روزهای انتظار -1

این روزها یکی از سرگرمیهام خوندن وبلاگ دوستان در دوره بارداریشون هست که البته بعصی هاشون واقعا کاربردی و راهبردی هم هست ، از روز اولی که دوست یکی یکدونه ام مهمون من شد تصمیم گرفتم که استقلال خودم رو حفظ کنم و وبلاگم متعلق به خودم باشه و برای روزمره های اون وبلاگی درست کردم که البته اون هم دوست ندارم صرفا وبلاگی کودکانه پراز عکس باشه و دوست دارم توی وبلاگش  به همه جنبه های زندگیش بپردازم . البته وقتی تیرماه 81 هم برای خودم وبلاگ درست کردم هم قصد داشتم وبلاگم ، وبلاگی اجتماعی باشه که توش مطالب فرهنگی ، اجتماعی و گاها سیا  سی نوشته بشه که البته این کار رو میکردم که بعدها با تغییر جو سی*اسی کشور دچار خودسانسوری شدم و کلی از پستهام رو حذف کردم واز نوشتن انصراف دادم تا سال 86 که وبلاگ نویسی رو دوباره شروع کردم وکمی تا قسمتی روزمره های زندگی شخصیم رو توش می نویسم .امیدوارم در مورد وبلاگ پسرم موفق باشم و بتونم بدون خود سانسوری توش بنویسم .

اما امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم ، ساعت 7 نشده بود ، همسر از روز پرکار دیروز خسته و غرق در خواب بود ، من هم تو جزیره تخت ، تنها جاییکه از بنایی خونه ما در امان هست محصور بودم ، تنها کاری که میتونستم بی صدا انجام بدم خوندن وبلاگ روی آیپد بود ، خوندن خاطرات بارداری ! در حین خوندن خاطرات بارداری به این نتیجه رسیدم که خاطرات بارداری بخشی از زندگی من هم هست ، اینکه چه کارهایی می کنم و چه کارهایی رو معاف هستم و چه کارهایی ممنوع ! از چه چیزهایی لذت می برم ، چی ناراحتم میکنه و ....

این شد که آیپد رو رها کردم ، چون با آیپد نمیشه تو پرشین بلاگ پست گذاشت ، لپ تاپ به بغل اومدم تو جزیره موقتی کاناپه تو هال نشستم، تا صدای تایپ امیرخان رو بیدار نکنه و تصمیم گرفتم برای ثبت خاطره از 24 هفته گذشته بنویسم .

بارداری من بعد از بارداری ااکثر دوستانم رخ داد ، با انبوهی از دانسته ها و تجربیات ، خیلی هاشون رو از خیلی از کارها نهی کرده بودم و خیلی از کارها رو هم تحسین کرده بودم و الگو سازی کرده بودم . اما مهمترین مساله ای که روز اول مامانم بهم گوشزد کرد ، این بود که دکترت رو از صمیم قلب بپذیر و به حرف هیچ کس جز دکترت گوش نده .و من هرروز که جلو میرم می بینم که واقعا این کلیدی ترین نکته تو این دوره پر از رمز و رازه .

پسرک ما وقتی اومد پیش من وباباش که ما حسابی منتظرش بودیم ، با خلق و خوی هم آشنا شده بودیم ، سنگها مون رو واکنده بودیم ، زندگی دو نفره با سفرها و مهمونیها و پیک نیکها رو کرده بودیم و ...
و حالا که اومد میخواهیم از با او بودن لذت ببریم ، سعی کردیم زندگی رو محدود نکنیم اما بودن جوجه قشنگمون رو هم فراموش نکنیم و طوری ادامه بدیم که اون هم در آسایش باشه .

