خطر از بيخ گوش ما گذشت .

ما ديروز و پريروز در حال برگزاري مراسم اسباب كشي به خونه دانشجويي  ته تغاري (داداش من) بوديم .5شنبه حدود ساعت 3 من و خشي آقا و ته تغاري و داداش كوچيكه ( داداش خشي آقا ) به سمت آمل راه افتاديم . ته تغاري پارسال دانشگاه آمل قبول شد دانشگاه خيلي خوشگليه و فضاش مثل دانشگاههاي انگليسي مي مونه ولي متاسفانه خوابگاه نداره . ته تغاري پارسال خونه عمه ام مي موند اونها بابل زندگي مي كنند كه 40 كيلومتر تا آمل فاصله داره ولي امسال ديگه دو تا دوست پيدا كرده و با اونها تو آمل خونه اجاره كردند . ساعت 6 رسيديم خونشون وسايلش رو تواونجا گذاشتيم ورفتيم سمت بابل . يك سري از وسايل داداش جونم خونه عمه مونده بود . خلاصه شب رو خونه عمه مونديم صبح وسايلش رو جمع كرد من هم داشتم با عمه صحبت مي كردم و حواسم به اينها نبود وقتي رفتم سوار ماشين بشم ديدم ميگن دوچرخه ديگه جانميشه ما نوبتي ركاب مي زنيم پشت ماشين مياييم 43.gif13.gif. من چشمام گرد شد حلقه شد از جا در اومد كسي اصلا توجه نكرد گفتند كاري نداره فقط يك كم ديرتر مي رسيم 14.gif42.gif.اول يك كم خشي آقا نشست خودش فهميده بود كه من ناراضي هستم ولي............. همچين حس دوچرخه سواري بهشون دست داده بود بعد هم مي گفتند كه ما دوچرخه رو اسكورت مي كنيم . 34.gif
خشي آقا كه خسته شد داداش كوچيكه نشست يك كم كه جلو رفتيم اين ته تغاري كه پشت فرمون بود ازش جلو افتاد من گفتم وايستا اون بياد جلوي ماشين با ترمز كردن ماشين داداش كوچيكه هم ترمز كرد ولي .......تو آينه ماشين ديدم افتاد42.gif . نميدونيد چه حالي شدم حالا مي خوام پياده شم ببينم چي شده  اصلا نمي تونم طفلك دستش داغون شد ورم كرد و كبود شد  پشتش هم زخمي شد من كه ديگه خيلي عصباني بودم45.gif ولي اينها سريع وسايل صندوق عقب رو جابه جا كردند يك سري رو گذاشتند تو ماشين دوچرخه رو هم گذاشتند تو صندوق (نمی دونم چرا قبلا جا نشده بود07.gif ؟) همش هم شوخي مي كردند و ته تغاري و خشي آقا به من مي گفتند عيب نداره و از اين چيزها پيش مياد و .....خدا رو شكر به خير گذشت . بعد از اون هم خيلي خوش گذشت فقط وقتي برمي گشتيم جاي ته تغاري خيلي خالي بود .
پانوشت : شما اگه به همسر محترمتون بگيد اين كار خطرناكه ولي اون فكر كنه خطرناك نيست هر 10 ثانيه به شما ميگه تو چرا اينجوري هستي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فكر كنم اون موقعها من يك شاخ در ميارم .
خشي آقا اين قسمت رو نخون : مسافرت خوبي بود هم هوا عالي بود هم همسفرها پسرهاي گلي بودند ( بماند كه يك كم شيطونند ) و هم اينكه خشي آقا يه نهار خوشمزه اي به ما داد كه نگو و نپرس . من هم كه شكمو همش ياد غذاهه هستم .

خشی آقا دستت درد نکنه ولی من نگران شما بودم واللا خیلی هم ترسو نیستم .11.gif

/ 3 نظر / 7 بازدید
سيد عليرضا شمس نيا

سلام ضمن بازدید از وبلاگ خوبتان و آرزوی موفقیت بیشتر با مطلب بلوتوث حرام اعلام شد در وبلاگ شـمـسـه منتظر پیامتان هستم

نیکا

آخی خدا به خیر گذروند.من که بودم سکته میکردم.راستی حال بابا چطوره؟

خاتون

گلپر جان سلام خدا را شکر که به خير گذشت. پست قبليت را هم خوندم و در دل به هنر و ابتکار فتو شاپ ؛خشی آقا؛ آفرين گفتم! در ضمن مررررررررسی در مورد خبر موفقيت ؛شهرام ناظری؛ ديدم و خوندم و مصاحبه ی کوتاهی را که بی بی سی از ايشان پخش کرد را هم شنيدم. در دلم چيزی هست.....مثل یک بیشه ی نور....مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم.... که دلم ميخواهد بروم تا سر کوه بدوم تا ته دشت