و اما بچه داری ، شیرین و وقت گیر و دوست داشتنی

در مورد دوران بعد زایمان خیلی مطلب خونده بودم و سعی میکنم دچار افسردگی بعد زایمان نشم ، حالا که زایمان کردم مامانم لب باز کرده و همش میگه که من بارداری سختی رو پشت سر گذاشتم و همیشه نگران من بوده ،البته خودم هم وقتی نامه بیمارستان رو دیدم ، فهمیدم که چرا دکتر من رو مدام به استراحت وادار میکرد و چرا من با وجود 11 کیلو اضافه وزن دچار ورم بسیار زیاد تو ناحیه صورتم بودم (دلیلش این بود : پره اکلامپسی خفیف ). روز اول وقتی وزن پسرکم برخلاف سونو که پیش بینی سه کیلو و دویست رو کرده بود ، دو کیلو و نیم شد و وقتی شنیدم که مامانم داره از سختیهایی که به خاطر کنترل فشار کشیدم برای دیگران میگه، دلم برای خودم سوخت ، برای فرزامم هم که نتونستم تپلش کنم ، اما سعی کردم به خودم مسلط بشم ، البته روز سوم با بستری شدنش به خاطر زردی و شنیدن زیاد در مورد کم وزن بودنش و اینکه باعث زردی میشه، اشکهام عین چشمه از چشمهام میجوشید ولی باز هم سعی کردم به خودم مسلط بشم .به هرحال من بی تقصیر بودم و ژنهایی که داشتم باعث این مساله شده بود ، چون هم کارم رو نیمه تعطیل کرده بودم و استراحت  میکردم و هم رژیم غذایی دقیق و سالمی داشتم .
 
به نصیحت دوستانم گوش میدم و در طول روز وقتی دلبرک میخوابه من هم گاهی باهاش میخوابم تا خستگی بیداری شبانه کم بشه ، البته در زمان خوابش باید به کارهای شرکت هم برسم ، دوش بگیرم و سعی میکنم که کمی به خودم هم برسم هرچند که اونقدر که دوست دارم به خودم نمی رسم و فقط تو این 20 روز وقتی فرزام دل درد شدید داشت و براش سشوار رو روشن کردیم تا آروم بشه موهام رو سشوار کشیدم . وزنم هم سه کیلویی اضافه مونده از قبل بارداری که انگار همه تو شکمم جمع شده و سایزم هنوز خیلی بیشتر از اضافه وزنم خودش رو نشون میده .فشار خونم همچنان کمی تا قسمتی بالاست ، سعی میکنم بهش فکر نکنم اما همچنان رژیم غذایی دارم ، و البته بسیار هم بی اشتها شدم .

پسرک مثل دوران جنینی شب زنده دارهست ، موسیقیهایی رو که تو دوران جنینی گوش داده رو دوست داره ، از روز سوم تونستم بهش شیر بدم ، بماند روزیکه از بیمارستان مرخص شدم هر دو مون چقدر اذیت شدیم انقدر که همه سعی داشتند من زوری به این بچه شیر بدم ، که من در اقدامی انتحاری و با تماس با دوست عزیزی تصمیم گرفتم به گرسنگی پسرم خاتمه بدم وبهش شیر خشک دادم ، اما انقدر به پسرک بیچاره من فشار اومده بود که از اصل ماجرا فراری شده بود ، یک روزی رو تحمل کردم ، فشار سنگینی  روم بود ، حس میکردم همه فکر میکنند که من نمیخوام به جگر گوشه ام شیر بدم و این من رو آزار میداد اما نمیخواستم به خاطر خوشایند دیگران عرصه رو به پسرک تنگ کنم ، خوشبختانه کم کم مساله حل شد و این روزها ترکیبی جوجه مون رو تغذیه میکنیم .

دل کندن از پسرک و انجام کارهای بیرونی خیلی سخته ، دکترش توصیه اکید کرده که زیاد بیرون نبریمش ، هفته پیش که برای چکاپ پیش دکتر خودم رفته بودم ، موقع برگشت تو ترافیک عصرگاهی گیر کردیم و من که همیشه تو ترافیک صبور بودم داشتم دیوونه میشدم ، حتی با اینکه از قبل برنامه داشتیم تا براش پوشک و وسایل بهداشتی بخریم ، دلم میخواست برنامه رو کنسل کنم که یادم اومد هم فرزام پوشک نداره ( فقط یک بسته براش سایز صفرخریده بودیم ) و هم خودم نیازمبرم به اون فروشگاه دارم .
 