اولین قدم این بود که با وجود شرایط بغرنج کاری ، چشمم رو به روی همه احتمالهای بدی که ممکن بود برای کارم پیش بیاد ببندم ، و برای سلامتی و راحتی خودم وپسرم کارم رو از خونه پیش بگیرم که این مساله هم مدیریت خاصی میخواست و هم صبر و حوصله .  چارت کاری جدیدی برای خودم و همکارها تعریف کردم ، لپ تاپ رو به کمک بخش فنی آماده کردم تا از طریق اینترنت به سرور شرکت وصل باشه و شروع به کار کردم .
این اولین قدم برای من که عاشق کارکردن هستم و روی کار و پستم هم خیلی حساس ، قدم بزرگی بود .
روزهای اول چالشها زیاد بود ، بچه های شرکت همکاری میکردند برای گذر از چالشها  و البته گاهی هم خودم غیر مترقبه شال و کلاه میکردم و راهی شرکت میشدم .این روزها اوضاع مرتب شده و اغلب با برنامه  قبلی برای امضای نامه ها و چک و بعضی جلسه ها میرم شرکت .

الان که دارم می نویسم می بینم که چقدر تغییرات ایجادشده و چقدر زود بهشون عادت کردم . این پست داره طولانی میشه  واز حوصله خوندن خارج ، بقیه رو در پستهای بعدی می نویسم .

پ . ن : این سری پستها رو حدود 6 هفته پیش نوشته بودم و ثبت موقت بود ، اما به دلایلی در مورد پست کردنشون تو وبلاگم مردد بودم ، این روزها که دارم به شمارش معکوس میرسم دلم خواست که اینها رو توی وبلاگم به قول خارجکیها پابلیش کنم . البته این بار هم خوندن آرشیو وبلاگ دوستان بی تاثیر نبود .

/ 12 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صهبا

خیلی هم عالیه که اینارو ثبت کنی کلی هم لطف میکنی چون میتونه برای آدمایی مثل من که قصد مادر شدن در آینده نزدیک رو دارن یک رفرنس باشه به خصوص که من خیلی قبولت دارم خانمی[چشمک]

آساره

گلپر جان وبلاگ دیگری هم داری؟

آساره

من دارم از روی دفترچه خاطراتم بخشهایی از گذشته رو به ترتیب وارد وبلاگم می کنم.

سارا

بچه ها دوست داشتنی ترین موجودات زندگی هستن .تا نیاد محال متوجه بشی .تا به خودت بیای میبینی با همه وجود عاشقش شدی هرچقدر بزرگ تر میشن دوست داشتنی ترن .نمی دونی چه لذتی میبرم وقتی نشستم رو کاناپه یهو دو تا دست کوچولو محکم بغلم میکنه و تند و تند می بوستم بعد در انتها تو چشام زل میزنه میگه : مامی ،می می [ماچ]

باران

گلپر جون شما که قلم خوبی داری بنویس تا خیلی ها استفاده کنن من خودم همیشه ازت چیز یاد گرفتم تو این چند سال که وبت را میخونم [قلب] در مورد نوع زایمانت تصمیم نگرفتی؟[سوال]

پرنده

با اجازه لینکت کردم خیلی گذشته رو نخوندم .... چند تا پست جسته گریخته از وبلاگت رو خوندم این موضوع کار ما خانوما و بچه داری خیلی مدیریت می خواد من هنوز نی نی ندارم ولی ذهنم پیش این مشکلات گیره خیلی خوبه که می تونی کاراتو لا اقل از خونه انجام بدی البته کار من هم اینترنتی هستش ولی همه دوستام بهم می گن اگه بچه دار شم دیگه نمی تونم اینقدر پای کارم بشینم ایشالا به سلامتی پسرت به دنیا بیاد

جودی

من فکرمیکنم جداکردن نوشته های خودت از بچه کار غیرممکنیه.مثلا یک شب تا صبح بچه نگذاشته که بخوابی و فردا شدیدا بیحوصله ای برای دو ساعت بچه میخوابه و شدیدا دوست داری که ماجراهای پیش اومده را بنویسی.اونوقت اینها را تو کدوم وبلاگ مینویسی.روزهای شاد داشته باشی.

خاتون

من كه بي صبرانه منتظر باقي پستهاي اين سري هستم

اركيده

سلام.بله.اين خاطره نويسي خيلي خوبه.خيلي.

آرامیس

چه خوب که تونستی به این روال کارتو ادامه بدی.هم استراحت داری هم ارامش هم از این رفت و اومدهای نفس گیر صبح زود راحت شدی.احسنت!!!