ترکیب بپا که درهم پیوست

نمی دونم چی صدات کنم ؟ فامیل ، دوست ، خواهر .

تویی که فامیل من بودی و من تو رو به چشم خواهرم دیدم و بعد با هم دوست شدیم ، تویی که سرنوشتت برای من به هزار دلیل مهمه و نمی تونم بی خیال سرنوشتت بشم ، تویی که عزیز دل خیلی از عزیزان من هستی ، خلاصه بگم آهای خانمی که برای من مهم هستی و به خوشی و خوشحالیت اهمیت میدم چرا با خودت با زندگیت این کار رو میکنی ؟

چرا وقتی از سرکار میرسی ، لباس محل کارت رو درمیاری و زشت ترین لباسهای ممکن رو می پوشی ، لباسهای مردونه گشادی که شاید برای راحت خوابیدن بشه به عنوان لباس خواب ازش استفاده کرد اما به عنوان یک لباس عصر یک خانم زیبا و تحصیل کرده هیج مناسب نیست .

چرا عصر ها به جای اینکه با دخترک شیرینت یک برنامه کودک موزیکال شاد ببینید ، کانالهای تلویزیون رو  ، روی  پی * ام *سی و تی وی * پرشیا نتظیم می کنی ؟

چرا هیچ شوقی نداری که بری خونه خودت ، یک شام سبک و گرم برای همسرت درست کنی تا خونه ات پر بشه از بوی غذای گرم ، بوی زندگی .

چرا به ظاهرت هیج اهمیت نمیدی ، صورت زیبایی که داری همیشه پشت نقابی از نامرتبی ها خواب رفته و آینه و همه اطرافیانت خصوصا همسرت از دیدن اون همه زیبایی محرومه ؟

چرا دخترک باهوش و زیبا و آروم خودت رو نمی بینی ، روش ایراد میگذاری و از کودکان دیگران تعریف می کنی ؟

چرا برای زندگیت ، برای همسرت ، برای دخترت ، و مهم تر از همه برای خودت وقت نمی گذاری ؟

چرا مرتب کردن خونه و زندگیت رو رها کردی ، روزهایی رو یادمه که صبح ساعت 5 بیدار میشدی تا همه جا رو مرتب کنی ، چی شد پس ؟ اون روزها انقدر درگیر مرتب کردن خونه بودی که خیلی چیزهای دیگه فراموش میشد که اصل زندگی بود ،امروز دست کشیدی از مرتب کردن خونه ، شدید هم دست کشیدی ، گویا انگار حتی بهش فکر هم نمی کنی . اما کاش بعد از اون دست کشیدن از اشیا به جانداران میرسیدی ؟ چرا آدمهای مهم زندگیت رو نمی بینی ؟ هیچ می دونی که اگر تو اونها رو نبینی اونها به این ندیدن عادت میکنند ،اونها هم کم کم تو رو نمی بینند . چشمها رو میگردونند و دنبال چشمی دیگر می گردند تا اونها رو ببینه ؟

بجنب داره دیر میشه ، قرن بیست و یکم ، قرن خوابیدن و خواب موندن نیست . باید بجنبی  به زودی باید جواب دختر نوجوونی رو بدی که قطعا ازت بازخواست خواهد کرد که چرا اون رو که دخترت هست نادیده گرفتی و دیگران رو ترجیح دادی ؟
همسرت شاید نیازی رو از تو  برطرف نکنه ، اما تا زمانیکه به روشی درست اون رو از این مساله آگاه نکنی ، نه تنها نیازی از تو برطرف نمی کنه که تو رو به راحتی فراموش میکنه .

بیدار شو ، بلند شو ، آگاه شو . این روزها خیلی نگرانت هستم .

ترکیب به پا که در هم پیوست / بشکستن آن روا نمیدارد دست

/ 6 نظر / 7 بازدید
مروارید

گلپر جان من متوجه معنی این شعر نشدم... و ربطش به موضوع[متفکر]

نوشین مامان هستی

چه خوبه آدم دوستی مثل تو داشته باشه عزیزم ...

کاتیوشا

خیلی خوب و آموزنده بود.اما چرا تو که دوست به این خوبی هستی مستقیم باهاش صحبت نمیکنی.گاهی آدمها رو باید به خودشون آورد.

nika

منم خوابم گویا

شیوا

گل رخ عزیزم خیلی خوب بود اگه باهاش خیلی صمیمی هستی حتما به اش بگو ... از این که این همه دوست خوبم گل رخ فهمیده است لذت می برم

گلستانه

عزیزکم من شعر آخر متنت رو این طوری شنیدم : ترکیب "پیاله ای " که در هم پیوست . درسته ؟