هر که این عشرت نخواهد .

می خواستم از آخر هفته دلپذیرم بنویسم ، اما انقدر تنبلی کردم و  گاهی هم سرم شلوغ بود که رسیدم به یک آخر هفته دیگه .

میخواستم از چهارشنبه ای بنویسم که بارون صبحگاهی هوای شهررو دلپذیر و منظره کوه ها رو زیبا و خواستنی کرده بود ، نهار که تو فضای باز باشگاه انقلاب خودم رو مهمون کردم ، سالاد خوشمزه ای بود که البته قیمتش برابر بود با یک پرس چلوکباب البرز در سالهای قبل !!!!اما بسیار به ما چسبید .
شام هم مامان خانم رو مهمون کردیم به رستوران که هم از برکت وجودش لذت بردیم و هم اون خوشحال بود که بالاخره ما رو می بینه ، که این جای شرمندگی برای من داره با وجود سه تا خیابون فاصله خیلی دیر به دیر بهش سرمیزنم .
خرید شهروند همراه با مامان برای من حاکی از این بود که من اصلا مثل مامانم مقتصد نیستم ، بعد از سالها خرید ، بازهم موقع خرید عینکش رو میگذاره ، قیمتها و وزن جنسها رو دونه دونه بررسی میکنه ، البته برای برندهای مورد نظرش که قبلا امتحانشون رو پس دادند و بعد خرید میکنه .
چهار شنبه دلپذیر من با همراهی امیر و مامان تموم شد .

میخواستم از پنج شنبه ای بگم که نهارش مهمون تولد خاله جان بودیم ، تولد پنجاه سالگیش رو جشن گرفته بود ، معملها و مدیر دبستان ، اعضای انجمنها و ان جی اٌ هایی که عضوشون هست ، گروههای ورزشی ، مربیان مهدکودکش ، تمام اعضای فامیل خودش و همسرش همه رو دعوت کرده بود . تو مهمونی مثل همه مهمونیهای تولد رقص و آواز بود اما چیزهای دیگه ای هم بود ، مربی هنر دبستانش که از قضا خانم معروف و بنامی هم هستند چند قطعه اجرا کردند ، گروه تای*چی برنامه نمایشی اجرا کردند و تقدیم کردند به خاله ام ، خاله ام از مادرش ، مادرشوهرش ، مدیر دبستانش و مربی تای *چی به عنوان چهار زن تاثیر گذار تو زندگیش تقدیر کرد .
مهمونی با ارزشی بود که برای من و خواهرها نوعی انگیزه شد برای فعالیت و پشتکار بیشتر .

پنج شنبه شام هم مهمون قدیمیترین و نازنین ترین دوست بودم ، که به خاطر من و امیر مهمونی تولد دخترش رو یک هفته عقب انداخته بود ، از مهربونی و صمیمت و خوش قلبی این دوست هرچی بگم کم گفتم . من هر لحظه ای رو با اون سپری کنم برام بهترین لحظه است ، بهار جونم خیلی خوشحالم که روز اول  کلاس دوم دبستان  کنارت نشستم و باب این دوستی چند ساله باز شد ، خیلی خوشحالم که امیر هم همونقدر که من از بودن با تو لذت میبرم ، همسرت رو دوست داره و همیشه وقت گذروندن با شما رو جز بهترین تفریحاتش میدونه . دختر کوچولوی عروسکت هم برای من یاد آور روزهای دبستانه ، چون شبیه خودت شیرین و مهربونه .بابت مهمونی گرم و پذیراییت هم ممنون . می دونستی غذاهات مزه غذاهای بهشت رو میده ؟

