روزمرگی

صبح روز دوشنبه ، عید مبعث مسلمونها ، سالگرد هجری قمری به خاک سپردن بهترین بابای دنیا ، قرار بود که بریم بهشت زهرا ، شب قبل وقتی  فوتبال رو خونه خان داداش دیده بودیم و برگشته بودیم ، سبزی قرمه سبزی و گوشت رو از فریزر بیرون گذاشته بودم و موبایل رو هم آلارمش رو روی ساعت 7 کوک کرده بودم .

اما موبایل ساعت مقرر آلارم نداد و ساعت هفت و نیم ، امیر طبق عادت همیشگی خودش بیدار شد و این یعنی که من نیم ساعتی از برنامه عقب بودم . بعد از بلند شدن از تخت اولین کاری که کردم ، با چشمهای بسته و خواب آلود ، پیاز خرد کردم و ریختم توی قابلمه تا سرخ بشه ، و به خودم نهیب زدم که چرا یک هفته هست پیاز داغ آماده تموم شده و من فکری برای پر کردن جای خالی نکردم .
پیازها که درحال سرخ شدن بود ، آبی به صورت زدم ، رفتم سراغ آیپد تا در مورد خوابی که دیدم سرچ کنم ، امیر هم زنگ زد به مامانش و گفت که قدری دیرتر میریم دنبالش .
سرچ کردن که نتیجه بخش نبود ، اما پیازها با شعله زیاد قدری کاراملی شد ، سبزی رو اضافه کردم ، عادت ندارم سبزی رو سرخ کنم و سبزی خام رو فریز میکنم ، با خودم فکر کردم  اونهایی که بی خیال سلامتی و فایده  غذایی میشن و سبزی سرخ کرده آماده تو فریزر دارند همیشه تو درست کردن قرمه سبزی جلوتر هستند ، تا سبزیها آبش کشیده بشه لباسم رو پوشیده بودم ، کرم ضد آفتاب رو هم گذاشتم تو کیفم تا تو راه به صورتم بزنم، آفتاب بهشت زهرا بدجور نامرده و حسابی می سوزونه ...

آب سبزی کشیده شد ،گوشت رو هم با فلفل و زردچوبه تفت مختصری دادم ، لوبیا و لیمو عمانی رو اضافه کردم و آب هم روش تا مانتو رو بپوشم ، آب خورش جوش اومده بود و گذاشتم روی شعله کم و راه افتادیم .

آشناترین مسیر برای ماشین ما تو سال گذشته ، چمران و تونل توحید و جاده بهشت زهراست ، اما این بار مسیر عوض شد ، اول خونه امیر اینها که البته اون هم برای ماشین مسیر آشنایی هست بعد بهشت زهرا .

شستن سنگ و گذاشتن گل و حرفهایی که باید رو در رو گفته میشد و حالا یک طرفه درحالیکه دستی روی سنگ هست و دستی دیگه روی قلب ، گفته میشه .

رفتن به مزار مادربزرگ و عمه امیر ، گذاشتن گل روی مزار اونها و برگشتن به خونه ساعت ده صبح و خوردن صبحانه دیر هنگام .

آبکش کردن برنج و نمک و آبغوره زدن خورش و دم کردن برنج و ...
خوردن نهار همراه مامان ها ( مامان من و امیر ) و داداش گل .

بعد نهار هم استراحت همگانی جز بنده بی تقصیر که در خدمت خواهر عزیزتر از جان بودم ، امسال اولین سال مالی شرکتش هست و بهش قول داده بودم که از کمک کردن بهش دریغ نکنم .و دیگه اسم تیر ماه هم که میاد همه یاد کارمالی می افتند و من .( نمونه اش کتی جونه که هروقت بیلبورد اظهار نامه رو  می بینه به یاد منه )

تو سکوت و آرامش بعدازظهر یه روز تعطیل ، کار کردن روی سندها و گزارش گیری از حسابها اون هم به صورت دستی ، یه دفعه دلم خواست برای چای عصرونه کیک شکلاتی درست کنم ،اما اگه شروع به درست کردن کیک میکردم قطعا آرامش و سکوت از بین میرفت و ممکن بود مامان ها و امیر هر سه بیدار بشن و به حساب من برسن.به این ترتیب منتظر شدم تا همه بیدار بشن ، وقتی همه بیدار شدند ، فهمیدم آرد نداریم ( یعنی فقط یک هفته من دیر رفتم خرید واون هم بدون لیست خرید ، همه موادغذایی خونه دچار کسری شدند ، کلا زندگی هیچ استثنایی برای اشتباه کردن نمیگذاره ، حکایت طلاها که اولین بار خونه رهاشون کردم و همون یه بار شکار دزدها شدند !!!) اما اراده من برای درست کردن کیک ها خلل ناپذیر بود ، رفتم سوپر سر کوچه ، آرد خریدم .

