نه تنها به موقع به فرودگاه رسیدیم بلکه همسر ما که به قول ایرلاین ماهان ، کثیرالسفر می باشد با مدیر پرواز صحبت کرد و قرار شد هر دو با یک پرواز سفر کنیم .

به شیراز رسیدیم ، وقتی از هواپیما پیاده شدیم ، از امیر پرسیدم : " تو فرودگاه شیراز هم میشه هتل رزرو کرد ؟ " که همون موقع باجه رزرو هتل رو دیدیم و بدین ترتیب یک اتاق دو تخته در هتل پارس رزرو کردیم با بیست درصد تخفیف . اما جلوی باجه تاکسی ها راهمون از هم جدا شد ،‌من رفتم سمت خیابون کریمخان زند و امیر هم ترمینال برای رفتن به کازرون ،
تو راه راننده تاکسی ازم پرسید :‌ " چقدر برای هتل دادید ؟ "‌یاد ممول افتادم ، هر چی همه توانم رو جمع کردم بگم : آقا این کنجکاوی شما بی مورده ، !!‌" نتونستم ، متوسل به دروغ شدم ، گفتم : " شوهرم حساب کرد من متوجه نشدم ." البته سریع جلوی دماغم رو گرفتم تا بزرگ تر از اینی که هست نشه !!!! .
تو هتل هم به من که برگه رزرو تو یه دستم ، شناسنامه خودم وامیر تو اون یکی دستم بود ، اتاق رو تحویل نمی دادند ، چون همسرمون حضور فیزیکی نداشتند ، خلاصه کمی اون یکی صدامون رو درآوردیم و تونستیم اتاق رو به دست بیاریم . اما تو آسانسور نمی دونستم از آرزویی که کردم راضی باشم یا وجدانم ناراحت باشه . آخه اون لحظه با خودم گفتم :‌" ای بابا ، من با این پول می تونستم برم دوبی هتل پنج ستاره تاپ ، وجود خودم بدون شوهرم هم با ارزش بود . "

همه این ها رو بیخیال شدم ، وفتی صدای دوست نازنینم رو شنیدم ، کلی مورد مواخذه قرار گرفتم که چرا هتل گرفتم و .... تا چشم به هم بزنم از خیابون قشنگ چمران رد شدم و به آپارتمان زیبای دوست جان رسیدم ، و واقعا چه لذتی داشت دیدن روی ماه خودش و دختر دوست داشتنیش ، از هر دری صحبت کردیم ، ، نهار خوردیم ، بنده صاحب دو عدد ظرف دسر شدم  ،‌ عکس گرفتیم ، دختر کوچولوی عسل برای ما شعر های قصه  خروس زری پیرهن رو خوند ، به ما افتخار داد که باهش عکس بگیریم ، نمی تونم از خوشیم بنویسم ، از دیدن منظره قشنگ اتاق  مطالعه شون ، از سلیقه دوستم ، از تربیت عالی دخترش ، از کتابخونه دوست داشتنیش  ، از عکسهای خوشگل دوران کودکیش و ............

ساعت شش روز چهارشنبه  پنج آبان ،‌من تو ترافیک بودم اما برخلاف همه روزهای قبلش خسته از کار نبودم ، سرشار از انرژی  بودم و می رفتم تا این انر‍ژی رو با همسرم که تو راه برگشت از کازرون بود شریک بشم . استخر و جکوزی هتل همون قدر خستگی ناچیز  ناشی از سفر رو از تنم بیرون آورد . با امیر رفتیم خیابون آزادی پیاده روی ، هوای ملس پاییز ، نسیم خنک پاییز و عشقی که تو دستهای ما در حال جریان بود ، عالی بود ، محشر بود و واقعا : " خوشا شیراز و وضع بی مثالش ،‌خداوندا نگه دار از زوالش ."بعد خوردن شام پیاده برگشتیم هتل ، یعنی هوا به اون خوبی و باحالی هیچ چیزی نمی طلبید جز پیاده روی .

راستی چرا هیچ جا مثل تهران انقدر ساعت زود نمی گذره ؟

پنج شنبه صبح اس ام اس از لیدی جین رو دیدم که فلش مموریم رو خونه شون جا گذاشتم ، صبحانه رو خوردیم ، یک کم استراحت کردیم ،‌فکر می کردم که لیدی جین تا ساعت یازده مشغوله و نمی تونم برم پیشش ، اتاق رو تحویل دادیم ، رفتیم خونه دوستم فلش رو گرفتیم ، رفتیم باغ عفیف آباد که متاسفانه تعطیل بود ، رفتیم باغ ارم که تعطیل بود . ( گویا ساعت نهار در شیراز نمیشه از این باغها دیدن کرد  ) رفتیم سمت بازار ، سفره خانه شرزه نهار بسیار دلپذیری خوردیم . باغ نظر ، خوردن فالوده کنار ارگ کریمخان ، رفتن به حافظیه ، خریدن یک جلد دیوان حافظ جیبی به عنوان یادگاری ، همخوانی با تصنیف استاد شجریان تو محوطه حافظیه که از نظر من پرانرژی ترین محیط هست ، خوردن چای و تفال به دیوان حافظ ، رفتن به سعدیه ، خرید یک جلد گلستان  و بوستان ، خوندن حکایتهای گلستان ،همه ساعت خوشی بود که در شهر زیبا و دوست داشتنی شیراز گذروندیم .
خوشحالم با وجود همه بی مهری هایی که به شهر شیراز میشه ، هنوز هم پابرجاست و شهری هست که خاطره می سازه ، شهری که راننده های تاکسیش می دونند چطور با توریستها رفتار کنند . ( حالا از دروغی که به راننده تاکسی فرودگاه گفتم پشیمونم ، چون حس می کنم که قصد  بدی نداشته .شاید می خواسته هتل چمران رو بهم پیشنهاد بده . )
شهری که مردمش مهربونند و مهمون نواز ، شهری که مردمش ازنسل کوروش و داریوشند و با زمزمه های شعر های حافظ و سعدی بزرگ شدند ، امیدوارم وطن دوستیشون مثل کریمخان باشه .

همیشه شنیده بودم که باید تو بهار به شیراز رفت ، اما پیشنهاد می کنم پاییز شیراز رو ازدست ندید .

پ .ن : شعری که تو عنوان گذاشتم ، جواب حافظ هست به تفالی که امیر زده بود .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٧ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |



شنبه رو برخلاف تصورم که چون بعد از مهمونی دوره ای با دوستان خوبم تو روز پنج شنبه و ماساژ صبح جمعه و یک نهار عشقولانه و خوشمزه با همسر و عوض کردن خاک گلدونهام و پر از انرژی شدن و رفتن به سینما با خانواده همسر جان بود ، با کلی خستگی و بی حوصلگی شروع کردم . دلم می خواست  تا ظهر تو رختخواب دراز بکشم و داستان ناراحتی خودم رو مرثیه کنم و غمگین باشم . اما ساعت هشت و نیم صبح به نیروهای بازدارنده غلبه کردم ، بلند شدم ، وآرایش مبسوطی کردم ، شال سفید رو انتخاب کردم تا از دیدن خودم انرژی بگیرم . کیفم رو مرتب کردم و ...

ساعت نه شده بود و دیگه مجالی برای با ماشین رفتن نبود که می دونستم دیگه بعد از این تو جردن و پارکینگ شرکت هیچ جای پارکی نیست . زنگ زدم به آژانس . ساعت حدود نه و بیست دقیفه رسیدم شرکت .

همکارم بعد یک هفته از ماموریت برگشته بود و معلوم بود که حسابی میخواد بشینه و برام از نتایج سفر بگه  اما من انگار چشمهام بسته بود و گوشهام هم ناشنوا ، خیلی عادی باهاش دست دادم و نشستم پای کامپیوترم . حتی نپرسیدم سفر چطور بود ؟

هر چی به خودم فشار می آوردم کمتر موفق بودم ، تا اینکه ایمیلم روباز کردم ، صفحه compose  رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن ، گاهی موقع نوشتن چشمهام خیس میشد و اما سریع خودم رو کنترل می کردم . وقتی  نوشتن تموم شد  و دکمه  send رو زدم خیالم راحت شد ، آبی بود که روی آتیش ریختم . مشغول به کار شدم در حالیکه دیگه نه از دست کسی ناراحت بودم و نه انرژیهای منفی من رو احاطه کرده بود .

با همکارم در مورد نمایشگاه دبی حرف زدیم ، بهش گفتم به دلیل بعضی موضوع ها نمی خوام این ماه حقوق رو سر ماه پرداخت کنیم و یه چند روزی دیر تر حقوق ها رو پرداخت می کنیم .

زنگ زدم به یارٍ   ده ساله و فهمیدم رسیده ملایر  ، نهار خوردم ، دوباره مشغول کار شدم ، بعد از ظهر به مامانم و بابام سر زدم .، شب رفتم خونه برای خودم یک عدد رزرو بلیط تقلبی !!!!!!!!!! درست کردم ، سریال نگاه کردم و پیانو تمرین کردم . کتاب قشنگی که از بهمندخت عزیز گرفته بودم رو کمی خوندم . وقتی خواستم چراغ آباژور رو خاموش کنم ، به صبح فکر کردم و اون همه رخوتی که داشتم ، اون همه رخوت با نوشتن یک ایمیل تموم شد . نمی دونستم از خودم راضی باشم که تونستم با آرامش یک مشکل رو حل کنم و یا از مخاطب ایمیل راضی باشم که رفتارش به من جرات انتقاد رو داده بود . تو همون تخت لپ تاپ رو روشن کردم ، ایمیلم رو چک کردم هنوز جوابی به ایمیلم داده نشده بود ، اما به قول خارجکیها : " Who cares ? "  من سبک بودم .تو تختی که در نبود همسر برایم بسان یک تختخواب همایونی بود در حالیکه لپ تاپ روی پاهایم بود خوابم برد .

پ . ن :  دیروز این رو نوشته بودم اما فرصت فرستادن نداشتم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

از وقتی اومدیم خونه جدید ، سرویس اینترنت قیمتش بیشتر شده بود و کیفیتش بدتر ، مدتها بود که دیدن فیلم از یو تیوب رو از برنامه وب گردی خارج کرده بودم ، دیدن عکس دوستان تو فیس بوک واقعا سخت شده بود و .... اما هفته گذشته انقدر سرعت اینترنت کم شده بود که حتی صفحه وبلاگم که بسیار کم حجم هم هست باز نمیشد ، امیر مدتی هست که دنبال یه سرویس دهنده بهتره ، اما من از چهارشنبه تصیمیم گرفتم که وقت نازنینم رو که بسان طلایی می مونه که هر لحظه دارم از دستش میدم پای اینترنت نفتی خونه نگذارم تا وقتی که سرویس دهنده رو عوض کنیم ، که فکر کنم دو هفته ای طول بکشه .
اما این روزهای بی اینترنت که فکر می کردم وجودش غیر ممکنه رو چطور می گذرونم ؟

وقتی میرم خونه ، نیم ساعت یه شبکه خبری  انگلیسی زبان رو انتخاب می کنم و اخبار روز از طریق اون پیگیری می کنم ، بعد هم یه چیزی میخورم ، تمرین موسیقی انجام میدم ، به مامانم زنگ می زنم و احوالپرسی می کنم ، تمرینهای کتاب گرامری که تازه خریدم رو انجام میدم و فیلم یا سریال نگاه می کنم ، این روزها دیدن  سریال قلب یخی و قهوه تلخ به برنامه سریالی زندگیم وارده شده و تا حالا که ازشون راضی بودم ، البته قسمت هفتم قلب یخی نکاتی داشت که زیاد خوشایند من نبود اما فکر کنم هنوز زوده برای نتیجه گیری .
بعد هم اگه گرسنه باشیم یه شام مختصر و خواب .

و بدین سان برخلاف تصور قبلیم بدون اینترنت هنوز زنده ام و به زندگیم ادامه میدم . فقط دیشب که رفتم روی ترازو فهمیدم که در حال منفجر شدن هستم انقدر که چاق شدم  و باید یه فکر اساسی برای خودم بکنم .


پ . ن : امروز برای فرار از ترافیک صبحگاهی زود اومدم دفتر و قبل از شروع ساعت کاری این متن رو نوشتم ، به وبلاگ چند نقر از دوستان هم سری زدم و کامنت گذاشتم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

به تلفن شرکت زنگ زد ، از همون تلفنهای هر روزه که برای احوالپرسی هست و شنیدن صدای همدیگه ، ساعت 12 بود که زنگ زد و گفت که فردا باید بره ملایر ، صبح بره و شب برگرده . همون موقع بهش گفتم که اگه تنها باشی من هم باهات میام ، کارهام رو راست و ریست کردم تا فردا تو شرکت کار معوقه نداشته باشم .
صبح ساعت شش و نیم راه افتادیم ، تو اتوبان قم ، مرکز تفریحی آفتاب صبحانه خوردیم ، صبحانه بوفه بود ، غذاهاش هم خوب بود ، خلاصه بعد این همه مدت یه جایی تو جاده دیدیم که مرتب و منظم اداره میشه اما هنوز خیلی راه داره تا به استانداردهای اماکن سیاحتی دنیا برسه ، چیزی که من رو عاشق اونجا کرد ، بوی سوهان داغی بود که در حال پختن بود و بوش همه فضا رو پر کرده بود ، خیلی تلاش کردم تا به خودم غلبه کنم و سراغ سوهان فروشی نرم ، نیت کردم تا اونجاییکه امکان داره کمتر قند مصنوعی بخورم . بعد صبحانه خوشمزه در کنار یار شفیق و همدم زندگی چشمهام پر خواب شده بود اما یه ده دقیقه ای طاقت آوردم و خواب از سرم پرید ، برای اولین بارتو سفرهام بعد شهر قم به سمت کاشان و اصفهان نرفتیم و رفتیم سمت اراک ، شهر بزرگی که پر از آلودگی بود ، از حاشیه شهر گذشتیم ، دیدن اون همه مجتمع ساختمونی تو اراک برام عجیب بود ، تو حاشیه شهر بودن این همه مجتمع نشون میداد که شهراراک ، شهر  پر جمعیت و شلوغی هست . اما بعد از خارج شدن ازکمر بندی اراک مناظر سبز و زیبا شروع شد ، نیروگاهی که از دور میدیدیم نیروگاه شازند اراک بود و برای من یاد آور خاطره های کودکی وسفرهای کاری بابا . دو طرف جاده پر بود از تاکهای انگور ، کنار شهر مهاجران ، شهری که اسمش برامون خیلی جالب بود ، انگور خریدیم ، و رفتیم به سمت ملایر . شهر زیبایی بود ، امیر کارش رو انجام داد و رفتیم برای گردش کردن توی شهر . باغ سیفیه پارکی هست که از دوران قاجار به جا مونده ، پارک زیبایی که از بالای پله هاش تمام شهر زیر پات بود ، بعد پارک هم رفتیم مرکز شهر ، هیچ رستورانی باز نبود برای نهار ، یه گشنی زدیم و تصمیم گرفتیم که نهار رو تو شهر بعدی بخوریم، من هیچ وقت همدان رو ندیده بودم به همین خاطر امیر پیشنهاد داد که برای برگشت مسیر همدان روانتخاب کنیم و من هم مشتاقانه پذیرفتم . شهر ملایر  همه چیزش خیلی خوب بود ، زیبا بود، مردمش مهربون و مهمون نواز بودند اما رانندگی مردمش خیلی خیلی خیلی .......... بد بود ، اصلا انگار آینه بغل و توقف سر چهارراهها و میدون ها و .... و کلا تبعیت از مقررات راهنمایی و رانندگی هنوز تو ملایر جا نیفتاده بود .

همیشه ذوق دیدن شهر همدان رو داشتم ، هگمتانه قدیمیترین شهر تاریخ ، می خواستم دروازه تاریخ  رو ببینم ، به همدان که رسیدیم ساعت سه بعد از ظهر بود ، تصمیم گرفتیم اول نهار بخوریم و بعد بریم جاهایی که دوست داریم رو ببینیم و رفتیم هتل بابا طاهر ، نمای هتل خوب بود وقنی وارد شدیم انگار دربان هتل دزد گرفته گفت : " بفرمایید در خدمتم . " جملات مودبانه بود اما لحن صحبت ، چیزی درموردش نگم بهتره . تمام فضای هتل پر بود از بوی شوینده های قوی ، برای من که همیشه بو ها تداعی کننده خاطراته ، هتل تداعی کننده روزهایی بود که بابا بیمارستان بود ، من از بوی رستوران راضی نبودم ، امیر از کثیفی و نامرتبی میزها . دو دل بودیم که بریم یا بمونیم ؟ وقتی منو رو آورد مشغول خوندنش بودیم و نکته جالب این بود که این رستوران درجه .... قیمتهاش با قیمتهای یک رستوران خیلی خوب تو تهران برابری میکرد  . هنوز تصمیم نگرفته بودیم چیزی بخوریم که گارسون اومد سر میزمون ، گفتیم هنوز انتخاب نکردیم ، با لحنی شبیه ناظم های مدرسه گفت : " فقط پنج دقیقه دیگه وقت دارید که غذا رو انتخاب کنید چون رستوران تعطیل میشه ." خب جرقه آخر زده شد و ما از رستوران اومدیم بیرون و فقط حسرت خوردیم به حال اون تمدن قدیمی و اون مردم مهربون و آداب دانی که تو کتابها درموردشون خوندیم ، خوندیم که ملیتشون ایرانی بوده .................
زیاد مایل به دیدن قبر بوعلی سینا نبودم ، چه فایده داره قبر یک پزشک عالیقدر تو شهری وسط یه میدون باشه و دورش با زشت ترین نرده ها حفاظ شده باشه ، اما تو ثبت بین المللی متعلق به کشور دیگه ای باشه یا اینکه تو دبی داروخانه های زنجیره ای به نام ابن سینا باشه اما تو مملکت خودمون ...

دوست داشتم تپه هگمتانه رو ببینم ، امیربهم گوشزد کرد که اگه دیدی غصه نخور ، یه تپه با بناهای قدیمی هست که دورش نرده کشیدند ، بهم گفته بود اما تا وقتی که ندیدیم باورم نمیشد که انقدر متروک و غم انگیزه ، من رو یاد خاک سفید تهرانپارس تو سالهای دهه شصت می انداخت . نمیگم که اگه این تپه رو میدادند به دست معمارهای خارجی چه می کردند ، که دیدن خلاقیت اونها تو موزه دبی گویای همه چیز هست ، دبی شهری که قدمتش انقدر کوتاهه که قابل گفتن نیست موزه ای داره که تو رو میبره به سالهای دور و آروم آروم میاره به سالهای نزدیک ، از ماکتهایی که از مردم قدیمی صحرا ساختند تا آهنگری که صداش از بلند گوها پخش میشه و ماهیگیرانی که مشغول ماهیگیری هستند . من نمیگم که کاش تپه هگمتانه رو میدادیم دست طراحان موزه دبی ، میگم کاش می دادیم دست بجه های اونها ، مطمتن هستم که اونها خیلی بهتر می تونستند واقعیت اون تپه رو برای همگان به تصویر بکشند . تو قدیمیترین شهر دنیا که شهر توریستی به حساب میاد نه غذایی پیدا کردیم برای خوردن و نه مکانی جهت دلخوشی . به خوردن چیپس و نوشیدنی بسنده کردیم و آه کشیدیم . ساعت چهار از شهر خارج شدیم ، شهری که پر ازپتانسیل توریستی بود نتونست مارو بیشتراز یک ساعت سرگرم کنه ،
غم دل چه باز گویم که تو را ملال گیرد ، کنم این حدیت کوته که  سر دراز دارد .

و راه برگشت از آوج و رزن و تاکستان و قزوین رد شدیم  ، تو مسافرت یک روزه مون همیشه در کنارمون تاکستانهای انگور رو دیدیم و من همش یاد فیلم پیاده روی در ابرها بودم ،
نیروگاه شازند اراک رو دیدیم ، نیروگاه  همدان و نیروگاه شهید رجایی قزوین و نیروگاه منتظر قائم . نیروگاههای که بابا توی نعمیرات و ساختشنون دخیل بوده ، ابهت نیروگاه برای من تداعی کننده ابهت پدرم بود . هر بار که ازکنار نیروگاه شهید رجایی رد میشیم ، امیر از من می پرسه که من کدوم قسمتهاش رو از نزدیک دیدم و من وقتی براش توضیح میدم که توی برج خنک کننده و بویلر کمکی و تصفیه خونه بودم غرق لذت میشم و نمیدونم که این لذت به خاطر اینه که یاد خاطره شیرین بیست سال  پیشمی افتم که با بابا رفته بودم نیروگاه ، بناهای عظیم رو میدیدم ، همه بهم محبت میکردند و ... یا اینکه عشق زندگیم همیشه با اشتیاق به خاطرات من در مورد اون سفر رویایی کودکیم به نیروگاه گوش میکنه .

