نمی دونم چه عنوانی بگذارم .

برای چندمین بار که تعدادش به انگشتهای دو دوست هم نمیرسه ، رفتیم خیابون بهار تا برای دلبرک صندلی ماشین بخریم .مثل همه خریدهایی که تو شهرمون میکنیم ، اخبار ضد ونقیض بود ، هرکس هر چیزی داشت رو بهترین معرفی میکرد و ازبقیه برندها بد میگفت . تحقیقات اینترنتی هم نارکارآمد بود ،سایتهای فارسی همه دنبال مارکی بودند که چشم فامیل شوهر دربیاد و درکل صندلی ماشین رو وسیله ای مفید تنها برای چشم درآوردن دیگران میدونستند!!!! و سایتهای خارجی هم که عالی در موردهرصندلی توضیح داده بودند مدلهایی رو معرفی کرده بودند که تو ایران مشابه شون نبود جز چند مدل .
تو یکی از فروشگاه ها که از دو تا صندلیش خوشمون اومده بود با توجه به امکاناتشون ، از فروشنده خواستیم تا صندلیها رو امتحان کنیم ، بیرون اومدن فرزام خان از بغل مامان وبابا همیشه همراه با گریه هست و این بارهم استثنا نبود اما وقتی لبخند گرم فروشنده رو دید ، خیلی سریع گریه مصلحتی !!! تبدیل به لبخند کجی شد که مختص حضرت فرزام هست .
اما تو فروشگاه مکسی کوزی خیابون بهار ، فروشنده ای که الفبای فروش رو نمی دونست و نمی دونم چه فقری توصورت و لباس ما دیده بود که فقط از قیمت بالای صندلیها می گفت و ما رو کلافه کرده بود و حتی حاضر نبود توضیح مختصری از صندلیها برای ما بده ، فقط وقتی گوشی من زنگ خورد و چشمش به رنگ طلایی و اون سیب گاز زده افتاد ، چشمهاش برقی زد و انگار واقعا همون لحظه سیمش رو به برق وصل کردند شروع کرد به توضیح در مورد بعضی مدل ها و راضی شد که مدل انتخابی ما رو بیاره از نزدیک ببینیم . بماند که چقدر ما عصبی بودیم و هر کدوم به ملاحظه اون یکی از مغازه بیرون نیومده بودیم !!!
اما از فرزام بگم که تمام مدت با اخم به آقای فروشنده نگاه میکرد اون هم اخم مختص جناب فرزام خان ، وقتی هم روی صندلی نشست همش گریه کرد و عصبی بود ، البته آقای فروشنده تشخیصشون این بود که پسرمون بغلی شده !!!!
چند روز پیش که از فروشگاهی دیگه و ازفروشنده ای بسیار محترم صندلی رو که توی اینترنت و نظر سنجی دوستان انتخاب کرده بودیم خریدیم . به برخورد فرزام با فروشنده مودب و خوش برخورد فکر میکردم ، انقدر آروم روی صندلی نشسته بود و به وسایل فروشگاه نگاه میکرد که حتی یک لحظه تو راحت بودن صندلی شک نکردیم ، صندلی همونی بود که تو خیابون بهار حتی حاضر نشده بود چند ثانیه توش بنشینه !!! به این نتیجه رسیدم که ایشون دستگاه تشخیص انرژی هستند که البته برای کودکی که پاک هست و همه چاکراه های انرژیش باز ، مطلب عجیبی نیست . امیدوارم که بتونیم همیشه پر از انرژیهای خوب نگهش داریم به شرطی که قول بده با ناخنهای همیشه تیزش صورت ما رو خط خطی نکنه ، وقتی لثه هاش میخاره بینی ما رو محکم گاز نگیره ، هر وقت هوس طناب بازی کرد موهای مامانش رو به صورت رشته ای از ریشه نکنه ، سوپش رو با درودیوار تقسیم نکنه ، یاد بگیره پایه پیانو خیلی سنگیه هر چقدر بکشه پیانو حرکت نمی کنه ، لپ تاپ وسیله کار مامان وباباست نباید مثل پیانو روی دکمه هاش بکوبه ، موبایل خیلی کثیف هست و نمیشه جای لثه ساب در اولین فرصت که مامان و بابا حواسشون نیست بگذاره توی دهنش ، گلهای روکش مبل نقاشی هستند و هر چقدر روشون دست بکشی از پارچه بیرون نمیان ، ستاره دریایی بامپر تخت برای قشنگی هست ، نه اینکه وقتی شبها به هزار زحمت مامان تو رو خوابوند وگذاشت روی تخت چشمهات رو درشت کنی و شروع کنی به گپ زدن با ستاره دریایی و ...
قول نمیدی برای انجام اوامر بالا،هیچ اشکالی نداره عزیزکم ،  قربونت هم میرم ، دربست در خدمتت هستم عزیز دل مامان  .