امروز برای اولین بار بعد نه ماه رانندگی کردم ، فرزام رو سپردم به بابا امیر و خاله فری و با مامان رفتیم شهروند ، مثل برق مواد لازم رو برداشتیم و راهی صندوق شدیم ، البته این کار هم درراستای این بود که بنده باید شروع به فعالیتهای عادی زندگی بکنم . اما این روزها نمی دونم چرا با هر بار بیرون رفتن از وجود قیمتها شاخ درمیام . تب سنج که از فاصله تب رو تو کسری از ثانیه اندازه گیری کنه شده 200 هزار تومان ، ست شامپو و لوسیون و روغن بچه مادرکر که ندای عزیز زحمت کشید و از دوبی برای من آورد با قیمت 45 هزار تومان رو تو فروشگاه دیدم 159 هزار تومان !!!! خودکار پارکری که برای خودم سال 87خریده بودم سی هزار تومان و قصد داشتم برای دکترم به عنوان هدیه بخرم شده 450 هزار تومان ( خودم فکر میکردم تو این تورم حدود150 هزار تومان  شده باشه )و این آخری که واقعا شاهکار بود ، امروز تو شهروند دنبال سطل زباله بزرگ برای حمام میگشتم ، چون سطل خودمون کوچیکه و این روزها خیلی زود پر میشه ، یک سطل پدالی بسیار ساده و البته بسیار بی کیفیت رو با قیمت 46 هزار تومان می فروختند که من تصمیم گرفتم فعلا زحمت روزی دوبار کیسه سطل رو عوض کردن رو بکشیم تا بخوام برای جنسی با اون کیفیت بد همچین پولی بدم .نمی دونم من از عادت خرید افتادم یا واقعا برای همه این افزایش قیمتها به چشم میاد !!!!

و دست آخر ممنون از همه دوستان عزیزم که با کامنت وبلاگی و فیس بوکی و اس ام اس موبایلی به من تبریک گفتند و من رو خوشحال کردند و شرمنده کسانی شدم که با من تماس گرفتند و من نتونستم پاسخگوی اونها باشم . خیلی دلم میخواد میس کالهای موبایل و تلفن خونه رو به قول خارجی ها کال بک کنم اما این روزها ساعت دونده خوبی شده و من بهش نمی رسم .

/ 26 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شری

گلرخ جانم. نگران وزن شازده کوچولومون نباش. سامی هم کمی از اون بیشتر بود. باورت میشه که از بیمارستان که مرخص شدیم و اومدیم خونه ، خانم داییم زحمت حمام کردن سامی رو کشید. من دم در حمام ایستاده بودم و نگاه میکردم و تو سرم میزدم و اشک میریختم که این چرا اینقدر ریزه!!!! و من نمیتونم بزرگش کنم و بچه میمیره.... خدا خودش حافظ و نگهدار همه ی بچه ها باشه. بچه های کم وزن معمولا" خیلی هم زود تپل میشن و خوردنی و تغییر قیافشون خیلی جالبه. مشتاق دیدارتون هستم. میخوام کوچول خان یک کم جون بگیره تا من بچه خوره بتونم بیام ببینمش و بغلش کنم و یه حال اساسی با بوسیدن و چلوندنش بکنم . مراقب خودت باش و از زیر گلوی این بچه یه بوس درست درمون از طرف من بکن. سلام برسون. بوووووس[ماچ]

امير

عزيزم من از تو كه با مراقبت هاي كم نظيرت از ني ني كوچولو و همچنين از خودگذشتگي هاي مثال زدني در دوران سخت بارداري، اين نعمت رو برام له ارمغان آوردي بي نعايت سپاسگزارم. من شاهد همه سختي كشيدن هات بودم و مطمئن هستم كه فرزام كوچولو در آينده پاسخ همه زحماتي كه براش كشيدي رو ميده. دوستت دارم ، بيشتر از هميشه امير

نیکادل

تو همیشه خاص بودی..[ماچ]

مسافر

عطر بهشتی این روزها تو خونت جریان داره و یادت نره که شما فرشته مادر هستی که یک فرشته کوچولو رو سپردن دستت تا با هم زندگی رو زندگی کنید. یادت نره که پرنس کوچولو مادرش رو شاد و سرحال میخواد نه یک مادری که همیشه نگرانه.... می دونم مادر نیستم اما یادمه که یک روزی منم یک فرشته کوچولو بودم و نگران چشمای فرشته مادر. روزهای عاشقانه و ارومی رو برات ارزومندم... دست دکتر مهربانت رو از طرف منم ببوس که مراقب شما و این کوچولوی مهربون بود.