تو اتوبان قزوین وقتی دیگه حسابی خسته بودم برای رفع خستگی با امیر مشاعره کردیم و نزدیکیهای کرج با شعر نیما به مشاعره مون پایان دادیم :

می تراود مهتاب / میدرخشد شب تاب / نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک / غم این خفته ی چند / خواب در چشم ترم می شکند / نگران با من استاده سحر / صبح می خواهد از من / کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را / بلکه خبر / در جگر لیکن خاری / از ره این سفرم می شکند / نازک آرای تن ساقه گلی / که به جانش کشتم / و به جان دادمش آب / ای دریغا به برم می شکند.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٧ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

صبح که از خواب بیدار شدم شاداب و سرحال بودم ، انگار اون رخوت صبح های قبل دلیلش روشن بودن کولر بود ، برای سومین روز متوالی یادم بود وکرم دور چشم و کرم روز رو زدم ، ظرف غذام رو گذاشتم روی جاکفشی تا یادم نره ، حواسم بود که امروز باید برم دفتر خونه ، شلوار پارچه ای و مانتوی رسمی با روسری ساتن پوشیدم ، کفش پاشنه بلند و راهی شدم ، گفته بودم پارکینگ خونه مون که برام روز اول مثل غول بود برام مثل آب خوردن شده ،حالا  دوباره داره تبدیل به غول میشه ، چون همسایه جدید اومده و .............. شاید راه حل همیشگی این نباشه اما امیر ماشین رو برام از پارکینگ آورد بیرون . تو راه شرکت آهنگهای جینگلی مستون گوش میکردم که چراغ بنزین روشن شد و شروع کردم به خوندن که : " مهندس چرا بنرین تموم شد . " البته این مهندس بیچاره گناهی نکرده که صبح ها بخواد ماشین رو از پارکینگ بیاره بیرون و عصر ها ببره پمپ بنزین و باکش رو پرکنه ، اما پمپ بنزینهایی که تو مسیر من هستند همه امتحان شده هستند و همه شون همراه با بنزین مقادیر زیادی هوا می فروشند ، یعنی بنده هر وقت میرم پمپ بنزین ، سی و دو سه هزار تومان پول میدم که میشه پول شصت لیتر بنزین و هوا !!!!!!!!!!!! تا پمپ بنزین میرداماد رفتم ،تو کیفم پول زیاد نبود به سی لیتر بنرین ساده اکتفا کردم ، وقتی رسیدم شرکت ساعت از نه گذشته بود . کارهای روزمره رو انجام دادم ، رفتم دفترخونه برای انجام کارهای اداری اجاره دفتر شرکت . وقتی برگشتم نهار خوردم و یادم اومد که از هفته گذشته قرار بوده به کلاس موسیقی زنگ بزنم و برای ثبت نام برم . زنگ زدم و قرار شد که همون موقع برم و بدین ترتیب بالاخره ثبت نام کردم .
بعد هم به شرکت برنگشتم و رفتم خونه و خوابیدم که البته خواب بدی دیدم که بیدارم کرد و ذهنم رو آشفته کرد . بیدار که شدم امیر اومده بود ، اما انقدر ساکت و آروم نشسته بود پای کامپیوتر که من اصلا متوجه اومدنش نشده بودم ، خونه در حد تیم ملی نامرتب بود ، بدتر از همه ظرفهایی بود که از ماشین ظرفشویی در می آوردم و میدیدم که هیچ کدوم تمیز نشده ، امیر میخواست ظرفها رو بشوره که با کلی التماس !!!!!!!!!!! ازش خواستم که خودم بشورم ، میخواستم فکر اون خواب مسخره ازسرم بیرون بره ، ظرفها رو شستم و آشپزخونه رو مرتب کردم ، لباسهای شسته شده رو تاکردم و گذاشتم سر جاهاشون . امیرهم جارو و بخار شور و ساعت حدود هشت و نیم بود که خونه مون شکل خونه شد .
برای شام هم خودمون رو به کباب ریحون دعوت کردیم و حسابی حالش رو بردیم . شب تو تختخواب من سریال نگاه کردم وامیر هم وبگردی . اما همش ذهنم دنبال خوابی  بودکه بعد از ظهر دیده بودم  و جواب آزمایشم که فردا  باید بگیرم . به این فکر میکردم که من نود و نه درصد می دونم که جواب آزمایشم بد نخواهد بود اما چرا انقدربرای خودم داستان درست می کنم ، به این فکر بودم که دوباره بیماری توهم داره میاد سراغم و باید جلوش رو بگیرم  که .......... خوابم برد .

امروز صبح بیدار شدم ، انقدر این روزها به فکر آزمایشم بودم که امیر رو هم نگران کردم ، وقتی داشت میرفت بهم گفت : "چه ساعتی جواب آزمایش رو میگیری ؟ " گفتم : " دوازده ظهر به بعد . "

باید برای خودم یه فکری بکنم . این جوری نمیشه که من هر وقت اسم ام آر آی میاد تنم می لرزه ، هر وقت آزمایش میدم همش نگران جوابش هستم و ...باید این اخلاق رو تغییر بدم .

 

پ . ن : جواب آزمایش رو گرفتم . همه چیز خوب بود .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۸ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

جمعه شب کامنت گذاشته بودی که چرا وبلاگ رو آپدیت نمی کنم ؟ نوشته بودی که خواننده خاموشی اما منتظر نوشته های جدید . بعد یکی دو هفته لپ تاپم رو از ففر گرفته بودم ، اما تصمیم داشتم و دارم که زیاد پای کامپیوتر نشینم .

از شنبه صبح همش تو فکر نوشتن یک پست تازه بودم ، اول خواستم با توجه به رویدادهای اخیر چیزی بنویسم ، خواستم برات بنویسم که تو همیشه و تو هر موقعیتی برای من همونی هستی که روز اول بودی ، بعد دیدم که تو برای من همونی نیستی که روز اول بودی ،" تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی ." روز اول پر بودم از شک و تردید حالا سر شارم از اطمینان و یقین . 

خواستم بنویسم اما فکر کردم شاید برای همه خوندن عاشقانه های ما وقتی همیشگی بشه جذاب نباشه و شاید اصلا نمایش به حساب بیاد ، تصمیم گرفتم که همه اینها رو برات ایمیل کنم ، و در ضمن  چون در خواست کرده بودی پستی هم در وبلاگ بگذارم .
تو فکرم به دنبال موضوعی برای نوشتن بودم ، درست تو همین لحظه هاست که هیچ موضوعی برای نوشتن نیست اما اون وقتی که هیچ مجالی برای نوشتن نیست موضوع برای نوشتن زیاده ، وقتی به خودم اومدم دیدم ظهره ، همه ایمیلهای پنج شنبه و جمعه رو جواب دادم ، سندهای آماده شده رو چک کردم ، فایل هزینه ها و درآمد رو با بودجه مقایسه کردم . اما هنوز هیچ چیز ننوشتم .

به برنامه هفتگی غذا فکر کردم ، دیدم خیلی وقته وبلاگ برنامه ریزی رو هم آپ نکردم ، هر هفته برنامه غذایی رو یه ورق رو میزکارم بوده ، خواستم در مورد نوشتن یک برنامه غذایی بنویسم که چطور باید همه عوامل رو توش دخیل کنم ، سلیقه غذایی هر دومون ، برنامه های کاری من و سفر های تو ، مواد غذایی موجود در فریزر و ............ دیدم این موضوع هم موضوعی نیست که بعد این همه مدت که میخوام وبلاگم رو آپ کنم توش بنویسم ، وبلاگی که توش سوگوار رفتن استاد نوری بودم و به خاطر گرفتاری کاری روز هفتم رفتنش نتونستم به عهدم وفا کنم و ترانه ای ازش رو تو وبلاگم بگذارم .

ساعت پنج و نیم که از شرکت اومدم بیرون ، به ذهنم اومد که از کارتو بنویسم و از دلشوره هام که تمومی نداره ، اما تو همون موقع تو راه برگشت از ارومیه بودی و به خودم گفتم بهتره که تواین زمان به جای پرداختن به این موضوع سعی کنم که این خودم رو از دست این دلشوره ها رها کنم ، چون می دونم که اولین بارت نبود که صبح با هواپیما میری یه شهر و عصر هم برمیگردی و میدونم که اخرین بار هم نخواهد بود .

برنامه شام همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده بود ، اما قبلش باید لباسها رو از خشکشویی می گرفتم ، ماشین رو برداشتم و دو تایی ، من و اسب سپید رفتیم سمت خشکشویی ، خیلی با خودم کلنجار رفتم که دنبال خرید اساسی نرم و به فکر کمرم باشم و اینکه منتظر باشم که این بار تو پیشنهاد خرید و پرکردن جای خالی مواد غذایی تموم شده رو بدی . به همین خاطر به خریدن نون بسنده کردم و اومدم خونه ، اما وقتی رفتم بالا طاقت نیاوردم و دوباره برای خرید گوجه فرنگی و کاهو رفتم میوه فروشی که همون جا سر گرونفروشی بی حد و حساب فروشنده کلی حرص خوردم و تصمیم گرفتم در باره فروشگاه هایپر استار و قیمتهای خوبش بنویسم ، در مورد اینکه کاش تعداد این فروشگاهها زیاد بشه تا فروشنده های خرد مثل میوه فروشی سر کوچه ما کاهوی کیلویی هشتصد تومان رو کیلویی دوهزار تومان و گوجه فرنگی کیلوی پانصد تومان رو کیلویی هزار تومان نفروشن .

وقتی رسیدم خونه ، تو قبلا  اومده بودی ، همبگرها رو گریل کردم ، گوجه ها روخرد کردم ، و شام خوردیم . از سیاست حرف زدیم ، از روزی که بهمون گذشته بود ، در مورد ریختن چای سبزی که تو درست کرده بودی و منتظر بودی که من بریزم تو لیوان کل کل کردیم ، سریال جراحت  ماه رمضون رو دیدیم و از بازی آتنه تعریف کردیم و شخصیتش رو توی فیلم با یکی ازدوستان جان  ! مقایسه کردیم .

هیچ موضوعی برای وبلاگم پیدا نکردم ، تصمیم گرفتم فردا صبح یک روزمره بنویسم . بعد  هم به مامان زنگ زدم و گفت که بابا درد عجیبی تو شکمش داره و شکمش داره بزرگ وبزرگتر میشه ، خیلی عجیب بود !! نیم ساعت بعد فرنوش زنگ زد که اگه میشه شما بیایدد اینجا اوضاع خوب نیست . رفتن ما و اومدن اورژانس و معاینه بابا و .... تا ساعت یک نیمه شب طول کشید . و نهایتا تصمیم این شد که خودمون ببریمش بیمارستان ، و تو مثل همیشه آماده و ازخود گذشته . تا ساعت د و و نیم تو بیمارستان ، بعد هم رفتیم ماشین رو سپردیم دست هادی و خودمون اومدیم خونه اونها ، تاوقتی جواب آزمایش حاضر شد و خواستند برگردند هم ماشین داشته باشن و هم تو باشی برای کمک کردن و پیاده کردن بابا  .

تو راه برگشت ، تو آژانس داشتم فکر میکردم که چه عیبی داره که من هر روز عاشقانه ای از تو  ، توی وبلاگم بنویسم ، چه عیبی داره که تو که همیشه  به فکر زندگی هستی و همه امکانات رومهیا می کنی به فکر پرکردن جاهای خالی یخچال نباشی و ....مهم تر از همه اینکه به این فکر میکردم که من نه به خاطر اینکه تو انقدر به من و خانواده ام محبت میکتی دوستت دارم که وجودت رو دوست دارم ، شخصیت مهربونت رو دوست دارم اگر چه یه وقتهایی زود عصبی میشی قلب پاک و بی ریات رو دوست دارم . ساعت دو و نیم شب تو اتوبان همت وقتی از کنار ساعت بزرگ شهر گذشتیم تصمیم گرفتم که یک عاشفانه برای تو بنویسم .

شاهدان گر دلبری زینسان کنند / زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگش بشکفد / گلرخانش دیده نرگسدان کنند .

 

پ . ن : نمی دونم چرا برای بعضی کامنت ها که جواب می نویسم جوابم پست نمیشه ، امیدوارم حمل بر بی ادبی من نشده باشه ، تقصیر پرشین بلاگه .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳۱ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

شبها که میریم پیاده روی باشگاه ، ماشینهای زیادی هستند که میخوان برن سینما پردیس و به هوای پارکینگ میان طرف پارکینگ باشگاه  که البته همه مجبورن که برگردن چون تنها ماشین اعضا اجازه ورود داره . دیروز امیر در حال وبگردی بود که یه دفعه گفت : " میگن فیلم چهل سالگی فیلم خوبیه . " من هم که همش تو فکر این بودم که یه بار ازپارکینگ باشگاه برای رفتن به سینما استفاده کنیم ، گفتم : " چه عالی ، ماشین رو میگذاریم پارکینگ باشگاه و میریم ، سینما پردیس فروش اینترنتی هم داره و خرید بلیط هم راحته ."  سریع تلفن رو برداشتم با همه چک کردم ، خان داداش گفت که لیلی هم مریضه و هم امتحان داره و نمیان ، ففر و شوهرش گفتند که میان ، اما وقتی به فرنوش گفتم ، دو دل بود ، من هم گفتم یا تو بیا یا مامان ، ازپیشنهادم در مورد مامان استقبال کرد ، قرار شد خودش  پیش بابا بمونه و مامان با ما بیاد سینما ، بلیط رو خریدیم و رفتیم سمت خونه ففر خانم که از قبل ما رو برای نهار دعوت کرده بود ، بعد هم که برگشتیم خونه ، من مشغول کارهای مالی شرکت شدم ، امیر چرتکی زد و  بعد رفتیم . همه چی خوب بود جز پارکینگی که من فکر می کردم یک موقعیت خاص هست و نبود ، درواقع پیاده روی نسبتا طولانی از اتوبان داشت تا به سینما برسیم ، البته فقط من و امیر این مسیر رو پیاده رفتیم ، چون بقیه دم در سینما پیاده شده بودند .

بعد مدتها تو سینمای ایران فیلم خوب دیدیم ، بازیها تقریبا خوب بود ، روال داستان خوب پیش می رفت ، و مهمتر از همه مفهوم فیلم بود ، مفهمومی که اگه همه تو زندگی اون رو به کار ببرن ، زندگی برای همه شیرین تر و قشنگتر خواهد شد :  " هیچ انسانی شایستگی فضاوت در مورد انسانی دیگر رو نداره . " درس سختیه که اجراش واقعا مهارت خاصی میخواد .

بعد فیلم همه خوشحال و راضی بودیم . من  و امیر بیشتر ازهمه از این راضی بودیم که مامانم فیلم رو پسندیده بود .

ساعت حدود ده ونیم رسیدیم خونه ، شبکه دوبی وان فیلم بر باد رفته رو نشون میداد ، با کیفیتی در حد آینه ، یک کم فیلم رو نگاه کردیم ، حدود ده و چهل و پنج دقیقه رفتیم روی تلویزیون  ض ر غ  ا م ی . اول کانال یک بود ، صحنه ای که هواپیما رو روی آسمون بود رو نشون میداد ، انقدر صحنه خندار و بچگانه بود که حدس زدیم فیلم اخراجیها ست و درست حدس زده بودیم . حس خود آزاری من گل کرد و نشستم به دیدن فیلم  ، تا حالا ندیده بودمش و فقط شنیده بودم که مثل کارتن می مونه ، و واقعا در حد .............. خنده دار و لوس و بی مزه بود و بسیار بسیار بد ساخت .

با فیلم بر باد رفته مقایسه نکردم که یک فیلم ماندگار هست ، اما با فیلم  چهل سالگی مقایسه اش کردم و جدا هیچ جای دو تا فیلم قابل مقایسه نبود . اما حتما آخر اکران فیلم چهل سالگی فروش دو فیلم رو مقایسه می کنم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٢ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

روز تعطیلی دوشنبه به قصد خرید خرده ریزهای مورد نیاز منزل جدید،  آماده بیرون رفتن شدیم  ، وقتی رسیدیم پایین برقها رفت و  ماشینمون پشت درهای بسته پارکینگ موند ، از رفتن منصرف نشدیم ، با وانتی که امیر برای حمل گاز به خونه مامان اینها آورده بود رفتیم بیرون .

شهر عجیب بود ، هیچ سالی به مناسبت  ف ا ط م ی ه انقدر عزارداری برپا نمیشد ، ولی هر وقت این مراسم عزاداری  باشه چیزی که به طور مشترک خودنمایی می کنه  لیوانهای یکبار مصرف استفاده شده هست که تو خیابون ها همه جا رو سفید کرده .

سرخوش تا چهار راه حسن اباد رفتیم برای خرید جعبه ابزار . دست فروشها توت فرنگی می فروختند ، دو کیلویی خریدیم و نشسته خوردیم  . اگه یک زن وشوهر وانت سوار در حال خوردن توت فرنگی  و خندیدن تو روز عزاداری دیدید ما بودیم . خیلی خوردن میوه نشسته می چسبه . حتما امتحان کنید .

 

پ . ن : ١- دوستان عزیزم خیلی ها پرسیده بودند که چطور با موبایل به اینترنت وصل میشم . حقیقت اینه که مودم ای دی اس ال ما وایر لس ( بدون سیم ) هست . موبایلم هم وای فای ( فارسیش نمی دونم چی میشه )  داره . من از این راه با موبایل به اینترنت وصل میشم و به سیم کارتم ربطی نداره .

٢ - از چهارشنبه آنچنان مریضی شدم که تو چند سال گذشته بی سابقه بود نمی دونم به گفته دکتر ویروسی بود یا به تشخیص خودم به خاطر خوردن توت فرنگی نشسته.

٣ - امروز رفتیم خرید ، به دلیل پربودن صندوق ماشین مقادیری از خریدمون رو صندلی عقب گذاشتیم . بعد هم رفتیم رستوران تا نهار بخوریم . موقع برگشت با یک ماشین با صندوق باز و شیشه شکسته مواجه شدیم نمی دونستم خوشحال باشم که ماشین رو ندزدیدند یا ناراحت باشم که خریدهامون رو دزدیدند .!!!!!!!!!!!!!

۴ - بهتر بود پاراگراف بالا رو به عنوان مقدمه میگذاشتم تا اینکه این همه پانوشت آخر دو خط نوشته بگذارم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳۱ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |



-یکی از روزهای اسفند ، صابخونه امیر رو می بینه ، بهش میگه: " آقای ... شما تو خونه تون میز دارید ؟ "
امیر جواب میده : " خب ، بله داریم . "
صاحبخونه میگه : " شبها ساعت ده ، یازده همش میزتون رو تکون میدید ، خواب ما خراب میشه !!!!!!!!!" ( صاحبخونه طبقه پایین ما بود )

طبعا امیر که همیشه مراعات حال همه رو میکنه و من که همیشه تنها هستم و زندگی بسیار آرومی دارم از این حرف خیلی نارحت میشیم .   امیر میگه : " هر چی آرومتر باشی بیشتر بهت کار دارن .!!"


- از مرداد 87 که تو اون خونه بودیم ، هر ماه موقع پرداخت اجاره شارژ رو هم پرداخت می کردیم ، هر قبضی هم که می اومد سهممون رو می دادیم ، هرچند که دو نفر بودیم اما به اندازه بقیه خانواده ها که تعدادشون بیشتر  بودن و متراژ آپارتمانشون هم  بزرگتر . تا اینکه متوجه شدیم چند واحد اصلا نه پول قبض ها رو میدن و نه شارژ ساختمون رو . قبض ها پرداخت نمیشه و قبض بعدی که با بدهی قبلی میاد دوباره مبلغش بین همه تقسیم میشه ، یعنی ما هر بار یک مبلغی که قبلا پولش رو داده بودیم باز هم باید پولش رو می دادیم .

- بابا خیلی دوست داشت که عید بیاد خونه ما ، هر جوری حساب می کردیم می دیدم که بالا اومدن از سه طبقه بدون آسانسور خیلی براش  سخته .

- کمر درد من با وجود پله های زیاد روز به روز در حال بدتر شدن بود .