پ . ن : این شب نامه که نوشته شد در فواصل بیدار شدنهای حضرت فرزام در طی چند شب بوده که امشب به مرحله پست رسیده .

/ 14 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
متولد ماه مهر

مبارکش باشه عزیزم ، یعنی الان که بیرون می روید داخل صندلی ماشین میشینه؟ رهام که اصلا از کریریش استفاده نشد و الان به فکر خرید صندلی ماشین و کالسکه هستم با توجه به قیمتها می ترسم اصلا استفاده نشه نمی دونم چیکار کنم.

آرامیس

ای جانم...شیرین شده آقا کوچولو

شیوا

ای جونم قربونش برم خدا حفظش کنه خیلی شیرین در موردش نوشتی...

سمیه

سلام گلپر جون عزیزم میشه آدرس یه دکتر خوب رو که میشناسی و فرزام جون رو بردی بدی خواهرزاده ام آلرژی خیلی بدی داره قبلآ میگفتن به خاطر پروتئین گاوییه اما الان با رعایت خیلی چیزها بهتر که نشده بدتر هم شده الان 2 هفته ای میشه سنش 6 ماهه است هر دکتری که بردن درست تشخیص نمیدن ممنون میشم زود بهم آدرس یه دکتر خوب رو بدی.

مجی

ای جانم خدا حفظش کنه باید حسابی از تجربیاتت استفاده کنم

سمیه

مرسی عزیزم خیلی لطف کردی برای نی نی ما هم دعا کن خوب بشه زودی طفلک خیلی اذیتهتمام بدنش دون دون شده[ناراحت]

فريد

ماهم داريم با خاطرات اين فرزام خان ها بزرگ ميشيم ، به گذشته نگاه مي کنيم و به آينده دل مي بنديم. مثل خاطرات شري و سامي که از اول به دنيا آمدن سامي خوان ما همراه وبلاگ بوديم تا همين الان که شري ديگه زياد علاقه اي به نوشتن خاطرات سامي نداره. البته شري به کلبه درويشي ما سر مي زد ولي مامان فرزام خان اين کارو نمي کنه.[ناراحت]

نازي

جون دلم .بوسسسسسسسسس حضرت فرزام[ماچ][ماچ] صندلي ماشين واقعا عاليه .از اول عادتش بده كه تو ماشين فقطط بايد تو صندليش باشه اين جوري يه وقت سفر زميني هم بخواين برين خيلي راحت هستي

ممول

وای این صندلی ماشین هم جون منو هم روان منو نجات داد واقعا از بس که با پویان درگیر می شدیم همش با هم تو ماشین بس که این بچه سرو کول منو شخم می زد تا برسیم یه جایی . یعنی وقتی به مقصد می رسیدی انگار تریلی از روی من رد شده بود ولی الان خیلی خوش حال و خندون از ماشین پیاده می شم البته بنده ایشون که همچنان گریه و زاری و بگل مامان بگل مامان می کنن تا برسیم [چشمک]

heti

چه صحبتهای مادر وپسر قشنگی گلپر جان . متاسفانه بعضی فروشنده ها اصلا بلد نیستند با مشتری رفتار کنن .بعضی وقتها پیش اومده که من اصلا خرید نداشتم اینقدر فروشنده حرفه ایی برخورد کرده که دیدم بدون اینکه بخوام ازش خرید کردم .