رخم را بوسه ده وکنون همانم .

مامانم پاهاش درد میکرد ، رفتم دنبالش تا ببرمش دکتر . تو راه از بچه ها گفت ، از بابا گفت ، از اینکه یک لحظه با هم کنار نمیان ، گفت و گفت و من ناراحت بودم . می دونستم بابای مریضم رو تو خونه موندن خسته و عصبی کرده ، دلم براش می سوخت ، خیلی خیلی براش ناراحت بودم ، بچه ها هم خواهر برادر کوچیکم بودند ، جوون بودند و می خواستند جوونی کنند ...........نمی دونستم راه حل چیه ؟

وقتی از دکتر برگشتیم ، انقدر اوضاع پاهای مامان خراب بود که نتونست راه بره  ، با ویلچیر بابا بردیمش تو ، قلبم گرفت ، بابا و بچه ها رو مقصر می دونستم ، بیشتر قصد داشتم با بچه ها برخورد کنم اما غافل از اینکه اونها جوون هستند و بی خیال و اصلا متوجه منظور من نمیشن و برعکس ، بابا مریضه و حساس ، و همه منظورها رو به خودش میگیره ، خیلی ازم رنجید ، خیلیییییییییییییییییی .
فردای اون روز از دلش در آوردم ، یعنی فکر میکردم که ازدلش د ر آوردم ، می دونست اگه منو نبخشه ، همش حالم گرفته هست ، منو بوسید و بخشید تا سر حال باشم .

یک ماه بعد اون روز ، دقیقا یک ماه بعد اون روز منو گذاشت و رفت .همه رو گذاشت و رفت .

من موندم و یک حسرت که تمام عمر به خاطر قضاوت غلطم دچارش خواهم بود . من که همیشه ، تو همه مراحل زندگیم سعی میکردم کاری نکنم که بعد پشیمون بشم ، در مورد عزیزترینم دچار اشتباه شدم .

این  رو تو روز مادر اینجا نوشتم که یادم باشه که مادر هم مثل پدر یه دونه هست ، با همه عشقی که به من  داره ، به بچه ها داره ، باید قدرش رو بدونم . قدر لحظات حضورش رو ، هر روز برام روز مادر باشه ، نه اینکه تمام بازار رو زیرو رو کنم تا براش کادو بخرم ، از این جهت روزمادر باشه که قدرش رو بدونم ، بهش احترام بگذارم و کمک حالش باشم .

چو برگورم بخواهی بوسه دادن / رخم را بوسه ده وکنون همانم

/ 10 نظر / 23 بازدید
امیر

عزیز ترینم ! تو نور چشمی بابات بودی و همیشه ازتو تعریف می کرد بهت افتخار می کرد. همیشه همدمش بودی و با دیدنت عشق می کرد. من شاهد همه اینها بودم.

مژگان

گلرخ عزیزم..از صمیم قلبم برای مامان مهربونت ارزوی سلامتی و شادی دارم عزیزم سایه شون همیشه مستدام باشه و روح پدر عزیزتون قرین رحمت....[ماچ]

رها-ستایش

[گل]گلپر جان.. من ایمان دارم که پدرت ان روز و نه هیچ روز دیگری از زندگیت از تو ناراضی نبوده و همیشه بهت افتخار میکرد. عزیز نازنین من تو بد قضاوت نکردی و خودت رو مقصر ندون... فقط کمی خسته بودی و شاید دلت میخواست با این حرفها و حرکاتت بچه ها و پدرت بیشتر حواسشون به مادرت باشه که ذره ذره در حال تحلیل بود. حق هم داشتی و مادر هم حق داشت. هر چند پدر و بچه ها حق داشتند. این که نوشتی تا تو تا من و تا ما یادمون باشه که زندگی گذراست و قدر داشته هامون رو بدونیم خیلی خوبه... اما خودت رو ازار نده. و بدون خودت هم مثل دیگرون حق زندگی داری . شاد باشی همیشه روزگار هزاران بوسه تقدیم تو دوست مهربون [ماچ]

شاپرک

سلام حق با تو منم خیلی وقتا دله مادرمو ژدرمو شکستم ولی بخدا دست خودم نیس چیکار کنم که من هر کاری میکنم بده زشته خوب نیسته من چیکار کنم؟ ببخشید خوبی؟ خوشحال میشم بهم سر بزنی

رها-ستایش

اره یادمه نازنین ... خوب یادمه... ان روز هم یادمه و حتی روزهای بعدشم... اما باور کن تو بهترین بودی برای پدرت .[ماچ]

فريد

سلام واقعا مطلبت تحت تاثير قرارم داد...[گل]

ساناز

عزیزم خواهش میکنم خودتو اذیت نکن با این فکر. من مطمئنم بابا ذره ای از تو به دل نداشته.تو فرزند محبوبش بودی و یه بوسه تو برای اون معجزه ها میکرده باورکن. امیدوارم مامان نازنینت سالهای سال سالم و سرحال بالای سرتون باشه. منم مثل تو بی نهایت از رنجوندن پدر و مادرم هراس دارم.

نگار

فقط اشک...گلپر.این حسرتو منم دارم کاش مثل تو شجاعتشو داشتم ازش حرف بزنم.

گلستانه

خانم حیدری میگفت همین که آگاه بشیم به کاری که کردیم ، همین که با خودمون مرور کنیم کارهای گذشته رو یعنی رشد کردیم. ای کاش که در این مرور خودمون رو سرزنش نکنیم زیرا که ما هر روز بر مبنای آگاهی های همان روزمان تصمیم میگیریم که این خاصیت بشر هست. من نمیتونم خودم را جای پدرت بگذارم . پدر بودن حسی است که هیچ وقت درکش نمی کنیم اما گمان میکنم پدر ها با این که میدانند روزهایی هست که از دست فرزندشان ناخرسندند اما آرزو میکنند که برآیند روزهایشان رضایت از اولادشان باشد. من فکر میکنم تو آرزوی پدرت را برآورده کرده ای.