اینها عواملی بود که تصمیم گرفتیم که بعد تعطیلات عید خونه رو عوض کنیم . هفته سوم فروردین شروع به پرس و جوی قیمت خونه کردم ، تو چند تا محله گشتیم و یک خونه مطابق خواسته هامون پیدا کردیم . مستاجر قبلی گفته بود خونه رو دو روزه تحویل میده ، وقتی پای قرارداد رسید گفت بیست روزه ، وقتی خواست پای اجاره نامه خودش تاریخ تحویل رو امضا کنه ، گفت یک ماهه .
ما هم وقت داشتیم و نمی خواستیم که اذیتش کنیم . قبول کردیم ، چند باری زنگ زدم که بریم اندازه پرده ها رو بگیریم ، یا جواب ندادند یا گفتند ما نیستیم . قرار تحویل بیست اردیبهشت بود ، روز هیجدهم زنگ زدم که برای پیگیری اینترنت قبض تلفن رو ازشون بگیرم ، گفتند هنوز خونه پیدا نکردند . با بنگاه و صاحبخونه تماس گرفتم گفتند که حتما خونه مال شماست و باید روز دوشنبه 20 اردیبهشت خونه رو به شما تحویل بده ، گویا یک جای ماجرا ایراد داشت . ایراد هم از جایی بود که آقای مستاجر قبلی بعد از دعوایی که با زنش داشته روی لج و لجبازی خواسته خونه رو پس بده ، وقتی هم ما خونه رو اجاره کردیم ، زنش موضوع رو فهمیده و با هم آشتی کردند و پیش خودشون هم فکر کرده بودند که تو همین خونه میمونند .

روز هیجدهم آقا خیلی بی ادبانه و طلبکارانه اعا می کرد که حتما روز بیستم خونه رو تحویل خواهد داد ، روز نوزدهم ساعت یک بعد از ظهر زنگ زد و مهلت دو روزه خواست ، بهش گفتیم :" تویی که یک ماهه خونه پیدا نکردی ، چطور می تونی دو روزه خونه پیدا کنی !!! "  بهش مهلت دو روزه دادیم ، عصر زنگ زد که من خونه پیدا نکردم ، میشه شما قراردادتون رو فسخ کنید .

بدترین چیز اینه که تو یه برنامه ای داشته باشی ، دقیقه نود یک نفر برنامه ات رو خراب کنه ، گیج میشی ، نمی دونی باید چی کار کنی ! امیر ماموریت بود ، بهش گفتم بگذار ببینم میشه خونه پیدا کرد یا نه ؟ به خاطر نوزادی که داشتند نمی خواستم آوار هخیابون بشن . به چند تا بنگاه زنگ زدم ، وقتی می گفتم یک روز وقت دارم همه به چشم یک آدم بی انضباط بهم نگاه میکردند که صاحبخونه جوابش کرده و میخواد بیرونش کنه !!!

قیمتها به طرز شگفت انگیزی بالا رفته بود ، خونه مناسب هم نبود ، بنگاهی که توش قرداد نوشته بودیم  اعتقاد داشت که نباید فسخ قرارداد رو قبول کنیم ، میگفت با این کار ادب میشه و دفعه بعد با وقت مردم بازی نمیکنه .

با همه این حرفها روز دوشنبه از صبح ساعت نه و نیم من دنبال خونه بودم ، هی خونه ای پیدا نیمشد ، ساعت یازده صبح حضرت آقای مستاجر به امیر زنگ زده بود که من یه خونه برای شما پیدا کردم برید اونجا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تصور کنید که یک نفر چقدر میتونه بی ملاحظه و مغرور باشه . بهش گفتیم که شما که بلدی خونه پیدا کنی برای خودت پیدا کن .

تمام روز به این فکر میکردم که این مشکل مشکل بزرگی نیست و نهایتا تا ماه بعد حل میشه و ارزش این رو نداره که بخوام خودم رو به خاطرش اذیت کنم ، اما با هر خونه ای که میدیدم و شرایط بدش رو با قیمت بالاش مقایسه می کردم ، انرژیم بیشتر تحلیل می رفت .

خیلی سعی میکردم شرایط رو خوب توصیف کنم ، اما نمی تونستم .  فقط بگم که ساعت حدود هفت بعداز ظهر ظرفیتم تکمیل شد و وقتی هیچ خونه ای پیدا نشد وبا  حضرت آقای مستاجر هم پشت تلفن بحث کردم تو راه خونه درحال رانندگی اشکهام سرازیر شد . بالاخره بیست و یکم رضایت دادند و خونه رو به ما تحویل دادند . چند روزی هست که تو خونه جدید هستیم . تقریبا جابه جا شدیم اما هنوز اینترنت نداریم . فکر میکردیم چون زود خونه اجاره کردیم میتونیم زود تقاضای اینترنت بدیم و موقع مستفر شدن اینترنت داشته باشیم اما فهمیدیم که بی نظمی دیگران باعث بی برنامگی ما هم خواهد شد .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۸ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

هوای بهاری صبح رو با ولع فرو میدم ، روزهای خوبی که دارم رو به فال نیک میگیرم ، پیدا کردن و خریدن کتابی رو که سالها دنبالش بودم رو به فال نیک می گیرم ، شاد بودن رو به فال نیک می گیرم ، بودن امیر تو خونه رو به فال نیک می گیرم ، وقتی دارم به همه اینها فکر می کنم و کتاب جملات تاکیدی مثبت رو ورق می زنم  موبایلم زنگ می خوره ، میرم سراغ موبایل ، اسم یوگای عرفان روی موبایل هست ، گوشی رو بر میدارم از جمعه کلاس های جدید مراقبه شروع میشه ، شادی من از شروع کلاس با هراه میشه با ذوقی که از داشتن دوستی چون تو دارم که ثبت نام من رو انجام داده بودی .

جمعه صبح تو هوای بسیار عالی بهاری ، و شهر زیبا و تمیز و بدون ترافیک با میلی هر چه بیشتر سوار ماشین میشم و میرم کلاس ، همراه با دوستی که اون رو هم دنیای وبلاگستان بهم هدیه داده و همیشه از بودن باهاش پر از انرژی میشم .

کلاس مدیتیشن خیلی خوب بود . آرزو می کنم که این کمر درد عزیز اجازه بده تا بتونم ادامه اش بدم و به این ترتیب به جنگ با انرژیهای منفی برم .

پ . ن : 1- روند اثاث کشی همنان ادامه داره ، آهسته و پیوسته .
2- نرم افزار فارسی حسابداری روی لپ تاپ شخصیم نصب هست و فایلهای نهایی رو تو لپ تاپ چک می کنم به همین خاطر لپ تاپ تو دفتر کار هست و از این فرصت استفاده کردم و لپ تاپ رو نمیارم خونه تا توی خونه کمتر بشینم پای کامپیوتر و دستها و کمرم استراحت کنه ، البته اعتیاد اینترنت انقدر بالاست که تو خونه با موبایل آنلاین میشم و  وبلاگها رو می خونم و ایمیل هام رو چک می کنم اما با موبایل نمیشه راحت پست جدید گذاشت . و تو محل کار هم اصلا فرصت آنلاین شدن ندارم .

٣- پست فعلی دیشب روی کامپیوتر جناب امیر خان نوشته شد و امروز صبح ارسال می شود .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۱ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

داستان از جایی شروع شد که رفتیم خونه خواهرم ، واقعا از رفتن به خونه اش لذت می برم ، و چه حیف انقدر گرفتار بودم که تو این مدت که فاصله خونه هامون سه کوچه ناقابل بود فرصت نکردم ازش زیاد استفاده کنم . قرار شده تو این دو سه هفته ای که ما تو این خونه هستیم بیشتر همدیگه رو ببینیم ، با هم شام خوردیم و گفتیم و خندیدیم ، امیر و مرتضی رفتند سراغ کامپیوتر تا سرعت اینترنت رو چک کنند ، باید برای خونه جدید درخواست اینترنت کنیم ، متاسفانه شاتل سرویس مورد نظر ما رو نداره و باید یک سرویس دهنده دیگه  ای رو انتخاب کنیم یااز سرویسهای گرون شاتل استفاده کنیم .
من و ففر هم مدلهای نقاشی رو میدیدم تا من یکی رو انتخاب کنم که برام بکشه ، باز هم عاشق یک مدل از مونه شدم :" دو مرد قایقران که با تلاش هر چه بیشتر  مشغول پارو زدن هستند ." رسما عاشق این نقاشی شدم . میگه : " چهار ماهی طول میشکه تا تابلوش حاضر بشه " ، و من فکر میکنم ارزشش رو داره .
بعد هم کیکی رو که من پخته بودم با چای و نسکافه خوردیم ، گپ زدیم ، حرف از فروغ شد و اینکه بعد یک سال که رفته فراسه تازه برج ایفل رو دیده برای هر چهار نفرمون عجیب بود که چطور طاقت آورده که زودتر نره و برج رو نبینه در حالیکه تو شهری نزدیک پاریس درس میخونه و ماه اول اقامتش هم کلا  تو پاریس بوده !!!!
نمی دونم چی شد که حرف فلورانس شد ؟! وقتی در مورد فلورانس صحبتی به میون میاد ، تمام وجودم پر از شور میشه ، وقتی فلورانس بودم احساس می کردم باید به دیوارهای این شهر احترام بگذارم ، دیوارهایی که نفس نقش آفرینانی بزرگ رو در خودشون حبس کردند ، احساس می کردم باید روی سنگفرشها با احتیاط راه برم  ، اون زمان هنوز خیلی کتابها رو نخونده بودم و فیلمها و تئاترها رو ندیده بودم ، اما حس غریبی داشتم ، حس می کردم من به این شهر ، به این ساختمونها مدیونم .تنهای تنها بودم ،  دور کلیسای سانتا ماریا چند دور راه رفتم ،ابهت ساختمون بد جوری من رو تحت تاثیر قرار داده بود ، وقتی بعدا فهمیدم که گنبد فلورانس از روی گنبد سلطانیه زنجان خودمون ساخته شده نمی دونستم خوشحال باشم یا نارحت !!!!!!!!!!!!
وقتی به مدرسه میکلانژ رسیدم نفسم تو سینه حبس شده بود ، اون حس ناب رو اولین بار در فلورانس داشتم و بعد از اون تنها یک بار دیگه اون حس رو تجربه کردم وقتی روی تپه های شهر پارسه به خرابه های تخت جمشید نگاه میکردم خودم رو مدیون نیاکانم می دونستم ولی در درونم خون میگریستم . به خاطر دو چیز عزادار بودم : چرا اوضاع جوری هست که من اول باید فلورانس رو ببینم در حالیکه هنوز تخت جمشید رو ندیده بودم ؟!!!!!!  و دوم اینکه چرا..... چرا هنوز از لابه لای سنگفرشها و دیوارها و پنجره های چوبی ساختمونهای فلورانس میشه بوی تمدن رو شنید اما روی ستونهای پر ابهت تخت جمشید فقط میشه دست نوشته های یاد گاری رو دید یا صدای زنی محجبه رو شنید که داره به بغلدستیش میگه ایشالله وقتی رفتی سوریه اگه بری کاخ یزید رو ببینی می بینی که چقدر از تخت جمشید بزرگتر و شیکتره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ساعت به یازده که  رسید ، خداحافظی کردیم ، ففز یک تیکه کیک برای مامان و بابا و فرنوش برید تا براشون ببریم ، تو ماشین امیر رادیو روشن بود ، اتفاقی که مدتهاست تو ماشینی که من راننده اش باشم نمی افته ،  مجری رادیو پیام در حال بازگو کردن داستان کشته شدن عطار بود ، نمی خوام بگم که چقدر مجری  تسلطش به داستان کم بود و حتی یک بار هم قبلا متن رو نخونده بود ، که این داستان یه روایت تکراری شده که مجریهای  صدا -  و - سیما  از بین بی سوادها و .... انتخاب میشن ، اما وقتی یاد عطار و خیام افتادیم یک بار دیگه یک داستان تکراری دیگه رو با هم بازگو کردیم . من از روزی برای امیر گفتم که برای اولین بار به مقبره خیام رفته بودیم و بابا روی سنگ مقبره خیام رو بوسیده بود و امیر از ماموریت اخیرش به نیشابور که چه بر سر این شهر قدیمی و متمدن اومده و دیگه هیچ بویی از روزگار قدیمش نداره ....
 یادش بخیر ، روزگاری که تو خونه پدری رباعیات خیام می خوندیم و یا مشاعره می کردیم ، یادش بخیر اون شبی که تو مشاعره من برای حرف " ت " خوندم :

ترکیب پیاله ای  که در هم پیوست / بشکستن آن روا نمیدارد دست

بوسه ای که بابا بعد خوندن این شعر رو پیشونیم گذاشت فراموش نشدنیه .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٥ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

یه بهار دیگه اومد ، هوای ملسش دل هر عاشقی رو شاد می کنه . سی امین بهار زندگی من شاید نقطه عطفی باشه تو زندگیم . زندگی که همیشه بهش عشق ورزیدم ، زندگی که همیشه با من مهربون بوده و حتی روزهایی که بهم نامهربونی کرده روزهای بعدش مهر و محبتش رو اونقدر به من ارزونی داشته که من رو دوباره غرق شادی و عشق به زندگی کرده .
اولین روزبهار رو با دیدار شروع کردیم ، دیدار عزیزترینهای زندگیمون ، روز قبل سبزی پلو وماهیمون رو با مامان و بابا و ففر و شوهرش و خواهر و داداش کوچیکه خوردیم و از مامان قول گرفتم که برای نهار روز اول  غذا درست نکنه ونهارهم منتظر ما نباشه ،‌به هر حال بعد یک سال زحمت بی وقفه حقش بود که روز اول سال استراحت کنه ، اما انقدر من و امیرجان چیتان و فیتان بودیم که دلم خواست برای نهار بریم رستوران . به پیشنهاد دوست عزیزمون رفتیم رستوران نایب فرنگی و به به جای همه خالی . عصر هم رفتیم خونه عروس خانمها . اول خواهرخوشگل خودم که رفتن به خونه اش برام یکی از بهترین خوشیهاست . بعد هم خونه خواهر امیر ، هر دو خونه بوی نویی و تازگی می داد . سالی که نکوست از بهارش پیداست ما که در کنار خانواده گرم و صمیمی بهار خوبی رو شروع کردیم . روز دوم هم عید دیدنی خونه بزرگترها و سوم عید هم سفر شمال و دیدن پدر ومادر شوهرجان .
به شمال که میرسم زندگی تو رگهام جاری میشه ، نمی دونم همه این جوری هستند یا من چون هوای وطن بهم میخوره این حس رو دارم و البته فرصت نشد به سرزمین خودم برم اما فردا امیرکه میره سمت بابل ماموریت باهاش میرم سرزمین پدری .

بعد از اینکه از سفر هم برگشتیم همش به مهمونی  رفتن و مهمونی دادن گذشت .

نوروز خوبی بود و خوش گذشت . فقط دست دردهمش باهام بود و دلیل اصلی ننوشتنم هم همین بود سعی می کنم تا جاییکه میشه کمتر پای کامپیوتر بشینم . و از طرف هم دیگه هم با ورزش یک کم بدنم رو قویتر کنم .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٦ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

صبح شنبه با بوی بهار شروع شد ، همین باعث شد که روز خوبی شروع بشه ، پنج شنبه دواوری که خریده بودیم رو آورده بودند و من هم جمعه لباسها رو مرتب کردم . جای لباسها باز شده بود و من انگار خودم جام باز شده بود نفس راحتی کشیدم ، صبح که بیدار شدم و خواستم آرایش کنم وقتی دیدم لوازم آرایش یک کشوی بزرگ دارند و همه چی جلوی چشمم هست خیلی خوشحال شدم .

قرار بود همکار مارکو پولو بیاد دنبالش با هم برن ماموریت ، چون به سمت شرق می رفتند قرار شد من رو هم تا شرکت برسونند . مارکوپولو رو می شناسید ؟ قبلا ها من با یه آقایی زندگی میکردم اسمش امیر بود ، امیر خان تو ماه چند روزی می رفت ماموریت ، حالا من با یه آقایی زندگی می کنم اسمش مارکوپولو ست هیشه مسافرته در طول ماه چند روزی هم میاد خونه یه سری می زنه . هفته پیش بیرجند ، کاشمر و مشهد بود و این هفته گرگان و ساری و فومن . احتمالا هفته بعد اردبیل و تبریز و ارومیه خواهد بود و هفته بعد تر هم سنندج و کرماشاه و خرم آباد . تو سال 88 فکر کنم حداقل سه دور کل ایران رو گشته .

اومدم شرکت و شروع به کار کردم . انقدر زمان زود گذشت اصلا متوجه نشدم . عصر که از شرکت اومدم بیرون هوس پیاده روی تو هوای قشنگ و ملس کردم ، ازجردن تا ولیعصر رفتم و ریه هام رو پر از هوای خوب کردم ، اما یه دفعه ارهای سیاه اومدند و بارون با شدت هر چه تموم تر شروع به باریدن کرد . من هم که نهار نخورده بودم رفتم تو بوف تا هم گرسنگیم برطرف بشه و هم خیس نشم . البته خیس نشدم ولی سیر هم نشدم چون انقدر غذاش بدمزه بود که یک کم خوردم و بقیه اش رو گذاشتم و اومدم بیرون . پیاده به سمت پایین ولیعصر راه افتادم ، تو تبلیعات دیده بودم تو برج نگار نمایندگی اچ اند ام باز شده و نمایندگی ماوی . رفتم تا برای مارکوپولو از ماوی پیرهن بخرم و برای خودم هم یه چیزایی از اچ ان ام . تضور من از اچ ان ام یه فروشگاه بزرگ بود که توش لباس و کیف و کفش داشته باشه اما با یه فروشگاه در حد بیست ، سی متر رو به رو شدم که در مجموع صد تا لباس هم نداشت . رفتم فروشگاه ماوی ، پیرهنی که برای امیر از ترکیه خریده بودم بیست و پنج هزار تومان رو داشت اما قیمتش هشتاد و پنج هزار تومان بود ، از خرید منصرف شدم . تا ونک پیاده رفتم و بعد هم سوار ماشین شدم . خونه هم فیلم walk in clouds رو دیدم بعد هم فیلم sunshine cleaning یعد هم خواب.

نه اسفند من رو یاد خاطره وحشناکی میندازه ، روزیکه بابا سکته کرد ، روزیکه بی وقفه اشک ریختم و نزدیک به چهل و هشت ساعت بعدش نخوابیدم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٩ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

سه شنبه سیزده بهمن :
 کار روزانه مثل همیشه زیاد و تکراری ،به قراری که با دوستم داشتم نرسیدم و خیلی دلخوربودم . چی می تونست خستگی رو از تنم  بیرون بیاره وقتی هفت و نیم شب از شرکت اومدم بیرون  ، یک خرید دونفره ، چه خریدی بیشتر از همه من رو خوشحال می کنه خرید یک کفش یا یک چکمه . ماحصل خرید امروز یک عدد چکمه جیر قهوه ای با پاشنه بالای ده سانت همراه با امیر بود .
امیر فردا میره سمنان ماموریت ، سمنان شهر مادری من ، به مامان زنگ زده و گفته :" من فردا تنها میرم ، اگه می آیید ماشین خودمون رو میبرم که شما راحت باشید و برید سرخاک پدر و مادرتون ، عصر هم با هم برمیگردیم. " مامان خیلی خوشحال شده و سریع قبول کرده ، فرنوش قراره پیش بابا بمونه ، امیر به مامان خودش هم گفته که بااونها بره ، چون پسر برادرش سمنان زندگی میکنه و می تونه اونها رو ببینه . فردا امیر با مادرها به ماموریت میرود .

چهارشنبه چهارده بهمن :
صبح رفتیم دنبال مامان ، منتظر شدیم تا انسولین بابا رو تزریق کرد و راه افتادیم ، خیلی دوست داشتم باهاشون برم اما خیلی کار داشتم ، من رو دم در شرکت پیاده کردند و رفتند دنبال مامان امیر . از شرکت چند بار زنگ زدم خونه ، فقط یه بار بابا از دست فرنوش دلخور شده بود و فرنوش هم طفلک از دلش در آورده بود . بعد هم جناب برادر از آمل رسیده بودند وسه تایی برای خودشون نهار سفارش داده بودند ، خیلی تلاش کردم  که زودتر کار رو تموم کنم و برم پیش بابا تا حوصله اش سر نره اما نشد .
در طول روز انقدر این زن وشوهر به هم زنگ زده بودند که شارژ موبایل مامان تموم شده بود .
وقتی رسیدم خونه مامان اینا ، یک کم با بابا گپ زدم ، یک کم کنارش که نشسته بودم کارهام رو انجام دادم و حدود نه شب هم امیر و مامان رسیدند .
آرشه درجه یک ، شیرمال و .... سوغاتی های  مامان بودند ، قصد داشته که آلوی شهمیرزاد هم بخره که تو سمنان پیدا نکرده . واقعا دست امیر درد نکنه انگار به مامان آمپول انرژی مثبت تزریق کرده بودند .