می خواستم از جمعه ای بگم که سرشار از انرژی و ذوق بیدار شدم ،همه پنجره های خونه رو باز کردم تا بوی بارون خونه روپرکنه  و شروع کردم به آشپزی . با نازی و کنی و ممول بانو قرار یک تولد سورپرایزی برای ایرن دخت زیبا و خوش قلب رو گذاشته بودیم ، نازی قرار بود از دسرهای خوشگلش درست کنه و البته تستهای خوشمزه ای هم برای مهمونی آماده کرده بود ، کتی سالاد ماکارونی ، ممول هم که در منزل مادرشوهر جان بود خرید کیک رو متقبل شده بود و من هم شام .
وقتی ورقه های لازانیا رو تو ظرف پیرکس میچیدم ، مایه کوکو سبزی رو آماده میکردم و گل کلم ها رو برای سالاد کلم خرد میکردم و بادمجون کبابی و سیر رو برای ماست بادمجون له میکردم ، در همه این لحظات شکرگزار نعمتهایی بودم که دارم ، هرچند همیشه و همه جا یک گوشه قلبم که جای بابای عزیزمه خالیه و تو هر مهمونی به یادش هستم اما از بابت داشتن همسری همراه ، خانواده ای سالم و دوستانی بهتر از آب روان شکرگزارم .
دوستان وبلاگی دریچه ای جدید تو زندگی من بودند ، دوره هایی که ماهانه با هم داریم درعین تکثر اندیشه ها ، وحدتی خاص هم داره ، هر بار موضوعی جدید یاد میگیریم ، هر بار موضوعی به چالش کشیده میشه با هم حلش میکنیم و این دوره ها رو من از ایرن دخت دارم که پایه گذار این دوره بود .ایرن خانم مهربون تولدت مبارک ، روزهای خوبی برای خودت ، همسر عزیزت ، شازده پسرت و پرنسس کوچولوت که می دونم روزی مثل تو بانویی دلربا و مهربون میشه آرزو دارم.

آخر هفته خوبی برای همه دوستان آرزو میکنم .

/ 14 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
pariya

سلام بزرگوار وبلاگتون بسیار زیباست! [دست] و تبریک [گل] پایدار و باقی بمونید منتظر حظورتون هستم

مجی

ای جانم ایرن الان دوتا بچه داره؟ عزیزمممممممممم از طرف من خیلی خیلی بهش سلام برسون هنوز اون صورت ناز با اون گونه های طلائیش یادمه . خیلی دوستش دارم. شماره اش رو تو گوشی قبلیم داشتم . وگرنه بهش اس ام اس می زدم. خیلی بهتون خوش بگذره.

ارکیده

سلام.خوشحالم كه روزهاي آخر هفته خوبي را كنار عزيزانت ميگذروني.با ارزشترين لحظه ها همين هاست.روح پدر شاد و آروم باشه.جاشون خاليه. راستي خاله جان خانم ....هستند؟ اتفاقي ديروز خواهرم درباره اين خانم صحبت ميكردند. اينكه با پشتكار و خلاقيت خودشان و آشنايي با يك همسر خوب توانستند يك مهدكودك فوق العاده را تاسيس كنند.به تازگي هم جشن 50 سالگيشان بوده و رئيس خواهرم دعوت داشتند. يك لحظه به نظرم آشنا آمدند. به هر حال كه اميدوارم تعداد آدمهاي موثر اين مملكت هر روز بيشتر و بيشتر بشه.

گلپر

زندگيتون هميشه شيرين باشه ما كه دستمون به ايرن نميرسه تبريك بگيم بهش!! [چشمک]

بهمندخت

واااااااااي گلرخ من خنگگگگگگگ شدم!! اومدم تو كامنتا اسمتو بنويسم به جاش به جاي اسم خودم اسم تو رو نوشتم [تعجب][ابله]

سارا

ممنون به خاطر همه انرژی که به من دادی .دوست دارم [قلب]

اركيده

خوب كردي ويرايش كردي.آره جالب بود. دقيقا روز قبلش داشتيم با خواهر صحبت مي‌كرديم.حرف اين هم بود كه ازدواج خوب تاثير مهمي در آينده شغلي آدمها داره.حداقل طرف ميتونه همدل و همراه باشه.الهي هميشه سلامت و شاد باشن.

بیتا مامان کیان و کیارش

گلپر عزیزم قلمت خیلی زیباستتتتتتتتتتت عاشق نوشته هاتم خوشحالم که شاد و سرحالی راستی دلم هم برات تنگ شده خیلی ...[قلب]