پاییز طلایی

روزهای من عموما ساعت 4 صبح شروع میشه ، به دلبرک شیر میدم ، هردوخواب و بیداریم ، بعد شیر چند دقیقه ای روی شونه هام ایستاده نگهش میدارم تا شیر برنگرده و دوباره میگذارمش توی تختش ، دم دمای صبح یک کم سرد میشه ، برخلاف شبها که به هر طریقی پتو رو پرت میکنه کناری از تخت ، صبح ها با دستهاش پتو رو سفت نگه میداره تا پتو فرار نکنه !!!! و من هم برای اینکه دوباره خوابم ببره ، تو تخت یا وبلاگ میخونم یا فیس *بوک بازی .و این درحالت خوش بینانه هست که خواب فرزام کوچولو عمیق باشه ، صبح ها نمی دونم چه جوری میگذره ، آماده کردن پسرک برای شروع روز جدید ، خوردن چای هول هولی که معمولا سرد میشه ، کارهای شرکت و درست کردن نهارهایی که اغلب سر سری هستند و با آشپزی گذشته من هیچ نسبتی ندارند ، چون هم وقتش رو ندارم و هم بیشتر مواد غذایی برای من و پسرم ممنوع هستند . گاهی دلم برای فلفل سیاهی که توی غذام می ریختم تنگ میشه ، یا شیری که توی سوپ می ریختم ، یا حتی سیری که همراه با ریحون وپنیر پارمزان چاشنی اصلی پاستاهام بود ، کیک شکلات دارچین و پرتقالی  که وقتی درست میشد عطرش همه خونه رو پر میکرد، اما میدونم که این روزها هم میگذره ، تنها نکته ای که من رو آزار میده اینه که این رژیم غذایی هم صد در صد جواب نداده و پسرک ما همچنان بی قرار هست ، دیروز انقدر گریه کرد و ریسه رفت که دست به دامان مشاور شدم ، و اون هم تاکید کرد که نباید از بغلی شدنش بترسیم و تا اونجاییکه میخواد نوازشش کنیم ، کاری که تو این مدت هم  کردیم و هرچند دست درد و کمر درد داریم اما ازش خسته نشدیم ، پسرک شیر کمکی که مخصوص بچه های آلرژیک هست رو دوست نداره ، شیری که به زحمت گیر میاد رو تف میکنه و فقط شیر مامانش رو دوست داره ، صبح ها وقتی بهش صبح به خیر میگیم ، با لبخند شیرینش جوابمون رو میده وکله قندی بزرگ تو دل من و باباش آب میشه ، امیدوارم زودتر بی قراریهاش تموم بشه و کمتر رنج بکشه خوشگلکم .
پسر ما شدیدا موسیقی دوست داره ، خصوصا موسیقی زنده ، در اوج گریه و ناراحتی ، وقتی که "وایت نویز" ، ترانه های رنگین کمان هیچ کدوم جواب نمیدن ، خاله فرنوش به داد ما میرسه و با پیانو ، آهنگ جان مریم و پاییز طلایی میزنه که آبی هست روی آتیش و پسرک ما، کسی که پاییز پارسال رو برای ما طلایی کرد ،برای چند دقیقه ای ( دقت کنید فقط چند دقیقه ) به خواب عمیقی فرو میره .
هیچ زمانی مثل الان ازاینکه  پیانوم دیجیتال  هست خوشحال نبودم ، چون خاله این آهنگها رو روی پیانوی من زده و ضبط کرده و من همیشه ازشون به عنوان آخرین سلاح استفاده می کنم
.
و اما نظافت کردن خونه هم داستانی هست ، در فرصتهای کوتاه ، آواز می خونم ، طوری که فرزام هم من رو ببینه و هم صدام رو بشنوه ، گردگیری میکنم ، به نظرم وجود گرد وخاک توی خونه خودش آلرژی زاست ، هرچند دکترها بگن که آلرژی بچه ها فقط گوارشی هست .
روزهایم اگرچه  به کاری ثابت میگذرد اما هر روز این کار ثابت چالشی تازه دارد و شیرینی جدید . دارم به روزهایی نزدیک میشم که بودنش رو فهمیدیم و پاییز و زمستون و بهار و کل روزهای زندگیمون طلایی شد، و من اون زمان چه میدانستم چه در انتظارم هست ، اما بسیار منتظرش بودم .

و اما یک تشکر ویژه از خاله مریم عزیز که از کانادا برای فرزام ما کادوهای بسیار زیبایی آورد ، هرچند موفق به دیدارش نشدیم و فقط صدای مهربونش رو شنیدیم ، اما باز هم به این دنیای مجازی امیدوار شدیم و باز هم برای ما دوستی مهربان ارمغان آورد.
و تشکر ویژه برای خاله لبخند  عزیز که دوست بی نظیری هست برای من ، بابت کادوی زیباش برای فرزام و زحمت های دیگه ای که برای من کشید . خاله جون فکر کنم کامنت های من با آیپد به دستت نمی رسه ، مترصد فرصتی هستم تا باهات تماس بگیرم و صدات رو بشنوم.

/ 20 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لبخند

سلام عزیزمممم. نه هیچ کدوم از کامنتهات به من نرسیده دوست جونم. نمیدونم برات کامنت گذاشتم قبلا یا نه. اصلا اون کادو قابل این حرفا بود دوستم.؟؟؟ به شدت منتظرم دبی ببینمت[ماچ]

لیلا مامان مارتیا

پاییز به کامت عزیزم حسابی این روزها رو تو ذهنت ثبت کن که تکرار نمیشه ممکنه بتونی یه روز دوباره غذاهای خوشمره رو بپزی برای پسرک ولی این روزهای قبل از یک سالگی به نظرم بی نظیر و تکرار نشدنیه

صهبا

مامان خانوم گل تولدت مبارک امیدوارم در کنار عزیزانت همیشه شاد و سلامت باشی[ماچ]

نیکادل

خوش به حال فرزام که این همه موسیقیدان اطرافش داره.یکی از آرزوهای من این بود که یه سازی رو عاااالی یاد بگیرم و به بچه ام یاد بدم.حالا شایدم دوتایی بریم یاد بگیریم[پلک]

سارا

مامان مهربون تولدت مبارک .120ساله باشی [قلب][ماچ]

شیوا

[گل]باز هم تولدت مبارک باشه عزیزم با بهترین آرزوها برای شما امیرخان و فرزام خان گل

نیلوفر

تولدت مبارک مامان گلپر امیدوارم در کنار همسر و فرزام جون روزهای خوبی رو تجربه کنی[گل]

بانوي فلزي

هميشه دلم ميخواست اين ديد قشنگ تو رو داشته باشم به زندگي

محمد جواد

از چوپان پیری که دیگر توان چوپانی نداشت پرسیدند: چه خبر ؟ بالحن تلخی گفت: گرگ شد آن بره ای که نوازشش میکردم سلام ..وبلاگ جالبی دارین ...برام جالب بود که از شوهرتون توسایتتون تعریف کردین امیدوارم که همیشه باهم خوشبخت بشن ..درضمن مطالبتون خیلی عای هستش ...ولی حیف که عکستونو بد.ون پوشش دیدم ببخشدی قصد فضولی ندارم ولی از روزی میترسم که ... همین طوری که ما وقتی گرسنه میشیم هحتیاج به غذا داریم روح ماهم احتیاج به آرامش داره پس چرا ...ببخشید قصد بدی نداشتم ...موفق باشین خ.شحال میشم به من سری بزنید