جلسه آشنایی

بالاخره بعد از کشمکشهای زیاد بین من و فری و مخالفتهای من در مورد خواستگار جدید  وقتی به توصیه من پیش مشاور مورد تائید خودم رفت و مشاور تائید کرد که جناب آقای خواستگار المانهای اولیه مناسب برای ازدواج با خواهر ما رو داره ، قبول کردم که تو یک جلسه غیر رسمی با امیر ببینیمش و نظرمون رو درموردش بگیم .

بیشترین نکته ای هم که خواهر جان از ما خواسته بود این بود که سطح اجتماعی جناب خواستگار رو رقم بزنم و اینکه به نظرم چقدر صادق و راستگو هست ؟ راستش در مورد اول کمی میتونم زود نظر بدم ، اما در مورد دوم واقعا نظر دادن تو یک جلسه خیلی سخته ، خواهر جان هم به ما دو مطلب اشاره کرده بود :
1- این آقا خیلی در این زمینه ازدواج پشتکار داره و چون میخواد خونه بخره میگه بیا با هم بریم و یه جورایی من رو همسر آینده خودش میدونه ، ولی اگه تو ببینیش و بگی خوب نیست ، من زود بهش «نه» میگم تا بیشتر از این دل نبنده .....
2- این آقای محترم یک بار با دوستان خواهر ما با هم رفته بودند تئاتر و رستوران و ایشون در کل این مدت از روی خجالت نه حرفی زده بود و نه غذایی خورده بود ، درحالیکه گویا هم خیلی برای خواهر جان ما خوش صحبت هستند و هم خیلی خوش خوراک ....

و من فکر میکردم چطور میتونم تو این یک جلسه با توجه به خجالتی بودن داماد آینده بفهمم که سطح اجتماعیش چقدره و راستگو هست یا نه ؟ واقعا خواهر بزرگتر بودن هم دردسر های خودش رو داره ، مخصوصا وقتی که پدر عاقل و تیزمون هم پیشمون نیست تا با یک نگاه بفهمه طرفمون «چند مرده حلاجه» ؟؟؟

خلاصه وقتی رسیدیم ، دیدم یک پسر قدبلند ، با موهای فرفری  و قیافه ای کاملا شمالی با فرنوش نشستند روی زمین !!! اولین فکر این بود که چرا این آقا انقدر شبیه شمالیهاست در حالیکه اهل جای دیگه ای هست ، ما رو که دیدند از جاشون بلند شدند ، با هم دست دادیم ، ، امیر کنار فرنوش نشست و طبق روال عادی شروع کردند به سر به سر هم گذاشتن ، و من هم کنار آقای خواستگار ، داشتم ذهنم رو جمع و جور میکردم تا سوالهایی که در موردشون فکر کرده بودم رو ازش بپرسم ، که یک دفعه برخلاف اون چیزی که شنیده بودم  خجالتی هست ، خیلی راحت شروع به حرف زدن کرد و گفت : « واقعا از جذبه ای که داری خوشم میاد ، این خواهر شما برای هیچ کس تره هم خرد نمیکنه ولی هم تو رو خیلی دوست داره و هم خیلی ازت حساب میبره !!!! «

و بدین سان شاخکهای من رفت بالا ، تو دیدار اول حرف از تره خرد کردن میزنه !!!!!!!!!!!!!! هنوز با هم چای که هیچ ، یک لیوان آب هم نخوردیم میگه «تو»!!!!!!

وقتی منو رو آوردن و غذا رو انتخاب کردیم ، احساس گرمای شدید کردم ، بارونیم رو درآوردم و دیدم چون امیر حواسش نیست ، بلند شد و بارونی رو ازم گرفت داد به گارسون تا برام آویزونش کنه ، از این حرکتش خوشم اومد ، تا اونجا یک - یک مساوی بازی کرده بود و  همین بازیهای مساوی هست که تصمیم گیری رو سخت میکنه .

از کارش پرسیدم  اینکه چی شد خواهر ما روانتخاب کرد ؟ هدفش در مورد زندگی ، ایده الهایی که برای زندگی شخصی و زندگی زناشویی داره ، همین طور که حرف میزد ، یک دفعه دیدم دستش رو انداخت دور گردن من ، من که تا قبل  اون از گرما کلافه بودم ، خواستم به روی خودم نیارم که چقدر از این حرکتش بدم اومده هم به خاطر پسرخاله شدن بی دلیلش و هم گرما  ، و به گوش دادن ادامه دادم ، ولی دیگه هیچ چیزی نمیشنیدم ، همش با خودم فکر میکردم از این جوونهایی هست که ادای روشنفکری درمیان و میخوان خیلی زود صمیمی بشن ،  ولی صمیمیت واقعی که این نیست ، اون برای خودش حرف میزد و من داشتم فکر میکردم همین آدم که داره به اصطلاح ادای خارجی ها رو درمیاره آیا واقعا به این حرکتش اعتقاد داره یا فقط میخواد به فری نشون بده که من خیلی روشنفکر هستم و تو آزادی هر جور که دوست داری تو جامعه ظاهر بشی . چون این مساله برای فری خیلی مهم هست و بارها در مورد این مساله با هم صحبت کرده بودند ، یک بار هم که خواهر جان ما از اون لباسهای سنتی خاص خودش رو پوشیده و موهای فرفریش رو افشون کرده تو صورتش و با هم رفتند بیرون ، بهش گفته بوده : « من اگه بیام شهر شما ، با همین تیپ وقیافه میام . خوشم نمیاد کسی بهم بگه این لباس رو نپوش .»

ایشون هم به فرنوش گفته که هر لباسی دوست داری تو شهر ما بپوش ولی قبول کن که تو تهران به این بزرگی هم کمتر کسی مانتوی قرمز می پوشه و لباسهای سنتی خاص !!!

همین فکر ها رو که میکردم ، یک دفعه از گرما کلافه شدم ، با اینکه لباس زیاد گرمی هم تنم نبود ، ناخودآگاه و با عصبانیت دستش رو از روی گردنم کشیدم بیرون و داد زدم : « از گرما مردم ، ولم کن »

و با کمال تعجب دیدم که امیر میگه ببخشید ، ولی اگه گرمته چرا دو تا پتو کشیدی روی خودت !!!!!!!!!!!! و من فهمیدم وقتی داشتم تا ساعت 4 صبح به سوالهایی که فردا میخوام از خواستگار بپرسم فکر میکردم خوابم برده و اون آش شله قلمکاری که من دیدم خواستگار نبوده ، توهم من از خواستگار بوده ....

/ 29 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بیتا مامان کیان و کیارش

وای خدای من جدی جدی باورم شده بودددددددددددددددددددددد ولی خیلی خندیدم .. ایشالله به خیر و خوشی عزیزم [گل]

لیلا

:)))

جودی

حالا توصیف داناد واقعی را هم بگذار

باران

قربون شما خواهر خانم با جذبه بشم من.خوش به حال خواهرت که یه مشاور رایگان دم دستش داره[چشمک]

بهمندخت

گلپر خووووووووب ما رو گذاشتي سركارا، شما هم بعله؟؟ [چشمک]

رز

سلام گلپر جان اولش با خودم گفتم این چرا گلپر با این حرکتش یکی نخوابونده تو صورت آقای خواستگار آخرش مردم از خنده

shadi

hahaha alee bood

سارا

سرکار بودیم حسابی.امیدوارم هرچی خیره پیش بیاد ولی مطمئنا یک جلسه خیلی کمه. [قلب]

مسافر

پیشاپیش تولدت مبارک نازنین دوست عزیزم