پنج شنبه پانزده بهمن :

باید برم امیر آباد عکس پرسنلی که گرفتم رو بگیرم ، ساعت دوازده و نیم رو که رد میکنه حاضر میشیم بریم عکس رو بگیریم ، ماشین زوجه و زودتر از اون نمیشه رفت ، دو قطره بارون اومده خیابونها شلوغ و پر از ترافیکه ، در آخرین لحظات کار عکاسی به اونجا میرسم و عکس رو میگیرم . نهار هم تو امیرآباد ساندویچ می خوریم .
همکار جدید به مناسبت قبولی همسرش مهمونی ترتیب داده ، همش تو فکر این هستم که چکمه نو رو بپوشم ، نیت می کنم که با دامن مخمل کرم و تاپ قهوه ای بپوشم ، موقع رفتن به مهمونی هر چی گشتم تاپ رو پیدا نکردم ، امیر هم دست به کار شد اما فایده ای نداشت . در نهایت دامن مشکی و تاپ مشکی . تا آخرین ساعات پنج شنبه تو مهمونی بودیم .

جمعه شانزده بهمن :


هومن دیشب بعد مهمونی اومد خونه ما ، صبح هم فرنوش زنگ زد و گفت که میخواد بیاد پیش ما ، من هم به عروس و داماد و هادی (برادرم ) گفتم که اونها هم بیان . تصمیم گرفته بودم زرشک پلو درست کنم اما مرغ نداشتم ، شب هم قرار بود دایی و زندایی بیان خونه ما شب نشینی میوه نداشتیم ، رفتم خرید رو کردم ، امیر هم جارو و بخارشور و ... ساعت سه بعدازظهر خونه تمیز بود و نهار اماده .
جمعه خوبی بود ، خوش گذشت .

شنبه هفدهم بهمن :

فقط کاااااااااااااااااااااااررررررررررررر

یکشنبه هیجدهم بهمن :

یک اتفاق زیبا ، من بعد شش سال دوباره روی صندلی کلاس نشستم . کلاس زبان رو دوباره شروع کردم و خیلی لذت بردم .دلم برای تو کلاس نشستن تنگ شده بود .

دوشنبه نوزدهم بهمن :

روز پر ازکار همراه با گردن دردبسیار شدید .

سه شنبه بیستم بهمن :

بعد از کلاس زبان ، با فرنوش و هادی قرار گلستانی داشتیم . من از کلاس زبان رقتم اونها هم خودشون اومده بودند ، خیلی وقت بود به من گفته بودند که باهاشون برم خرید و من تنها وقت آزادی که پیدا کرده بودم همین روز بود . خواهر و برادر کوچولوم خیلی بزرگ شدند و دوست داشتنی . وقتی رسیدم خونه ، امیر هم از ماموریت گلپایگان برگشته بود .

چهارشنبه بیست و یکم بهمن :

دلم برای تعطیلات لک زده ، شدیدا بهش احتیاج دارم با امیر تصمیم گرفتیم که جایی نریم و فقط  استراحت کنیم .

پنج شنبه بیست و دو ب ه م ن :

نهار خونه مامان بودیم و عصر هم باهاش رفتیم پالتو خرید .
بعد رفتیم خرید برای نهار فردا . توفکر یه نهارخاص بودم که میخواستم خودم درست کنم ، نه اینکه تو رستوران بخوریم .
وقتی رسیدیم خونه مامان امیر زنگ زد و گفت که فردا میرن شهسوار ، گفت که ما هم باهاشون بریم ، خیلی وسوسه انگیز بود ، دو دل شدیم ،‌اما استراحت چی میشد ؟ کارهای عقب مونده چی میشد ؟‌نهار فردا چی میشد ؟ تصمیم گرفتیم که جمعه صبح کارهامون رو انجام بدیم ، نهار بخوریم و عصر بریم اما به کسی چیزی نگفتیم .

جمعه بیست و سوم بهمن :

صبح امیر بیدارم کرد اما نرفتیم آرایشگاه ، فقط همدیگه رو نوازش کردیم ، همچنان عاشقش هستم و همچنان از اشتیاق دیدنش همه چیز رو فراموش میکنم .یادش به خیر بیست و سوم بهمن هشتاد و دو وقتی با کت و شلوار مشکی و یک دسته گل نرگس اومد دنبالم ، فیلمبردار گفت  همدیگه رو ببوسید ، من یه شاخه گل از دسته گلم کندم و گذاشتم روی جیب کتش .
شش سال گذشت .
جشن ششمین سالگرد ما موقع نهار برگزار شد ، استیک و سیب زمینی و شراب قرمز فرانسوی .

بعد هم راهی شمال شدیم . آهنگهای سال هشتاد و دو رو گوش کردیم و باهرکدوم یاد خاطره ای افتادیم مخصوصا با این آْهنگ خیلی حال کردم :
قصه از کچا شروع شد ، از گل و باغ و جوونه ، ازصدای مهربون و یه سلام عاشقونه
اومدم به مهربونی که بگم با تو یه رنگم ، که بگم چه نازنینی ای شکوفه قشنگم ،‌

یه سلام عاشقونه ، ای عزیز ....................

تو فیلم عروسمیمون با این آهنگ دوتایی با هم رقضیده بودیم .

ساعت نه شب رسیدیم شهسوار و همه رو سورپرایزر کردیم .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٩ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

روزهای اخر ماه من تو شرکت عزیز میشم و همه این عزیز شدن هم به خاطر حقوقه و گر نه خدا می دونه که چند نفرشون از من به خاطر تذکرهایی که به خاطر دیر اومدن و زود رفتن و پر نکردن فرم تقاضای هزینه و ...بیزار هستند ، کار من تو شرکت چند بخش داره ، یکی ثبت هزینه ها و فروش تو نرم افزار بین المللی شرکت هست ، نرم افزاری که میگم بین المللی هست تمام error هاش به زبان روسی هست و اگه یه موردی پیش بیاد باید حتما از همکارهام بپرسم که این که این میگه یعنی چه ؟!  ضمن  اینکه چون نرم افزار وب بیس میباشد باید موقع کار کردن باهاش سرعت اینترنت خیلی ایده آل باشه که خب البته این امکان توی سرزمین آریایی ما کم اتفاق می افته ، بیشتر هزینه ها رو صبح زود ثبت می کنم اما در مورد سفارش مشتری و سفارش کالا به فروشنده خیلی وقتها دچار مشکل میشم .
داستان اصلی من وقتی شروع میشه که حسابها تو دفتر مرکزی کنترل میشه ، اون طرف سیم یه دختری هست که اگه باهاش بخواهی بری بشینی تو بار و یک لیوان آب جو بخوری خیلی عالی و خوب و همه چیز تمومه ( این اتفاق افتاده که میگم ) اما اگه بخواهی در مورد کار و قوانین مالی و مالیاتی و فروش ایران بگی انگار هیچ متوجه نمیشه ، باید یک داستان رو چند بار به چند روش براش تعریف کنم ، مثلا یکی ار مسائلی که تو کشورما هست اینه که هنوز همه جا فاکتور رسمی صادر نمیشه (چون هنوز مالیات ارزش افزوده تو ایران کامل اجرا نمیشه ) ، از طرفی این همکار ما که اسمش ویکا هست اصرار داره که من حتما حتی اگه یه سوزن هم خریداری شده اسم فروشنده اش رو بگم ، چند روز پیش میخواستیم مانیتور بخریم برای همکار جدید ، می خواستیم مانینور مدل مانیتورهای قبلی باشه اما تو بازار مدلش نبود ، بعد از کلی گشتن یکی از بچه ها از طریق یکی از آشناهاش مانیتوری شبیه مانیتورهای قبلی پیدا کرد من چک رو دروجه اون اقا کشیدم که مانیتور رو فرستاده بود و نه در وجه فروشنده ، حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش رو که من چقدر سختی کشیدم تا به ویکا بگم که جریان چک اینه و بعد ده تا ایمیل که رد و بدل شد و به جایی نرسیدیم من برای اولین بار تو شغل حرفه ای چیت کردم و اسمی از خودم در آوردم و گفتم که بابا جان اسمش اینه ، چون اگه زنگ می زدیم به اون آقا و اسمش رو می پرسیدیم فکر می کرد می خواهیم قیمت رو باهاش چک کنیم در حالیکه من قبلا این کار رو بدون اونکه اون بفهمه کرده بودم و می دونستم که قیمت رو پایین تراز همه اونهایی میگه که قبلا قیمت داده بودند اما موجودی نداشتند .
گزارش بانک هم داستانی جالب داره ، داشتن دسته چک و دادن چک مدت دار خیلی برای ویکا عجیبه ، سه چهار ماهی طول کشید تا من در مورد این مساله و مغایرت بانکی براش توصیح بدم . اما مورد دیگه پشتیبان بودن حساب سپرده برای حساب جاری هست که دست آخر نامه زدم به بانک که حساب سپرده رو از پشتیبانی حساب جاری خارج کن و جان من رو راحت کن . چون ویکا جون بعد صد تا ایمیل که زدم و توضیح دادم در ایمل صد و یکم همون سوال ایمیل اول رو پرسید و این یعنی اینکه ....

یه بخش از کارهای من پرداخت مالیاتهای محلی ( ایران ) و کنترل کارهای حقوقی و اداری شرکت مطابق قوانین ایرانه ، یعنی باید حقوق پرسنل ،‌فروش شرکت ، مالیاتها و ... همه در حالی که قواعد شرکت مادر رو رعایت میکنه مطابق با قوانین ایران هم باشه .

در راستای بند بالا باید یک بار هم همه هزینه ها و فروش و خرید رو در نرم افزری فارسی ثبت  می کنم .

حالا روز چهارشنبه من مشغول همین صحبتها با ویکا بودم ( ایمیل و چت ) ، از طرفی باید ساعت کاری دوستان رو چک میکرم تا  حقوقشون رو حساب کنم  ، که دستگاه حضور و غیاب به کامپیوتر وصل نمیشد و کلی وفت گرفت تا کامپیوتر دستگاه رو بشناسه ،  باید حق بیمه ماه پیش رو پرداخت می کردم ،و برای نرم افزار فارسی هم مشکلی پیش اومده بود که از طرف شرکت تولید کننده اش برای رفع مشکل اومده بودند همه چیز به هم تابیده شده بود و ساعت میرفت جلو بدون اینکه من بتونم به برنامه روزانه ام برسم  ،  موقع نهار فکر این همه کار و اینکه امروز بعد چند روز امیر از ماموریت برگشته و دوست دارم زود برم خونه من رو مجبور کرد که بشینم پشت میزم و بیسکویت بخورم و به کارم ادامه بدم ، دوستان لطف کردند برام غذا کشیدند و آوردند تا در حین کار غذا بخورم ، خدایا همیشه همه روزها رو ، روز پرداخت حقوق قرار بده تا هم جیبمون پر پول بشه و هم وجودمون برای همکارها عزیز .

پ . ن : چهارشنبه تا ساعت شش و نیم سر کار بودم وقتی هم اومدم خونه تا ساعت یک شب  داشتم روی معایرت بانکی  و سندهای فارسی کار میکردم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

زندگی مگه چیه ؟ جز اینکه صبح بیدار بشی و بخواهی که از زندگی لذت ببری ؟
وقتی روز قبلش روزخوبی بوده ، با مامان رفته باشی بیرون و بعد از مدتها با هم خرید کرده باشید ، اون هم چه خریدی ،‌خرید پارچه مبل ، مامان تصمیم گرفته تا ظاهر خونه رو تغییر بده و من از تصمیمش خیلی خوشحالم چون می دونم تو روحیه اش تاثیر خیلی خوبی داره ، چقدر دوست دارم که با مامانم برم بیرون ، اونهایی که مادرشون این فرصت رو داره که باهاشون برن بیرون  لطفا تا اونجایی که می تونید قدرش رو بدونید .

وقتی ازخواب بیدار شدم و گردن درد به من  رخ نمود من بهش رخ نشون ندادم  و رفتم زیر دوش آب گرم و ...
کارهای شرکت هم خوب بود و خوب پیش رفت ، تنها چیزی که زیاد حوصله مقابله باهاش رو نداشتم رفتن به خونه بود درحالیکه امیر خونه نبود ، تصمیم گرفتم که یه سری به حراجیهای ونک بزنم ، به دو نفر فکر کردم ، بهار و دخترکش ،‌اما چون ساعت مناسب نبود نمی دونستم بیدار هست یا نه ؟ بهش زنگ نزدم سر زدن به جراجیهای تجریش رو گذاشتم تو برنامه های مشترکم با بهار .
اما دوست دیگری هم همون حوالی همون ساعتها از محل کارش تعطیل میشد ، بهش زنگ زدم ، پرسیدم برنامه عصرت چیه ؟ جوابش جالب بود ، می  خواست یه سر به حراجیهای ونک بزنه ، با هم قرار گذاشتیم تا همدیگه رو ببینیم  ، صبح به دلیل گردن درد ماشین نبرده بودم بنابراین تا جهان کودک با تاکسی اومدم ، از اونجا پیاده شدم ، میدون ونک برای من یعنی دانشگاه و درس ، هوای ملس این روزها اگر چه آلوده هست اما آدم رو میبره به رویا ، یاد روزهایی افتادم که تو صف اتوبوس رسالت می ایستادیم ، یاد روزهایی افتادم که امتحان پایان ترم رو میدادیم و خسته و گشنه می اومدیم رستورانهای دورمیدون سیب زمینی سرخ کرده می خوردیم ، فهمیدم  چراحالا  انقدر چاق شدم اون روزها ازدم دانشگاه بعد یک امتحان سخت پیاده تا ونک می اومدیم و فقط یه سیب زمینی می خوردیم حالا سیب زمینی فقط برام یه پیش غذاست ، اون موقع ها فقط یه بار تونسته بودم یه پیتزا رو کامل بخورم و به عنوان یک رکورد ثبت کنم اون هم روزی بود که امتحان سخت آنالیز 2 رو پشت سر گذاشته بودم ، یک هفته کامل شبانه روز در حال خوندن و فهمیدن قضیه های دو بعدی و سه بعدی گذرونده بودم  که حالا هیچی از اثباتشون تو یادم نیست اما  اون روز بعد امتحان احساس میکردم انرژیم و قند خونم به صفر رسیده ، یاد روزهایی افتادم که با پیکان آبی می اومدم دانشگاه و از ترس موندن تو ترافیک پشت چراغ حقانی با اون سر بالایی راه رو دور می کردم و از جردن  می رفتم میدون ونک ، راستی هنوز هم امتحان نکردم که آیا می تونم یا نه باید در اولین فرصت با رخش سپیدم برم تو سر بالایی چراغ قرمز حقانی تا خودم رو محک بزنم .


 دوستم رو دیدم و بیشتر مشغول گپ زدن بودیم تا خرید کردن . عصر خوبی بود ، گپ زدیم و شام مختصری  خوردیم .  از کلاس یوگا و بنیان گفت که هر دوشون رو خیلی دوست دارم . از دوستهای مشترک حرف زدیم و هر چند دوست داشتم بیشتر باهاش باشم اما ساعت داشت به هشت نزدیک میشد و راهش دور بود ، دوستم ممنون از وقتی که برای من گذاشتی .

پ . ن : فکر نکنید که رانندگی من خوب نیست ها ، همون موقع ها که می رفتم دانشگاه یه پیچ سخت بود که خیلی ها  به راحتی نمی تونستند ازش رد بشن و دو بار باید دنده عقب می گرفتن تا رد بشن اما من همیشه با یه فرمون رد میشدم .

زندگی مگه چیه ؟ جز همین خوشیهای کوچیک وقتی خوشیهای بزرگ رو ازمون گرفتند .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

یعنی به نظرم روزها در حال پرواز هستند ، صبح که از خواب بیدار میشی زندگی رو دور تند شروع به حرکت میکنه تا وقتیکه میخوابی . البته دور تند زندگی موقع خواب  انگار صد برابر میشه . اون موقعی که من وامیر با هم همکار بودیم یه دختری هم با ما کار میکرد که خیلی بامزه بود ، همیشه صبح که می اومد سرکار می گفت :" باید با خدا صحبت کنم جدیدا خیلی زود صبح میشه !"
این روزها هر وقت صبح بیدار میشم به یادش هستم و تصمیم می گیرم با خدا صحبت کنم که انقدر زود صبح نشه .
صبح یکشنبه من اما با دارایی و وبسایت مالیات برارزش افزوده ( همون وی ای تی فارسی شده ) شروع شد ، امروز با لباس خواب شروع به کار کردم چون چند روزی بود که تو شرکت مشغول ثبت نام میشدم اما وب سایت شلوغ بود و ثبت نام نیمه کاره میموند ، این بار ساعت هقت و نیم صبح شروع کردم ، به موردی برخورد کردم که مجبور شدم به شماره تلفنی که اعلام کرده بودند زنگ بزنم ، خوشبختانه زیاد پشت خط نموندم و جوابم رو گرفتم ، وقتی بتونی اول صبح از یک ارگان دولتی  جواب سوالت رو سریع و درست بگیری باید این عمل رو به فال نیک بگیری و منتظر روز خوبی باشی . امروز صبحانه رو تو خونه و با امیر خوردم ، مربای هویج دست پخت مادر شوهر با خامه و نون سنگک . در حین صبحانه چند تا تماس تلفنی کاری هم گرفتم و از اونجاییکه گویا روز یکشنبه من روز دارایی لقب گرفته بود در راستای تکمیل مدارک وی ای تی به میدان توپخانه رفتم . میدان توپخانه و کل ساختمون ها و آدمها همه پشت دود و غبار محو بودند ، احساس می کردم که جلوم یک کامیون در حال حرکته و تمام دود اگزوزش داره وارد حلق من میشه . تا عصر مشغول کارهای بیرون شرکت بودم . وقتی رسیدم خونه واقعا چشمهام باز نمیشد ، نیم ساعتی خوابیدم .وقتی امیر اومد با هم رفتیم خونه ففر، برای کارشون نیاز به کامپیوترقوی تر داشتند ، امیر قطعات رو خریده بود رفتیم که همونجا براشون اسمبل کنه ،‌قدیمها که میرفتیم خونه داداش امیر ، همش ازش می پرسیدم‌:" حس خوبیه می آیی خونه داداشت مگه نه ؟ " الان خودم این حس رو دارم ، احساس می کنم خونه خودممه ، خونه مامانمه ، وقتی آشپزی می کنه دوست دارم بهش نگاه کنم ، چقدر کارهاش شبیه مامانه . تو خونه اش گشت میزنم ، ازش ایراد میگیرم که چرا فلان چیز رو اینجا گذاشتی یا ازش تعریف می کنم که این مجسمه خوشگله و ... امروز قبل شام داشتم به این فکر می کردم که دختر کوچولویی که با صدای الهه ناز بنان می خوابید ، همون دختر کوچولویی که وقتی به دنیا اومده بود من همیشه از خواب بیدارش میکردم تا با هم بازی کنیم ( به همین خاطر مامانم من رو گذاشت مهدکودک ، چون خواب رو به چشم بچه نوزاد حروم کرده بودم انقدر بیدارش می کردم .) دختر کوچولویی که همیشه آروم و ساکت بود ، دختر کوچولویی که یک روز روزنامه آورد و اسمش رو نشون داد که من دارم مهندس میشم ، دختر کوچولویی که وقتی خوابگاه بود ساعت هشت تا نه  شب همه بسیج بودیم تا شماره  خوابگاهش رو بگیریم تا بابا و مامان که دلتنگش بودند باهاش صحبت کنند حالا چقدر بزرگ شده ، راستی سه سال در شمارشهای عادی چقدر رقم کوچیکیه اما تو تفاوت سنی ما انقدر زیاده ، حس خونه خواهر بودن خیلی دلچسبه ، خیلی دوست داشتنیه .

