بروشتا

به آزمایش سخت به نام آزمایش تحمل گلوکز ، چهار مرحله نمونه خون میگیرن ،مرحله اول ناشتا بعد 12 ساعت ، بعد یک لیوان محلول گلوکز بسیار مزه باید بخوری و تو سه ساعت سه بار نمونه خون بدی ، تو این سه ساعت هیچی نباید بخوری ،حتی آب هم بیشتر از یک لیوان اجازه نداری بخوری .زیاد هم نباید فعالیت کنی .
بعد خوردن شربت گلوکز انقدر حالم بد بود که اصلا به فکر خوردن چیزی نبودم ، اما امیر همش نگران گرسنگی ما دونفر بود ، وقتی هم بی اشتهایی من رو دید پیشنهاد اغواگرانه ای داد که اشتهای من رو تحریک کنه : رستوران ایتالیایی .

وقتی وارد رستوران شدیم ، عطر ریحون و روغن زیتون آنچنان اشنهای من رو تحریک کرد که به خوردن غذای اصلی بسنده نکردم و پیش غذا هم بروشتای گوجه فرنگی ( یا به قول ما ایرانیها بروسکتای گوجه فرنگی ) سفارش دادم .

وقتی پیش غذا روی میز رسید ، مادر وپسر دست و پا گم کرده و به بشقاب پیش غذا حمله کردیم، پسرجان انقدر غذا رو دوست داشت که شروع کرده بود به بندری رقصیدن . وقتی تکه آخر بروشتا رو بدون تعارف به امیر یک لقمه کردم ، هم من و هم پسرجان از اینکه این نعمت الهی درحال تمام شدن بود غصه میخوردیم ، البته سفارش دوباره هم به چند دلیل جایز نبود ، چون گوجه فرنگی سدیم زیادی دارد و همانند نمک در بدن عمل می کند ، وقتی معده مان بیش از حد پر شود نفس کشیدن کار شاقی خواهد بود و دست آخر منتظر پیتزای بسیار لذیذ میگو اسفناج بودیم که نمیشد با خوردن دوباره بروشتا از خیر خوردن اون پیتزا گذشت .

به پسرجانمان قول دادیم که برای شام خودمان برایش درست میکنیم .
اما از اونجاییکه بعدازظهر به دلیل داشتن تپش قلب وقت دکتر قلب داشتم ، بعد هم باید میرفتیم درراستای تعمیرات منزل ،کاشی میخریدیم و رنگ اتاق دلبرک رو هم میخریدیم ، وقتی به نزدیکیهای خونه رسیدیم ، ساعت 9 شب بود ، تازه باید میرفتیم ماشین خاله فرنوش رو هم بهش میدادیم و ماشین خودمون رو برمیداشتیم ، چون همه این کارها رو در یک روز فردانجام داده بودیم در حالیکه ماشین خودمون زوج بود .خلاصه ساعت 9 شب نه باباامیر توانی برای خرید گوجه فرنگی و نان تست داشت ، نه مامی خانم توان درست کردن ، با پسرجان وارد مذاکره شدیم که امشب رو بی خیال بشه تا یه روز دیگه مامی جان براش درست کنه .
مامی خانم هنوز هیچی نشده شروع به بدقولی کرد وچند روزی این قول رو به تاخیر انداخت ، پسرجان هم بی خیال خوردن بروشتا نمیشد و هر جا گوجه فرنگی میدید ، به مامی جان یادآوری میکرد که :"الوعده وفا "
مامی جان هم البته گوش نمیداد و به پسر میگفت : " دلبرکم اینکه خوردی یک نون و گوجه ساده بود ، چون اون روز گرسنه بودی انقدر لذت بردی !!" اما پسرجان گوشش بدهکارنبود .
تا امروز وقتی مامی خانم از آرایشگاه برمیگشت ، یاد قولش افتاد ، گوجه فرنگی خرید  وراهی خانه شد، گوجه ها رو شست و خرد کرد، با روغن زیتون و بالزامیک و پودر سیر و ریحون خشک شده و پنیر مخلوط کرد ، همه این مواد رو روی نون تست شده گذاشت و فرستاد سمت پسرجان .

بعد چند دقیقه پسرجان آنچنان بالانسی زد که مامی تصمیم گرفت هر چه سریعتر این خاطره رو ثبت کنه.

پ . ن : مربوط به روز سه شنبه 10 اردیبهشت .

/ 10 نظر / 4 بازدید
آزاده

گلپر جان آزمایشش خیلی سخته ؟میشه بگی کدوم آزمایشگاه رفتی از لحاظ اطمینانش میگم.

باران

ای جان به این پسر بالانس زن. [ماچ]

بهمندخت

دلم میخواد پنج تا آیکون قهقهه از ته دل بذارم خیلی بامزه بود سلامت بااااشید و خوشحال

shadi

Yek boose ghonde baraye pessare khuchulu va mommeesh : )

shadi

dar zemne azmayesh glucose kheily mozakharf bood, yadesh meeyoftam halam baad meeshe, sare agha pessar dovom chon kheily doost dashtam in testo, doctor ghoft bayad tekraresh bekonam . . [[سبز]

نیکادل

واقعا زیباترین لحظه ی بارداری چرخش شادمانه ی بی بی تو دلیه..منم فردا باید برم آزمایش[سبز]

نیکادل

اون جایی که من میرم محلول میده و دکتر با مهربونی میشینه کنارت که بخوری[نگران] چه جالب! منم همون بس فردا ماه ششم تموم میشه !فقط یکم زودتر سلام دادم..خیلیییییییی جالب..خیلیییی..

نیکا

دوستم این ازمایشی که شما دادی از همه کاملتره.من شاید بیشتر از 10 بار این ازمایشو دادم.بیشتر معطلی و اونجا نشستنش کلافه ام میکرد تا مزه گلوکز.انشاله که دیگه نیازی به این ازمایشا نباشه. مشخصه گل پسرت ژیمناسته ها.رادوین در مشعوف ترین وضعیتش یه نوازشی میکرد و میرفت.

گلستانه

والا منم با این پست تو دلم بروشتا خواست هرچند که تا حالا امتحانش نکردم. بعدش هم اینکه خاله قربون اون پسر شکمو بشه . اصلا پسر باید شکمووووو باشه [ماچ]

خاتون

[قلب]يادم باشه اين دفعه دستور بروشتا رو بگيرم ازت