خنک آنکس که گوی نیکی برد.

صبح پنج شنبه من از چهارصبح شروع شد ، با فشار پایین و سرگیجه ، حالی که اکثر خانمها حتما سالی چند بار تجربه اش میکنند ، کمی نمک خوردم و چند تا جدول سودوکو حل کردم تا دوباره چشمهام سنگین شد و خوابم برد ، اما موبایل ساعت هفت و نیم با آلارمش من رو بیدار کرد ، از کنار تخت تلفن رو برداشتم به خواهرجان زنگ زدم و اعلام کردم که امروز باشگاه بیا نیستم و تا ساعت نه خوابیدم .

صبحانه در کمال بی میلی و بی حالی چند تا پسته خوردم ، شام مهمون بودیم و میخواستم نهار سبکی بخوریم ، عدس رو شستم ، یک سیب زمینی کوچیک توش خرد کردم ، روی همه شون آب ریختم و گذاشتم روی گاز ، دلم پیاز داغ تازه میخواست ، بویی که من رو در هرحالی به اشتها میاره ، دو تا پیاز رو خلال کردم ، توی روغن که سرخ شد ، زردچوبه و فلفل سیاه و دارچین و زیره رو اضافه کردم تا اونها هم تفت بگیرن ، معجون خوشبو رو به عدسهایی که تازه توی آب جوش داشتند پخته میشدند اضافه کردم و روی کاناپه سه نفره ولو شدم .

امیر بیرون بود ، فرنوش زنگ زد و گفت که میاد خونه ما ، اومد براش بورانی اسفناج ریختم ، دوست نداشت ،میگفت ماستش شیرینه ، کلا ما دو خواهر از نظر لبنیاتی هیچ تفاهمی با هم نداریم .من عاشق پنیر سفید فتا هستم و از پنیر لیقوان و تبریز حالم بد میشه ، اون هم برعکس من . تو خونه ما دو طیف پنیر خور هستند دوستداران پنیر فتا و دوستداران پنیر لیقوان . این علاقه و نفرت تا حدی هست که حتی موقع شستن ظرفهای صبحانه حاضر نبودیم ظرف پنیر طرف مقابل رو بشوریم چون از بوش حالمون بد میشد.
البته خوشبختانه فرنوش از طعم عدسی خوشش اومد ، هر کدوم یک کاسه عدسی با نون سنگک کنجدی برشته خوردیم و طبق روال عادی برنامه فرنوش جان عجله داشتند و زود رفتند .

آیپد شارژش تموم شده بود و توی شارژبود ، هیچ کدوم از کانالهای تلویزیون برنامه جالبی نداشت . از سر بیحوصلگی و به عنوان آخرین گزینه شبکه آیفیلم رو انتخاب کردم ، شبکه ای که من اسمش رو گذاشتم شبکه نوستالژیک .
گاه گاهی فیلمها یا سریالهای قدیمی رو نشون میده که یاد آورگذشته است .

این بار اما فیلمی نشون میداد که هم قدیمی نبود و هم ندیده بودم ، وقتی شروع به دیدن کردم ، لوکیشن فیلم یک باغ گردو توی شهمیرزاد بود، این بار هم شبکه آیفیلم برایم نوستالژیک شد ، نشستم به دیدنش ، هر چند بسیار آبکی و بد ساخت بود اما تو سمنان و شهمیرزاد فیلمبرداری شده بود ، دو شهری که پراز خاطرات شیرین هست .
باغچه پر از انار فصلهای پاییز مامان بزرگ و پراز زردآلوی فصل بهار ، کبابهای افلاطونی و لواشکهای ترش شهمیرزاد ، دستی که همیشه موقع چیدن زرشک پر از خون میشد ، چون اونقدر قدرت نداشت که شاخه پر از تیغ درخت زرشک رو راحت بشکنه ، بیرون رفتنهای یواشکی بعداز اینکه مامان و مامانبزرگ رو میخوابوندیم تو گرمترین بعدازظهرهای دنیا و رفتن کنار استخر باغ فیض و...
بازار سمنان رو نشون داد ، جایی که یک بار توش گم شدم و بعد رفتم به مسجد سر بازار که به نام خانوادگی پدربزرگم بود و گفتم بابابزرگم صاحب مسجده ، من رو نجات بدید !!!!!!!!!!!!!!!

وای چقدر خاطره زنده شد ، چقدر گاهی نوستالژی خوبه . انقدر یاد خاطرات افتادم که روز جمعه همه عکسهای قدیمی رو نگاه کردم و بالغ بر پنجاه عکس هم تو فیس بوک آپلودکردم .

دیشب با امیر که صحبت کردیم حرف از خاطره ها بود و اینکه انگار زندگی مجموعی از خاطره هاست . کاش خاطره ای خوب از خودمون بگذاریم .
نیک و بد چون همی باید مرد
خنک آنکس که گوی نیکی برد

/ 7 نظر / 10 بازدید
بهناز

تو که عشق منی و همه خاطراتتم زیباست [ماچ]

جودی

خاطراتت همیشه سبز و خوش.

رودابه ایرانی

شهمیرزادرادوست دارم باکوچه باغ های زیبایش،بادرخت های گردویش,باجاده ی کیاسرمخصوصاکه منتهی شودبه شهرکودکی هایم.

مسافر

خنک ان کس که گوی نیکی برد..... کاش گوی نیکی رو ببریم... کاش.... الان بهتری دختر جان؟

heti

نمی دونم معنیش رو .ولی هله کردن برای شادیه ورمان هم معنیش اناره . یه نفرشون شعر رو می خوندبعدش جوابش این مصرعی بود که من نوشتم .به طور کلی معنیش رو نمی دونم .

سکوت جاودان

خاطرات کودکی همیشه شیرینن

sheila maman nima

man ke kafiye ye ahang gadimi gush bedam ya ye atr ashna bu konam ta hay hay gerye konam. osulan yade gozashte ham in ruza bahane khubi shode baraye gerye kardan