بعد شام امیر و شوهر خواهر مشغول  کامپیوتر بودند ، ما هم مشغول مرتب کردن وسایل قدیمی ففر بودیم ، ایشون از بچگی عادت داشتند همه وسایل رو به عنوان یادگاری نگه دارن به همین خاطر چیزهای جالبی پیدا کردم و کلی خاطره زنده شد ، بهترین  چیزی که بود دفتر خاطراتش بود ، یکی مال وقتی بود که چهارده ساله بود ، من میخوندم و همه با هم می خندیدیم ولی تو همون دفتر خاطرات یه چیزی خوندم که خیلی برام جالب بود نوشته بود :‌" من دختری چهارده ساله هستم که دوست دارم زندگی برایم کند تر پیش برود تا عشق رو در زندگی کشف کنم ،‌بتونم رازهای درست زیستن رو پیدا کنم ، بتونم از همه خوبیها و زیباببهای زندگی لذت ببرم و ...." احساس کردم این دختر با احساس و نقاش نه تنها الان کوچیک نیست بلکه تو چهارده سالگیش هم خیلی بزرگ بوده و دانا . نکته جالب دیگه هم که باعث خوشحالی زیاد من شد این بود که من تو دفتر خاطراتش نقش زیادی داشتم و همیشه از من به عنوان خواهر بزرگتر یاد کرده بود و شخصیت خوبی تو خاطراتش داشتم .
خواهر جان این دفترچه خاطرات چهارده سالگیت روز من رو ساخت . احساس خیلی خوبی به من داد .

این خواهر جان ما نقاش خوبی هست . نقاشی هم زیاد داره . دو تا از کارهاش رو به من هدیه داده .

این یکی رو به عنوان کادوی ازدواج

این یکی رو هم به عنوان یادگاری

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

وسطهای روز بود که گوش درد شدیدی من رو آزار میداد و به طرز وحشتناکی روی ذهنم ر‍ژه می رفت والبته هنوز هم این گوش درد باهام هست ، اما دیروز این درد من رو عصبی کرده بود ظهر طاقتم تموم شده بود ، یه نامه معرفی نامه آماده کردم تا پیک شرکت ببره و چکی رو تحویل بگیره ، حتی آماده شدن اون چک که مبلغش هم زیاد بود تاثیری جهت بهتر شدن حال من نداشت ، تازه دو ساعت هم با پیک شرکت چونه زدم که زود برو چک رو بگیر اما انگار با دیوار حرف میزدم ، هر چی بهش میگم من این چک رو تا ساعت سه میخوام میگه :" اول نهار بچه ها رو آماده میکنم بعد میرم !!" حالا اگه فکر کنید وقتی من بهش گفتم نهار بچه ها رو خودشون آماده میکن شما برو . اون هم به حرف من رفت سخت در اشتباهید .
دیگه داشتم احساس می کردم که الان سرم از ناحیه گوش منفجر میشه ، کت پوشیدم و از شرکت زدم بیرون به سمت تجریش . ساعت نهار به تجریش گردی گذشت . دلم میخواست ترشی بخرم ، اما فکر کردم چون برمیگردم شرکت خوب نیست تو دستهام باشه ، یک کم راه رفتم و دو تا جوراب خریدم برگشتم شرکت یک کم بهتر شدم ، ساعت 5 هم چک به دستم رسید .
یک کم بر خلاف میل باطنیم اخمهام رو تو هم کردم و محکم و جدی صحبت کردم که وقتی من میگم فلان ساعت باید بری چک رو بگیری یعنی دقیقا همون ساعت و .... خلاصه خودم اصلا این برخوردم رو دوست نداشتم اما تو کار باید جدی بود وگرنه هیچ کس دیگه ای آدم رو جدی نمیگیره و اون موقع بیا و بی نظمی پیش اومده رو درستش کن . پیرمرد پیک شرکت مرد خوب و تمیز و مهربونیه ، اما تو کارها کند ه و خیلی هم وسواسی ، در ضمن کارهای ما رو قبول نداره ، همه ما یه جورایی هم سن بچه هاش هستیم ، وقتی بهش چک میدم که بره بانک بگذاره به  حساب ، خودش جلوی من همه چی رو دوباره چک می کنه ، میگه شما جوونها حواس درست و حسابی ندارید . دو سه ماه پیش یه بار از خونه صبحانه آورده بودم ( اون موقع هنوز با بچه های شرکت صبحانه نمی خوردیم ) دیگه هر روز برام صبحانه آماده میکرد ، می گفت: "  صبحانه رو باید بخوری چون از صبح که می آیی تا عصر یکسره مشغولی ، بدون صبحانه قندت می افته ، خطرناکه " .یا اینکه اگه یک روز کامل هم اصرار کنی که خرید چای و قهوه و دستمال کاغذی شرکت رو همون سوپر سر کوچه شرکت بکنه یا بره شهروند زیر بار نمیره ، هر دو سه هفته یک بار میره مولوی و خریدهای شرکت رو انجام میده ، میگه اینها گرون میدن .
پنج شنبه ها که شرکت تعطیله روز نامه ای که میاد رو برامون نگهبان ساختمون نگه میداشت و شنبه بهمون میداد ، رفته گفته ما پنج شنبه روزنامه نمی خواهیم ،گرون میشه . خلاصه این هم داستانهای پیرمرد همکار ماست . دوست ندارم که بهش بی احترامی کنم اما ...

تو راه رفتن به خونه تو فکر شام بودم ، می خواستم شامی درست کنم که قارچهایی که خریدیم رو توش بریزم ، یاد سبزی خوردنی که مامان امیر داده بود هم بودم برای اینکه خراب نشه تو فکر غذایی بودم که توش قارچ باشه و باهاش سبزی خوردن بخوریم و به این ترتیب تصمیم گرفتم که قارچ پلو درست کنم .
در حین درست کردن غذا تابلوسازی که
پازلها رو بهش داده بودیم زنگ زد و گفت که قابها حاضر هستند ، با امیر رفتیم ، قابها رو گرفتیم و همین که اومدیم خونه زدیم به دیوار . خیلی خوشم اومد و برخلاف اینکه فکر میکردم دیوارها شلوغ میشه خیلی خوب رو دیوارها جا گرفت .
نیت کرده بودم که سریال آشپزباشی و برنامه نود رو نگاه کنم . اما وقتی نزدیک پخشش شد نتونستم چشمهام رو باز نگه دارم و خوابیدم . دذر مورد سریال آشپزباشی زیاد پشیمون نیستم چون انگار در مورد سریالهای تلویزیون فرقی نمی کنه که پرویز پرستویی و فاطمه معتمد آریا بازی کنند یا کس دیگه ، یا مثلا محمدرضا هنرمند کارگردانش باشه یا کس دیگه ، در هر حال چیز جالبی در نمیاد . البته با توجه به مواردی که باید رعایت بشه دور از انتظار هست که سریال جالبی بشه دید . اما دوست داشتم برنامه نود رو نگاه کنم .

روز سه شنبه هم روز خوبی بود ، از دو منبع انر‍ژی گرفتم با دوست نازنینم تلفنی صحبت کردم و با یه دوست نازنین دیگه هم رفتیم کافی شاپ و ازهر دری صحبت کردیم .

شب هم برخلاف همیشه اول یه دو سه ساعتی من و امیر با هم اختلاط کردیم و بعد رفتیم سراغ اینترنت ، و به صورت معجزه آسایی بعد مدتها تونستم تو فیس بوک با دوستهام چت کنم که در این مورد نمی دونم از کی باید تشکر کنم که این امکان بعد از مدتها به من داده شد ، چون در حالت عادی گذاشتن یک متن کوتاه هم در فیس بوک راحت نیست .

پ . ن : این هم عکس پازل ها

١    و     ٢

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٦ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

پنج شنبه صبح بعد از یک خواب اساسی و همین طور دراز کشیدن بعد از خواب تو تخت و گرم شدن حود ساعت نه ونیم صبح از جا بلند  شدم ، بعد از روزهای سخت کاری و بیماری ناشی از گازهای .... این خواب بسیار چسبید ، صبحانه مختصری خوردیم ، وقتی اینترنت نباشه کارهای دیگه ای رو میشه انجام داد ، وقتی داشتم آشپزخونه رو مرتب می کردم و به گلدونها آب میدادم و قرصهام رو می خوردم و لباسهای شسته رو جمع میکردم به این فکر  رکدم که اینترنت شده اولویت زند گی ما و همیشه بعد از خوردن صبحانه تو روزهای تعطیل ، بعد از اومدن از سرکار ، بعد شام ، قبل خواب ، خلاصه هر وقت و بی وقت اول میرم سراغ لپ تاپ و تو اینترنت یه گشتی میزنم و کم کم  این مساله داره  باعث ایجاد بی برنامگی میشه .

بقیه صبح به بردن  مامان به مهمونی و خرید برای مهمونی پنج شنبه گذشت و بعد از ظهر هم به آماده کردن دسر و شام و  میوه مهمونی شد . شب پنج شنبه یه تولد برای امیر خونه مامان اینها گرفتیم و شب جمعه هم یه مهمونی خونه خودمون که خانواده امیر اومدند ، مهمونی خیلی خوش گذشت و چون برخلاف همه مهمونیها من فقط میگو سرخ کردم ودسر درست کردم وبقیه غذاها رو از بیرون گرفتم اصلا خسته نشدم و بعد از رفتن مهمونها هم تا ساعت دو نیم نشستیم  و تحویل سال دو هزارو ده رو به وقت آلمان هم از کانال زد دی اف نگاه کردیم .

اگر چه قطعی اینترنت یاد آوری خوبی بود جهت اغاز بی برنامگی ها اما طولانی شدنش مایه خماری معتادین محترم می باشد ، به شدت احساس نیاز به اینترنت می کردیم ولی اینترنت  نبود ، امیر یک کم با تلفن به صورت دایل آپ وصل شد اما من حوصله سرعت کمش رو نداشتم ، کل صبح جمعه امیر هم به تماس با شاتل و تست کردن مودم و خط تلفن و.. گذشت . چهار روز از قطعی اینترنت خونه می گذشت و هنوز دلیل قطعی مشحص نشده ،   سه شنبه درست دو ساعت  بعد از تماسی که با امیر گرفتند و به عنوان کادوی تولد بهش سه گیگابایت ترافیک هدیه دادند  اینترنت خونه قطع شد تا همین الان !!!!!!!!!!

شنبه روز کاری بود و انقدر کار زیاد بود که باز هم فرصت نشد زیاد تو اینترنت وبگردی کرد و وبلاگ نوشت . یه فرصت نیم ساعته هم که پیدا کردم رفتم بیرون عطر فروشی سر کوچه شرکت ، جریان اینه که غیر از عطری که همکارهای شرکت برام خریدند یکی از آقایونی که دررابطه با کارهای شرکت با هم کار می کنیم هم برام کادوی تولد عطر آورد و من هم اصلا دلم نمی خواست از اون عطر استفاده کنم ، تصمیم داشتم به یک نفر کادو بدم که خواهرم مانع شد و پیشنهاد داد برم و عوضش کنم ، من هم عطررو بدون اینکه حتی روبان دورش رو باز کنم تو همون بگ عطر فروشی گذاشتم و با خودم بردم ، خوشبختانه فروشنده قبول کرد که عطر رو عوض کنه ، یک عدد عطر دی اند جی خریدم ( یاد اون اهنگه افتادم که میگه : عطر دی اند جیم رو زدم ........) چقدر هم ازفروشگاه که عطر رو گرفتم خوشم اومد ، فروشنده های مودب و خوش اخلاق و برندهای خوب هم در زمینه عطر و هم در زمینه لوازم آرایشی بهداشتی . فقط ایوروشه رو نداشتند .

پ . ن : ١-امروز باید مودم رو ببرم شاتل تا کی دوباره اینترنت خونه ما برقرار بشه و وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی روزمره بشه . گویا به قول شاعر :

درد ما را نیست درمان الغیاث / هجر ما رانیست پایان الغیاث

٢- تعطیلات ژانویه شروع شده و من نه تنها سرم خلوت نشده بلکه باید از این فرصت استفاده کنم و کارهای عقب افتاده رو انجام بدم .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

وقتی کنار عزیزترین آدم زندگیت تو ترافیک نشسته باشی تحمل سردرد و بوی دود و میگرن راحت ترمیشه ،‌روز دوشنبه بعد یک روز شلوغ کاری مثل همه دوشنبه ها رفتم شهر کتاب و یک جلد دیوان حافظ خریدم ،‌مامانم سفارش کرده بود که امسال برای شب یلدا بریم خونه مامان امیر ، از طرفی هم خواهر امیر همه رو دعوت کرده بود خونه خودش ، فکر کردم این تازه عروس احتمالا حافظ نداره و چون اولین بار بود می رفتیم خونه شون براش یک عدد دیون حافظ به تصحیح بها الدین خرمشاهی خریدم .وقتی رسیدم خونه فقط فرصت شد لباس عوض کنم و با اینکه خیلی زود حاضر شدیم و راه افتادیم خیلی  زود نرسیدیم .تو راه به فال حافظ فکر میکردم ، به نیتم ، به نیتم فکر کردم بعد به این نتیجه رسیدم که احتمالا امیر هم نیتش شبیه من خواهد بود ، پیش خودم فکر کردم آیا در ششمین یلدای مشترکمون هنوز هم با هم تلپاتی داریم ، ششمین شب بلند زندگی که من در کنار کسی هستم که وافعا واقعا وافعا عاشقش هستم ، خیلی سعی کردم تا خوددار باشم و ازش در مورد نیت فالش نپرسم .

بعد خوردن تنقلات و شام و چای و شیرینی نوبت به تفال رسید . دو سه تا غزل رو امیر خان خوند ، با شیطنت تمام و ...فال خودش رو من خوندم ، خیلی خوب بود ، وقتی میخوندم یه دفعه بغض گلوم رو گرفت ، وقتی به امیر نگاه کردم و دیدم صورت سفیدش قرمز شده و اشک شوق تو چشمهای اون هم داره برق میزنه خیلی سعی کردم تا خودم رو کنترل کنم ، بغضم رو فرو دادم و در حالیکه غزلی دیگه رو با صدای بلند میخوندم تو دلم برای خودم زمزمه میکردم :
من مست می عشقم هوشیار نخواهم شد / وزخواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

وقتی برای همه یه دور کامل تفال زدیم ، امیر باز هم برای خودش تفالی زد می دونستم این بار هم نیتش چی هست ؟ مثل سه سال گذشته نیت سلامتی بابای من رو کرده بود .

حدود دو شب رسیدیم خونه ، بهش گفتم نیتت رو به من بگو و نیت همونی بود که من می دونستم ، بوسیدن در این حالت بهتر از هر چیزی می تونه عشق و محبت رو منتقل کنه .

صبح وقتی از خواب بیدار شدم که امیر از فرودگاه بهم زنگ زده بود تا خواب نمونم . و من وقتی در حال حاضر شدن بودم با خودم زمزمه میکردم :

امروز چنان مستم از باده نوشینه /تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد .

اولین روز زمستان از ساعت نه صبح تا چهار ونیم بعد ازظهر بی وقفه کار کردم ، دیدار عصرانه با دوست نازنینم اولین روز زمستان 88 رو هم برای من مثل آخرین روز پاییز 88 به یاد موندنی کرد  . دوست خوبم از کادوی بسیار عالیت  ممنون .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

پاییز هم داره تموم میشه و باز هم باید بگیم ای وای چقدر زود گذشت . واقعا امسال سال خاصی بود ، در مورد تابستون که من اصلا  نفهمیدم چی بود و چه جوری گذشت . بیتشر درگیر اخبار و شنیدن خبر و خوندن تحلیل ها بودیم .نگرانی در مورد بچه هایی که در خطر بودند و...
حالا پاییز هم داره تموم میشه ، زمستون رو نمی دونم چه جوری باید شروع کنیم . در مورد شب یلدا هم نمی دونم که باید کجا بریم . مامانم میگه بریم خونه مامان امیر ، چون دخترشون رفته و مسال تنها هستند ، اما ما هوز تصمیم نگرفتیم .

برای هر شب یلدا یه خاطره ای باقی می مونه اما یه شب یلدا هست که من خیلی سعی کردم فراموشش کنم اما نتونستم . الان که بهش فکر میکنم می بینم که درسته که من اون شب یلدا رو فراموش نکردم اما ازش درس عبرت هم نگرفتم .

بعداز ظهر که رسیدم خونه ، سردرد داشت خودش رو به من نشون میداد ، برای اینکه بهش توجهی نکنم فیلم گذاشتم تا ببینم
، پارک وی !!!!!! واقعا فیلم بیمزه و ... بود . سردردم نه تنها بهتر نشد بد تر هم شد . با امیر هم که رفتیم خونه مامانم از سر درد نتونستم تاب بیارم و خیلی زود برگشتیم کمتر از یک ساعت اونجا بودیم و برگشتیم . مبارزه من و سردرد تا ساعت نه ادامه داشت ، آخر سر تسلیم شدم و قرص مسکن خوردم ، کم کم حالم خوب شد و شروع کرده بودیم با امیر شوخی و بازی . نشسته بودیم برای بچه های خواهر و برادرهامون اسم می گذاشتیم و در مورد شون حرف میزدیم بازی بانمکیه ، شاید یه تئاتر اجرا کنیم از حسن و مملی و ............ اما وقتی مسکن حسابی اثر کرد اصلا نفهمیدم کی خوابم برد و تا ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه صبح یک سر خوابیدم .

دلیل سردردهام که انقدر به هم نزدیک شده به خاطر اعصابه . باید یک کم با خودم صحبت کنم تا دختر خوبی بشم و انقدر فکر و خیال نکنم .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٩ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

صبح زود امیر رفت ماموریت ،‌من هم رفتم سرکار . یه کار بانکی تو میدان فاطمی برام پیش اومد ، تو راه  به دوستانی زنگ زدم که خیلی وقت بود دلم می خواست باهاشون صحبت کنم . واقعا دوستان خوب منبع انر‍‍ژی خوبی هستند .
در تمام طول راه به اینکه هیچ رویایی واقعی نیست فکر کردم و به کامنت دوستام تو فیس بوک و وبلاگ ، واقعا هیچ چیز مطلق نیست و خیلی از رویا ها به واقعیت می پیونده .

 عصر تا ساعت پنج ونیم سرکاربودم ،  بعد به قصد خونه مامان اینها راه افتادم ، تو ترافیک ظفر دختر دستفروش خوشگل با دسته گلهای نرگس دنبال مشتری بود ، من اغلب وقتی میرم خونه مامان براشون گل میخرم ، اگه از گل فروشهای چهارراه سردار بخرم حتما باهاشون چونه می زنم ، تا نصف قیمتی هم که گفتن گل رو میدن ، اما این دختر کوچولوی ده یازده ساله  با چشمهای آبی استثناست ، میدونه که من همیشه ازش خرید می کنم ، چشمهای خوشرنگی داره که پراز غمه ، جرات نگاه کردن به چشمهاش رو ندارم ، دخترک خوشگل غمگین تو سرما می لرزید . امروز گل موردعلاقه من رو داشت ، دو دسته نرگس شیراز ازش خریدم ، . داستان این دختر رو می دونم که براتون نگفتم ، چون حتی برای امیر هم تعریف نکردم هنوز ، تا امروز جرات تعریفش رو پیدا نکرده بودم .

یه روز بهاری تو همین خیابون ظفر تو ترافیک دیدمش ، یه دختر فوق العاده خوشگل با چند دسته گل شقایق قرمز ، فقط دوربین کم بود تا  ازش عکس بگیرم . دختر همونقدر که خوشگل بود غمگین و در عین حال عصبی بود ، خواستم ازش گل بخرم اما ماشینهای جلویی راه افتادند و می دونستم که ماشینهای عقبی هم هیچ حوصله ندارند تا منتظر من بشن که گل بخرم . اما چند روز بعد ازش گل خریدم ، هفته بعد گل نداشت ، دستمال کاغذی جیبی می فروخت ، دستمال رو خریدم تا بعدا وقتی به حال اون و جامعه ... گریه کردم چشمهام رو باهاش پاک کنم .بعد از اون هر وقت می دیدمش یه چیزی ازش می خریدم . تا اینکه یه روز جاش یه پسر بچه بود ، گلهای رز کرم و قرمز می فروخت ، از این رزهای کوچیک و مینیاتوری که خیلی هم خوشگل هستند ، از دختر کم سن و سال تر بود ، صورتش خسته و غمگین بود مثل دختر اما هر چقدر دختر زیبا بود ،‌این پسر هیچ بهره ای از زیبایی نبرده بود ، با اینکه گلهاش رو دوست داشتم ، دلم نخواست ازش خرید کنم . با یک نگاه از کنارش رد شدم اما فکرش و عذاب وجدان بعدش منو دیوونه کرده بود ، یعنی من فقط به خاطر زیبایی دختر بهش محبت می کردم ،‌من که همیشه شعار میدم که زیبایی باطنی مهم تر از زیبایی ظاهریه . اطرافیانم رو مرور کردم همیشه دوستانی که داشتم زیبا بودند ، مخصوصا اونهایی که باهاشون صمیمی تر می شدم ، همیشه ادعا میکردم که معیار زیبایی برای من نقشی تو انتخاب همسر نداره اما شوهرم مرد بسیار خوش چهره ای هست . یعنی من خودم رو گول می زنم ؟!!!!!!!!!!!!
اون روز خیلی فکر کردم اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم ، اما همچنان بر این عقیده بودم و هستم که زیبایی هرفرد به رفتارش بستگی داره ، مدتی بعد  دوباره پسر رو دیدم ، درست روزی چسب زخم می فروخت که من روز قبلش یک بسته چسب زخم عروسکی خریده بودم و خیلی هم باهاش حال میکردم (‌عین دختر کوچولوها وقتی اومدم خونه یکیش رو بازکرده بودم و زده بودم به دستم .!!!!) اما معطل نکردم چند بسته از پسر چسب زخم خریدم و گذاشتم دفتر شرکت .به اندازه یک سال نیاز شرکت چسب زخم خریدم . وقتی از پسر خرید کردم خوشحال شد ، چشمهاش برق زد
،‌اون موقع خیلی خوشگل و دوست داشتنی تر شد وقتی چشمهاش برق شادی میزد . بی اغراق اون روز تا دم در خونه اشک از چشمهام ناخودآگاه میریخت .