آرد رو پیمونه کردم ، بهش جوش شیرین و بکینگ پودر و پودر کاکائو و وانیل و کارامل و دارچین و خلال نارنج اضافه کردم .
تو ظرف دیگه سفیده و زرده رو جداکردم ، سفیده ها رو با همزن زدم تا سفت و سفید شد ، زرده و شکر و روغن مایع رو اضافه کردم و هم زدم بعد اضافه کردن شیر، آرد و مخلفاتش رو هم اضافه کردم و مخلوط آماده شده رو ریختم توی ظرف مخصوص مایکروفر و مایکروفر هم روی برنامه کیک .
ظرفهای کثیف شده به دستان توانای همسر جان شسته شد ، کانتر که به وسیله من درحین عملیات کیک پزی به خاک و خون کشیده شده بود تمیز شد . کیک هم 45 دقیقه بعد حاضر شد و...

از اونجاییکه دوشنبه 29 خرداد روز مهمونی در منزل ما نامگذاری شده بود ، من و امیر هم که عاشق میزبانی . خواهر جان و شوهرش هم عصر اومدند پیش ما و کیک رو به همراه اونها با چای خوردیم .

شب هم مادر و مادر شوهر رو بدون شام رهسپار خونه هاشون کردیم ، البته ما خیلی !!!!! اصرار کردیم که شام بمونند یا شام بریم بیرون اما خودشون گفتند که هیچ جایی برای شام ندارند و ما هم که کلا حرف گوش کن ، بردیمشون خونه هاشون.

تو راه برگشت به خونه ، پشت یه چراغ قرمز یه وانت پیچید جلوی ما و خوشبختانه امیر از بغل جا داشت و کشید سمت راست ، کنار وانت پشت چراغ ایستادیم ، امیر براش بوق زد و بهش گفت : " آقا چی کار می کنی ؟ "
راننده وانت پیرمردی بود که مهربونی از  قیافه اش می بارید ، به امیر گفت :" شرمنده ام ، اصلا ندیدمت ، ببخش منو."

واقعا جا خوردم ، تو دوره زمونه ای که همه آماده هستند همدیگرو تیکه پاره کنند ، یا منتظرن که یکی براشون بوق بزنه یا چراغ بده که باهاش کورس بگذارن و ... همیچین آدمی ، همچین برخوردی ، خیلی عجیب بود .
امیر هم البته خیلی تحویلش گرفت : " بهش گفت دشمنت شرمنده باشه ."

خلاصه تا چراغ سبز بشه در حال خوش و بش با هم بودند و من خوشحال که هنوز آدم خوب هم هست و کاش همه موقع رانندگی اینجوری رفتار میکردند .

و بدین ترتیب روزی که سعی کردم بی توجه به همه خاطرات بدش خوب شروعش کنم با حضور پررنگ مادرای عزیزم ، همراهی امیر و در آخر اخلاق خوب پیرمرد مهربون به خوبی تموم شد.

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلستانه

واقعا اگه آدم تمام حس هاش رو باز بذاره اونوقت میبینه که چقدر چیزهای خوب دریافت میکنه. خوبه که گاهی وقتها گشاده باشیم تا گشایش در کارهامون داشته باشیم. پستت از اون پست های دلنشین بود. از همون ها که بعد از خوندنش آدم حسابی آروم میشه. ممنون

بانو

گلی کدبانو خسته نباشی

آفرین

روح پدرتون شاد خوشبختیت برقرار سایه بزرگترها بر سرت مستدام و دلت شاد و خرم باد.

ساناز

وای جقدر روزانه هات پر انرژی ان گلپر جون. من نصف این همه انرژی تو رو هم ندارم. چشم نخوری عزیزم. ماشا...[ماچ][ماچ]

بهمندخت

چه دوست کدبانویی داریم ما هووووررررا یاد پدرت همیشه سبز

nika

خدا رحمتشون کنه بابای مهربونتو میگم خدا هم نگه داره مامان و همسر محترمتو.انشاله یه روز از جشن تولد نی نی ات برامون بنویسی.

آرامیس

پست قبلیت حکایت خیلی از خانمهای امروزه که همه چوره غرق در اطرافشونن و بهای خودشون رو نمیدونن.چه خوبه که آدم بتونه تعادل رو در تمام امور زندگیش رعایت کنه.نه خودشو بکشه و نه برای دیگران کشته بشه.راستی لیموهای خورش رو از اول میریزی تلخ نمیشه؟

آنا

کلی انرژی مثبت از این پستت گرفتم و حس اکتیواسیونم بالا رفت[لبخند][گل]

کتایون

فقط می تونم بگم کیف کردم دوست جون همیشه شاد و آروم باشی عزیزم