صهبا

آخی روزهای خوب و پر از شادی رو در کنار فرزام کوچولو برات آرزو میکنم. اصلا و ابدا نگران وزنش نباش خواهر خودم هفت ماهه به دنیا اومد با وزن1.600 الان قدش 170 و کلی هم هیکلش درشت شده تازه به خاطر زود به دنیا اومدنش مامان که نتونسته بود بهش شیر بده با شیر خشک بعد 6 ماهگی میتونی حسابی علاوه بر شیر با مواد مغذی که میتونه بخوره تپلش کنی[چشمک]

آساره

گلپر جان مادری کردن عشق است. من الان که می بینم دوستانم رو دلم خیلی برای خودم می سوزه.من چهار ماه استراحت مطلق بودم. لقی لگن داشتم و بچه ها دو تا بودن.ولی هیچ موقع ناراحت این شرایط نبودم. من هنوز هم وقتی یادم می افته چه شبها وچه روزهایی داشتم بغضم می گیره. نه که ناراحت باشم باز هم شور و هیجانش تمام وجودم را می گیره بچه شیر دادن های نوبتی ، باد گلو گرفتنشان ، عوض کردن نی نی های عزیزم. خواباندنشان. خوشحالم که با عشق از اینها نوشتی.یک موقع به خودت می آیی می بینی هر سال باید بیشتر از سال قبل مواظبش باشی الان نوزاده.یکسال دیگه سر پا می افته هر چیزی را می گذاره توی دهانش. بزرگتر می شه مدرسه و درس و کار و زندگی و... مادر همیشه مواظب فرزندشه حتی بعداز ازدواج.مادرت رو ببین من یادم می آد وقتی بچه ها 11 ماهه بودن یه روز توی آشپزخونه پیداشون کردم. اون موقع چهار دست و پا می رفتن و دنبال همدیگه.من تا برم حوله رو بندازم روی بند و بیام این دو تا وروجک خودشون رو رسونده بودن آشپزخونه و شروع کرده بودن به لیسیدن زمین که روی اون یک کم اب ریخته بود.بعد فهمیدم که تارا خانم تشنه هستن و آقا آرتا هم برای اینکه کم نیاره از خواهرش ادا

نسترن مامان باران

عزیزم قدمش مبارک باشه.و خیلی خیلی تبریک می گم

نوشین مامان هستی

خدا رو شکر که الان هر سه خوب و سلامت هستید[قلب] بچه داری و هزار دردسر شیرین [شرمنده] آره گلم منم از افزایش قیمتها متعجب و خیلی خرید کردنم نسبت به قبل کمتر شده ....[خنثی]

خاتون

شما همين كه پست مي گذاري لطف مي كني عزيزم من عاشق اون عقل ومنطقتم[قلب]

کتایون

گلی جون چند تا نصیحت: برای نیازت به سطل آشغال بگم که پوشک های نی نی رو تو یه کیسه جدا بنداز حالا تو سطل نبود اشکال نداره. حالا می رسی به روزهایی که 10 تا پوشک کثیف داشته باشی. با وزن جوجه بهتره تا یک و نیم ماهگی پوشک صفر ببندی براش ولی سعی نکن تا ماکزیمم وزنی که روی پوشک نوشته ازش استفاده کنی. زود تر بپر به سایز بالا. گلی وسواس زیادی به خرج نده و اگر چاره ای نداری پسرک رو با خودت بیرون ببر. من پسرک رو یا تمام مشکلاتی که داشت بیرون می بردم یعنی دکترش گفت فقط گرم و سرد نشه وگرنه مشکلی نیست که از خونه بیرون بیاد. خلاصه اینکه باهاش کیف کن [ماچ]