بابام همیشه میگه آدمهای خوشگل همه خوش طینت و مهربون هستند اما من این تئوریش رو قبول ندارم ، من میگم آدمهای خوش طینت و مهربون خوشگل تر به نظر می رسن .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٥ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

صبح دوشنبه من ساعت چهار صبح شروع شد اما حدود نیم ساعت بعدش دوباره خوابیدم . تا هشت صبح . بیدار که شدم بدون معطلی و فکر همون شلوار و پالتوی دیروزرو پوشیدم و روسری رو فقط عوض کردم و به آژانس زنگ زدم تا یه ماشین برام بفرسته اول برم تامین اجتماعی بعد هم شرکت . امیر هم مجبور شد که دوباره جای ماشینها رو عوض کنه چون بنده شب قبلش  عرض کرده بودم که فردا ماشین میبرم و ماشین من  جلو بود .

تو تامین اجتماعی نیم ساعت زل زده بودم یه خانمی که باید کارم رو انجام میداد و اون هم بدون هیچ ملاحظه ای و بی تفاوت به من مشغول صحبت کردن با موبایلش بود . خیلی دلم میخواست برم به رئیسش بگم که باید به ایشون تذکر بدی اما دیدم جناب رئیس هم در حال مذاکره با یه نفره و .... وقتی اومدم شرکت صبحانه خوردیم و کارشروع شد .
حدود ساعت یازده بود که خواهر جان زنگ زد . از وقتی رفته خونه خودش بیشتر به من زنگ میزنه و با هم گپ می زنیم . دست مامانم واقعا دردنکنه ، اون موقع ها که ما همه قد و نیم قد بودیم و همه بهش میگفتند با این مهدکودکی که داری زندگی برات خت شده به همه میگفت من این زحمت رو میکشم تا وقتی بچه هام بزرگ شدم مثل من تنها نباشن . مامانم فقط یه برادر داره ولی ما الان واقعا می فهمیم که اون موقع چی می گفت و با اینکه شاید خیلی همدیگه رو نبینیم اما همیشه به یاد هم هستیم

تو فیس بوک روی والم نوشتم : " هیچ رویایی به واقعیت نمیرسه ."  یکی از دوستان نوشت که :" من هم می دونم . " یکی دیگه که از قضا رئیسم هم بود برام نوشت : " مزخرفه " . فکر کردم که خیلی بدبین شدم ، شاید به خاطر اینکه من برای همه زیاد مایه میگذارم و زیاد هم توقع دارم . باید تو رفتارهام کمی تجدید نظر کنم . اینجوری خیلی اذیت میشم من هر کاری میکنم برای دل خودم می کنم و باید یاد بگیرم که همیشه باید منتظر تقاضای کمک باشم بعد کمک کنم در غیر این صورت گویا جور دیگه ای برداشت خواهد شد .

 دیروز توی تاکسی یه آهنگ شنیدم که برام خاطره جالبی رو تداعی کرد .
" نامه تو دادی به من خوندمش یواشکی ، خوندمش هزار دفعه سوزوندمش یواشکی ، تا ندونند دیگرون حرف عشقمون چیه ......."

فکر کنم اول یا دوم راهنمایی بودم که این آهنگ رو شنیدم ، ازکجا از برنامه روز هفتم که جمعه ها ساعت دو بعد از ظهر از بی  بی سی پخش میشد ، دو تا برنامه اش رو خیلی دوست داشتم یکی برنامه شهریار بود که موزیک خارجی درخواستی بود که بعدا بهزاد اون رو اجرا میکرد همین بهزادی که الان برنامه کوک رو اجرا میکنه ، یکی هم برنامه مهتاب بود که موزیک ایرانی درخواستی پخش میکرد . این آهنگ شهره رو از برنامه مهتاب ضبط کرده بودم ، چرا ضبط کرده بودم ؟ چون اون موقع برای من اهنگ شهره به دست آوردن خیلی سخت بود ، پدر جان فقط گوش دادن آهنگهای سنتی و کلاسیک رو می پسندید ، البته نه تنها می پسندید  بلکه گوش دادن به موسیقی کلاسیک رو به عنوان وظیفه برای ما می دونست ، به همین خاطر آهنگهای کوچه بازاری به زعم پدر جن زیاد تو خونه ما پیدا نمیشد ، فریدون فروغی و مرضیه ، گوگوش و دلکش به وفور یافت میشد اما ما دل خون بودیم که چرا شهره و ... نیست لبته یکی دو سال بعد هم که خودمون تو اتاقمون ضبط صوت داشتیم و نوار ضبط می کردیم و نوارهای اینچنینی هم داشتیم به تاین نتیجه رسیدیم که ای نآهنگها برای دمی خوش است و زود عادی میشه در حالیکه آهنگهای درست و درمون رو هر چی گو.ش کنی خسته نمیشی و .... خلاصه با آهنگ  "نامه تو دادی به من "کلی خاطره موج پیدا کردن بی بی سی روزهای جمعه و ... برام زنده شد . اون موقع هیچ فکر نمی کردم که هر روز بتونم با یک دکمه بی بی سی رو انتخاب کنم و هفته ای یک بار هم برنامه بهزاد بلور رو بی دغدغه نگاه کنم .

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٤ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

بعد از عروسی و مهمونی پاتختی که من ازش بیزارم ( به نظرم خیلی مهمونی لوسی هست و عروس بیچاره خسته  و مونده باید تحمل کنه ، من خودم روز پاتختیم اصلا صبر نداشتم مخصوصا که امیر هم از صبح مریض شده بود و خونه تنها خوابیده بود همش به فکر اون بودم و .... )  اومدن به سرکار خیلی سخته و جانسوزه ، اما به هر حال چاره ای نسیت جز حضور .
روز کاری انقدر پر مشغله هست که اصلا نمیشه فهمید کی ظهر میشه ؟ یکی از همکارهای جدید یه خانمی رو می شناسه که غذای خونگی درست می کنه و برای شرکتها می فرسته . بچه ها بهش سفارش خورش قیمه رو داده بودند و ظهر راس ساعت دوازده برامون فرستاد ، خیلی تمیز و مرتب ، و البته خیلی خوشمره بود ، بعد غذا دوباره کار تا ساعت پنج .
سر ظفر سوار تاکسی شدم ، تاکسی مسیرش نیایش بود اما بهم گفت:" اگه صف مسافرها اول نیایش زیاد باشه باید پیاده بشی ، چون دیروز یه خانمی رو اینجا سوار کردم ، اول نیایش که خواستم باز هم مسافر سوار کنم همه به خانم اولی اعتراض کردند و وقتی اون از پیاده شدن امتناع کرد می خواستند کتکش بزنن.!!!!!! " واقعا نمی دونستم چی بگم . واقعا !!!!!!!! نمی دونستم چی بگم .
امیر زودتر از من رسیده بود ، خونه رو هم مرتب کرده بود ، اما همچنان پالتوی پوست و کفش های مهمونی و لوازم آرایش و کیف مهمونی سر جای خودشون نبودند و تا امروز صبح هم سر جاشون نیستند . چون واقعا حسش نبود . شام رو هم رفتیم بیرن رستوران پستو خوردیم که من خیلی خوشم اومد ، امیر هم همین طور . اما چون زیاد به شام خوردن از نوع شام سنگین عادت نداریم بنده تا صبح بد خوابیدم و هر وقت چشمهام باز شد به خودم بد و بیراه گفتم که این چه پیشنهادی بود که من دادم تا برای شام بریم بیرون .

راستی خیلی سعی کردم از حس منفی دیروزم ننویسم . موفق بودم آیا ؟ روز شنبه یک نفر جاش رو تو قلب من از دست داد کسی که تا یکی دو ماه پیش خیل خیلی دوستش داشتم و از یکی دو ماه پیش هم همه کارهاش رو حساب گرفتاریهاش  می دیدم اما روز شنبه برام تبدیل شد به یک آدم معمولی . دارم تلاش می کنم خودم رو به این وضعیت عادت بدم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۳ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

روزهایی  که امیر ماموریت نمیره از صبح که میام سرکار تو ذهنم اینه که زودتر برم خونه ، یه وقتایی احساس کسی رو دارم که مهمون داره  ، فکر میکنم باید یه کار خاص بکنم ، یا باید بریم بیرون سینمایی تئاتری جایی ، امادر درجه اول ترافیک اجازه هیچ برنامه فوق العاده ای رو نمیده ، در درجه دوم هم کارم یه وقتهایی انقدر طوانی میشه که خیلی دیر میرسم خونه .
قصدم این بود که وقتی میرم خونه ، یک غذای خوشمزه که هر دومون دوست داریم درست کنم مثلا سبزی پلو ماهی یا عدس پلو با تن ماهی یا .........اما وقتی ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه شب رسیدم خونه ، فقط فرصت درست کردن دو عدد همبرگر رو داشتم .

بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم ، روز پنج شنبه یه مهمونی کوچولو برای تولدم می گیرم . خیلی ها رو دوست دارم دعوت کنم اما خونه مون خیلی بزرگ نیست ، روز مهمونی حتما به یاد خیلی ها خواهم بود . تو خونه تهرانپارس که خیلی کوچیک بود همیشه من و امیر تولدمون رو تو یه روز می گرفتیم  ، مامان ها وبابا ها و خواهر ها و برادرها اون موقع ففر خانم ما یزد دانشجو بود ، موقع تولدمون تهران نبود برای همین تعدادمون میشد یازده نفر . حالا اگه بخواهیم همه دور هم جمع بشیم میشیم چهارده نفر ، خانواده داره بزرگتر میشه ، شاید سال دیگه تعدادمون باز هم بیشتر بشه .
طبق عادت همیشگی شروع کردم به برنامه ریزی : خونه رو مرتب کنم ، روتختی رو عوض کنم ،‌ظرفها روبررسی کنم و آماده کنم ،‌خرید کنم ، شام چی درست کنم ؟‌ تنقلات چی باشه ؟ اردور بگذارم یا نگذارم ؟ کیک از کجا بخرم ؟ لباس چی بپوشم ؟  از صبح ده بار تصمیمم عوض شده که شام اربیرون بگیرم یا خونه درست کنم . خوبیش اینه که به هر کی زنگ زدم و دعوتش کردم بهم پیشنهاد کمک کرده ، این پیشنهاده خیلی برام با ارزشه .از این جهت با ارزشه که دوستان خوبی دارم و بهم لطف می کنند .

موقع مهمونی دچار دوگانگی میشم ، از طرفی می خوام ساده برگزارکنم تا زیاد خسته نشم ، از طرفی هم دوست دارم همه چیز مهمونی خوشگل و مرتب باشه . تا آخر هفته برای خودم یک پرو‍‍ژه تعریف کردم پرو‍ژه مهمونی . از پیشنهادات سازنده شما استقبال میشود. .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٠ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

وقتی شب رو بد خوابیده باشی و تاه سر صبح خوابت برده باشه ، وقتی از نظر روحی داغون باشی و از خواب بیدار بشی دو تا راه جلوی رو داری یکی اینکه به زحمت و سختی از جات بلند بشی ، همه غم و غصه های عالم رو دوباره برای خودت مرور کنی ، یک کم برای خودت و مشکلاتت و ناراحتی هات مرثیه بخونی و با ابروهای گره زده بری سرکار و بشینی پشت میزت ،اگه این کار رو بکنی روز اونقدر طولانی وسخت میشه که حالت موقع عصر به مراتب از صبح بدتر خواهد بود ، یا اینکه راه دوم رو انتخاب کنی ، سعی کنی رخوت رو بگذاری کنار ، از جات بلند بشی ، برای حاضر شدنت وقت بگذاری ، آرایش ملایم ، پوشیدن لباس مورد علاقه ، درست کردن یک هدف برای روز جدید و دست آخر هم یک لبخند هر چقدر مصنوعی .

دیروز از خواب که بیدار شدم ، به خاطر سرما جرات حمام رفتن رو نداشتم ، اما مسواک درست وحسابی ، صورتم رو با اسکراب تمیز کردم ، یک کم آرایش کردم ، موهام رو سشوار کشیدم ، لباسهایی که دوست داشتم پوشیدم ، و با خودم عهد کردم امروز به هیچ موضوعی فکر نمی کنم جز اینکه گرارش ماه نوامبر رو تموم کنم ، درخواست ماه دسامبر رو تکمیل کنم ، حسابها رو چک کنم و مغایرتهاش رو بگیرم ، همه اینها انقدر وقت گیر بود که حتی می تونستم  تا ساعت 7 شب هم درگیرشون باشم .

وقتی رسیدم شرکت ، بی درنگ کارم رو شروع کردم و همه چی خوب پیش می رفت ، روحیه ام هم کم کم بهتر شد ، طرف مربوطه هم که می دونم مثل خودمه وطاقت نداره که زنگ نزنه و .... زنگ زد و خوش و بشی کردیم و دیگه کلا روحم تازه شد و با توجه به انرژی که به دست آورده بودم همه کارها خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم هم انجام  شد . عصر هم خواهر جان من رو دعوت کرد به میدون آرژانتین تا با انتخاب خودم برام کادوی تولد بگیره که این یکی دیگه خیلی عالی بود و واقعا روحم رو تازه کرد .بعد هم امیر خان اومدند دنبال ما ، کیک خریدیم و رفتیم خونه مامانش تا برای هومن خان داداششون  تولد بگیریم . تا پاسی از شب اونجا بودیم و وقتی برگشتیم خونه مست و مدهوش خواب بودیم اما یک سرکی به اینترنت زدیم و بعد خوابیدیم و به این ترتیب من این بار ، با انتخاب راه دوم نه تنها روزم رو خراب نکردم  بلکه یک روز خوب هم برای خودم درست کردم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٩ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

صبح چهارشنبه با آرامش و بدون عجله از خواب  بیدار شدیم ، امیر قرار بود برای نصب بره کیش و کارفرما چون شهرهای دیگه هم با امیر کار کرده بود و می خواست یه لطفی برای تشکر از امیر انجام بده ، من رو هم دعوت کرده بود و هتل و بلیط هواپیما هم گرفته بود ، همکار امیر و خانمش و همسر خودش هم تو این سفر بودند ، به ما گفته بود بلیط ساعت یازده و چهل وپنج دقیقه است ، بعد صبحانه ، نشستیم پای اینترنت ، من وبلاگم رو آپدیت کردم ، داشتم وبلاگ می خوندم ،‌امیر خواست ساعت پرواز رو چک کنه ،زنگ زد اطلاعات پرواز فرودگاه که فهمیدیم ساعت پرواز یازده هست ، به طرفه العینی دوش گرفتیم و لباس پوشیدیم و رفتیم سمت فرودگاه ، تو راه خواستم به مامان زنگ بزنم که دیدم دوباره سیم کارتم غیر فعال شده ، نمیدونم دلیلش چی بود ولی خیلی بد بود همونجا تصمیم گرفتم یک سیم کارت اعتباری بخرم.به فرودگاه رسیدیم و حدود ساعت دو هم تو هتل کیش بودیم .
من و امیر بیشتر سفرهامون دو نفره هست . اما تو این سفر همسفرهایی داشتیم که زیاد هم نمی شناختیمشون . بیشتر رابطه کاری بود . بعد از ظهر امیر با بقیه آقایون رفتند سر کار و من با خانمها رفتم مرکز خرید . خانم آقای کارفرما گفت :" دیگه این مرکز خریدها برای من جذابیتی نداره ، چون ماه قبل همین جا بودم .شما هر جا خواستید بریم ." از ذهنم رد شد که بگم برای من هم هیچ جذابیتی نداره چون ماه قبل ترکیه برای کل زمستون خرید کردم اما فکر کردم که سکوت اولین درس یوگاست . اردیبهشت که با امیر کیش بودیم زیاد سراغ مرکز خریدها نرفته بودیم ، چون حسابی خسته بودیم و رفته بودیم کیش تا استراحت کنیم ، بیشتر وقتمون رو کنار ساحل گذرونده بودیم و قایق سواری و‌ آب تنی کرده بودیم . وقتی هم برگشته بودیم تا دوهقته جزغاله بودیم و انقدر بد سوخته بودیم که حتی نمی تونستیم راحت بخوابیم .  درحد یک دور زدن تو مرکزخریدها رفته بودیم و به نظرم زیاد خوب نبود اما این بار که با خانمها بودم همه مغازه ها رو رفتیم داخل و دیدم که میشه چیزهای خوبی هم پیدا کرد ، بیشتر قیمتها نزدیک به تهران هست  اما هم میشه جنسی با قیمت کمتر پیدا کرد و هم با قیمت بیشتر . مرکز خرید پردیس یک و دو و مرکز تجاری رو گشتیم . طبق معمول تنها چیزهایی که پای منو شل می کنه و من رو دست به جیب می کنه کیف و کفش هستند  . چند مدل پسندیدم اما نخریدم . فقط تو یک فروشگاهی که منتظر پرو لباس همسفرها بودم کمر بند چوبی دیدم که خیلی به نظرم خوشگل اومد و اون رو خریدم .آقایون برگشتند ،یک سیم کارت اعتباری خریدم ، شام خوردیم ، رفتیم ساحل مرجان و بعد هم درحد بیهوشی  خوابیدیم .
فردا صبح هم دوباره مرکز خرید ، این بار آقایون از اواسط خرید با ما بودند ، چیزی که معلوم بود خانمها اصلا اهل آب تنی و کنار ساحل نبودند ، بیشتر اهل خرید مرکز خرید گردی بودند .
یه فروشگاهی بود که همه جنسها چینی بود حتی فروشنده ها هم چینی بودند ، از اون فروشگاههایی که همه چیز داره و ارزون ،‌تنها چیزی که توجه من رو جلب کرد جعبه نخ و سوزن بود که خیلی خوشگل بود  ، زنگ زدم به خواهر امیر ازش پرسیدم که وسایل خیاطی خریده یا نه ؟ که گفت نخریده ، گفته بودم دو هفته دیگه عروسیشه ، امیر به من میگه تو امسال دو تا دختر شوهر دادی ، یه دونه جعبه خیاطی براش خریدم .

به مامان که زنگ زدم ، گفت از طرف اونها برای خودم کادوی تولد بخرم . من هم که همیشه آماده پریدم تو یه فروشگاه یک عدد کیف وکفش جیر مشکی خریدم ، کیف طرح لویی ویتانه و کفش هم از اون قالبهایی داره که من عاشقشم .
یه فروشگاهی هم کفش آدیداس داشت که خیلی خوشگل بود اما اصل نبود ، پوشیدم و وسوسه شده بودم که بخرم اما امیر نگذاشت ، گفت به اندازه قیمتش هم برات کار نمی کنه ، دیدم راست میگه تنها خاصیتش اینه که کمر دردم رو تشدید می کنه . آقایون کف کرده بودند که رابطه ما این شکلی هست که من مثلا میخوام یک کفش بیست تومانی بخرم امیر میگه نخر بریم از نمایندگی اصلی بخر . براشون عجیب بود . بعدش دیگه من و امیر رو یه سکویی تو مرکز خرید مروارید نشستیم تا بقیه خریدهاشون رو بکنند ،
عصر آقایون رفتند ساحل که هم آب تنی کنند و هم جت اسکی سوار بشن ، خانمها هم به اصرار من با من اومدند پلا‍ژ بانوان . وقتی رفتیم تو حتی حاضر نبودند که مانتوشون رو دربیارن و انقدر من اصرار کردم که مانتو و روسری رو درآوردند ، من خودم عاشق خرید کردن هستم و ویندوز شاپینگ ، اما تفریحهای دیگه ای هم تو زندگی هست ، وفتی رفتیم کنار ساحل ، اونها رو صندلی نشستند و من رفتم تو آب ، واقعا آب خلیج فارس معرکه هست . شفاف و گرم . کافیه نیم ساعت یک جا بی تحرک وایستی ، ماهیهای کوچیک میان دورت جمع میشن . خیلی خیلی لذت داره . همسفرهای من هم خوششون اومده بود اما فقط دوست داشتند دریا رو ببینند و حاضر نبودند که زیاد رو شنها راه برن تا چهار اونجا بودیم ، بعد برگشتیم هتل . همه اومدند اتاق ما . عکسهایی که تو لپ تاپ داشتم رو بهشون نشون دادم و یک کم گپ زدیم ، تا آقایون برگشتند  ،‌یکی از دستگاهها بوردش خراب بود و قرار بود از تهران براشون بفرستند که هنوز نرسیده بود ، بنابراین اونها هم با ما اومدند و رفتیم پردیس . یکی از دوستهای دبیرستانی امیر تو پردیس دو کار میکنه ، نمایندگی محصولات بهداشتی ، دفعه قبل که رفتیم یک عطر خوب به من کادو داده بود  ، به عنوان کادو براش شکلات خریدیم و رفتیم پیشش ، خیلی ازش خوشم میاد ، دیدید میگن مادر رو ببین دختر رو بگیر . من میگم دوست رو ببین پسر رو بگیر . دوستهای امیر همه خوبند از همکارهاش خیلی بهترن  ، دوست قدیمی هم زیاد داره که این هم به نظرم خیلی مهمه ، دوست پیدا کردن خیلی راحت تر از دوست نگه داشتنه .
همکار امیر می خواست چمدون بخره که شش نفری رفتیم تو معازه ، کلی شیطونی کردیم و بالاخره یک چمدون خریدیم ، دوباره بنده کیف دیدم و دست و پام شل شد و یک کیف دیگه خریدم ، از عطرباران هم برای امیر اودوکلن خریدم .

آرامش کیش خیلی دوست داشتنی هست و من دلیل اصلیش  رو به خاطر قوانین سخت رانندگی اونجا می دونم ، هیچ صدای بوقی شنیده نمیشد و این به صورت اعجاب انگیزی باعث سکوت در خیابونها میشد .

خیلی دوست دارم دوستهایی که میان اینجا رو می خونند بدونند که من هم مثل خیلی ها روزهایی از روزهای  زندگیم خیلی تلخه اما دوست ندارم زیاد اونها رو عیان کنم .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۸ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

برای رفتن به میدون توپخونه تصمیم گرفتم که از مترو استفاده کنم ، وسیله نقلیه عمومی ،‌جمعیت  خیلی زیاد بود و قطار خیلی کم . وقتی سوار قطار شدم انواع و اقسام دستفروشها شروع به تبلیغات کردند ، از بدلیجات تا جوراب و شکلات و آدامس و رومیزی و بخارپز جهت پختن شلغم و ...
یه خانمی هم بود که نامه کمیته ام دا د دستش بود ، در حال تکدی گری . شروع کرد به بد و بیراه گفتن به آقایون . دیگه من رسیده بودم ایستگاه توپخونه و باید پیاده می شدم .وگرنه یه خانمی از خواهران کمیته داشت برای من توضیح میداد که ما چقدر خوبیم و .... من فقط تو او ند وسه دقیقه تونستم بهش بگم :"‌مشکل اینه که سیستم داره مردم ما رو به این سمت میبره که همه دستشون دراز باشه . کمیته هم اگه میخواد کاری کنه سرمایه گذاری کنه و ایجاد شغل و ... " می دونستم بحث طولانی هست اما دیگه باید پیاده میشدم و فرصت نبود . اما واقعا یاد دادن ماهیگیری خیلی بهتر از اینه که به کسی ماهی بدیم . کاش به جای این کمک ها کارخونه ها تعطیل نمیشد ، این همه جنس چینی تو بازار نبود . تو ترکیه همه چیز از ایران ارزون تر پیدا میشد اما جنس چینی قیمتش در مقایسه با ایران دوبرابر بود و این یعنی احترام به تولید کننده داخلی .در عوض ما همه کفاشها مون بیکارشدند ، شالیزارهامون تبدیل به ویلا شدند ، باغهای پرتقال آفت زده شدند و ....  

وارد اداره مورد نظر که شدم ،‌منتظر تلفن یک آشنا بودم تا کارها رو برام راست و ریست کنه نه اینکه اینجا همه چیز براساس روابطه  و نه ضوابط . تا وقتیکه آشنا به من زنگ بزنه چند بار برادران جان بر کف ازمن سوال کردند که" شما اینجا چه کار داری ؟ ما کمکتون کنیم .‌" هر چند قصدشون خیر بود اما نمی دون مچرا همش فکر میکردم اینها میخوان یه جوری زودتر کار من رو راه بندازن تا از اونجا برم . یعنی یه خانم با یه مانتوی کوتاه ، شال .........اوه سبز ، کاپشن اوه اوه اوه اون هم سبز چه معنی داره تو یه اداره دولتی روی یک صندلی بشینه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!
وقتی هم تلفنها زده شد وکار پیگیری شد ، فهمیدم که هنوز بعد سه ماه کارما انجام نشده !!!!!!!!!!!
نکته جالب این بود که وقتی رفتم پیش معاون اداره ... ازمن پرسید :" استناد شما چیه ؟ " من واقعا نمی دونستم منظورش چیه ؟ پرسیدم :" ببخشید من متوجه منظور شما نمیشم ؟‌" گفت :"‌یعنی سمت  ثبتی شما تو شرکت چی هست ؟ "‌ نمی دونم من بی سوادم یا اون آقا اشتباه گفته بود ، اما انقدربه من در کل مکالمه چپ چپ نگاه کرده بود که عین موقعی که تو مدرسه باید درس جواب می دادیم من استرس داشتم و به لکنت افتاده بودم .

وقتی کارم تموم شد خیلی دوست داشتم که وقت داشتم می رفتم موزه گلستان ، و بعد هم یه سری به بازار بزرگ میزدم و چلوکبابی نایب یا شرف الاسلام نهاری می خوردم و می رفتم خونه ، اما کارهای شرکت اجازه نداد . وبرگشتم شرکت .
ساعت شش رسیدم  خونه ، برای جلوگیری از تنبلی همون موقع شروع به پوست کندن سیب زمینیها کردم ، گوشت رو از فریزر بیرون آوردم و سیب زمینی سرخ کرده و کتلت درست کردم .لباسها رو اتو کردم و وسایل سفر امروز رو جمع کردم . حدود ساعت ده شب انر‍ژیم به صفر رسیده بود و خوابیدم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٤ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

وقتی که نارحت میشم اما می دونم که باید خودم رو کنترل کنم یک پیاده راه میرم ، بعد میرم شهر کتاب و برای خودم کتاب می خرم ،‌وقتی خوشحال میشم و کسی رو نزدیک نمی بینم که خوشحالیم رو باهاش تقسیم کنم یک خوراکی خنک می خورم مثلا بستنی ، آبمیوه ، کافه گلاسه . روح شکمو بودن وقتی در من سرکش میشه که خوشحال باشم . و به همین خاطر یه وقتهایی آرزو می کنم که کاش زیاد خوشحال نشم تا شاید این اضافه وزن از بین بره .
دیروز از اون روزهایی بود که یک پیاده راه رفتم ، بعد رفتم شهر کتاب و یک کتاب خریدم .
البته بعدش هم حالم خوب شد و همراه با غذا یک عدد ایستک خنک و خوشمزه خوردم .
مثبت ترین کار دیروز این بود که بالاخره همه شلوارها رو بردیم خیاطی تا قدشون رو کوتاه کنه ، شش تا شلوار بود هر کدوم هم یک داستان داشت ، شلوارهای امیر باید فقط یه اندازه یک سانت کوتاه میشد ، یکی از شلوارهای من باید پاکتی میشد ، یکی دیگه اوریجینال کوتاه میشد و یکی هم باید طوری کوناه میشد که مدل سنگشورش خراب نشه ، امیدوارم که شلوار امیر برمودا و پاکتی کوتاه نشه و شلوار من به اندازه یک سانت . امروز نتیجه کار معلوم میشه .

دیروز یک کارت دعوت عروسی هم گرفتیم ، عروس این عروسی رو خیلی دوست دارم ، دختر فوق العاده ای هست ، برای همین رفتن به عروسیش هم برام دلپذیره ، نامزدیش که یکی از بهترین مهمونیها یی بود که رفتم ، البته نه از نظر غذا و سالن از نظر صفا و صمیمیت . همه اینها باعث میشه که من بدونم که این عروسی خیلی خوش میگذره ، نکته دیگه ای که خیلی رفتن رو این عروسی رو برام خوشایند می کنه دیدن دوست عزیزم شیواست که اون هم قراره بیاد .

به سلامتی بنده الان باید برم توپخونه اداره دارایی . نمی دونم کی برمی گردم . دیروز هم دو سه مدل جلسه و نوشتن قرارداد بود فرصت نشد کامنتها رو جواب بدم. امروز عصر حتما کامنت ها رو جواب میدم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۳ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

صبح امروز من نه با صدای روشن شدن تلویزیون شروع شد و نه با آلارم موبایل وقتی نیم ساعت از بیدار شدنم میگذشت و تو لاین وسط اتوبان بودم ، یک عدد پ‍‍‍ژو ناگهان پیچید جلوی من و همونجا ترمز کرد یعنی بعدش من آنچنان ترمزی کردم که خودم هم باور نمیشد ، خوش شانسی این بود که ماشینی پشت من نبود وگرنه ممکن بود اون به ماشین به من بزنه ، بعد تصادف جاده عباس آباد این اتفاقها خیلی روم اثر میگذاره . به این ترتیب کلا خواب از سر ما پرید و صبح شروع شد .
شرکت امیر قرار بود که از ما آنتی ویروس بخرن ، ساعت حدود یازده بود مدیر فروش شرکت تو جلسه بود و همه یه جورایی مشغول بودیم ، شرکت ما هم منشی نداره همه مسئول انجام دادن کارهای خودشون هستند و اگر کسی پشت میزش نباشه ممکنه تلفنش بی جئاب بمونه  ،‌ موبایلم زنگ زد ، همکار امیر بود ، بعد سلام و احوالپرسی بهم گفت :" این چه شرکتیه شما دارید ،‌هیچ کس جواب تلفن رو نمیده !!‌" من هم که شاکی از کارامیر چون  دیروز تا بیرجند رفته بود و به دلیل آماده نبودن سایت بعد دو ساعت برگشته بود مشهد و همه حرف من این بود تو روزهایی که همه سفرهاشون رو حداقل میکنند به خاطر ناامنی راهها ،این چه وضعشه که شما کار می کنید ، سریع و حاضر آماده بهش گفتم : " شما با این شرکتی که توش کار میکنید لطفا یه برنامه ای بریزید که کسی هزار کیلومتر راه رو اشتباهی نره ، بعد در مورد شرکتهای دیگه اظهار نظر کنید ! " البته من چون یه وقتی با امیر همکار بودم بیشتر همکاراش رو میشناسم .و این آقا رو هم خوب میشناسم اما بنده خدا امروز مورد حملات سخت گلپری قرار گرفت . رضا همکارم هم برای اینکه دربرابر اونها خودی نشون بدیم امروز کلا از ظهر به بعد  دنبال کار اونها بود .

ظهر شیلای نازنین بهم زنگ زد و کلی شار‍ژ شدم .نهار هم که کلم و هویج پخته خوردم تا یک کم بدن بیچاره استراحت کنه از دست این فست فودها و غذاهای چرب .
امروز هم تا به خودم اومدم دیدم ساعت پنح و نیمه .البته یک ساعت دیگه هم شرکت موندم . برای اولین بارتو این ساختمون جدید شرکت ماشینم رو گذاشته بودم تو پارکینگ ، پارکینگش واقعا سخته ، نتونستم ازپارکینگ بیام بیرون ، همکارم برام ماشین رو بیرون آورد هرچند کمی غرورم خدشه دارشد اما بهترازاین بود که اسب سفیدم خدشه دار بشه تازه از عمل  جراحی گلگیر و کابوت اومده بیرون .امروز همه خاطرات من ماشینی شده .
خبر خوب امروز این بود که داماد جدید شیرینی خرید و رفت دیدن بابا و مسائل به خوبی و خوشی حل شد .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

نگرانی لعنتی من در مورد سفر های امیر تموم شدنی نیست و من اصلا دوستش ندارم . فکر میکنم دو تا چیز می تونه حالم رو خوب کنه یکی کلاس یوگا ، یکی هم دیدار با دوستان . حتما برای یوگا یک فکری می کنم دیدار دوستان هم که ای کاش ترافیک عصرانه مجال میداد ، یه روز می رفتم خیابون اندیشه  ، یه روز می رفتم سعادت آباد خیابان کوهستان ، یه روز می رفتم شیخ بهایی ، یه روز تهرانپارس ، یه روز خیابان گیشا ، یه روز ستارخان . اوه تا حالا بهش فکر نکرده بودم که همه نقاط شهر خونه ای هست که من می تونم برم اونجا به عنوان منبع انر‍‍ژی و انرژی از دست داده رو به دست بیارم . منبع انرژی می دونید چیه ؟ هر وسیله ای که شما بتونید باهاش تجدید قوا کنید و روحیه بهتری داشته باشید ، یکی منبع انرژیش خلوت کردن با خودش هست ، یکی منبع انرژیش رفتن به کوه و کوهنوردیه و خلاصه هر کسی خودش باید منبع انرژیش رو پیدا کنه ، کسایی که منابع انرژی مختلفی دارند انسانهای شادتر و موفق تری هستند .


ساعت  4 صبح با صدای موبایل امیربیدار شدم ، همکارش بود که با هم میرن ماموریت ، با خانم همکارش آشنا هستم ،دختر خوبیه ، دفعه آخری که دیدمش بهش گفتم :‌"‌شوهر های ما بیشتر از اینکه ما رو ببیند همدیگرو می بینند . " یعنی از هفت روز هفته اقلا 3 روزش رو امیر بیست و چهار ساعته با این همکارش ماموریت هست . با هم تیم خوبی هستند و همین شده مایه تنهایی های من . چون هر جا میرن کار رو درست و خوب انجام میدن آخر سر همه راضی گلپر ناراضی .

دوباره که بیدار شدم ساعت یک ربع به هفت بود ، ساعت هفت و بیست دقیقه نزدیک دفتر بودم . من تند رانندگی می کنم ،نه بابا سرعت من نصف سرعت امیره فاصله خونه ما تا شرکت فقط ده کیلومتره یعنی حالت نرمال باید فقط یک ربع ساعت تو راه بود .

این شنبه از اون شنبه ها بود ،‌دو نفر همکار بهمون اضافه شد ، جلسه معارفه رو برگزار کردیم . باید چند تا گزارش آماده می کردم ،‌کار بانکی داشتم که خودم حتما باید می رفتم ، تو بانک چهل نفر جلوتر از من بودند ،‌رفتم هایلند یه دوری زدم و یک شیشه ترشی انبه خریدم اما وقتی برگشتم بانک هنوز بیست نفری جلوتر بودند ، رفتم فروشگاه محبوبم تو میدون آر‍زانتین یک کم لوازم دکوریش رو دیدم و وقتی برگشتم نزدیکهای نوبت من بود سیستم بانک قطع شد!!!!!!!
برای بقیه کارهای بانکی پیک شرکت رفت ،‌سیم کارتم رو هم که سوخته همراه با کارت ملی بهش دادم تا تو راه سیم کارت من رو هم عوض کنه ،‌بیست باری موقع رفتن ازش تشکر کردم و عذرخواهی که بهش کار شخصی دادم ، چهل باری هم وقتی برگشت و سیم کارت جدید رو برای من آورد . هر چند صبح بهش تذکرداده بودم که دیر میاد و کارها رو به موقع انجام نمیده  ،‌اما وقتی کارشخصیم رو انجام داد نمی تونستم ازش تشکر نکنم و وانمود کنم که این هم جز وظایفش هست .
اصلا نفهمیدم که کی ساعت پنج و نیم عصر شد ،از شرکت که اومدم بیرون باد سردی خورد توی صورتم ، امسال هوا خیلی زود سرد شد ، نگهبان ساختمون شرکت که تازگی ازدواج کرده و با خانمش تو ساختمون زندگی می کنند ،اومده بود دنبال من ،  التماس دعا داشت برای خانمش یه کاری پیدا کنم . دلم می خواست بهش بگم از فردا بیاد دفتر ، یه کاری براش می کنم اما منطق اجازه نداد . تا برسم ماشین با فکر زن نگهبان و اینکه خدا کنه اونها تو این سرما تو اون کابین روی پشت بودم سرما نخورن و ... سر کردم .


فکر نمی کردم انقدر به موبایل وابسته باشم ، سیم کارت جدید فردا صبح فعال میشه و من بی موبایل تو ترافیک به آهنگهای ستار گوش میدادم ، شاید باورش سخت باشه ، یا خیلی ها فکرکنند چقدر لوسم ، اما تمام راه یاد امیر می افتادم که همش تو راههاست  و من هم الان ازش بیخبرم اشکم سرازیر میشد .من واقعا به یک منبع انر‍ژی نیاز دارم .
نزدیک خونه مامان اینها بنزین زدم و دلم نیومد که بهشون سر نزنم .البته دروغ چرا پیش خودم فکر کردم اینجا زوتر می تونم به امیر هم زنگ بزنم و ببینم کجاست . عروس خانم هم اونجا بود ، یک دسته نرگس شیراز خریده بود اومده بود دیدن بابا . بابا باهاش صحبت کرد و من هم کمی پا درمیونی کردم ، یک کم بابا نرم شد ، با هم برگشتیم خونه ، بهش گفتم خونه خیلی کار داره و باید همه جا رو تمیز کنم ، قفسه خریدیم که باید سر هم کنم و ... زنگ زد شوهرش اومد برام فقسه رو درست کرد و من هم یک کم به آشپزخونه سر و سامان دادم .امیر مارکوپولو هم که صبح بیرجند بود برای پاره ای تعمیرات کارخانه ***  راه افتاده بود سمت کارخونه مشهد ، شش ساعت تو راه بود  ، یه وسیله ای هم برای اونجا لازم داشت که خونه بود ، زنگ زدم آژانس اومد دستگاه رو برد فرودگاه مهرآباد تا باربری ایران ایر ببره مشهد . به این ترتیب بعد از درست کردن کباب لقمه ای به همراه سیزیجات پخته برای نهار فردای خودم و خواهر و شوهر خواهر تقریبا کرکره شنبه رو پایین کشیدم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

خیلی جالبه که پنج شنبه ها راس ساعت شش و نیم صبح بیدار بشی و ببینی که هنوز وقت داری بخوابی  ، تا هشت خوابیدم بعد هم  خواب  و بیدار بودم تا ساعت 9 که بیدار شدم ، بسیار لذت بخش بود ، صبحانه خوردیم ، برای پنج شنبه و جمعه برنامه ریزی کردیم ، اینترنت بازی کردیم ، ساعت حدود یازده بود که از خونه اومدیم بیرون . امیر ماشین شرکت رو برای همکارش برد و از خیابون آزادی با تاکسی رفتیم به سمت خیابون حافظ . گوشیم مدتی بود که صداش قطع شده بود ، دو سه روزی هم هست که آنتن نداره ، قصدم این بود که اگه گوشی تعمیر بشه تعمیرش کنم در غیر اینصورت هم یک گوشی بخرم . از یه فروشگاه سوال کردم و گفت در مورد آنتن دهی نمی تونه کاری کنه و ممکنه یا درست بشه یا کلا برای همیشه خراب بشه .  تصمیم گرفتم که گوشی بخرم . و این گوشی رو خریدم .

بعد هم پیاده رفتیم سمت منیریه ، من شلوار گرم کن می خواستم و امیر هم کتونی فوتبال . قیمتها نسبت به کیفیت جنس خیلی گرون بود ، نکته جالب این بود که همه هم فکر میکردند برند های اصلی دارند می فروشند ، از طرفی قیمتهاشون خیلی از قیمت یک برند مثلا آدیداس و نایک پایین تر بود ثانیا اون قیمتی که اونها می دادند برای جنسی با همچون کیفیت پایینی زیاد بود . مثلا شلوارورزشی که من تو مرکز خریدگلستان قیمت کردم هیجده هزار تومان رو بیست و شش هزار تومان می فرختند !!!!!!!!!!!!!!!
هرچند خرید نکردیم  اما از پیاده روی دو نفره تو هوای خوب پس از باران لذت بردیم . با یه تاکسی تا میدون ولیعصراومدیم . ازفروشگاه شیرین عسل یک کم اسباب چاقی خریدیم . بعد هم رفتیم نهارخوردیم . بنده بعد از مدتها آلبالو پلوی محبوبم رو خوردم . یادش به خیر روزهایی که تو شرکت قبلی بودیم ، آقای م از این رستوران روزهای تولدش برای همه غذا میگرفت .وقتی خواستیم بریم رستوران ، امیرپیشنهاد داد که بریم اول بلیط سینما بگیریم ، بعد بریم غذا بخوریم . رستوران جلوی سینما آزادی بود و من به شدت از این پیشنهاد  عالی استقبال کردم . رفتن به سینما می تونست گردش ما رو تو یه روز خوب تکمیل کنه ، خصوصا اینکه خیلی دوست داشتم فیلم کتاب قانون رو ببینم . رفتیم دو تا بلیط خریدیم ، بعد ازخوردن نهار تو سالن سینما منتظر شروع فیلم بودیم . فیلم جالب بود و کمدی . نکته جالب فیلم آدمهایی بودند که همیشه از مذهب سو استفاده میکنند برای پیش برد اهدافشون . مخصوصا اونهایی که برای جلب توجه دیگران خودشون رو انسانهایی متدین معرفی میکنند . فیلم اگر چه شعارگونه اما میخواست بگه که همیشه انسان بودن هست که مهمه ، نه اینکه یک نفر شیعه باشه یا سنی یا مسیحی و کلیمی و ...
وقتی از سینما اومدیم بیرون هوا تاریک و سرد بود ، با یک آ‍‍ژانس برگشتیم خونه .

زیاد دلم نمیخواد بگم وقتی برگشتیم خونه و گوشی های نومون (امیر هم یک گوشی خرید ) رو گذاشتیم تو شارژ و من یک دوش گرفتم، مامان زنک زدو گفت : "  بابا با داماد جدید حرفش شده الان هم بابا حالش خوب نیست "
و ما رفتیم اونجا و..............

جمعه صبح روبا یه صبحانه سبک نون و پنیر و گردو و نعنا شروع کردیم . شستن لباسهای چرک ،‌کمی مرتب کردن آشپرخونه و .... خونه واقعا به یک نظافت کلی نیاز داره . دوباره باید دوباره یک نظافت کار خوب باشم با این کارزیاد و دست درد و کمر درد نه زمان نظافت دارم و نه توان . نهار خونه خواهر جان بودیم اونها برای خودشون دلایلی داشتند که نمی تونم بگم اشتباه می کنند فقط متاسفم که اینها جوونی میکنند و بابا هم فعلا افتاده رو دنده لجبازی . نظرم اینه که اصلا قضاوت نکنم و طرف هیچ کدوم رو نگیرم .

عصر هم رفتیم خونه دوست امیر ، اسفند سال پیش عروسی کرده بودند و ما هتوز فرصت نکرده بودیم بریم خونه شون . این دوست قدیمی ترین دوست امیره . قدمت دوستیشون از قدمت دوستی من و بهار هم بییشتره البته دلیلش اینه که اینها قدمت سنیشون هم از ما بیشتره . خوب بود و خوش گذشت . من براشون سرویس چای خوری مدرن خریده بودم اما همه وسایلشون کلاسیک بود . امیدوارم که خانمش خوشش اومده باشه .

برای آشپزخونه قفسه خریدم تا بعضی چیزها رو تو اون بگذارم البته فکر کنم بعد نظافت کلی خونه فقسه رو سر هم کنم .

الان که دارم اینها رو می نویسم ساعت از دوازده شب گذشته و امیر کمتر از شش ساعت دیگه پرواز داره  ، کمی تا قسمتی حالم گرفته است .

پ . ن : امیر خان تذکر دادند که قیمت کی بورد ما بیست و هفت هزار تومان بوده نه هیجده هزار تومان .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٩ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |

شیشه پنجره را باران شست ،
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
تو گل سرخ منی ، تو گل یاسمنی .........

دیگه داره ده سال میشه که هر وقت بارون میاد من این شعر رو می خونم و قیافه سفید و خوشگل تو میاد تو ذهنم آقایی که امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدی گردن درد داشتی و ما برات حسابی نارحت شدیم .
باری صبح امیر خان با گردن درد از خواب بیدار شد و از اونجاییکه دیشب به داداشمون قول داده بود که پیرهن صورتی رنگش رو براش ببره تا اون امشب تو مراسم نامزدی دوستش با کرواتی که از ترکیه براش آورده بودم ست کنه و  بپوشه ، صبح رفت سراغ پیراهن ، پیراهن سر جاش بود اما دکمه سردستی که امیر خان با این پیرهن استفاده می کنه نبود ، خب این جور وقتها نمی دونم خلق و خوی زنانه هست ، احساس رئیس بودنه و یا هرچیز دیگه من شروع کردم به رد گرفتن که کجا می تونه باشه ، درهمون حین که توی کشوها رومیگشتم بهش گفتم شاید گذاشته بودی تو جیب کتت ؟ اما نه تو کشو بود و نه تو جیب کت ، گفتم حتما دفعه آخر که نامزدی خواهرت پوشیدی خونه مامان اینها جا گذاشتی ؟ از من اصرار که اونجاست از امیر هم انکار که اونجا نیست ، دکمه بعد ده دقیقه پیدا شد ؟ تو جیب همون پیراهن صورتیه بود !!!!! در همون حین که من داشتم تو کشوها دنبال دکمه سردست می گشتم ، دیدم که جعبه سنجاق کراوات هم خالیه !! شروع به غر زدن ؟ نه شروع به سوال کردن کردم که سنجاق کراواتت کجاست ؟ گفت : " تو کت طوسیه ." گفتم : " تا یادت هست بگذار اینجا که دوباره بعدا یادمون نره تو جیب کتت  گذاشتی . " خب البته من قصد خیر داشتم اما یادم نبود که این پسر خوب گردنش درد می کنه . اما امیر بیچاره جهت جلوگیری از تذکر دوباره خودش  شلواری رو که شب قبل تولد داداشمون پوشیده بود برداشت و گذاشت تو کمد . راستش اون موقع چیزی نگفتم ، اما خودم از زورگویی خودم و مظلومیتش ناراحت شدم .
دوباره امروز هم دیرشد و به دلیل کمبود جای پارک در جردن با آژانس اومدم شرکت .  راننده آژانس هم یک راه کج و موجی رو انتخب کرده بود که نمیدونید ، برای میون بر از یه راهی رفت که از جلوی خونه ایرن عزیزم رد میشد ، چراغ آشپزخونه شون خاموش بود ، دلم میخواست همون جا پیاده بشم و جای اینکه برم سرکار برم خونه شون با هم بشینیم گپ بزنیم .
این چهارشنبه از اون چهارشنبه هایی هست که از یکشنبه منتظرش بودم . خیلی به استراحت احتیاج دارم . البته خونه هم به نظافت اساسی احتیاج داره اما فکرنمیکنم با این دست درد مزمن از پسش بر میام . دیشب اولین کامپیوتر زندگی مشترکمون رو فروختیم و به همراه فکس دادیم که بره . یادش به  خیر ،  اولین سالی که ازدواج کرده بودیم مانیتور و اسپیکر و چند تا قطعه دیگه کامپیوتر رو دو تا خانواده به عنوان کادوی تولد به ما دادند  خودمون هم کی برد و ماوس و کیسش رو خریدیم . یه روز بارونی رفتیم بازار ایرانیان همه کی بوردها رو دیدیم و یک کی بورد باریک که اون موقع هیجده هزارتومان بود خریدیم . اون زمان هیجده هزار تومان برای ما خیلی گرون بود ، البته گویا هنوز هم یک کی بورد هیجده هزارتومانی کیبورد گرونی حساب میشه . مانیتور هم خودمون خریدیم ، در واقع به ما پول داده بودند تا همه چی رو طبق سلیقه خودمون بخریم . وقتی همه چی رو خریدیم ، من تو خیابون ولیعصر ایستاده بودم امیر رفت  ماشین رو بیاره تا وسایل رو بگذاریم تو ماشین ، بارون نم نم شروع به باریدن کرد . دیشب هم که کامیوتر رو دادیم دست خریدار بارون نم نم می بارید . جای کامپیوتر کمد لباس گذاشتیم فکر کنم اقلا باید تو آخر هفته یه سرو سامونی به اتاق سابقا مطالعه ، فعلا لندری روم بدم .

امروز هم تو شرکت صبحانه مفصلی خورده بودم و میلی به نهار نداشتم . از طرفی این بار که رفته بودیم خرید ، پنیر تازه گودا خریده بودم و می خواستم باهاش غذای غیر از سوپ و پیتزا درست کنم . این بود که رفتم سراغ سایت کاله ؛ برای پیدا کردن دستور غذایی جدید ، هر چند دستورغذایی جالبی پیدا نکردم اما غرق خوندن داستان مدیر کارخونه کاله شدم ، کارخونه ای که همیشه طرفدارش بودم ،و محصولاتش رو در همه زمینه ها دوست دارم خصوصا ماست سبزیجاتش که همون ماست سرسم زده بابلیهاست و ما خانوادگی عاشقش هستیم .  داستانی که مدیر کارخونه از روند زندگیش می گفت بسیار جالب و آموزنده بود ، نکته جالب و خوشحال کننده برای من این بود که ایشون هم فارغ التحصیل رشته ریاضی هست و به این ترتیب تو آرشیو ذهن من یک نفر به کسایی که ریاضی خوندند و تو رشته ای و صنعتی کارآفرینی کردند اضافه شد و دوباره آتیش زیر خاکستر یعنی همون میل به ادامه تحصیل من در رشته ام بی ای روشن شد .
 برای شام هم پاستا با پنیر و استیک درست کردم که گرچه اصلا غذای سالمی نیست و پر از چربی و نشاسته است اما خیلی خوشمزه شده بود . بعد از نخوردن نهار حسابی گرسنه بودم و به اندازه دو وعده پاستا ریخته بودم تو آب جوش ، یک مقداری رو همونجوری پخته  گذاشتم یخچال اما باز هم با اینکه خیلی هم خوردیم غذا اضافه اومد . در حین آشپزی هم شروع به مرتب کردن آشپزخونه شدم که این کار تا بعد شام ادامه داشت و با شستن گاز به پایان رسید .
یک فیلم ام بی سی رو دیدیم و با صدای بارون که از کانال کولر و پنجره و ... می اومد خوابیدیم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۸ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

ترافیک این روزها خیلی عجیب و غریب شده ، دل خوشی من به این بود که وقتی وارد اتوبان نیایش میشم پنج دقیقه ای می رسم خونه ، ولی یکشنبه عصر کل اتوبان نیایش ترافیک بود ، بد ترافیکی هم بود ، وقتی رسیدم خونه به معنای واقعی چشمهام باز نمیشد ، اصلا نفهمیدم کی خوابیدم وقتی چشمهام رو باز کردم ساعت نه و نیم شب بود .به امیرزنگ زدم باهاش صحبت کردم .  ، بعد مکالمه تلفنی ، یک کم کانالها ی تلویزیون رو بالا و پایین کردم ، شمس العماره داره تموم میشه و من یکی دو قسمتش رو بیشتر ندیدم ، میگن با بقیه سریالهای تلویزیون خیلی فرق داره . اما اون قسمتیش رو که من دیدیم دیالوگهاش خیلی طولانی و خسته کننده بود . من بیشتر به خاطر هانیه توسلی و فرهاد آییش سریال رو نگاه کردم اما اون دو تا قسمت بیشتر شریفی نیا و رویا تیموریان بازی داشتند !!! ام بی سی هم برنامه خوبی نداشت و دوباره ترجیح دادم که بخوابم .

دوشنبه  تولد داداش کوچیکه بود  . از ترکیه علاوه بر سوغاتی براش یک پیرهن هم خریدم ، بابا هم گفته بود از طرف خودش و مامان براش یک ادوکلن بخرم . خریدن ادوکلن برای آقایون خیلی کار سختیه ، می خواستم  از ادوکلنهای امیر براش یه دونه بخرم که قیمتهاشون از بودجه ای که مامان اینها گفته بودن بیشتر بود این شد که دست آخر یک عدد ادوکلن پیر کاردن  خریدم .

مامان اینها یه جورایی با خانواده داماد جدید مشکل دارند ، بیشتر مشکل هم مشکل فرهنگیه ، چون مامان و بابا هیچ توقع مالی از اونها نداشتند در صورتیکه خودشون همه وظایف پدر ومادری رو برای خواهرم انجام دادند و حتی مبلغی هم به عنوان کمک بهشون دادند تا برای ودیعه  خونه اجاره ای داشته باشن و ماه به ماه کمتر اجاره پرداخت کنند ، اما دریغ از یک تشکر ، حالا میگیم این کار رو به خاطر دختر خودشون کردند و نباید انتظار تشکر و .. داشته باشند .اما  دریغ از یک زنگ و یک احوالپرسی . حالا که همه چی تموم شده اومدند و اعصاب مامان اینها رو خراب کردند ،‌ واقعا هیچ چیزی تو ازدواج به اندازه نزدیک بودن فرهنگ ها به هم مهم نیست . شاید اون خانواده هم برای کارهای خودش دلایل خوبی داشته باشه اما اون دلایل اصلا برای مامان و بابای من پذیرفته نیست ، احتمالا دلایل ما هم برای اونها پذیرفته نیست . البته نکته مهمی که الان مامان و بابا رو خیلی رنجونده دو رویی اونهاست که این یکی رو فکر نمی کنم بشه براش توجیه تفاوت فرهنگی گذاشت .امروز همین مساله باعث شد که چند باری مامان به من زنگ بزنه ، من به مامان زنگ بزنم . خلاصه زیاد خوشایند نبود .

عصری رفتیم خونه مامان اینها گفتم که برادرمون روز تولدش کادوش رو بگیره ، کادوی خودمون رو سه شنبه که امیر بیاد بهش میدیم . حدود ساعت 8 برگشتم خونه ، امیر هم ساعت نه و نیم رسید . تو پارکینگ همسایه روبه رویی رو دیده بود ، از جعبه انگوری که یکی از مشتریای شرکت به عنوان سوغاتی براش از شاهرود فرستاده بوده یک مقداری به اون تعارف کرده بود ، اون هم همون موقع از مشهد براش یک بسته فرستاده بودند ، به امیر گفته من هم بهت یک سوغاتی میدم که تا حالا ندیده باشی . سوغاتی گل زعفران بود ، طریقه جدا کردن پرچمش رو به من یاد داد ، من هم یک ساعتی طول کشید تا پرچم ها رو جدا کنم و تو یه ظرف بریزم تا خشک بشه ، قسمت زردش رو هم جدا کنم و تو یه ظرف دیگه بریزم تا خشک بشه . واقعا کار سختی هست . فکر کنید یک بشقاب گل یک ساعت طول کشید حالا چیدنش که مثل اینکه خیلی هم کار سختی هست به کنار .

به این ترتیب دوشنبه ما تبدیل به یک دوشنبه زعفرونی شد . هر چند که تو سه تا کوچه پایین تر تو خونه خواهرمون یک سری دوستان اهل مشهد و زعفران اعصاب ما رو حسابی ساییده بودند اما باز هم با بوی خوش زعفرون سعی کردیم شاد باشیم و بخوابیم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٦ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ توسط گلپر نظرات () |

خیلی برام عجیبه ، امروز یک ذوق خاصی داشتم ، ذوق اینکه می خوام روزمره نویسی کنم ، برای خودم خیلی جالب بود که انقدر برای این کار اشتیاق دارم ، در عین حال هم همش دوست دارم که بتونم دوباره مثل قدیمها وبلاگم رو زود به زود آپ کنم .

صبح یکشنبه   امروز  من ساعت یک صبح شروع شد ، بعد از رد کردن سردرد میگرنی روز شنبه و قرص خوردن و خوابیدن دیگه خوابی تو چشمهام باقی نمونده بود ، خواب تو بدن من یه اندازه ای داره ، مثل یک بطری می مونه یه اندازه خاصی می تونم بخوابم یه چیزی نزدیک شش ساعت اگه بیشتر بشه دیگه خوابم نمی بره ، البته مواقعی که میگرن می گیره با وجود مسکنهای شدید تعداد این ساعتها بیشتر هم میشه ، شروع کردم به خوندن کتاب " داستان زنی که هر روز راس ساعت شش صبح می آمد " نوشته گابریل مارسیا مارکز ، خیلی وقت بود که این کتاب کنار تخت داشت خاک می خورد و من سراغش رو نمی گرفتم ، وقتی که این کتاب رو خریدم کتاب "عذاب وجدان " نوشته آلبا دسس و "کارت پستال " نوشته روح انگیز شریفیان رو هم خریده بودم . قطعا اول شروع به خوندن کتاب نویسنده محبوبم کردم : عذاب وجدان ، دو سه روز بعد با امیررفته بودیم سینما ، تو کتابفروشی سینما کتاب " ساربان سرگردان "  رو دیدم  جلد دوم جزیره سرگردانی ، خریدمش چون همیشه وقتی یاد روزهایی که کتاب جزیره سرگردانی رو می خوندم می افتم خون تو رگهام جاری تر میشه ، نکته جالب اینه که خیلی هم  عقایدم با عقاید نویسنده جور نیست اما از روون بودن قلم سیمین به وجد میام . خلاصه این کتاب داستانهای کوتاه مارکز همین جور می رفت زیر کتابهای نخونده ، انگار من هیچ وقت نمی تونم راحت داستانهای  مارکز رو شروع کنم . یه داستانش رو خوندم اما باز هم نتونستم برم سراغ داستان دوم ، از طرفی خواب هم سراغم نمیومد ، رفتم سراغ اینترنت و دانلود کتاب الکترونیکی . اینترنت خونه ما مدلش اکونومی هست در طول روز حجم معینی رو می تونیم دانلود کنیم اما شب ترافیک آزاده . خواستم از این شب بیداری استفاده ای کنم اما دسترسی به بیشتر سایتهای خوب امکانپذیر نبود حتی نتونستم با جی * میل برای دوستم عکسهامون رو بفرستم ، الان چند شبه تلاش میکنم اما نمی تونم چیزی رو آپلود کنم . گشت زدن تو اینترنت و نوشتن یک پست جدید تو وبلاگ و گذاشتن برنامه هفتگی تو وبلاگ برنامه ریزی چند ساعتی طول کشید . ساعت پنج و نیم امیر بیدار شد که آماده رفتن به ماموریت بشه ، اصرار داشت که من بخوابم چون معتقد بود حتما و حتما سرکار خسته میشم و دوباره سردرد می گیرم اما انگار خواب با چشمهای من قهر کرده بود ، با هم دیگه جلوی تلویزیون درحالیکه شوی ترکی پخش میشد دونات خوردیم و چای به عنوان صبحانه ، ساعت شش و نیم همکارش اومد دنبالش رفت و دوباره اون دلشوره مسخره و همیشگی من شروع شد ، نمی دونم با این دلشوره وقتهایی که امیر توراه هست چی کار کنم .
لباس پوشیدم و اماده رفتن شدم ، خوبی این بی خوابی این بود که زود رسیدم محل کارم و یک جای پارک خوب پیدا کردم . وقتی یک روز نیایی سرکار دقیقا کارها دوبرابر میشه ، من هم که حالت عادی یک روز رو برای انجام دادن کارهام کم میارم امروز خیلی تلاش کردم که کارها زود وسریع پیش بره ، چون می دونستم که وقتی ساعت نزدیک به چهار بشه دیگه چشمهام خسته میشه و باید بخوابم . به هر قیمتی شده گزارشهای روز دوشنبه رو آماده کردم ، نامه ها رو زدم و کارم تقریبا به روز شد ، هنوز یه کار بزرگ مونده ثبت دفاتر فارسی که هنوز شروع نکردم ، هر وقت این کار هم به روز بشه پشت من راست میشه .
امیر رسیده اصفهان ، مشغول کاره ، کارش هم زیاده و امشب تموم نمیشه ، اگه زودتر می دونستم یا حتی اگه دیشب خوابیده بودم حتما به دوست عزیزم زنگ می زدم و طبق قولی که خیلی وقته بهش دادم می رفتم وشب خونه اش می موندم .

اما فکر کنم راس ساعت چهار و نیم میرم سمت خونه  ، سبزیجات سالاد رومیشورم  تا بعد از یک کم استراحت سالاد نهار فردا رو درست کنم ، گل کلم رو بپزم و .......... فکر کنم فردا بنویسم که عصر امروز چی بهم گذشته .

 

پ . ن : انقدرخواب آلود بودم که یک سری طبقه بندی که برای خودم کرده بودم رو اشتباهی آپ کرده بودم .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٤ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط گلپر نظرات () |


Design By : Night Skin